حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

پرونده‌ي سياه

902013-md

من ،سکوتم.. سکوت دختری که در برزخ خانواده ای جدید افتاده و اصلا نمی داند در کدامین گوشه ی این بازی جایگاه درست تری دارد..

نمی داند این گوشه نشینی چگونه سرانجامی دارد… من خودم را به لکنت زده ام.. ترس هایم را…

 الهه از راه رسید.

اما هنوز هم حال کسی را داشتم که نمی شناختمش. حال بی کسی بودن در محوطه ای همچون دانشگاه. مثل مرگ بود.. نوعی گسست است. نوعی تمام شدن است.. فارغ التحصیلی نوعی تمام شدن است… مثل این که همه مرده اند و تو… تو چی.. یا نه.. تو مرده ای و همه زنده اند و در برابر چشم تو چه اهمیتی دارد… مرده و زنده.. نشناختن یعنی نبودنشان.. یعنی نبودن واقعی تمام ان ها.. حال شناخته.. حال ناشناخته…

الهه آمد و نشست در آن کافه .جایی که اولین بار وقتی اومدبم توش به شدت خوشحال بودم و متحیر… اولین کافه ای که تو دوران دانشجوییم می رفتم و کلا اولین کافه ای که در طول زندگیم رفتم همین کافه بود.. کنار دانشگاه… خیابون های اطراف دانشگاه تهران برای من هیچ وقت اسم نداشتن… چون شده بودن غریزه.

شده بودن عینیت زندگی و نفس کشیدن… مثل اینه که نفس کشیدن چقدر مهمه و ضروری؟؟؟ ولی هرگز بهش فکر نمی کنیم.. وجود داره و وجود بخشه… من اسم خیابون های دانشگاه رو واقعا نمی دونم … مثلااینجوری می دونم که شونزده آذر یعنی این ور و قدسم یعنی اون ور… می دونم که وصال و ایتالیا هم دوروراش میشه… یعنی چشمی چشمی… یعنی روحی روحی….

اصلا داشتم چی می گفتم.. کافه روی….

با الهه زرت و زورت می رفتیم کافه  و از این کشف به شدت تار و دودآلودمون(سیگار آزاد بود و دود همه ی میزارو می گرفت چون کافه ی خیلی بزرگی نبود) به شدت خوشحال بودیم. بعدترها که کافه خیلی شلوغ شد و ما دیدیم هر دفعه که می ریم باید منتظر بشیم که یه جایی خالی بشه و کرامت انسانی ما به شدت زیر سوال می رفت رفتیم کافه ی جدید که خیلی بزرگ بود و بسی دوست داشتنی و دنج.. همیشه جایی اون ته ته ها و یه گوشه ای پیدا می شد… قیمت شم به نسبت کافه های اطراف دانشگاه و فردوسی و ولیعصر بهتر بود…

تا اینکه کافه رو بردن زیرزمین که دیگه از چشمم افتاد.. بعدهم به طرز شگرفی بالای کافه دانشگاه علمی کاربردی زدن که علم و دانش مملکت پیشرفت کنه…. بعد هم سردر کافه نوشتن بوفه ی دانشگاه….!!! به هرحال الهه از راه رسید. یه دامن صدری بلند از زیر مانتوش بیرون زده بود.گوشواره هاش هم صدری کم رنگ بود.دستبندش هم پر بود از دانه های کوچک و بزرگ صدری.. من نمی دانستم صدری چیست؟

حتی نمی دانستم با کدام ث.ص.س نوشته می شود تا اینکه الهه از نگاه های پیچ در پیچم فهمید به رنگ امروزش نگاه می کنم. الهه بیماری ه رنگ داشت.گفتی صدری ه. قشنگه؟ مثل همیشه داشت همه چیز را طبیعی جلوه می داد و برای اینکه این ماسک طبیعی بودن را بیشتر کند سیگاری روشن کرد. دودآلود شدن فضا به این ماجرا کمک می کرد.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی ادامه دارد…

 

۲پاسخ به “ادامه دارد…”

یک نظر بگذارید