| scream |
| پسرونه |
|
اين قصه از همان اول اشتباهي شروع شد. من بودم و يك دنيا آدم و يك دنيا غربت و يك دنيا اشتياق. تو از وسط همهي آدمها و همهي غربتها و همهي اشتياقها، دست من را گرفتي و بردي نزديك، بعد اشتباهي لبخند زدي. من اشتباهي احساس كردم كه گرمي، سرم را گذاشتم روي شانه هاي اشتباهي تو و تو خيلي اشتباهي بازي كردي: با چشم هاي من و با دستهاي من و با همهي من. خيلي خيلي اشتباهي شعرهاي اشتباهي من را تحسين كردي: ”مثل ماه مي نويسي پسر! مثل ماه!“ و من به خاطر اين همه تحسين اشتباهي ” ذوق مرگ“ شدم! چه اشتباه بزرگي ...! گفتم : ” بمان ! “ دير بود. تو خيلي وقت پيش رفته بودي. اشتباهي فكر مي كردم كه هستي. چشمهایم را اشتباهي بسته بودم... نه! بسته بودي. من، تنهاي تنها، وسط يك دنيا آدم و يك دنيا غربت و يك دنيا اشتياق گم شده بودم. دستهایم را توي هوا چرخاندم دنبال دستهاي تو: نبودي! چشمهایم كاملا بسته بودند و تو كاملا نبودي... گفتم: ” بمان ! “ گفتي ” كجا ؟ من همان جاي سابقم هستم “ گفتم: ”پس چرا اينقدر دور ؟“ گفتي: ”اشتباه گرفتي پسر جان!“ و قاه قاه خنديدي! من وسط يك دنيا آدم اشتباهي و يك دنيا غربت اشتباهي و يك دنيا اشتياق اشتباهي، اشتباهي تنها شده بودم... زیبا و به تمام زيبا! من خيلي اشتباهي عاشق زيبایی اش شده بودم و خيلي اشتباهي فكر كرده بودم مي توانم عاشقش كنم! آن هم نه با چشمها، كه با كلمه ها! من به همين راحتي او را اشتباهي دست كم گرفتم و باختم! به همين راحتي و به همين اشتباهي ! همين!
افزودن به علاقمنديها
ثبت لينك در
ايميل كردن اين
نمايش: 80 نظرات (0)
![]() نوشتن نظر
|
