دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘آرزوی چیپ و قابلمه های قرمز نوشته ی راضیه مهدی زاده’

 

.

.

.آرزوی چیپی ه دیگه.. نیست؟؟

نمی دونم شاید من هم چهل پنجاه سال دیگه همیچین آرزویی داشته باشم… شاید نه تنها این آرزو رو دارم بلکه بزگرتین آروزم هم هست.. اصلا شاید دلم می خواد به همین یه دونه آروز برسم و بعد راحت و آروم همونجوری که مرجان داشت از مامانبزرگ امین تعریف می کرد که نشسته بوی و خوایش برد و بعد هم مرد.. همونجوری بمیرم…

یعنی بعد از اینکه به او بزرگترین آروزم رسیدم.. تو پارک ها دیدم… تو ایران دیدم. تو هوبوکن دیدم. تو شهر غرب دیدم. تو یونیون سیتی دیدم. تو گوتنبگ دیدم.. تو متروهای نیویورک دیدم که یه مادربزرگ چینی می میره برای نوه اش.. که پدربزرگ اسپنیش با نوه ی کوچیک اش آروم آروم از خیابون رد می شن…. که یه مادربزرگ اروپایی با نوه ش بزی می کنه و بعد هم فشارش می ده و می بوستش و…
امیر می گفت باباسیاه اصلا این کاره نبود که.. اصلا احساساتی نبود.. اصلا از این آدم ها نبود که.. عین خبالش نیود.. اما این که دنیا اومد… پدربزرگ که شد.. شد یه آدم دیگه ای.. شد یه موجود تازه ای.. که باید روزی سه بار زنگ بزنه و با نوه اش حرف بزنه.. نوه ی دو ساله ش .. که تازه افتاده به حرف زدن… نوه ی کوچیکش که تازه سرما خورده و باباسیاه باید به جای روزی دو بار روی پنج بار رنگ بزنه و…
.
.
یعنی منم یه روزی اینجوری میشم واقعا که آرزوم.. بزرگترین آرزوم… آره منم می شم… می دونی از کجا می گم؟؟
سال سوم فلسفه که بودم شب ها بعد از کلی چرند و پرند خوندن فلسفی و ادبیات دراماتیک و مطالعات سینمایی خوندن…
– همین الان حمید اومد… با اوبر رفته بود… گفت با خوزه رفتم با عماد برگشتم-
آره بعد از همه ی درس خوندن ها همیشه یه ویلاگی می خوندم که اصلا اسمش یادم نیست دقیقا چی بود؟؟ یادمه تو اون وبلاگه نوشته بود که مامان داره همه ی دنیارو دنبال قابلمه های ست می گرده و شش تایی و … داشت از مامنش می گفت و از این دغدغه های این مدلی ش…. و من دقیقا همون لحظه فکر کردم یعنی عمرا.. یعنی هرگز من اینجوری بشم.. اما پارسال… یعنی هفت سال بعد از اون شب و خوندن اون وبلاگ و اون عمرا گفتن ها…
پارسال تو black Friday
که همه چیزو آف های شدید اخر سالی می زنند و همه چیز می شود یک دهم قیمت و … رفتم توی سایت گروپان و همان اول سایت یک سرویس ده تایی ماهیتابه و قابلمه ی قرمز گذاشته بود. کیلیک کردم روی عکس… تعداد قابلمه ها را شمردم و اوردر دادم و هر روز منتظر بودم تا پستچی بیاید و قابلمه های قرمزم را ببیینم…
.
همه ی این فکرها از آنجا شروع شد که ان ها پشت اسکایپ گفتند این دو تا مادربزرگ ها آرزو دارن نوه شون رو ببینند.
.

راضیه مهدی زاده