|
مداد سفيد
|
|
* نخودي کوه بلندی در کنار دشت سرسبزی قد علم کرده بود. شهری کوچک در دشت به دست ساکنین آن ساخته شده بود. باغ های زیادی در اطراف شهر وجود داشتند گویی آن را در هم کشیده بودند. در تمام این باغها یک باغ درخت سیب کوچک وجود داشت. در این باغ ده، دوازده درخت سیب بود. از کنار باغ، کوچه ای می گذشت. دیوار باغ که به سمت کوچه بود از گل و خشت ساخته شده بود. دیوار زیاد بلند نبود بطوریکه سیب های درختان از روی دیوار به سمت کوچه خم می شد و به عابرین لبخند میزد. پسر بچه ای هر روز از کنار این باغ در امتداد کوچه گذر میکرد و به مدرسه می رفت. یک سال اواخر تابستان که برای ثبت نام در مدرسه از کوچه می گذشت سیب قشنگ و کوچکی نظرش را جلب کرد. نگاهی به سیب انداخت. ته دلش خندید. باخود گفت از وقتی که مدرسه باز شود هر روز از این کوچه باغ به مدرسه می روم تا بتوانم این سیب قشنگ را ببینم. به قول خودش هم عمل کرد. هر روز از کوچه باغ می گذشت و زیر دیوار باغ می ایستاد و چند دقیقه ای به سیب زل می زد. یک روز هم بس که سرگرم سیب شده بود مدرسه اش دیر شد. پسر بچه یک روز صبح مثل همیشه به طرف مدرسه حرکت کرد. وارد کوچه باغ شد به سمت درخت سیبش رفت وبه سیب خود نگاه کرد. ناگاه دید پسر بچه دیگری با طمع به سیب او چشم دوخته. ته دلش لرزید. ولی چیزی نگفت. پسر بچه دوم چند روزی با او به تماشای سیب می ایستاد. او بیشتر نگران می شد. روز دیگری رسید. پسر بچه چند دقیقه دیر تر از هر روز به مدرسه رفت. وارد کوچه که شد ابتدا سر جایش ایستاد. مات ومبهوت نگاه می کرد. پسرک دوم چوب بلندی را که دارای شاخه شکسته و تیز بود به دست گرفته بود وسیب پسر بچه قصه ما را چیده بود. سیب هنوز نارس بود پس تکه ای از آن را خورد و بقیه را بر زمین انداخت و بدون هیچ توجهی رفت. پسربچه از جایش کنده شد. حرکت کرد به طرف سیب آمد آن را برداشت و نگاهی به آن انداخت. آن سیب دیگر برایش قشنگ نبود. بسیار ناراحت شد. ناامید سیب از دستش به زمین افتاد. قطره اشکی هم از گوشه چشمان پسرک سر خورد و کنار سیب به زمین افتاد. پسرک کوچه باغ را ترک کرد و دیگر برای رفتن به مدرسه از آن کوچه گذر نکرد. ولی نمی دانم که چرا پسر بچه قصه ما هیچ گاه با پسر بچه دوم که سیبش را از او گرفته بود دعوانکرد. شما چطور فکر می کنید؟!
|