حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘از مجموعه ی خواب هایت می روند’

2893047-md

- حواسم پرت نداشتنت شده..

دستانم را پرت می کنم به سوی پارک های بی عدالتی که تو را تنها روی صندلی های دونفره می نشاند..

زخم پاهایم را زیر چشم هایت می کشم تا مطمئن شوم که نبودنم در تو نیز رنج آفریده….

و تو در دوردست هایی.. ما تا به حال هم دیگر را ندیده ایم.. اما با هم حرف زده ایم.. صدای هم را شنیده ام.. و بسیار با هم خندیده ایم.. به همین سادگی…

من دوست ندارم ما همدیگر را ببینم … زیرا آن وقت تمام ساخته پرداخته های ذهنی مان به هم می ریزد.. برای من که اینطور است.. ا

او برای من همان چهره ای ست که هر دفعه که با او حرف می زنم تازه می شود.. از نو کشیده می شود و شکل می گیرد.. هر بار چشم هایش یک رنگ دارد و هربار مژه هایش بلندتر می شود، قد می کشد و کوتاه و بلند می شود..

گاهی زیر چشم هایش چروک می اندازم تا اندکی جاافتاده تر نشان دهد و من فکر کنم چند سال از من بزرگتر است پس تکیه گاه خوبی ست…

 

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند،نخ ببندشان

7391296-lg

از کودکی تا به امروز خدا هزار نقش و نگار یافته…

خدا مناقشه برانگیزترین واژه هاست… حجمی ست عظیم که در عدم اش هم نمود می یابد…

کودک که بودم او بود و من…

فکر می کردم حسابش با من جداست… فکر می کردم من دوست داشتنی ترین پدیده های موجود در جهان برای او محسوب می شوم…فکر می کردم همه چیزش با من متفاوت است…فکر می کردم اگر برای دیگران نامهربانی کرده و بلایی را برایشان روا داشته نسبت به من حتما اینطور نخواهد بود..

بزرگ تر که شدم،افتاد توی زبان..

توی پدر و مادر و خواهر و برادر و ارتباطات و جامعه ی دوستان و….

خودش را کشاند در مرزهای تن و طبیعت…خودش را بدجوری می کشد و مرا در حجم خویش به خفگی فرو یم برد… همیشه بود و من را احساساتی می کرد…

مدتی گذاشتمش کنار… احساسات درمورد او را…

خواستم پای عقل را وسط بکشم… اما عقلی نبود جز دروغ های بیش از حد بارورشده…

عقل نیر دروغی ست بزرگ…

دروغی برای خام کردن آدمیان کوچک اندام…

ارنست رنان در جایی گفته بود دین وهمی ست ضروری… من هم کنارش با مداد نوشتم مثل خدا…

نوشتم و نوک مدادم شکست…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

images

 به سادگی افتادن یک پلک از چشم،”من ” اش را گم کرده بود.

با خود می گفت:شبیه من است باز هم “من”نیست انگار…

یک رگه ی گم شده و دور و گاهی نزدیک است به من… ولی بازهم “من “نیست…

“بیگانه” یک جایی می گوید اگر من هم یک درخت بودم،اگر جزیی از طبیعت بودم،دیگر این همه قیل و قال نبود…

این همه جنگیدن و در برابر زندگی ایستادن نبود… من هم جزیی از آن بودم… جزیی از طبیعت نه در برابر آن..

بیرون از او ماه  داشت بزرگ و کوچک می شود.

بیرون از او طبیعت و فصل های رنگ به رنگ رخ می داد…چیزی شبیه یک ناآگاهی منسجم و مدام و زیبا.. ب

دون فکر ب “من “بودگی و هستندگی

و او به ساقه های نوجوان و امید درخت شدن شان غبطه می خورد و زیرلب “من” می بافت.

“من” های بافته اما هیچ کدام شبیه او نبود.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

2

- حوضچه ی لزج مغز، تمام بدن را رو به داغیِ خیسی روانه می کند.

و هراس، زیر پوست و دستان نقطه نقطه می شود…

نقطه هایی که تا مغز استخوان کشیده می شود و اشکالی ناموزون از خود به جای می گذراد.

اینکه ردی از آدم نمی ماند هم خود معجزه ای ست… موهبتی ست بزرگ… در گمنامی زیستن وخنیدیدن.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

nilab

   و راز مگویی در تو جوانه می زند… لب هایت سرخ می شود و پیشانی ات در تاول ترس غوطه می خورد..

واژه هایت جوانی شان را از دست داده اند و گوشه ی لب هایت پر شده از واژه های پیر و ترک خورده…

در تو دشتی ست بیابانی..

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

10767230-md

و اینچنین تو تجسم می یابی…عینی می شوی و من می توانم سرانگشتانم را فرو کنم در چشم هایت…در مردمک مرطوب چشم هایت.. باورت می شود…

 خاطراه ات این چنین زنده است…

 این چنین نفس می کشد و جای قلب مستعمل مرا برای دریافت اکسیژن های تازه تنگ کرده است…

خاطره ات جان دارد.

و کنار قلبم به صورتی مستقل می تپد…

من در خاطره ی تو حل می شوم یا خاطره ی تو در جسم حجیم شده ی من،هضم؟؟

و لعنت به خاطره که انحنای جان است و روح…

لعنت به خاطره که نبض تپنده ذهن است و جان…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

walking_away_from_everything_by_vampire_zombie

رها:امروز هوا سرد بود… سرد سرد… پاهایم…مخصوصا آن انگشتم که زیادی قد کشیده تا دنیا را بیشتر ببیند برای چند ساعت مرد…

مرد و من دلم داشت برای بودنش،برای بی سر وصدا بودنش تنگ می شد. مرد و من نگرانش بودم و به روزهایی فکر می کردم که بود و نمی دیدمش…

مثل تمام چیزها که هستند و عادت می کنیم به ندیدنشان… از فرط وجود … از فرط بودن… از فرط حضور… یخش باز شد.. کفش های صورتی سفید آلستار وسط آن کوه برفی و کوهنوردی بدجوری اذیتش کرده.. زنده شدو دوباره یک گوشه خوابید و همیشگی شد و دوباره مثل همیشه فراموشش کردم…

.

.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی حوضچه ی اکنون