حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘تصویر و نوشته از راضیه مهدی زاده’

راز بهارنارنج. قسمت دوم

طاهره هم بعد از خواندن نامه یک دل نه صددل عاشق شده بود. جانش رفته بود. شب ها با ماه و ستاره ها حرف می زد و می گفت برسد به دست محسن جانم.دلیلش هم واضح و مبرهن است. جنگ بود. اشک بود. مرگ بود. دلخوشی نبود.جای عشق خالی بود. حالا فرقی نداشت چند ساله باشی. فرقی نداشت از عشق،فقط “عین” ش را یاد گرفته باشی.انتخاب با تو بود. می توانستی انتخاب کنی که دلت از صدای هواپیماهای جنگی و شکستن پنجره ها بلرزد  یا به جایش دلت از چیزی مثل عشق بلرزد و بی تاب شود.

زن دایی طاهره هم لرزش دل را انتخاب کرده بود. نامه را زیر خاک حیاط خانه دفن کرده بود.رویش یک گلدان شمعدانی گذاشته بود و شب ها به بهانه ی آب دادن به گلدان شمعدانی می رفت و یک بار دیگر نامه را می خواند.

 پاییر که شد،گلبرگ های خشک شده ی شمعدانی را توی پاکت نامه،کنار پروانه ها ریخت.حالا نامه،بوی گل های شمعدانی می داد و دست های زن دایی طاهره هم بوی بهارنارنج.

 فکر کن،شب ها وقتی زن دایی طاهره نامه را می خوانده چقدر بو توی هوا بوده. حتما به خاطر همین بوها بود که همه ی خانه های اطراف شان را بمباران کردند اما هیچ آسیبی به خانه ی زن دایی طاهره و خانواده اش نرسید.

حتما بوها مثل یک حفاظ شیمیایی قوی و نامرئی عمل می کردند و هواپیماهای جنگی را فراری می دادند. شاید یک روز علم،خاصیت گیج کننده ی بوها را کشف کند.

“اوا”،دستمال کاغذی اش را بیرون آورد و فین کرد. یک فین بلندصدادار. حتما یک ماده ی لزج سبز هم توی دستمال کاغذی،جاری کرده است.

 این فین بلندِ صدادار یکی از غریب ترین خاصیت های مهاجرت است. توی کتابخانه نشسته ای،فین می شنوی. توی تاکسی نشسته ای،فین می شنوی. توی رستوان،فین می شنوی.

 اصلا” فین” در اینجا یک هویت مستقل دارد.اولش حالم به هم می خورد. تعجب می کردم و پیش خودم فکر می کردم،حتما این ها یک اقلیت هستند اما بعدتر دیدم فین را همچون سرفه و عطسه عادی می دانند.

” اوا” که فین کرد فهمیدم زن دایی طاهره هم وقتی جوان بوده،فین کرده است. یک فین بلند صدادار با محتویات کیفیِ سبزرنگ.

یک روز فاطمه،بچه ی زن دایی طاهره،دستمالی را از توی گنجه ی رازها و چیزهای گرانبهای زن دایی پیدا می کند.فاطمه ابتدا از دستیابی به یک رازِمگو که انتهای کمد لباس ها پنهان شده بود،احساس غرور می کند اما بعد از نگاه کردن به دستمال خاک خورده که وسطش هم چروک شده بود،نتوانسته دلیلی قابل قبولی برای غرور خود پیدا کند. به همین دلیل مجبور می شود دستمال را به زن دایی طاهره نشان دهد و جویای راز شود.

زن دایی طاهره عصبانی می شود. بیشتر به خاطر لو رفتن جای گنجه. به هر حال هریک از ما گنجه هایی داریم که در آن چیزهایی را مومیایی می کنیم تا بماند برای روز مبادا.اما حالا جای مخفیِ گنجه برملا شده بود و خودِ همین گنجه داشتن بود که چیزهای کوچک و بزرگ را ارزشمند می کرد.

زن دایی طاهره در آن لحظه تصمیم می گیرد راز را به دخترش بگوید و بعد از گفتن راز،جای گنجه را تغییر دهد.

  • : ” اون موقع ها که بابات می خواست بره جبهه من خیلی گریه کردم. این دستمال هم یادگاره همون دوران. همه ی اشک هامو با همین دستمال پاک کردم.ما تازه نامزد کرده بودیم و اصلا معلوم نبود رفتن بابات بازگشتی هم داشته باشه.”

فاطمه که هم سن همان روزهای زن دایی طاهره است و با عین اول عشق به شیوهای مدرن تری آشنا شده،با تعجب به دستمال نگاه می کند و می گوید: ” مامان،یعنی بابارو اینقدر دوست داشتی؟”

صدای بلند الله اکبر کشیده ی دایی محسن در حین رکوع و سجده،هانیه را بدخواب می کند.زن دایی طاهره که درحال بافتن شالی بلند برای دایی محسن است،می گوید:”آرام تر محسن. بچه خوابیده…” دایی محسن بین دو سجده لبخند محوی می زند.

 صدای زنگ کلیسا بلند می شود.ساعت کامل شده است.”اوا”،دستمال فینی اش را توی جیب پالتوی بافتنی اش فرو می کند.بوی خوش توتون دست ساز و بهارنارنج،همه ی خیابان فشن را پر می کند.

راز بهارنارنج. پایان. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

 

 

راز بهارنارنج. قسمت اول

 

 دست استخوانی اش را جلو آورد و تعارف کرد.بد بود اگر قبول نمی کردم،مخصوصا که توی خیابان فشن هم ایستاده بودیم و دیده بودم که “اوا” با چه ذوق و سلیقه ای،توتون ها را ریخت توی کاغذ سفید و با یک دستگاه کوچک کاغذ را پیچاند.

می خواستم بگویم ممنون. الان حسش نیست.

اما دستش را جلوتر آورد. دست دیگرش توی پالتوی بافتی بود که حتما اتیکت “مید این اسپین” نداشت. دلیل نمی شود که آدم از اسپانیا بیاید و همه ی وسایلش مارک اسپانیا داشته باشد. کدام یک از وسایل من “مید این ایران” بود؟!

همانطور که دستش،نزدیک من بود،چروک های بی حال روی کاغذ را دیدم. دیدم کاغذ با صبوری تمام،توتون حجیم شده را داخل خودش بلعید.”اوا” همیشه همراه خودش کاغذهای روغنی کوچک داشت. کاغذها را با همان دستگاه می چرخاند و لبه هایش را با تف به هم می چسباند.

 لپ های استخوانی “اوا” گل انداخته بود. شبیه فشن های استخوانی نیویورک شده بود.از نیویورک و فشن اونیویش فقط همین “اوای” از اسپانیا آمده مانده بود. آنقدر هوا سرد و مه آلود بود که هیچ فشنی دیده نمی شد. از ایمپایر استیت به آن بلندی هم فقط نوک بی حالش پیدا بود اما هنوز هم مهم ترین عنصر نیویورک زنده بود. آن تاکسی های زرد رنگ اگزیستانسیالیست.

از دست” اوا” بو بلند می شد اما بوی توتون نبود. بوی بهارنارنج بود. بوی مربایی بود که زن دایی طاهره برایمان درست می کرد.در همان لحظه از همین بو به رازی بزرگ پی بردم. رازی که سال ها فکرم را به خود مشغول کرده بود اما فراموشش کرده بودم.

“اوا” را نگاه کردم. از بینی کشیده اش،از چانه ی استخوانی اش،از موهای مشکی اش که کناره های پیشانی اش را پوشانده بود به راحتی می شد به زن دایی طاهره رسید. از “اوای” اسپانیاییِ وسط نیویورک،راز بزرگ عاشق شدنِ دایی محسن را یافتم. حتما دایی محسن،عاشق بوی بهارنارنج شده بود.

 بویی که توی انگشت های زن دایی طاهره جریان داشت. توی موهای سیاه و فرخورده اش جا خوش کرده بود.این تنها علت منطقی اش بود،وگرنه یک دختر شانزده ساله آن هم در بحبوحه ی جنگ با  آن عکسی که من از زن دایی طاهره دیده بودم که هنوز آثار بلوغ،توی دماغش پیدا بود،دلبری نمی دانست.لوندی بلد نبود.  اما دایی محسن یک دل نه هزار دل عاشقش شده بود.

دایی محسن دل به دریا زده بود. رفته بود جلو و گفته بود…

 نه نرفته بود جلو. قدیم ها که اینطوری نبود. به رسم قدیم، نامه ای برداشته بود و با هزار کلمه ی در حریر پیچیده و هزار سخن از لفافه های عشق و عاشقی گفته بود.بعد هم مانده بود که نامه را چه کند؟

کمی بعدتر دریافته بود که مینا،خواهرزاده اش، همکلاسی طاهره است.نامه را با لرزش دست و پروانه های خشک شده ی داخلش به مینا رسانده بود.

طاهره هم بعد از خواندن نامه یک دل نه صددل عاشق شده بود. جانش رفته بود. شب ها با ماه و ستاره ها حرف می زد و می گفت برسد به دست محسن جانم.

قسمت اول از داستان راز بهارنارنج از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

دودنیایی1

حالا خوبی ها و بدی های مهاجرت باشد برای یک وقت دیگر اما از آن روزی که پوریا را وسط خیابان برادوی دیدم،فهمیدم کشف من بزرگتر از تمام کیفیات و کمیات مهاجرت است.کشف بزرگم این بود،آدم ها نمی میرند. فقط از دنیایی به دنیای دیگر منتقل می شوند.

حالا پیش خودتان می گویید:” ای نویسنده ی ناشی. باید کشفت را  وسط داستان می گفتی. باید تعلیق می انداختی. هنوز نقطه ی عطف و گره افکنی و گره گشایی را یاد نگرفته ای؟!

 یا عده ی دیگری می گویند: ” الان شما تنهایی به این اکتشاف بزرگ رسیدی؟ یا با رفیق های دانشمندت؟ خوب،هنر کردی. ما هم که از اول همین رو می گفتیم.اصلا دینی تو چند شدی تو دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و فوق لیسانس؟؟ فقط اگر قرار بود یه چیزی از وطن اسلامی ت یاد بگیری،همین بود دیگه.”

درمورد نکته ی اول،راستش حق با شماست. باید داستان را درست و حسابی پرداخت می کردم و بعد ذره ذره از کشفم حرف می زدم. اما از شما چه پنهان که طاقت نیاوردم.

درمورد دوم هم باز حق با شماست. از اول هم به ما گفته بودند به دنیای دیگری منتقل می شوید و این دودنیایی بودن چه چیز خوبی ست. یک آرامش و طمانینه ی خاصی را در جان تک تک ما انداخته است.

ما خیلی خوشبختیم که دو دنیا داریم،این ها اما نه. خیلی از این ها دو دنیا ندارند.بیچاره ها چون فقط همین یک دنیا را دارند مجبورند صبح تا شب کار کنند. هر روز یک ایده ی جدید داشته باشند. از یک آرزو به یک آرزوی دیگر بروند. هیچ وقت بی خیالِ زندگی نمی شوند. از شصت،هفتاد سالگی شروع می کنند درس می خوانند،کارشان را عوض می کنند. دنبال علایق شان می روند. خیلی بدبخت اند. نه؟

 سر پیری می روند دانشگاه. می روند سر کلاس های هنری می نشینند. می روند روی صدایشان برای خوانندگی کار می کنند. می روند طراحی وب و کامپیوتر یاد می گیرند. که مسلما همه ی این کارها،مصداق بارز سرِ پیری و معرکه گیری ست دیگر.

آدم توی این سن، توی لابیِ ورودی دنیای دیگر نشسته است. باید خودش را برای لحظه ی باز شدن درب ها آماده کند.این همه چسبیدن به این دنیایی که به پشت بامش رسیده است،چه فایده ای دارد؟

حالا من افتاده ام توی دنیای دوم.توی این دنیای دوم،علاوه بر مُرده های دنیای اول،زنده های دنیای اول هم حضور دارند اما ترجیحاتشان نسبت به دنیای اول متفاوت است.

مثلا پریروز پسرعمه قاسم را دیدم که در دنیای اول محافظ آقای بوق بود.در دنیای اول پسرعمه قاسم،ریش سیاه کوتاهی داشت. ریشش نافرم بودو شبیه تُنک های بیابان،یک جا پرپشت بود و جای دیگر کم پشت.چشم های سیاه درشت داشت و از جیب شلوارش هم ادامه های یک تسبیح دانه درشت،آویزان بود.یک بار به خاطر اینکه من از آقای بوق انتقاد کردم،دو ماه با من حرف نزد و روابط خانوادگی مان شکرآب شد.

پریروز وقتی پسرعمه قاسم را در خیابان دیدم،کمی تعجب کردم.ریش هایش را مرتب کرده بود. ریش هایش کمی بور شده بود.شلوارک آبی پوشیده بود و سوار دوچرخه بود.به جیب شلوارک ش نگاه می کنم.خبری از تسبیح نیست.قلاده ی یک سگ قهوه ای هم به دسته ی دوچرخه اش وصل بود. پسرعمه قاسم، پا می زد و سگ  به همراه دوچرخه می دودید.

 زبان سگ بیرون بود. صحنه ای دلخراشی بود. دلم برای سگ بیچاره سوخت اما انگار سگ هم بدش نمی آمد و ادامه می داد.چندبار دیگر هم پسرعمه قاسم را به همراه سگ ش دیدم.

یک بار خیلی به هم نزدیک بودیم و می خواستم بپرسم از آقای “بوق” چه خبر؟ که سگ اش شروع کرد به غرولند کردن و تلاش کرد،دنبال من بدود. من هم تا نفس داشتم دویدم و پسرعمه قاسم را دیدم که موذیانه خندید.

چون پسرعمه قاسم از زنده های دنیای اول بود کمی به نظریه ام مشکوک شدم. با خودم قرار گذاشته بودم که هرگونه تغییری برای مرده های دودنیایی، پذیرفتنی ست اما نسبت به زنده های دودنیایی کمی محتاط تر بودم. آن ها نباید بیش از حد تغییر می کردند. چون همزمان داشتند در دو دنیا زندگی می کردند.

برای اثبات نظریه یک روز که با خانواده حرف می زدم پرسیدم از پسرعمه قاسم چه خبر؟

بابا گفت:” تازگی های کمردرد دارد و پادرد. دکتر بهش گفته ورزش کن. این هم جوگیر شده رفته دوچرخه خریده.”

وقتی اسم دوچرخه آمد،قند توی دلم آب شد.نظریه هنوز پابرجا بود.

از دودنیایی های دیگری که هر روز در ایستگاه اتوبوس می بینم،خاله سیماست که هشت سال پیش مرده است.خاله سیما هروقت من را می بیند،خودش را به آن راه می زند.حتما به خاطر آن کفش های صورتی ست که می پوشد یا شاید به خاطر موهایش است که در این سن و سال یک روز گیس شان می کند. یک روز فوکول می گذارد. روز دیگر چتری توی صورتش می ریزد.

روزهای بارانی،چترش را با رنگ لباس هایش سِت می کند.در روزهای بارانی بیتشر نگاهش می کنم تا شاید به من توجه کند اما حتی در روزهای بارانی هم که همه ی آدم های مهربان تر می شوند به من نگاه نمی کند.

حتما از من خجالت می کشد.آخر،در آن دنیا همیشه می گفت: “دختر نباید رنگ های روشن بپوشد. گناه دارد.”

 یک سال چهارشنبه سوری همه دور هم جمع شده بودیم و از آتش می پریدیم. آن سال،پالتوی چرم مشکی مُد شده بود. مشکی اش براق بود و کمی جلف.

من کنار خاله سیما نشسته بودم. گفتم:” خاله اینقدر دوست دارم برم از آتیش بپرم ولی حیف  که جنس این پالتوها یه جوریِ که زودی آتیش می گیره.”

خاله سیما زیر لب گفت:” مواظب باش بساط آتیش جهنم ت نشه”  حتما به خاطر همین زخم زبان ها،حالا هم من را نگاه نمی کند.

یک بار هم همسایه پایینی مان را دیدم. همان بود که همیشه صدای خواندن اش،اعصابم را خورد می کرد. همیشه داشت آواز می خواند.بلند بلند و بدون آهنگ. توی خانه ،توی ساختمان،توی راه پله ها،همیشه داشت می خواند.

 وقتی دیدمش سریع شناختمش. خانوم زبردست بود. معلوم بود تجربه اش را هم زیاد عوض نکرده است. همینجوری در هر دو دنیا داشت علاقه اش را دنبال می کرد.

خانوم زبردست،عادت داشت روسری های رنگی ساتن بپوشد. دو طرف روسری اش را مثل یک لوزی درست می کرد و از وسط با یک کلیپس کوچک می بست شان.

البته روسری فقط زمانی معلوم بود که چادرش را درمی آورد وگرنه که فقط چشم ها و گوشه ای از بینی عمل کرده اش پیدا بود.

خانوم زیردست،هر سال مراسم عمرکُشان داشت و در آن مداحی های شاد می خواند. یک بار با قربان صدقه و خواهش من را هم دعوت کرد.موقع مداحی،چشم هایش را می بست.دست هایش را از آرنج،خم می کرد و می چرخاند.گاهی هم به نشانه ی شادی،حرکات عجیب غریبی از خودش نشان می داد که من چندشم می شد.

توی این دنیا هم از همان حرکات عجیب غریب موقع ناز کردن گربه ی خاکستری اش استفاده می کند.چشم هایش را بیش از حد در حالت بسته نگاه می دارد و با دست های از آرنج خم شده اش،موهای زبر گربه را ناز می کند. از کجا می دانم که زبر است؟!

هنوز هم از این حرکاتش،چندشم می شود.اینجا،موهایش را کوتاه کرده است و هنوز هم موقع خواندن،چشم هایش را می بندد.

از مترو پیاده می شوم با اینکه سه سال از آمدنم به نیویورک می گذشت،مترو هنوز طراوت و تازگی اولیه اش را داشت. هنوز هم یک سازمان ملل کامل بود. یعنی سازمان ملل تر از سازمان مل واقع در خیابان چهل و دو بود. آدم های همه جای دنیا کنار هم می نشستند و کتاب می خواندند.

کتاب،مجله،کیندل .بعضی ها با چمدان هایشان پیاده می شدند و بعضی دیگر با چمدان هایش سوار می شدند.

 نیویورک،شهر چمدان های سیار است.یک چمدان را می بینی که از وسط عطرفروشی های پاریس رسیده به نیویورک. چمدان دیگر از جنگ روسیه و اوکراین فرار کرده. یکی دیگر هنوز شن های خشک شده ی ساحل پورتوریکو را دارد. حتی یک بار توی یکی از چمدان ها دو بچه گربه بود.

یک بار هم خانومی را دیدم که از توی چمدان کوچکش،کتاب های آخرالزمانی بیرون آورد و شروع کرد به تبلیغات دینی و فروختن کتاب.

 فهمیدم این خانوم هم دودنیایی شده. همان خانومی بود که توی متروی تهران،مقنعه ی چانه دار سیاه می گذاشت و دو روز در هفته از قم می آمد و توی مترو تبلیغات دینی و آخرالزمانی می کرد.

روی صندلی گوشه ی مترو،جلال نشسته بود و با تعجب به حرف های خانوم دودنیایی گوش می داد و زیر لب چیزهایی می گفت. حتما داشت می گفت:” هرکس باید امام زمان خودش باشد.”

بگذریم.پوریا را می گفتم.

دودنیایی ها. قسمت اول. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

 

یک دقیقه2

ویزا را دادم به مامور فرودگاه. نگاهم کرد. عاشقم شد.

بعدها فهمیدم مامور فرودگاه هم عاشقم نشده بود. فقط چون ایرانی بودم، بیشتر نگاه کرد و عکس را با خودم تطابق داد.

حالا که عکس های مخصوص پرونده را پیدا کرده بودم خودم را به چی مشغول می کردم؟! وسط تنهایی و سفیدیِ تخت،سرم را چرخاندم.گوشه ی اتاق،بودا را دیدم. نشسته بود روی گل های لوتوس.سرش پایین بود و نوک انگشتانش را به هم چسبانده بود.یک خال گوشتی هم وسط ابروهایش بود.داشت قصه ی رهایی می خواند. رهایی ای که از رنج برخیزد.

همان لحظه فهمیدم من هم بودایی ام اما یک مدل جدیدی از بودایی.بودایی که یک روز به خودش گفت: مهاجرت می می کنم. به خودم رنج می دهم برای رهایی.اما رهایی از چه؟! رهایی از مامان یا ترانه؟! مامان که مهربان بود.غر می زد. ناله می کرد اما مهربان بود. ترانه هم که تجسم  همه ی بی خیالی های دنیا بود. با ترانه که به ترک دیوار هم می خندیدیم.

بابا هم که مرده بود. سال های دور. یک روز که از مدرسه به خانه برمی گشتم و کیفم پر از آب نبات های چوبی بود،بابا مرد.

مامان گفت:” یعنی تو هیچ تعلق خاطری نداری؟”

به مامان گفتم:” چه تعلقی مامان؟ این تعلق که می گویی چیست؟ چه وابستگی ای؟ اصلا مگر خودت بعد از جنگ،خانه و زندگی و همه ی آدم هایت را کول نکردی و نیامدی تهران؟! مگر همه ی کودکی ات،آبادان نبود؟ مگر نمی گویی آبادان،بهشت بود. شط روان داشت. شب های خنک داشت.آدم های گرم داشت. مگر خودت همه ی این ها را به ما نگفتی و الان نزدیک به بیست سال نیست که داری توی این تهران خراب شده،زندگی می کنی؟! هر روز هم از شلوغی و ترافیک و کثیفی تهران شکایت می کنی اما حاضر برگردی؟!برمی گردی به آبادان؟!  نه مامان. نه. هیچ تعلق خاطری ندارم.تعلق خاطر،یه شعاره.”

چقدر بچه بودم آن روزها که فکر می کردم تعلق خاطر،پرچم است. مام وطن است. جنگل است و دشمن و اینکه اگر جنگ بشود واکنش تو چیست و از این دشمن های احتمالی و واکنش های ساختگی در ذهن.

حیف که همه چیز را چپگی بهمان فهماندند. تقصیر آن ها هم نبود. خودشان هم نمی دانستند کجای ماجرای تعلق و پایداری و وطن ایستاده اند.

مامان،با یک دسته گل و چندتا کمپوت گیلاس و گلابی بیا ملاقاتم و دوباره بپرس.دوباره لب های غنچه ات را جمع کن و با صدای ناامیدی بپرس:”تعلق چی؟ تعلق خاطر نداری؟”

بیا تا بگویمت مامان. الان می فهمم تعلق یعنی چی؟! دارم،مامان.دارم.

من به گوشه ی پله های سنگیِ پشت دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران تعلق دارم. به نیمکت های دارز و چوبی دانشکده ی ادبیات تعلق دارم. به کرسی قرمز خانه ی خان ننه تعلق دارم. به آن روز که با هم رفتیم بازار بزرگ تهران و من از دست چانه زنی های تو کلافه شده بودم،تعلق دارم.به اختلاف نظرهای زمین تا آسمانم،به حیاط همیشه برگریزانمان،به پله های یوسف آباد،به غم روشنفکریِ پارک لاله،به همه ی این ها،مامان تعلق دارم.

تعلق،همان سوال تو بود مامان.همان دست های من  بود که توی خانه ی گرم مان و میان اشیای سنتی و مدرن،تکان می خورد و جنجال به پا می کرد. همان جزییات،اسمش تعلق بود. اما آن روز که می پرسیدی،نمی دانستم. نمی دیدمشان. مامان،من حتی به آن چای داغی که میان جروبحث هایمان سرد شد هم تعلق دارم.

آمدم اینجا. اولش آرزو می کردم که کاش یک چیز راحت تر از تلفتی بود که با مامان و ترانه بیشتر حرف می زدم. بعد گفتم،کاش یک چیزی می آمد که می توانستم ببینمشان.بعد گفتم: کاش می شد لحظه به لحظه از حال هم خبر داشته باشیم. چیزی شبیه پیامک و فرستادن فیلم و عکس و…

اسکایپ آمد،لاین،وایبر،اینستاگرام،وی چت،واتس آپ… اوایل، هر روز برایشان می نوشتم. فیلم می گرفتم. عکس هایم را می فرستادم.ماجراهای هفته  و اتفاقات روزانه را می گفتم. حالا عکس هایم را هرزگاهی می فرستم. مامان که برایم قلب می فرستد،یواشکی می بینم که سین-seen- نشود تا مامان،همان لحظه توقع جواب نداشته باشد.انگار دیگر جز فرستادن شکلک و جوک های بی مزه برای هم حرفی نداریم.

می نشینیم رو به روی دایره ی روشن و کوچک کامپیوترهایمان و همدیگر را از دو قاره ی دور تماشا می کنیم و هی از هم می پرسیم:” چه خبر؟ دیگه چه خبر؟”

دلم می گیرد از این همه فاصله ای که نزدیک شده اما بی حرف مانده. می دانم که تقصیر من است.مامان هر روز زنگ می زند. حرف دارد. می نویسد. عکس می فرستد اما من کار دارم.

به خودم می گویم: بعدا جوابش را می دهم. آخر روز،آخر هفته،آخر…به خودم دروغ می گویم.دروغ های کوچک خوشحال کننده.

دو سه سال اول به خودم گفتم:” برای مامان پول بیشتر می فرستم. برای ترانه آنقدر پول می فرستم که بتواند اولین فیلم بلندش را بسازد.”

ترانه دو سال پیش اولین فیلم بلندش را ساخت. مامان هم که پول بیشتر نیاز نداشت.با آن حرف ها فقط به خودم امید می دادم. برای خودم،دلیل های بزرگ منشانه می ساختم.فکر می کردم برای این همه تنهایی و ندیدن مامان و جواب ندادن به قلب های سرخ وایبرش باید دلیل محکمی داشته باشم.

توی عکس ها، دنبال ترانه و مامان می گردم. عکس ها را زیرو رو می کنم. همه ی گوشی ام را نگاه می کنم. نیستند. توی هیچ کدام از عکس ها نیستند.لعنت به من و حافظه ی داخلی این گوشی.

دوباره،دست های تیغ تیغیِ تنهایی می افتد به جانم.تنهایی،پشمالوست و موهای زبری دارد. همه ی تخت و ملحفه های سفید پر شده از موهای ریز و درشت تنهایی. تختم یک قایق چوبی ست وسط یک اقیانوس عمیق. هرجا را نگاه می کنم آب است. طوفانی از دوردست به سمت قایقم می آید و من فقط می توانم به گوشه ی چوبی قایقم بچسبم و رویم را از طوفان برگردانم.

به خودم گفتم: “هنوز یک چیزی با توست. پیدایش کن. یک چیز قریب غریب. یک خشکی. یک خشکی وسط قلبم است.پاروهایم را باید به آن خشکی برسانم.خشکی را ب خودم آوردم.” گوشه ی چمدانم بود. توی دست های عرق کرده ام بود وقتی می خواستم موقع خداحافظی،ترانه را بغل کنم. توی فرودگاه روی یکی از صندلی های آبی نشسته بود وقتی سنگدلانه،صورتم را از مامان برگرداندم تا اشک های یواشکی اش را نبینم.توی موهای بلند آن دختر بلوند آمریکایی بود که کمکم کرد تا چمدان بزرگم را جا به جا کنیم. توی دست های سیاه و پینه بسته ی آن کارگری بود که وسط تنهایی و بی زبانی همه ی وسایل هایم را تا هتل آورد.

مامان که ترسیده بود فراموشش کنم،بوی خدا را بسته بندی کرده بود. گذاشته بود توی جعبه و برایم فرستاده بود.جعبه را باز کردم. چادر نماز و مهر بود.

آرام تر شده بودم قایق چوبی ام داشت از طوفان فرار می کرد.یکی دیگرم گفت: ” غلط کردی. حالا یادت اومده؟ حالا که افتادی گوشه ی بیمارستان یادت اومده تنهایی ؟ بی کسی؟ بدبختی؟! تا قبلش که همش می گفتی،خوبه. بد نیست. در کل،خوبی هاش به بدی هاش می چربه. تو ایران بودی،خونه داشتی از خودت؟یه لونه موشم نمی تونستی با اون پولت اجاره کنی. خونه هم اجاره می کردی از گشنگی پس می افتادی. خرج اون تیپ و قیافه تو کی باید می داد؟ اصلا به فرض که پولم داشتی به توی دختر مجرد کی خونه می داد؟!”

یکی دیگرم می گوید:” از بیمارستان که بیرون آمدی،تحریم ها که برداشته شد،باید برگردی. برمی گردی پیش خانواده ات. پیش ترانه و مامان. یعنی تو نمی تونی قدر همین دو نفرِخونوادت رو داشته باشی؟! ای خاک بر سر تو و اون تحصیل علم و دانش ت.”

باز یکی دیگرم می گوید:” حالا اینکه یک شب یا ده شب دیگه هم توی بیمارستان بمونی چه فرقی داره؟ کی منتظرته؟ خواهرت؟ مادرت؟ اینجا که هیچکی منتظر تو نیست بدبخت.”

همه ام را توی خودم خفه می کنم.مثل یک بچه ی بی تاپ هوای مامان را کرده ام.آخ،مامان کاش درخت توت خشک شده ی حیاط مان بودم،وسط باد،وسط تگرگ،وسط باران،اما توی خاک خودم. بعد،تو هر روز می آمدی و آبم می دادی و من هم هرگز پای رفتن نداشتم.

بیرون دارد یک ریز برف می بارد.بی صدا،آرام. با اینکه پنجره بسته است اما بو دارد.برف بو دارد.بوی شمال می آید.بوی لاهیجان،بوی آستارا،بوی سیاهکل.بوی یکی از داستان های تلخ و گزنده ی تو، مامان.

یادت هست همیشه تعریف می کردی که دایی حمزه آرزو داشت توی دانای علی خاکش کنند اما آن قدر ماند،آن قدر ماندگار شد که توی لندن مرد و همان جا هم خاکش کردند.

سرما می پیچد توی تنم. خودم را به آن راه می زنم که داستانت را فراموش کنم.پنجره ی بیمارستان را نگاه می کنم.آن طرف تر رودخانه است و ساختمان های بلند و نورانی.پنجره ی اتاق من هم توی تهران،کاج داشت و یک کوه نیمه برفی.

دوباره یکی ام می گوید: ” حداقل آنجا که بودی توی دامنه ی کوه،دست خودت را می گرفتی و با دو تا از دوست های خل و چل تر از خودت پول یک چای در کافه را جور می کردید و با هم خوش می گذراندید.خاطره می ساختید.

 حالا خودمانیم. این رودخانه را چندبار خاطره کرده ای؟! جز همین نگاه مه آلود و غم زده؟! جز هر روز نگاه مکرر به روخانه و بفکر و یاد کوره نیمه برفی؟!

حالا گیریم دو بار هم با آن دو دوست فارسی زبانت نشسته اید لب آب.آخرش با خودت نگفتی:کاشکی تنها بودم. گفتی یا نگفتی؟! اصلا نفهمیدی کی بودند؟ چی بودند؟ چی می گفتند؟ همینجوری یک سری کلمه های فارسی بلغور کردید و فکر کردید دوست شده اید؟!

 نه جانم،خودت بهتر می دانی که دوستی، زمان می برد.موقعیت های متفاوت می خواهد. خنده می خواهد. گریه می طلبد.قهر می خواهد.آشتی می طلبد. اینکه یکی شان بلند بلند خندید و زد پشت کمرت و گفت:” اسمتو تو اینستاگرام هم بگو داشته باشمش.” یعنی با هم دوستید؟! اینکه دیگری شان،توی فیس بوک ادت کرده و دو بار هم همان اوایل لایک ات کرد،یعنی با هم دوستید؟!”

 چرا پرستار نمی آید، بگوید چیزی ت نیست. می توانی بروی.  مرخصی. چرا اینقدر طولانی شد؟ روزها را حساب می کنم. یادم می آید امشب یلداست و همان یک دقیقه دارد کار خودش را می کند.

دوباره دلم می گیرد. حتما همه شان دور هم جمع شده اند و رفته اند خانه ی خان ننه و انار و هندوانه می خورند.

یکی دیگرم به طرز غیرمنتظره ای می گوید:” بیچاره،خان ننه هم می میرد و تو نمی بی بینی اش. اصلا باخبر نمی شوی.”

نکند خان ننه مرده است؟ نکند مرده باشد و به من چیزی نگفته باشند؟ نکند من همین جا گوشه ی سرد این بیمارستان سفید به طرز مرموزی بمیرم؟

پرستار از راه می رسدو قایقم را سریع تر پارو می زنم. از طوفان،حسابی فاصله گرفته ام.از اصطلاحات پزشکی که تند تند می گوید هیچی نمی فهمم.برای اینکه خودم را نبازم می گویم،خوب او هم از شب یلدا و یک دقیقه بیشتر هیچی نمی فهمد.

درنهایت می گوید همه چیز خوب است و لیست دارو و وسایل های ورزشی برای تمرین پای آسیب دیده ام را به دستم می دهد.

از اتوبوس پیاده می شوم و با پای ضرب دیده ام تا خود خانه می دوم. من زنده ام و حالم خوب است. ردپایم روی برف های تازه می ماند.می آیم خانه.یخچال را باز می کنم. نه انار دارم. نه هندوانه،نه آجیل و نه هیچ تنقلات دیگری. یک تکه کالباس را از فریزر بیرون می آورم.

باید سریع تر به مامان زنگ بزنم تا با هم برویم به آن سالی که بابا زنده بود و شب یلدا با هم رفتیم خانه ی خان ننه. نوبتی حافظ خواندیم. من تازه الفبا را یاد گرفته بودم و برایم سخت بود.اما می گفتند: بخوان

خان ننه برایمان انار،دان کرده بود.هندوانه ی بزرگی را که در پستوی آشپزخانه قائم کرده بود،هن هن کنان آورد.من را به گوشه ی از خانه برد و بی بهانه،بی دلیل،بی مناسبت یک گردنبد طلا هدیه داد.بعد هم که می خواستیم برویم کلی دوغ و شیر محلی را در دبه های سرکه وردا ریخت و گفت: ” این سهم شماست.”

زنگ می زنم. مامان،گوشی را برمی دارد و می گوید:” دور هم هستند،پیش خان ننه.” برای اینکه مطمئن شوم می گویم: “گوشی را بده به خان ننه.”

 صدای سرفه ی خان ننه از دور می آید. دلم آرام می گیرد. پیش خود می گویم: ” هوا سرد است. خان ننه سرما خورده اما هنوز خانه گرم است و انارها،دانه شده و هندوانه ها سرخ…

با اشتیاق شروع می کنم به حرف زدن با مامان.از پسرهای خوشتیپ می گویم. از حرف های خاله زنکی. از اینکه می خواهم هم خانه پیدا کنم و…

وسط حرف هایم،صدایی بلند می آید:” خانوم دکتر مهجور به بخش آی سیو”

یخ کالباس آب شده و قطره هایش روی سرامیک آشپزخانه می چکد. قایق چوبی ام دارد توی طوفان دست و پا می زند.

یک دقیقه. پایان. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

یک دقیقه 1

سارا شاخ دارد. مهتا،خنده ی کج و کوله ای دارد. نگین،چشم هایش را بسته است. صفیه،دست هایش را باز کرده و حالت پریدن به خود گرفته است.من هم مثل یک روح به سمت عکس می دوم اما به جمع بچه ها نمی رسم.وسط عکس مانده ام. پشت مان یک صخره ی خاکی ست و چند علف سبز هم اطرافمان دیده می شود. جایی که عکس گرفته ایم،سرسبز نیست. زیبا نیست اما خودمان واقعی هستیم.

رفته رفته،منظره ی پشت عکس ها زیباتر می شود.پر از درخت می شود.شکوفه های رنگ به رنگ،دریاچه،برج،نورهای خیره کننده… هرچه منظره ها،شلوغ تر و قشنگ تر می شود،یکی از آدم های توی عکس اول هم کم می شود.آن قدر کم می شود که الان فامیلیِ نگین را یادم نمی آید. از سارا می شنوم،مهتا دو سال پیش برای همیشه رفته اروپا.سیما امسال طلاق گرفته و خود سارا به عشق سال های نوجوانی اش رسیده است.

 دیگر،خبری از عکس های دسته جمعی نیست. توی عکس ها فقط خودم هستم. خودم و موبایلم که توی تمامی عکس ها یا کنار صورتم است یا آن را جایی نزدیک به قلبم نگاه داشته ام. یا در زاویه ای باز و روبه آینه است.

فقط خودم هستم .وسط استارباکس با ابروهایی نامرتب و کافه ای شلوغ که از پشت سرم پیداست. فقط خودم هستم در محوطه ی سرسبز دانشگاه میان کتاب های نفیس و قیمتی . فقط خودم هستم با سربازی هخامنشی که نیزه اش را وسط موزه ی متروپلیتن،محکم در دست گرفته است و نگاهش مثل من غمگین است.

خودم را وسط حضور باارزش چیزها یا چیزهای باارزش،چپانده ام تا تنهایی را خط بزنم.تا چروک های صورتم را فراموش کنم. تا لبخند را یادم نرود.یا نه،از همه مهم تر،تا خودم را در معرض باد قرار بدهم. باد بوزد توی موهایم.موهایم را باد ببرد و من وسط لرزش باد و دست های لخت درختان،سماع کنم. بچرخم.بچرخم.بچرخم.

توی این عکس،بهار است اما باد گوش هایم را سرخ کرده است. همین باد لعنتی و این ایده های خیال پردازانه،من را تا اینجا کشاند.

  • “عکس رو پیدا کردید؟ باید ضمیمه ی پرونده بشه.”

  • “پیدا می کنم.”

از اتاق بیرون می رود.موهای گوجه ای و صدای تق تق پاشنه ی کفشش دلم را ریش ریش می کند.یک تصادف کوچک که این حرف ها را ندارد. من،خودم دبستانی که بودم چهار بار با موتور تصادف کردم. از بس توی خیابان نه پل عابر بود نه چراغ راهنما،خط عابرِ پیاده هم که یک شوخیِ بی نمک بود.

از این همه آزمایش که خانوم پرستار برایم توضیح داد می ترسم. جواب شان کی می آید؟ نکند بستری ام کنند؟!می ترسم کنار نتیجه ی آزمایش ها چیز دیگری هم پیدا شود. از این مریضی های مجهول که مثل خزه به جانت چسبیده اند و خودت از آن ها بی خبری.از این مریضی های پست مدرنِ ناشناخته می ترسم.

اگر بستری شوم چه؟ فردا چطور بروم سر کار؟ من که مرخصی ندارم. کار دیگری هم که نمی توانم پیدا کنم. به همین راحتی که نیست. تازه توی این کار هم که هنوز دائمی نشدم.اگر بگویند نیاز به مراقبت داری،کی را دارم اینجا که ازم مراقبت کند؟!

نزدیک بود گریه کنم و بیفتم به جان پرستار که ولم کند و تعهد بدهم که هرچی شد پای خودم. باید بهش می گفتم من اینجا کسی را ندارم و حتی اگر یک روز هم بستری بشوم ممکن است کارم را که به سختی به دست آورده ام از دست بدهم.

افتاده بودم وسط تنهایی. یک تنهایی غلیظ و بلعنده. قلبم صدادار شده بود. مثل پاشنه های کفش خانوم پرستار داشت دلم را ریش ریش می کرد.

یکی ام گفت:” هنوز که چیزی نشده سوسول خانوم. تو اول عکست رو پیدا کن بعد شروع کن به خیال بافی.”

توی عکس دنبال یک عکس تنهای پرونده پسند بودم.موبایلم را عقب و جلو می کنم.از همه ی عکس های خودم و دیگران می گذرم. می رسم به عکس پاسپورت و عکس ویزا.

توی عکس پاسپورت برای اولین بار ابروهایم را برداشته ام. خانوم آرایشگر گفت:”ابروهای خودته. ماشالا”

وقتی از آرایشگاه بیرون آمدم،همه داشتند نگاهم می کردند.زیباترین موجود خیابان بودم. همه عاشقم می شدند. یکی پایش لیز خورد. یکی گردنش کج شد. یکی سکندری خورد. بعدها فهمیدم،هیچ کس من را نگاه نمی کرد.

توی عکس ویزایم برای اولین بار روسری ام را برداشته ام. روسری های گل دار و حریرم را که تویشان گنجشک ها،درخت ها و پرندگان خانه داشتند را کنار گذاشتم و موهای چرب و موخوره دارم را بیرون ریختم.ویزا را دادم به مامور فرودگاه. نگاهم کرد. عاشقم شد.

یک دقیقه. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

 قمو 1

-        :” خوب مگه فرقی هم می کنه؟”

چطور باید برایش توضیح می دادم که فرق می کند. خیلی هم فرق می کند. اما چه فرقی می کرد؟ می گفت:” تعهد،تعهد است. پایبندی،پایبندی ست. عشق و دوست داشتن هم که همان است. اصلا یک جوری خوب می گفت و بااطمینان، که می گفتی راست می گوید. فرقی نمی کند. وقتی هم که در خارج از ایران نفس بکشی همان دم و بازدم باعث می شود،فرق نکند.یعنی یک عنصر ناشناخته ای  در هواست که باعث می شود واقعا فرقی نکند. این عنصر ناشناخته در هوای ایران نیست.

-        :” سورنا، داره کم کم یک سال می شه. یک سال از آشنایی من و تو می گذره. سالگرد عروسی شریعت هم هست. یک سال شد.”

سورنا هیچ نمی گوید. حتما دارد پیش خودش فکر می کند جاری شدن آن جمله چه فرقی می کند؟ پیش خودش فکر می کند یعنی هنوز هم در این دنیای فیس بوک زده،جمله هایی هستند که توی خودشان معجزه داشته باشند؟!

یا فکر می کند اینکه من یک لباس سفید گل دار بپوشم و خودش هم یک کت سیاه با پاپیون قرمز بزند چقدر همه چیز را عوض می کند؟!

یا به هیچ کدام از این ها فکر نمی کند و دارد به اسم شریعت فکر می کند.اولین بار وقتی گفتم اسم خواهرم شریعت است اصلا نمی فهمید یعنی چه؟ می گفت:” اسمش فارسی ست؟!”

گفتم:” نه،عربی ست.”

خوب اسم من هم عربی بود ولی برایش آشناتر بود.معلوم بود اسمم را دوست ندارد چون هرگز معنی واقعی اسم من و شریعت را نمی فهمید.

همانقدر که من بلد بودم انگلیسی حرف بزنم،سورنا هم می توانست فارسی حرف بزند. فارسی حرف زدنش به معنای ساجده و شریعت قد نمی داد.

 معنی هم این نیست که ساجده یعنی سجده کننده. نه. معنی، یک چیز جان دار است که می توان از آن به شهر رسید. به کوچه،به خانه،به خانواده،به نوع لباس پوشیدن شان،به تربیت شان،به اعتقادات خفته و زیر خاکستر مانده شان.

معنی، یک موجود زنده است که باید توی هزار جمله و کلمه ی مختلف،طرح و نقش غریب اش را دیده باشی. برای سورنایی که اینجا به دنیا آمده بود و توی آمریکا هم بزرگ شده بود،این ها فقط اسم بودند. دو تا کلمه بودند که با آن ها می شد دو نفر را صدا زد.

اوایل آشنایی مان،حرف زدن با سورنا، تلفیق بی مزه ای از انگلیسی و فارسی بود.یک زبان گنگ بی جان که فقط برای رساندن پیام است و نه معنا. با آن زبان که بین مان بود نمی شد حرف زد فقط می شد صدا داشت.زبان مان،هجا داشت اما نمی شد با آن ارتباط برقرار کرد.

آوا نداشت.آوایی که از جان بلند شود و با خودش سلول های درد و خاطره و نگاه و هزار کوفت و زهرمار دیگر داشته باشد را نداشت.

مثلا سورنا نمی داست یا اصلا حدس هم نمی زد که توی جمله ی ” آخ،سورنا اگه بدونی چقدر دوستت دارم.” همه ی غصه ها و قصه ها توی “آخ” ورم کرده است.

سورنا،”آخ” را نمی شناخت.نقطه ی” خ ” را نمی فهمید که گاه چه حرف هایی در خود نهان دارد.

یا حتی گاهی ساده ترین واژه ها مثل” می فهمی” هم معنی دیگری داشت.” می فهمی” همان ” یونو” نبود. همان” دو یو آندرسند؟” نبود.

 ” می فهمی” یک سوال کلیشه ای غم دار بود که از کوچه های زمان گذر کرده بود. از آفتاب داغ یزد،از ساحل شنی انزلی،از میدان شهرداری رشت،از لواشک های ترش تبریز،از دریاچه ی بی آب ارومیه،از سی و سه پل اصفهان،از درب پنجاه تومانی دانشگاه تهران.. از همه ی این ها گذر کرده بود و رسیده بود به گلوگاه زبان.

این ” می فهمی” همان ” یونو” نبود اما سورنا می گفت:” می فهمم. ادامه بده.”

از همین یک جمله ی سورنا می شد فهمید که نمی فهمد که اگر می فهمید حرف های من دیگر ادامه ای نداشت.همین که می گوید:” می فهمم. ادامه بده” یعنی نمی داند” می فهمی” که من گفتمش خود جامع و مانع بود و به تنهایی غایت یک حال نانوشته  و یک داستان ناگفته بود. اما من ادامه می دادم.

  • ” زود زنگ بزن به شری تبریک بگو که ساعت ایران نگذره.”

شری را بدون عین گفت. یک جوری خیلی سریع گفت که از دست کلمه خلاص شود.همان کاری که من با بعضی از کلمه های انگلیسی انجام می دهم.

همانقدر که سورنا اسم شریعت را درک نمی کرد،خاله قدسی هر بار که به خانه ی ما می آمد

 با به به و چه چه می گفت:” چه اسم بامسمایی. واقعا برازنده ی دختر متین و خانومی مثل شریعت است.”

خاله قدسی هیچ وقت خاله ی ما نبود اما آنقدر سال های زیادی همسایه ی ما بود که خاله صدایش می زدیم.خاله قدسی،شریعت را دوست داشت و هر وقت می آمد خانه ی ما از انگشت های کشیده ی شریعت،از موهای بلند نزدیک باسن اش،از ابروهای پیوندی اش نعریف می کرد.پسرش هم شریعت را دوست داشت.

 اما از یک جایی به بعد آن ها من را دوست نداشتند.درس می خواندم،آن ها دوستم نداشتند.

از کشورهای دیگر و سطح پیشرفت علمی شان برایشان حرف می زدم،آن ها دوستم نداشتند. از استقلال و کار کردن و متکی به نفس بودن حرف می زدم،دوستم نداشتند.از تلاش کردن و پویایی و تجربه کردن می گفتم،دوستم نداشتند.

یک بار هم که نزدیک به رفتم بود، بر اساس آمار،اطلاعاتی ارائه دادم و گفتم:” مثلا خاله همین شهر را نگاه کن.یکی از مذهبی ترین شهرهای ایران است اما آمار جرم و جنایت پنهانش از بقیه ی شهرها بیشتر است. مثلا شما تا به حال…”

آمدم مثالم را تمام کنم که دیدم خاله قدسی،چین های قرمز پیشانی اش را صاف کرد و با اطمینانی که از گلویش بیرون می ریخت،گفت:” تو که دیگه خانوم دکتری چرا این حرفو

می زنی؟ این ها همش حرف های بیگانه ست.هیچ جای دنیا اینجا نمی شه.”

به سختی تلاش کردم یک لبخند بی مزه ای را روی لب هایم نقاشی کنم.حالا دلیل این همه دوست نداشتن را می فهمیدم.من هم بیگانه بودم.یک عامل چرکین بودم که مطابق با شابلون آن ها زندگی نمی کردم.

وقتی از ایران آمدم اینجا،کمی از من خوششان آمد که آن هم از معجزات رفتن بود.رفتن از هر نوعی حالا چه کوچ باشد و چه مرگ،دل ها را نرم می کند.

این ندیدن و دور بودن،خالق نوستالژی و خاطره های بی ربط است اما اگر نزدیک باشی و در دسترس،خودشان از تو دوری می کنند.

یک بار همان سال اول که به بهانه ی عید قربان،عید غدیر و عید فطر و نوروز و… به خاله قدسی این ها هم زنگ می زدم،خاله قدسی با لحنی لطیف و نرم گفت:” ساجده جان،دلمان برایت تنگ شده است.” من هم یک هو صمیمی شدم و هی حرف زدم. برایش از آمریکا تعریف کردم و از نیویورک و از زندگی خودم.

گفتم:” خاله اصلا نگران نباشید. این جا یک ذره هم حس غربت وجود ندارد. از بس که همه غریبه اند.وقتی هم که همه غریبه باشند امکان آشنایی و دوست شدن بیشتر وجود دارد.”

پیش خودم فکر می کردم،اصلا کی گفته اینجا آمریکا ست. کمی بالاتر از خانه ی ما که هندوستان است و بوی تند ادویه است و شلوغی های مخصوص بمبئی.آن طرف مکزیک است و نان بوریتو و تورتیلا و سالسا.کمی آن طرف تر مرز آرژانتین و اسپانیاست.

 پایین تر،عرب ها می نشینند و “ح” های غلیظی که توی خیابان شنیده می شود به همراه گوشت حلال،نان حلال،مرغ حلال.بعد هم که به فرانسه و ایتالیا می رسیم و بستنی های کش دار. اصلا آمریکایی ها این جا غریب اند.

توی همین فکرها بودم که دیدم خاله قدسی می گوید: ” چه جالب. دقیقا عین شهر خودمون که همه ی فرهنگ ها و همسایه هامون از پاکستان و عراق و افغانستان رو می تونی ببینی.”

خاله قدسی داشت راست می گفت اما کمی فرق بود. فرقی که آن موقع نمی دانستم چیست.

زنگ زدن ها به همان سال اول ختم شد. کم کم دلتنگی آن ها هم ته کشید.من هم دیگر به رسم و رسوم ایران،مبادی آداب نبودم و برایم مهم نبود همه را از خودم راضی نگاه دارم یا کاری کنم که همگان از جمله خاله قدسی هم به هر طریقی دوستم داشته باشد.

تا اینکه پارسال خاله قدسی چادر حریر سیاه اش را پوشید و آمد خانه ی ما،خواستگاری.

قمو بیشتر دوست داری یا نیویورکو. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

شهر آسانسوری 2

مدرسه تعطیل شد. دست رقیه را کشیدم. رفتیم پشت خرابه ها. ظهر بود. همه جا خلوت بود. رقیه روی نوک پاهایش راه می رفت تا قدش را بلند کند و چادرش به زمین مالیده نشود. من،پشت خرابه ها چادرم را درآوردم و مچاله اش کردم تا کوچک تر بشود. چادر گلوله شده را گوشه ی آرنجم گذاشتم.

گفتم:”رقیه تو هم چادرت رو دربیار. می خوایم از این خاک ها بریم بالا.اون پشت باید بریم.”

-        : “وای نه. گناه داره. همین امروز مگه ندیدی آقا چقدر از جهنم گفت. من نمی خوام بسوزم.”

-        : “خوب درنیار. چادر خودت کثیف می شه. تازه مگه خودش جهنمو دیده؟ الکی می گن.”

-        : ” نه ما دیگه خانوم تکلیف شدیم. نباید موهامونو نامحرم ببینه”

از تله ی خاکیِ بلند بالا رفتم. دست رقیه را هم گرفتم. رسیدیم به بالای خاک ها.با دیدن آن همه آمپول یک جا کلی ذوق کردم. جیغ کشیدم و به طرف آن ها رفتم.

-        :”رقیه بیا اینجارو نگاه کن. می تونیم ببریمشون مدرسه آب بازی کنیم. بیا بزرگ هاشو جمع کنیم. فردا تو مدرسه بریزیم رو سر و صورت اون زهره و سپیده ی مسخره.”

درحال جمع کردن سرنگ های بزرگ و کوچک بودیم. تمیزترهارا انتخاب می کردیم و توی جیب مانتوی مدرسه می گذاشتیم.

رقیه،چادرش را فراموش کرده بود و وسط خاک ها با حرص و ولع دنبال سرنگ های بزرگ تر می گشت. دماغش پایین تر آمده بود و می گفت: “شاید مریض شدن.”

با جیب های پر از سرنگ بلند شدیم. باورم نمی شد به ریل های راه آهن رسیده بودیم.روی ریل های آهنی نور آفتاب،افتاده بود.آرزویم برآورده شده بود. با دست، به کمر رقیه زدم.

-        :” نگاه کن. رسیدیم.ریل راه آهن. بیا روی ریل ها بدویم.”

داشتم وسط آرزویم می دویدم.ریل ها مستقیم و صاف،کوتاه کوتاه کنار هم چسبیده بودند.آفتاب هم نیمی از دست های گرمش را روی ریل ها پهن کرده بود و خودش آن دوردست ها ایستاده بودیم. نیمه ی آفتاب،ته ریل بود.

هر دویمان، نفس نفس زنان می ایستیم.رقیه آلوچه ها را از کیفش بیرون می آورد. با دندان، پلاستیک آلوچه را باز می کنیم.

آفتابِ نصفه ی انتهای ریل را به رقیه نشان می دهم.

-        :” بیا تا اونجا بریم بعد برگردیم.”

-        :” گم نشیم. دور نباشه؟”

-        :”نه. مگه نمی بینی چقدر نزدیکه؟ تا حالا این همه به آفتاب نزدیک شده بودی؟”

رقیه کمی ترسیده است. به روی خودش نمی آورد. من هم به روی خودم نمی آورم. قدم هایمان را محکم برمی داریم. خوشحال و پرغرور روی ریل راه آهن راه می رویم.رو به روی مان آفتاب است و ما اولین خانوم تکلیف هایی خواهیم بود که در این سن به آفتاب رسیده اند.

مچاله های چادر من باز شده و نصفه اش به گوشه های تیز ریل ها گیر می کند. رقیه هم چادرش روی خاک ها کشیده می شود. هر دویمان در سکوت به سوی خورشید راه می رویم و آلوچه هایمان را می خوریم.

آفتاب کم کم داشت محو می شد. اما هنوز ظهر بود و گرم. صدای تیزی می آمد. یک صدای تیز کش دار.برگشتم،به رقیه نگاه کردم. یک قدم عقب تر از من رفته بود. چشم هایش خشک شده بود و آب دماغش روی صورتش نبود. آب دماغش کجا رفته بود؟ از ترس افتاده بود؟

برگشتم تا دوباره به خورشید خیره شوم. اما یک قطار سیاه داشت از روبه رویمان می آمد و بوق ممتد می زد.وسط ریل بودیم و دیگر خبری از آفتاب و نورهای وسوسه کننده اش نبود.قطار افتاده بود روی خورشید و مدام داشت بوق می زد.

به صدای قطار گوش می دهم. صدایش کوکو چی چی نیست اصلا. باد خنکی وسط موهای نیمه زرد و نیمه مشکی ام می پیچد. از وقتی آمده ام اینجا موهایم را رنگ نکرده ام. پایم را می گذارم روی ریل. اما قطارهای اینجا زیادی محتاط اند. همه چیزشان زیادی محتاط است.

پایم را که می گذارم توی ریل آژیر خطر به صدا درمی آید و با اینکه قطار،یکی دو کیلومتری از من فاصله دارد،چراغ های خطرِ نزدیک ریل روشن می شود. یک قدم می روم عقب تا قطار بیاید رد شود. به روی خودم نمی آورم اما همه دارند با تعجب نگاهم می کنند.

منتظرم تا قطار سریع تر رد شود. توی دلم به قطار فحش می دهم و راننده را به ماست خوردن و شل و ول بودن متهم می کنم.باید سریع تر رد شود تا بروم آن طرف ریل و بعد هم تا خود دانشگاه بدوم.

قطار می ایستد تا مسافرهایش را پیاده کند و من یادم می آید چقدر به همین قطار،عاشق بودم. یعنی هر عشقی را شش ماه می بایست تا عادی شود و کمرنگ؟ مگر برای همین قطار،شعرها نگفته بودم؟مگر،ایستگاه آخرش را مزه مزه نمی کردم؟ مگر شب ها  که صدایش توی خلوت بی صدایی می پیچید دلم قنج نمی رفت؟ آخ که عادت چه چیزی غریبی ست.یک کوری لاعلاج است که با هیچ عصای سفیدی هم جبران نمی شود.

رقیه،کمی چاق شده اما هنوز هم بینی اش آویزان است. یکی از مسافرهاست که از قطار پیاده می شود و می رود به سمت آسانسور.چقدر شبیه رقیه بود.

برمی گردم و می گویم: “باید از همین خاک ها غلت بخوریم بریم پایین وگرنه قطار بهمون می رسه رقیه.”

-        : “اینجا خیلی بلنده.”

و بعد از گفتن این یک جمله،خودش را از همان بالا پرت می کند روی خاک ها. غلت خوردنش را تا آخر نگاه می کنم.چادرش توی هر غلت به دورش می پیچد.

با خودم می گویم: “چطور جرات کرد؟”

با اینکه خودم پیشنهاد داده بودم اما جراتش را نداشتم.من مانده بودم و قطاری که داشت از رو به رو می آمد.یک قدم جلو رفتم. پاهایم سنگ شده بود. دیگر حرکت نمی کرد.خم شدم و دستم را روی یکی از میله های داغ ریل گذاشتم.خودم را روی تله ی خاک خواباندم.

صدای هوهوی قطار نزدیک تر شده بود. انگار یک عده جمع شده بودند و از ته حلق شان هوهو می کردند و من روی سنگ های کوچک و بزرگ غلت می خوردم.رسیدم کنار رقیه که صورتش خاکی بود.گردنمان را بالا گرفته بودیم و به قطار نگاه می کردیم که چقدر بزرگ است. مسافرها  داشتند از پنجره ی قطار برایمان دست تکان می دادند.

از ایستگاه قطار رد شدم. رسیدم دانشگاه. پیراهن آبی ام،آبی بود. گل های دامنم هم سرجایشان نشسته بودند.

 اما آن روز دو دکمه از مانتویم افتاد و سوزن یکی از سرنگ ها جیب مانتویم را پاره کرد.

 مامان، چادر جشن عبادتم را انداخت توی سطل آشغال. دو دکمه ی بی ربط  هم به مانتویم دوخت.

سرنگ ها را از توی جیبم پیدا کرده و همه را تکه تکه کرد.صورتم  که پر از گِل خشک شده و آلوچه ی نوچ بود،را شست. پاهایم را که ورم کرده بود،توی آب داغ گذاشت.مامان همه ی این کارها را با مهربانیِ توام با کتک انجام می داد.

 رقیه بعد از دبیرستان محو شد و دیگری خبری از هم نداشتیم،تا همین چندوقت پیش که نمی دانم ایمیل ام را از کجا پیدا کرده بود.عکس پسر شش ساله اش را برایم فرستاده بود و نوشته بود:” نگاهش کن چقدر جیگره. شنیدم تو هم خارجی شدی بی معرفت.” پسرش را نگاه کردم.توی عکس،آب دماغش معلوم نبود.

شهر آسانسوری. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

 

شهر آسانسوری1

به من گفتند،هیمن راه را مستقیم می روی،بعد می رسی به یک آسانسور آهنی. دکمه ی آسانسور را می زنی. وقتی رسیدی پایین به یک شهر دیگر رسیده ای. رو به روی آسانسور یک قطار شهری ست که باید سوار آن بشوی.

آخر چطور باید باور می کردم که شوخی نمی کنند؟ یا حداقل سرکار نیستم؟

مثل داستان های فانتزی بود. یک آسانسور که تو را از شهری به شهر دیگر می برد. بعد هم یک قطار. قبلا هم حدس می زدم که اینجا واقعی نیست. هیچ چیزش واقعی نبود اما من هنوز چشم داشتم. همان چشم ها را با خودم آورده بودم.چشم های ایرانم بود. این همه راه،همان چشم ها همراه من بودند. توی هواپیما با من نشسته بودند و شانزده ساعت پرواز کرده بودند تا رسیده بودند به آمریکا.

 فقط چشم هایم واقعی بود وگرنه کجای این آدرس واقعی ست؟ اینکه وسط یک شهر یک آسانسور آهنی باشد و پایین برود و وارد یک شهر دیگر شود،هیچ چیزی از داستان های هری پاتر و نوشته های “جی کی رولینگ” کم ندارد. باید به چشم های واقعی ام اعتماد می کردم. چشم هایم را یک بار در دستشویی هوایپما هم دیده بودم. خودشان بودند. همان ها هستند.

اما همه ی داستانی که شنیده بودم،واقعی بود. من رو به روی قطار ایستاده بودم. با همان آسانسور به قطار رسیده بودم و آنقدر عاشق آن منظره ی قطارِ میان سبزه ها و درخت ها شدم بودم،آنقدر شیفته ی گذر قطار از وسط شهر شده بودم که دلم نمی آمد سوارش شوم.

 گفتم،با همین قطار به دوردست های خیال می روم و پیش خودم فکر کردم حتما سوار قطار می شوی و می توانی پنجره ی خانه ها را به همراه گذر آرام قطار،دید بزنی.در یکی از پنجره ها مراسم عاشقانه ی گل دادن را ببینی. در دیگری،دلخسته ای را ببینی که موسیقی گوش می دهد- و حتما کی اشکاتو پاک می کنه ی ابی ست- و سرش را میان دو دستش محو کرده و در یک لحظه که او نگاهش به قطار درحال گذر می افتد با نگاهت بگویی: ” می گذرد.این نیز می گذرد. “

 در پنجره ی دیگر،مادری را ببینی که با انگشت اشاره اش،قطار را به بچه اش نشان می دهد. لب اش را غنچه می کند. بعد غنچه ی لبش را باز می کند و لبش را می کشد و دندان های نیمه زردش پیدا می شود و دوباره لبش را غنچه می کند. ناگفته پیداست که مادر می گوید:”نگاه کن. قطار را نگاه کن. می گوید:” کوکو،چی چی…”

توی یک پنجره ی دیگر،دختری را می بینی که با پدرش دعوایش شده و تو می توانی حدس بزنی به خاطر خالکوبیِ اژدهای دو سری ست که روی بازوهای کوچک اش کشیده است. یعنی پدر به دختر گفته “این چه ریخت و قیافه ای ست؟ حداقل یه گل پنج پَر می کشیدی نه یه اژدهای دو سر؟”

همه ی این داستان ها و این اتفاقات باید از پنجره ی یک قطار که بسیار آرام و با طمآنینه در حال حرکت است،دیده شود.حتما پنجره های خانه ها هم به اندازه ی یک ال سی دی ۱۰۰ اینچی ست و ماجراها در کلوزآپ رخ می دهد و تازه فوکوس هم می شود. تازه علاوه بر همه ی این ها اغلب آدم های توی پنجره هم فارسی حرف می زدند. اصلا حواسم نبود که “کوکو،چی چی” خودش یک فرهنگ است. یک کتاب بزرگ است. یک نام آوا نبود فقط، با خودش کلی حرف داشت.چند دهه را داشت دنبال خود می کشید.

آنقدر ماجرا ساخته بودم،که اصلا توان سوار شدن در قطار را نداشتم.مخصوصا وقتی به ایستگاه آخرش فکر می کردم از خوشی دیوانه می شدم.آن ایستگاه باید ایستگاه روزِ مبادا باشد.روز مبادایی که یک غروب قرمز دارد با چند مرغ دریاییِ سیاه که مثل هفت های پراکنده توی آفتاب سرخ،در حال غرق شدن اند.

یک بار دیگر هم وسط این آرزو ایستاده بودم.به رقیه نگاه کردم. دماغش آویزان بود. همیشه یک دماغ سفید یا سبز از گوشه ی بینی اش بیرون زده بود.

-        :”فردا بعد از جشن تکلیف می خوام ببرمت یه جای جدید. می خوام دو تایی بریم. دیگه بعد از جشن تکلیف، بزرگ می شیم.”

-        : “فهمیدم کجا؟ می خوای دو تایی بریم حرم؟ من یه کم می ترسم. پر از موتوره اونجا آخه”

-        :”نه. اونجا که صد بار با مامان باباهامون رفتیم. یه جای جدید که جفت مون نرفتیم. یه جای خیلی جدید”

-        :” پس قبلش بریم آلوچه بخریم از اصغر آقا. بعد هم من شکوفه های چادر نمازمو باید دربیارم آ”

فردا با یک عالمه چادر شکوفه دار و تاج و تور از راه رسید. رفتیم نمازخانه. برایمان جشن گرفتند. یک آقای روحانی آمد و برای ما حرف زد. از تکلیف های از این به بعدمان گفت. خانوم مدیر، دعوت نامه داد و گفت فردا همراه مادرهایتان بیایید تا یک جشن بزرگتر بگیریم.

موقع کیک خوردن،همه مواظب بودیم چیزی روی چادرهای گل دار و تور و تاج مان ریخته نشود. همه مان دو دقیقه یک بار موهایمان را تو می کردیم و از هم می پرسیدیم دایی نامحرم می شه یا محرم؟ پسرعمو چی؟ شوهر عمه چطور؟

چادرِمن صورتی بود با طرح گل های بزرگ.شکوفه های سفید هم داشت که مامان و مادربزرگ با هم روی چادر دوخته بودند. چادر رقیه سفید بود و شکوفه های صورتی داشت. رنگ صورتی چادر با رنگ سبز آب دماغ بیرون زده و لب های غنچه اش  موقع کیک خوردن،که نشانه ی “خانوم تکلیف” شدنش بود، یک حالت چندشی داشت اما من هیچ وقت به رقیه نمی گفتم دماغت اومده پایین،پاکش کن. می ترسیدم ناراحت شود.

مدرسه تعطیل شد. دست رقیه را کشیدم. رفتیم پشت خرابه ها. ظهر بود. همه جا خلوت بود.

شهر آسانسوری. قسمت اول. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

خیابون پنجم

.
پشت این مغازه ایستادم و دارم عکس می گیرم. دلم می خواد برم در بزنم و وارد مغازه بشم و بگم شما لباس ساسانی ندارین؟؟
.
لباسی که مربوط بشه به دوره ی ساسانی… من باید برم به اون دوره…
. باید بشینم رو به روی تو با ابروهای کمونی که هنوز،توی این همه غرب،”شرقی غمگین” نگهشون داشتم.
.
بشینم رو به روت. دلبری کنم و تو هزار دل به یک تار موی این بانوی ساسانی ببندی…
.
اونطرف خیابون یه دختره که موهاش رو نقره ای کرده بلند بلند داد می زنه: “لت ایت گو.. لت ایت گو.. “
همه نگاهش می کنن… همه ازش فاصله می گیرن که از خیابون رد بشه… .
لت ایت گو یعنی ولش کن.. ولش کن.. مطمینم اون دخترو تو فرستادی از عهد ساسانی با زبون انگلیسی که بهم بگی” ولش کن. دست از سر این موبد زرتشی و کمونیست بردار… “
من به حرف فرستاده ی مست و مونقره ای تو گوش می دم.
راهمو می کشم و از مغازه دور و دورتر می شم. .
#راضیه_مهدی_زاده
.
“Fashion changes, but style endures”
Coco channel
.

 — at Fifth Avenue, Manhattan.

کلاه پشمی و چشم سبز

 

.
چشم هایم ضعیف شده و من دلم برایشان می سوزد.
ایستادم جلوی این مغازه که کلاه های پشمی می فروخت.
آقای فروشنده کارت ویزیتش را می دهد. عکس زنش روی کارت ویزیت است. 
من چشم هایم را می مالم. نگاه می کنم.
آقای فروشنده عاشق زنش است. من عاشق چشم هایم.
آقای فروشنده زنش را در لباسی سبز نشان می دهد و می گوید زنم هنرمند است،عکاس است،همه ی چشم من است. .
من،چشم های ضعیف م را فراموش می کنم.
.
.
Normally new York city is really cold at this time but the spring and also mild fall weather has followed us. There is no snow. Anyway happy new year