دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘تمام نوشته های مجموعه ی تحت حق مولف می باشد’

از وقتی برگشته ام این چند روز هیچ نمی خورم. در حالیکه در ایران که بودم در همان هیجده روز سه کیلو چاق شدم و خوشحال بودم. یعنی این چاقی را دوست داشتم یک جورهایی. یک خوشحالی توام با شعفی همراه ش بود. یک دورهم بودن و رهایی که می دانستم ریشه های این چاقی با هم بودن است. خندیدن های سه نفره ی عمیق است. که تیرامیسوهای بعد از هر نهار است که با خنده و تمسخر قورت اش می دادم و از خوشی نگاه ان ها می مردم.
اما اینجا غذاها چیز دیگری می شوند حتی نوتلای عزیز هم دیگر آنقدرها عزیز نیست. چه در خانه باشم چه در بیرون یادم می رود که می شود غذا خورد که باید برای نهار خوردن و عصرانه یک تایم جدا داشته باشم. هی آب می خورم. هی برای آب خوردنم دنبال لیوان های جدید و ماگ های بزرگتر می گردم اما آب که نهار و شام نمی شود. او که باشد چیزی می خوریم. یعنی به اصرار او باز هم.. یعنی او یادآوری می کند که آدمی به شام خوردن نیاز دارد و بلند می شود و چیزکی درست می کند و می خوریم.
من اما حتی آن را هم با حوصله و شعف نمی خورم. من لاغر می شوم و این بازگشت به حالت ایده آل فیت گونه چیز خوبی ست دیگر؟ سلامت و داف بودگی دارد با خودش…
اما خوب من همان چاقی و بی ظرافتی شاد را ترجیح می دادم. ناراحت ش نبودم. انقدر تیرامیسوهای شاد می خوردم که به جایش هرگز افسردگی نمی گرفتم.
اما خوب آنقدر بزرگ هم شده ام که بدانم ۸۰ روز باشی همان سیر ۱۸ روز را طی نمی کنی . هی ۱۸ روز به ۱۸ روز سه کیلو کیلو چاق شوی و عین خیالت نباشد و هی خوشحال باشی و… نه همه چیز عادی می شود و برمی گردد سر جایش…
به تیرامیسو که فکر می کنم که عادی شود و برگردد سر جایش مثل هزار چیز دیگر… چه حس تلخی ست از دست رفتن رویاها وقتی بزرگ بوده اند روزگاری و بعد یک جایی که نمی دانی دقیقا کجا،یک جایی که یادمان نیست کجا ،یک جایی تمام شده اند. یک جایی دیگر ان همه شوق و رهایی و شعف همراه شان نبود.
.
.
تولد او بود دیروز… آخرهای اردیبهشت بود و هنوز تولدها بودند و به قول حافظ هوا روحانی بود هنوز… صبح اش اماده شدم که با آیدا بروم بیرون. گفتم بیا با هم برویم پلی پارک. پارکی ست که به شیوه ی اتریشی ها ساخته شده و از دیوارش آبشارهای بلند می ریزد. جمع و جور است و صندلی های کوچک گذاشته اند. صندلی های سفید. سوار اتوبوس که شدم پیش یک آقایی نشستم که از اول تا اخر مسیر با من حرف زد. تهیه کننده سینما بود و فیلم های کوتاه می ساخت و با بازیگرهای معروف که چهره شان را در گوکل نشانم داد کار می کرد. اسم شان را که نمی دانستم اما قیافه شان آشنا بود. خیلی حرف زد. گفت او هم خانواده اش مهاجر بوده اند و از ایرلند امده اند و برایم از اعتماد به نفس گفت. از زندگی سخت خودش و برادرش گفت که برادرش الکلی بود و حالا ترک کرده و خودش که یک زمانی هوم لس بوده و دوباره برخاسته و بلند شده. از زندگی پدرش گفت که افتاده بود زیر دست مافیاهای اف بی آی و…
کل زندگی اش را در همان ۱۵ دقیقه ای که با هم بودیم برایم تعریف کرد. بعد هم شروع کرد به نشان دادن عکس های خودش و خانواده اش در ایرلند. عکس مادرش را که در یک مزرعه ی اسب گرفته بود خیلی دوست داشتم. عکسی بود سبز و ساده.
مادرش در کنار خواهرش در عکس لبخند می زد. همان لحظه گفت وقتی ۳۷ سالش بوده مرده است. مادرش را می گفت که در ۳۷ سالگی مرده… و من لبخندش نگاه می کردم و لباس ساده اش و قصه اش که دارد به یک دختر ۳۰ ساله ی مهاجر از ایران می رسد و لبخندش که عکس ش را می گیرم و نمی دانم چرا این کار را می کنم… شاید چون مرگ لبخندش را جاودان ساخته است.
از فیلمسازی حرف زدیم. از ترس ها… از همه زندگی اش که پر از تنهایی بود.
در نهایت ایمیل ش را برایم نوشت و من دیر به آیدا رسیدم.
.
آیدا یکی از نویسنده ترین ها بود. من وبلاگ ش را خوانده بودم و به شکل غریبی او را دیده بودم. یعنی همه چیز از دو سال پیش شروع شد که دوست “ه” امد نیویورک. او یک ترکیب مجهول از مهندس دانشگاه شریف و عکاس و هنرمند است. از من عکس های هنری گرفت و وقتی دوربین ش را نگاه می کردم که عکس هایم را ببینم هی عقب زدم و عقب و … یک دختری بود لاغر در نور درخت های بوستون و پیاده رو های کنار خیابان.
گفت: این دختر نویسنده است و اسمش آیدا ست و…
من آدم فوضولی هستم و خیلی هم فست. اسمش را سرچ کردم و به وبلاگش و کتاب هایش رسیدم و بعد هم عکس هایش در اینستاگرام و ما با هم دوست شدیم. دوست های دورادور.. دوست هایی که هستند و نیستند.
تا اینکه بعد از دو سال او واقعی شد و امد به نیویورک. من برایش قصه را تعریف کردم و هر دو از این قصه ی عجیب به کوچک بودن دنیا به اندازه ی لنز یک دوربین پی بردیم.
آیدا توی این روزهای شلوغ و تنها که ادم های اهل دل دور و برم کم هستند خیلی خوب بود. نویسنده ترین بود. یعنی یک جوری که نوشتن همه ی روزش بود. یعنی یک شجاعتی که می دانست کارش نوشتن است. که من حسودی م شد که دلم خواست کاش من هم کارم باشد. یعنی هست اما خودم به این باور برسم. آیدا این باور را داشت.
آیدا همه ی شهرهای کوچک و بزرگ دنیا را دیده بود و یک ماه دوماه در ان ها زندگی کرده بود. برلین،امستردام،بلژیک،سوید، فراسنه و همه ی اروپا و همه ایالت های وسط و غرب و شرق آمریکا را هم… می گفت دو تا شهر بود که من را گرفتند. که انتخاب شان می کنم برای زندگی . برای بودن. یکی نیویورک و دیگری بیروت
نیویورک را می دانستم. ادم ها. دیوانگان.. شهر نخبه پرور روان پریشانه ای که اگر اهلش باشی دوستش خواهی داشت.
بیروت را می گفت تلفیق غریبی از مرگ بود و زندگی.. می گفت شب ها می رفتیم و توی کافه می نشستیم بعد صدای بمب می آمد از کوچه ی بغلی . یکی انتحاری کرده بود. مردم جمع می شدند چند دقیقه و دوباره به کافه برمی گشتند.
می گفت خیابان ها دو تا در میان تانک بود و تفنگ و بعد هم نایت کلاب و رقص و زندگی…
آیدا از مادرش هم تعریف کرد. مادری که دوستش داشتم. مادری که از اول به آیدا گفته بود کارگردانی بخوان. هنر بخوان اما آیدا توی گوشش نمی رفت و می خواست مثل پدرش مهندس شود و برق خوانده بود و گذشته بود تا به حرف مادرش برسد. قصه های آیدا، شورش، اصرارش به زندگی روزانه ی هر روز نوشتن را دوست داشتم.
.

می خواستم از روحی بنویسم که ممکنه من جسم یافته ی اون باشم بنا بر اصل تناسخ اگر بپذیریم ش. محمدامین چیت گران در داستان شب و روح سرگردان بندر تهران نوشته بود دختردار شدن قشنگ ترین موهبت است برای یک آدم. دختردار شوم در زندگی بعدی ام. در تناسخ دیگرم و اسم همه ی دخترهایم را بگذرام یونا.. یونا. یونا.
داشتم فکر می کردم شاید روح یکی از خواهران امیلی برونته باشم. سه خواهر بودند شبیه ما.. یا یکی از زنان کوچک باشم. چند روز پیش داشتم فیلم ش را نگاه می کردم و از اینکه این همه مدت است که با مرضیه و ریحانه نبوده ام. از اینکه با هم نخندیده ایم این همه مدت. چیزی را با هم به سخره نکشیده ایم. از اینکه با هم رنج های مشترک خانوادگی مان را سه نفری به حرف ننشسته ایم،از اینکه با هم حرف های خاله زنکی نزده ایم. از اینکه با هم چرت و پرت نگفته ایم..
قلبم داشت می زد. او هم نشسته بود. با تک تک دیالوگ های دخترک خواهر وسطی به من نگاه می کرد. می داند که چقدر به هم وابسته ایم. می داند که اگر ایران زندگی می کردیم بارها فراموشش می کردم و می رفتم در دنیای سه نفره مان گم می شدم و همه ی ادم ها را من انجا فراموش می کنم و او به این فکر می کند با خودش که چرا به من زنگ نمی زند؟ چرا کم از من خبر می گیرد؟ کم کم فهمیده. خودش فهمیده. توضیح ندادم خیلی.خودش دید و فهمید.
فیلم خیلی بد بود. اصلا ربطی به کارتونش نداشت. اما با همان فیلم بد هم من می توانستم رقیق شوم و مرطوب شوم و هی با خودم بگویم خاک بر سرت.. مگر دنیا چند روز است که این همه اش را دور باشی از آن ها…
همین دیگر. این روزها دنبال روح های حلول کرده ای هستم که هستند و بیرون شدنی نیستند و جا خوش کرده اند و من جسم را در اختیارشان می گذارم. آن ها فرمان می رانند. می گوید بنویس.
می گویند کلمه ها را بیرون بپاش تا جا برای نفس کشیدن باز شود. من به حرف هایشان گوش می دهم. آن موقع ها که به حرف هایشان گوش می دهم خوشحال ترم. حال بهتری دارم.
وقتی نافرمانی می کنم ومی روم به سمتی که ادم های زنده ی از من می خواهند اما.. آن روزها شوم است. آن ها این را می فهمند. آن روح های رها و آزاد که در من گردش می کنند این را می فهمند و می گویند چند روزی ولش کنیم به حال و هوای خودش باشد. خودش با پای خودش برمی گردد. راست می گویند.
راضیه مهدی زاده

وقت گل نی اولش زد توی ذوقم اما پشت کتاب را که خواندم و دیدم برای گروه سنی کودک و نوجوان است و باید نوع دیگری بخوانم و نگاهش کنم. بعدش دوستش داشتم. سه داستان ساده و کیوت.. در داستان اول درگیری عیدی گرفتن است که خیلی بامزه گفته.. 🙂 داستان دوم که شب ادراری ست . داستان سوم خیلی خیلی بانمک است . هی باباهه قول دوچرخه می دهد و هی نمی خرد و هی می گوید وقت گل نی.
واای تصویرسازی ها یعنی عالی و خنده دار بود خیلی 🙂

خاطره ی دلبرکان را گفتم نیم ساعت می خوانم و بعد ولش می کنم می روم سر درس و مشق هایم. اما تا آخرش خواندم و یک ساعت و نیم هم شد.
شروع خیلی جذابی داشت. مرد نود ساله ای که برای تولدش می خواهد به خودش دختر باکره ای هدیه بدهد. همین شد که تا آخرش خواندم ببینم خوب چه می شود دیگر 🙂
.
” در آن ایام شنیدم نخستین نشانه ی پیری این است که آدم کم کم شبیه پدرش می شود.”
.
” اندک کسانی که کمی با آن ها خودمانی شده ام در نیویورک هستند. یعنی مرده اند. چون تصور می کنم ارواح معذب به آنجا می روند تا ناگزیر نباشند حقیقت زندگی گذشته شان را بپذیرند.”
.
یعنی نیویورک از نظر مارکز یک همچین جایی بوده. پارسال که حال مارکز بد بوده و من می دونستم که دیگه تموم ه هی به حمید می گفتم بیا بریم نیومکزیکو . هی می گفتم خوب تو آمریکاست دیگه می ریم با هم. بهش می گیم ما اومدیم ملاقات شما. شما نویسنده ی محبوب هردوی ما هستید.
ولی حمید باور نمی کرد این پیشنهاد من جدی ه.. اینقدر باور نکرد که فرداش از دنیا رفت.
.
دو خط سیر برای داستان وجود دارد. یکی زندگی اجتماعی ش به عنوان تگراف نویسی که از اول تا آخر عمر خود در همان خانه ای که به دنیا امده بود زیسته و می میرد در همان جا وهرگز ازدواج نکرده و همیشه سر از فاحشه حانه در آورده و معلم زبان اسپنیش است و دیگری زندگی شخصی اش و نوع خاص تنهایی اش.
.
” هرگز مجسم نکرده بودم که دختری خفته بتواند اینطور حال آدمی در سن و سال من را دگرگون کند.”
.

یک قسمت از کتاب دوست قدیمی با او به گفت و گو می نشیند و می گوید:”مردم ازت تعریف می کنند و می شنوم که مردم اسمت را گذاشته اند ” استاد عشق”
از بس توی روزنامه ها از عشق نوشته بود.”
من را یاد وی می اندازد این نوع از استاد عشق بودن.
.
” از شوخی گذشته حیف است که بمیری و مزه ی هم آغوشی توام با عشق را نچشیده باشی.”
.
در نود سالگی زندگی واقعی اش از راه می رسید.
کلا کتاب من را یاد ” پیرمرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد” می اندازد. من عاشق ان کتاب خاص شدم. نثر سریالی اش را قورت دادم و بلند بلند با آن کتاب خندیدم. عجیب است واقعا برای یک کتاب. او یگانه بود در این زمینه.

خواب های طلایی گوش می دم و باورم نمی شه دنیا می تونه اینقدر اسموث باشه و طلایی.. حتی یه ماشین و تاکسی نیویورکی طلایی هم از زیر پنجره رد می شه و من فکر می کنم آرامش نام دیگر فریبرز لاچینی ست.. یه مدتی ترسیده بودم از خودم.. از اینکه خودم رو بدون پرده و بدون نقاب بنویسم.. به خاطر همین یه جاهای مخفی می نوشتم و به قول مینا از خودبرون ریزی و لخت بودن خودم در ملاعام فرار می کردم. اما با خودم گفتم.. امروز یعنی .. یعنی آفتاب امروز و مه و رفت و آمد مه و آفتاب و…
.
داشتم این روزها به خودسانسوری مبتلا می شدم. همش نمی دانستم باید نوشت یا نه؟؟ همش ترسیده بودم. اما امروز هوا آنقدر خوب است که من می توانم به تمام معیارهای جهانی خوب و اخلاقی بودن پشت پا بزنم و بشکنم جامه ی می را.. :۰
.
چقدر این موسیقی ه خواب های طلایی خوبه.. من رو به مرز جنون می کشونه و بی دلیل می خوام هی زار بزنم. گریه یکی از قشنگترین موهبت های زنده بودن ه.. می دونی.. اینجا که اومدم اون دو تا موفق ترین آدم های دنیا رو دیدم که گاه و بی گاه گریه می کردند و من از این رهایی شون نسبت به گریه خیلی خوشم می اومد.. خیلی انسانی بود. اینکه پنهان ش نمی کردند به هیچ وجه.. به خاطر اینکه استاد بودند و فولان دانشگاه ۵ تا پشت دکتری گرفته بودند و همه ی دنیا رو دیده بودند و .. نه.. هیچ کدوم از این ها باعث نمی شه آدم گریه نکنه.. آدم باید گریه کنه تا رقیق بشه.. این رو فرزانه گفت.. دوستی که ادبیات می خوند و همیشه نایس ترین ها بود.. رقیق.. چقدر قشنگ ه این واژه.. یک کلمه ی قشنگ دیگه هم این روزها شنیدم از ملودی .. گفت واای من که ذوب شدم.. من عاشق واژه ی ذوب شدم..
م باشه حال یگانه رو امروز حتما بپرسم و بی معرفت نباشم..
.
شعر کم می خوانم و ناراحتم.. شعر خواندن خیلی خوب است.. مثل این است که پنجره را باز کنی و کمی رطوبت و کمی نسیم و چند قاصدک لای دیوارهای زندگی گیر کند…
دیشب دفتر شعر نیکی فیروزکوهی را خواندم. پاییز صد ساله شد. چند شعر را دوست داشتم. نه همه را.. کتاب ش را ریویو نوشتم . همینجا می گذارم حتما..
خیلی وقت بود این همه نانوشته نداشتم..
.
به راحتی ای و آسایشی که اینجا دارم فکر می کنم. اینجا را خیلی خیلی کم در شبکه های اجتماعی معرفی می کنم تا بیشتر و بیشتر شبیه خودم باشم. خود ترسوی تنهای عاشق تنهایی.
خودی که صورتش را با تیغ های مردانه و ریش تراش حمید می زند و عاشق خمیر ریش و نرمی صورت است بعدش .. خودی که انگشت های دست اش موهای قشنگی دارد اما ادم ها را می ترساند..
وااای رسید به سنتور زدن های مشکات.. چقدر زیباست. با اینکه حیلی شاده و خیلی زیباست اما من باز هم گریه ام گرفته.. به به..
به به.. چقدر خوشحالم که دست های ریحانه با مضراب آشناست. من دست هایم را با کیبورد های سفید همینجا آشنا رکده ام و خودکارهای نازک و دیگر هیچ.. دلم می خواهد پیانو بزنم. اما نه.. نمی دانم چرا نه. شاید آنقدر ها هم پشن اش را ندارم.
.
شعر را می گفتم. چقدر زرهای زیادی در مغزم راه می روند که نمی شناسمشان..
شعر می خواندم از براهنی که خیلی دوست ش داشتم. ” ش” نوشته بود در صفحه اش . ” ش” در حال حاضر یکی از آدم های معرف عرصه ی عکاسی شده و کلی فالوور دارد و کلا هم آدم خلی نایسی ست. من از وال خوشم آمد. خوب بلد بود حال فلانی را بگیرد. یک جور خوب لات و مهربان و دخترانه بود.. آن روز گفت من مهندسی خوانده ام اما هزار سال پیش.. گفت من ایران تنها زندگی می کنم و همه ی خانواده ام در کاناد هستندما خودم ایران را خیلی دوست دارم.. الان از ان حرف ها ۴ سال می گذرد او هم در کانادا زندگی می کند. عکس های محشر می گیرد. آن روز فقط گفت عکاسی را دوست دار. دوست دارد یاد بگیرد. حرف مفت نمی زد یاد گرفته.. فوق العاده اند عکس هایش.. ” ش” دوست دختر یکی از همکلاسی هایم بود آن روز.. هم کلاسی ام و “ش” با هم تمام کردند. من با “ش” کمی دوست ماندم. با هم کمی دوست ماندیم. او از نوشته های من تعریف می کند و من از عکس های او
.
شعر را می گفتم… یعنی این همه گفتم و شعر را هنوز نگفتم؟:۰ چقدر اطاله ی کلام آخر؟؟
حالا اطاله ی کلام آمد وسط یک چیز دیگری هم یادم آمد.. آخر اگر شعر را گفتم..
دیروز یکی از این سلبریتی های اینستاگرام را به خاطر اینکه دغدغه را با ق نوشته بود یعنی هر دوتا غ را ق نوشته بود آنفالو کردم.. واقعا همچین آدم بی جنبه ای هستم و عقده ای.. خوب چرایش این بود که جطور ممکن است آدم در این حد نداند.. در این حد که.. آخر.. اشتباه تایپی بوده؟ البته یک دلیل دیگر هم داشت. پیج ش ۳۰۰ تا عکس بیشتر نداشت و من با خودم قرار گذاشته ام پیج های بالای ۶۰۰ تا ۷۰۰ عکس را فالو کنم که در لذتی مدام غرق باشم نه
امدن و رفتن ها شبه دوست…
.
… نوشته بود “ش” شعری از براهنی ” به من بگو که کجا می روی پس از آن وقت ها که رویاها تعطیل می شوند.”
از مجموعه ی در انتظار مادر
.
چقدر این شعر را دوست داشتم. شعر فوق العاده ی حال و روز من این روزها که می خواهم رویایی را بفرستم سر کارش.. بفرستم به جایی دور.. اما می ترسم. از اینکه رویایی را تعطیل کنم و رویای دیگری را جایگزین تمام تن و بدنم می لرزد..
صبر می کنم. صبر نام دیگر ترس است. یکی نوشته بود چون عاشقش هستم صبر می کنم. چه دروغ بزرگی.. و چه اسم بی قرار زیبایی برای ترس و هراس.. صبر ،گاهی نام دیگر ترس است.
.
از عشق گفتم. ان روز که فیلم م را توی فرهنگسرا اکران کردم دوستم امد و گفت.یکی از دوست های خیلی خوشتیپ م که فلسفه می خواند و همه ی دخترها عاشق ش بودن و به حق عاشق شدنی هم بود. یکی از خوبرویان عالم است او.. گفت: از عشق فیلم بساز نه از مادر بودن و اینها..
عشق.. عشق. همان که چهره ی آبی اش به تو لبخندهای قرمز شهوانی می زند و تو را گیج می کند و مسخره ات می کند به درستی..
وبلاگ ش را همیشه می خوانم. یک روزی که دکتری فلسفه می خواند در همان دانشگاه خودمان. کلا همان دانشگاه خودمان ماند . از اول ا آخر فلسفه خواند دانشگاه تهران. نوشته بود اگر همین الان بورس هارواردم کنند و بگویند بیا خانه و ماشین و زندگی ات هم تامین است عمرا اگر بروم. یعنی حوصله اش را ندارم. بعد اینقدر لحن اش جدی بود که من هم ساده باورم شده بود. یعنی به تصمیم ادم ها زیادی باور دارم. فکر می کنم مثلا اینکه آدم یک تصمیمی بگیرد دیگر تمام است.. اما چند سال پیش بود که فهمیدم اینطور نیست. یکی از دوست هایم برایم توضیح داد. با قصه برایم توضیح داد.
گفت فلانی اش که رفته بود و تصمیم گرفته بود برای همیشه از زندگی او برود بیرون.. اما بازگشت.. هر بار بازمی گشت.. یک بار البته دیگر بازنگشت..
چون قصه اش را قشنگ گفته بود من باورم شد و به خودم قبولاندم پس تصمیم های آدم ها آنقدر ها هم جدی نیست. آنقدر ها هم نباید ادم ها را تحویل گرفت وقتی می گوید تصمیم گرفته ام و ..
اما خوب تصمیم او جدی بود و رفت و دیگر برنگشت.
فلانی او را هم می بینم هنوز.. دوستیم با هم.. فلانی اش با دیگری در باغ و دشت و چمن و دریا عکس های سلفی قشنگی می گیرد.. او نمی بیند. او اگر ببیند کارش تمام است.. حتی الان هم.. باورش نمی شود . می گفت خواب دیده است که برمیگردد دوباره.. روزی دوباره وقتی بچه دارد و حامله است برمی گردد… و او.. و اوو .. و او .. دوباره قبول ش می کند.. آی عشق که چهره ی آبی ات گاهی اغوانی تیره است و می خندد بلند بلند به قامت ما..
.
دوست زیبارویم را می گفت. ایمیل زده که ی آیم امریکا.. دارم می آیم.. و یک ایالت خیلی دوری می رود.. یک جای پرتی که یک دانشگاه معروف دارد برای پست دکتری می آید.. گفت با هم برویم نیویورک گردی..
گفتم باشد. برویم..
همین دیگر این هم از تصمیمات سفت و محکم آدم ها..
.
می رود سین سیناتی .. اسم شهر را خیلی دوست دارم. او هی موفق می شود و هی موفق می شود و من برای او خیلی خوشحالم.. او یکی از نردترین و فیلسوف ترین آدم های زندگی من است. هر روز با دو کیلو پیپر پرینت شده می آید خانه.. عاشق پرینت کردن مقاله های نیچر و ساینس است و به همین بوی کاغذ راضی ست.. اصلا یکی از دلایلی که دو سال سر این کارش ماند همین پرنیتر بود کاغذها..
او یکی از دیوانگان عجیبی ست که من خیلی اتفاقی در یک روز از او خوشم آمد.. یعنی روزهای دیگر خوشم نمیآمد و فرداهایش هم شاید خوشم نمی آمد.. همان یک روز.. او خیلی خوشحال است. همیشه از من تشکر می کند و من بسیار تعجب می کنم برای این همه مهربان و قدردان بودنش.. آخر من این همه خوب نیستم واقعا؟ خیلی وقت ها بی گذشتم. خودخواهم.. اخلاقم بد است.. زنانگی ام کم است.. به خودم اهمیت نمی دهم.. اصلا خیلی چیزهای بد دیگر هم دارم.. اما او از من خیلی خوشش می آید.. و من واقعا حیرت می کنم..
به هرحال او تنهای ادمی ست که من شب ها از خدا می خواهم که خلی خیلی موفق باشد حتی خیلی خیلی پولدار باشد.. این آرزویی ست که حتی برای خودم هم ندارم. اما برای او دارم. او پول هایش را کیوا می سازد.. به ادم های دنیا پول می دهد..
و من خیلی ذوق می کنم. خیلی زیاد..
.
چه شد که از او نوشتم؟ او به من تیم فریس را معرفی کرد. مثل هزار چیز دیگری که او به من یاد داد . او من را خوب می شناسد. می داند که به چیزهایی سریع معتاد می شوم. پادکست های تیم فریس را گوش می کنم و برنامه ریزی می کنم.. دیوانه ی برنامه نوشتن ام.. او گفته نکن.. اینطوری تو بنده ی برنامه هایت می شوی. آن ها اما بنده ی تو هستند.
.
با وبااگ هیچچایک ها در ایران آشنا شدم. چقدر فضاهای تازه و جالبی در ایران است.. دانشگاه تهرانی هستند و گروه کوهنوردی بودند و بیشترشان فنی اند.. دختر هیچهایک موهایش بنفش است و من خیلی رنگ بنفش را روی مو دوست دارم. بعد از اینکه وبلاگش را خواندم دوباره وسوسه ی رویایم به من بازگشت.. هنوز مانده ام میانه.. هنوز نمی دانم چه درست است و چه..
.
دیروز میم میم میم را سرچ کردم.. همان که معروف است.. من او را از کتاب هایش و ترجمه هایش می شناختم. بعد سرچ اش کردم دیدم عه چهره هم که هست.. بعد هی می خواستم ببینم چه خوانده و کجا و ؟؟ انگلیسی خوانده بود لیسانس دانشگاه آزاد.. خیلی تعجب کردم دیگر.. همین..
.
راضیه مهدی زاده

پویا پزشکیان.
مونولوگ.هارولد پیتر.
.
داستان رو خیلی دوست داشتم.
نویسنده ی عقاید یک دلقک. کتاب محبوبم.
.
حتی از گفتن توانایی هات هم عاجزی.
.
تو بیشتر وقت ها انگار مرده ای.موسیقی خیلی همخوان و تاثیرگذار با داستان
.
صدای بخار قطار… هیچی مثل بخار قطار، عشق رو گرم نمی کنه.
.
چقدر درد داره صداش و چقدر تاثیرگذاره.
اولش صداش یه داستان نمی اومد اما صدا با داستان به طرز غمگینی هماهنگ شد.
چقدر داستان دلنشینی بود. گوش دادنش تو یه روز مه آلود و بارونی…
.
تو باید سیاه می شدی. اشتباه ت همین بود.
من عموی یچه هاتم. من عاشق بچه هاتم.
.
آه آخرش که منو کشت.

یکی از کتاب های فوق العاده ای که توی این مدت خوندم. عالی بود واقعا. البته من طرح جلد رو اصلا دوست نداشتم. ولی صمیمت داستان و نوشته های بی ریای نادر ابراهیمی هم من رو به خنده انداخت و هم گریه..
از این همه سختی گریه م گرفت و از بعضی کارهاش مثل اینکه سربازی معاف ش کردند و دوست هاش ازش پرسیدن تو چی؟ تو یعنی نزدیش؟ 🙂
.
” وقتی در برابر چنین لحظه های غول آسا و تعیین کننده ای قرار می گیریم به جای بازگشتن و از نو ساختن،عکس العمل های منفی متفاوتی از خود نشان می دهیم. بعضی ها خود را با شرایط موجود منطبق می کنند و می گویند: اینطور شد دیگر. حالا ادامه بده و معطل نکن.بعضی ها تا آخر عمر شکست را با خود می کشند و بعضی ها ترمیم می کنند و پوششی زینتی بر گرانبهای مرده ی خویش می گذراند.”
.
” راستی چرا

هیچ مریضی حق ندارد به پزشک بگوید : نسخه ات مرا خوب نکرد. پولم را پس بده. یا نسخه ات فقط کمی حال مرا بهتر کرد. نصف پولم را پس بده.”
.
کار کردن های بی وقفه و مدام اش در چاپخانه و صحرا و شاگرد شوفر بودن و دفتر مجله و پزوهشکده و … من را یاد کارهایی انداخت که در دوره ی داشنجویی انجام می دادم. همه اش هم بی ثمر تقریب.. نه خیلی بی ثمر.. حداقل اش این بود که خرج خودم را درمی آوردم و کلی آدم های جدید دیدم. مثلا کار کردن در کلاس های هنری آموزش جعبه سازی و جعبه های تزیینی که در حوالی میدان آزادی بود و من همیشه در رد شدن از خیابان قبض روح می شدم و یک بار اتوبوس نزدیک بود از رویم رد شود. با کار کردنم در آموزشگاه صادقیه که اسمش بود خواجه نصیر.دقیقا در ستارخان بود.
شاگر خصوصی هایم در نارمک و میدان ندا و چیذر و فرمانیه و حکیمه که باید صبح های خیلی زود مثلا ۵ و ۶ بیدار می شدم و راه می افتادم تا به اتوبس برسم و دو ساعت توی راه بودم. یک بار هم انقدر شلوغ بود که پایم ماند لای در ب اتوبوس و داشتم از درد می مردم و آخ بلند هم نمی گفتم. نمی دانم چرا .. شاید خجالت می کشیدم.
کار کردن م در موسسه ی دو طیقه ی سرسبز که تحقیرم کرد برای نداشتن تراول در کیفم. کار کردنم در موسسه ی گلبرگ که گفت همه تا معلم می شوید اینجا و برایمان لباس فرم خریده بود و بعد به دلایل مجهولی انجا برچیده شد.
کار کردنم در موسسه ی اینترنتی پویان ادیبان که سی دی های آموزشی می فروختند و ما آنلاین به بچه ها درس می دادیم و آنجا بخاری های خیلی گرمی همیشه روشن بود و من موقع کار کردن حفه می شدم از گرما و رییس مان هزار سال یش شریف مهنسی مکانیک خوانده بود و من با تحسین نگاهش می کردم و ریاضی ناطق می دیدم اش.. الان یکی شان همین پشت خوابیده تحویل ش هم نمی گیرم :).
کار کردنم در گل سازی سرسیز که گل های مصنوعی درست می کردیم و خیلی مسخره از آب در می آمد. کار کردنم در قلم چی کثیف ترین موسسه ی دنیا که مشاور بودم و پشتبان و معلم و به بچه ها زنگ می زدم و انجا با مادر سوگند آشنا شدم و یم گفت پارسال همه ی اروپا را با سوگند رفته اند و گشته اند و من شاخ در می آوردم و سکته می کردم.
کار کردنم در علوی که گفت شما که حتما باید از تابستون بیاید و درس بدید و من از ذوق مردم و تایستان موسسه برچیده شد.
در مدرسان شریف که دوره ی ارشد کتاب نوشتیم و مشاوره دادیم و کمی پول گیرمان آمد ولی در کل انجا هم جای مزخرفی بود.
رفتن به آموزش پرورش و پر کردن هزار فرم و مصاحبه رفتن در نیاوران زعفارنیه و حتی یک بار هم راه افتادم رفتم بهارستان که هی موتوری ها تیکه می انداختند و مدیر مدرسه گفت ما معلم چادری می خوایم.
کار کردنم در دفتر مجله ی دانشگاه هنر و بانی فیلم و مجله ی فیروزه و مجله ی ترنج که پول هم می دادند کم البته.
کار کردنم در مجله ی ابن سینا که اولین تجربه ی مجله بود و یوسف آباد بود و مسیر سربالایی طولانی را باید هر روز پیاده می رفتم و آخرش هم مدیر عاشقم شد و همه چیز به گند کشیده شد.
رفتن به آن دخمه ی عجیب غریب برای فیلم نامه نویسی که همکار و دستیار فلیم نامه شوم و هیچی شد و.. همه اش با ابن مشغله ریخت توی سرم…
.
” حال را می شود با درد گذر کرد اما تصور دردآلود بودن آینده و دوام بدون دگرگونی حال انسان را از پا در می آورد. بهشت وعده ی کاملی نیست.”
.
” او که خیال نداشت ساندویچ فروش بشود. فقط خیال داشت یک شبه میلونر شود.”
.
” حالا یک شبه روشنفکر هستم.”
.
” در تمام این سال ها این زنم بود که به جای من مقاومت می کرد. با سکوتی رضایت مندانه.”
.
” مگر ابن مشغله به این آسانی وا می دهد؟ البته که می دهد. من شعارها را برای آدم های قوی و سالم می دهم نه برای خودم که ترسو و واخورده ام.”
.
” اینک زمان آزادی بود و رهایی. استعفا پشت استعغا… راه،بهتر از منزلگاه است.”
.
آخ آخ.. اینجا داره آروزی من رو می نویسه.. کار کردن با بچه ها و برای بچه ها.. من چقدر دوست دارم برم معلم بچه های دبستانی بشم؟ چقدر دوست دارم با بچه ها شعر بخونم.. آخرش با همهی عزیزان ش یک عالمه کار می کنند برای بچه ها… عالی..

خوب واقعیت اینه که اصلا در ابعاد تعریف هایی که از کتاب شنیده بودم نبود. یعنی الان هم بیشتر دوست دارم از این کشتی ای که رو به روی پنجره ایستاده و قشنگ معلومه که عاشق من شده بیشتر بنویسم.. از این تنهایی منتشر بین من و این کشتی توی تاریکی شب..
ولی از عقرب می نویسم روی پله های راه آهن اندیشمک یا از یان قطار خون می چمه..
من اسم کتاب رو از همون دو سال پیش که شنیدم خیلی دوست داشتم و خوشم اومد.
اول کتاب نوشته همه ی تصاویر کتاب واقعی ه و این خیلی همه چیز رو ترسناک می کنه.
فصل ها به شکل روایی نستند و جریان سیال ذهن و راوی های در هم ریخته و در نهایت هم که می فهمیم داستان رو از زبان یک شهید می شنیدم…
لهجه ی اندیمشکی کتاب هم به شخصه رفت روی اعصاب من. چون سخت بود برام با رسم الخط جنوبی خوندم. کتاب بین کودکی و دوران سربازی و شهادت شناور است.اگر از من بپرسید داستان از فصا ۱۸ شروع می شود. این فصل را خیلی دوست دارم.فصل با سختی رسیدن به خانه و صلح و رسیدن به تهران و مادرت که درب خانه را باز می کند و فردایش می گویند جنگ تمام شده و همه ی کوچه را شیرینی پخش می کنند.
کتابی که من دارم کاغذهایش کاهی ست و جنس مقوایی عجیبی دارد. حس و جال کتاب هم برای من همینطور بود. کاهی بود. خاک داشت. گردو خاک می نشست توی گلویت…
.
” پنج شبانه روز به همان حالت ماند. هر پنج شب آسمان می بارید و زمین گل بود و تا کمرش خیس بود.”
.
” یکهو صدای انفجاری آمد. نخل لرزید.بعد صدای شر شر آمدو افتادن خرماها.. نخل می لرزید.”
.
” خونابه ها روی زمین پخش می شدند و بخار می کردند و بوی خون و آهن توی هوا ایستاده بود.”
.
” مادر رختخواب پخن می کند. می خوابی>”

ـآخ از آسایشی که توی این جمله هست.. باید یه سال . دو سال از خونه دور باشی تا وقتی مادر رختخواب پهن می کنه بخوابی و… حتی اگر شهید شده باشی…
.
راضیه مهدی زاده

11831642_868555753229925_2977540819401569311_n

سلام “ی” بعد از خواندن نامه ی بلندت آمدم سریع برایت بنویسم اما نشد. به این فکر می کردم که چقدر دست هایم خسته اند برای روی موبایل نوشتن. دیشب نخوابیدم. ساعت ۲ شب خوابیدم و بعد هم ساعت ۶ صبح با کابوس های فراوان از خواب بیدار شدم. در یکی از کابوس ها دو نفر دنبالم می دویدند و از پشت به من شلیک می کردند.
صبح بیدار شدم و فهمیدم بعد از حادثه ی دیشب که خبرش را لحظه به لحظه از بی بی سی می خواندم و عکس ها یش را توی تلگرام و ایسنتاگرام و اخبار می دیدم و نابود شدم،ساعت دوزاده شب بود که خیلی خسته بودم که دلم می خواست بخوابم و باور کنم همه اش مثل خوابیدن است اما خوابم نمی آمد.

ماه بالای سر هم بازی اش گرفته بود. می رفت پشت ابرها و محو می شد. می رفت و می افتاد روی آب و غرق می شد. من را تا ساعت ۲ بیدار نگه داشت و وقتی صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم به خودم لعنت فرستادم. خوابم نمی آمد.
اگر یک روز دیگر بود حتما از خوشحالی ساعت ۶ از خواب بیدار شدن می مردم. ساعت ۶ بیدار شدن برای من نهایت نهایت یک زندگی ست. زندگی ه که کند شروع می شود و وقتی به میانه های ظهر می رسد می دود.
نمی دانم شاید هم به خاطر آن لحظه ای بود که از خواب بیدار شدم و دیدم خبری از آفتاب نیست و همه جا ابر است و باران هم نمی بارد که ابرها تمام شوند. سه روز است همین است و من از وقتی تبدیل به یک درخت زرشک شده ام بیشتر از همیشه عاشق آفتابم..
و بدتر از همه یادم امد امروز امریکای ترامپ است. ترامپ می رود و سوگند یاد می کند و من به زنش فکر می کنم. به ملانیا که بانوی اول امریکا می شود. به ملانیا فکر می کنم که آن روز که می خواست سوار هواپیما شود و از اسلواکی بیاید امرکیا. آن هم آن موقع که یک مدل بوده و پیش خودش می گفت درست است که ۴۰ سال از من بزرگتر است ولی به درک… آن روز توی هواپیما که نشسته بود و دست به چانه به ابرهای لرزان نگاه می کرد و خاطرات هم اغوشی هایش را مرور می کرد و با خود می گفت تمام شد آن دوران.. هیچ وقت آن موقع فکر نمی کرد روزی بانوی اول امریکا شود. مسخره است دنیا.
بله.. اینجا یادم می آید که با هم شعر خواندیم. وقتی داشتیم راهروهای دانشکده ادبیات را بالا پایین می رفتیم و مثل این بود که خاطراتمان را بالا می اوریم از گلوی زمان با هم خواندیم “ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ…”
یادم آمد هزار سال است برایت نامه ننوشته ام. یک زمانی نامه های کاغذی مد بود و ما همیشه نامه هایمان با ایمیل بود و امروز حتی ایمیل هم دیگر مد نیست.
زمان بدجوری ما را به بازی گرفته.
با خودم گفتم برایش یک نامه ی بلند می نویسم و سند می کنم به تلگرام. مثل یک کبوتر سفید که برساند این کلمه های در باد و خیس خورده را به تو..
نامه ات که رسید. کابوست که رسید به دستم من داشتم “لولو “را نگاه می کردم تا زنده بمانم. “لولو” چشم های درشتی دارد. “لولو” یک بچه ی دو سه ساله است که می خندد و حرف نمی زند و ادم می گوید تا وقتی مثلا یک موجود. یک جاندار مثل “لولو” زنده است و وجود دارد، زندگی هم هست. می خندیدم. اما توانم نبود از تخت بلند شوم. استرس هم گرفته بودم. چون دفتر کارهای روزمره ام پر بود از کارهای پایان نرسانده ی آخر هفته که جان به لبم می رساند.
اما واقعا غمگین بودم. برای تهران. برای آدم ها. برای غم منتشره ای که در هوا جاری ست و ابرها هم نمی بارند تا ادم خیالش جمع شود.
.
بعدش یادم آمد امروز می شود سه سال.. خنده دار است. سه سال است که نیستم. سه سال است که دیگر هر روز سوار متروی انقلاب نمی شوم تا بیام تهران و نفهمم آلودگی که مردم می گویند چیست. سه سال است که برگشتنی از ایستگاه تیاتر شهر نمی آیم خانه مان و منتظر نمی مانم روی صندلی های زرد تا سه تا قطار رد شود و جا بشوم و برسم به خانه مان که گرم نبود. که شاد نبود. که اگر آن ها نبودند دوست داشتم ساعت ۱۲ شب بیایم و چشم هایم روی هم بگذرام و فقط خواب ببینم که فردا می شود و دوباره راه بیفتم توی دل تهران. تهرانی که دارد می میرد و تمام می شود.
تهران را که آمدم فقط این بار بود که گلویم سوخت. که چشم هایم درد گرفت و به خانه که رسیده مریض بودم اما به روی خودم نمی آوردم. مگر می شد من از تهران مریض شده باشم؟
شده بودم.
تهران داشت در من تمام می شد و من دلم می گرفت. دلم نمی خواست باورم بشود که تهران آلوده است و آلوده است و آلوده است و من هم می فهمم. من هم عادت ندارم. بدنم مریض می شود. شده بودم. مریض بودم اما صبح بیدار می شدم و به دور از چشم های مامان می رفتم سر یخچال و سه تا قرص می خوردم. مامان می گفت هر چی گیرت میاد نخور. اما من نمی توانستم به کسی بگویم مریضم. مریض شده ام. تهران مرا مریض کرده است. انقلاب و ولیعصر را نفس که کشیدم. دانشگاه تهران را  که بو کردم،مریض شدم و افتادم. می خوردم و قرص ها نجاتم می دادند. ان ها گول خوردند. من همه ی را گول زدم. کسی نفهمید تهران مرا مریض کرده است.
فکر می کنند هنوز من و تهران با هم دوستیم. فکر می کنند بدنم هنوز بدن آن سه سال پیش است که عین خیالش نباشد آمارهای جهانی و تهران کثیف را… نبود اما.
سه سال گذشته بود و من ته گلویم می سوخت. سه سال گذشته بود و من هر روز آسمان را با رنگی ارغوانی دیده بودم که فرق داشت به آسمان های هر روز داشنگاه تهران.
سه سال است که مهاجرم. سه سال است که حرف و قصه ی ادم ها را نصفه می فهمم. سه سال است که دوست دارم تنها باشم و توی خانه خودم را محبوس کنم. دوست پیدا کردم. دوست های زیاد. ادم دیدم. آدم های زیاد. موزه رفتم. دانشگاه. قشنگی. تنهایی. تلخی. دلتنگی…
حتی وقتی ریحانه گفت سال دیگر تمام می کند دانشگاه اش را خندیدم و گفتم زر نزن.. اما او تمام می کرد و سال دیگر می شد سال آخری.. در تمام این سال ها من نبودم و ریحانه بود و اتاق آبی…
در تمام این سال هایی که همین امروز مادرجون مرد و مامان شمال است و دارد سالگرد می گیرد و  برای تنهایی خودش گریه می کند و مادرجون بهانه است. در تمام این سال ها من نبودم.

 

.

مامان می گفت مادرجون داشت می مرد اما به در کمد نگاه می کرد و فکر می کرد تو میایی از هیمن درب کمد می آیی و برای آخرین بار تو را می بیند. ندید. ندیدم.
نه اینکه من نوه ی مهربانی باشم و آدم باشم و دلسوز.. نه بیشتر از همه سر به سرش می گذاشتم. سرکارش می گذاشتم. شوخی می کردم. اما او با من خاطره های دیگری داشت که من نداشتم با او.
او من را کول می کرده و می برده سر شالیزار اما من یادم نمی آید سبزی ه پراکنده و گسترده ی برنج ها را…

.
من فقط یادم می آید که یک بقچه داشت. بقچه ی تنهایی اش بود. بقچه ای که ساعت ها می نشست پایش و روسری هایش را،دامن هایش را،لواشک ها و سقزهای هزاز سال پیشش را مرتب می کرد. می توانست روزها پای ان بقچه بنشیند و بلند نشود.
من فقط یادم می آید که او می ترسید. از تنهایی. از بدون مامان بودن. آخر او فقط همین یک دختر را داشت و من که این چیزها را نمی فهمیدم.
الان که نگاه می کنم به حجم این همه نفهمیدن م بی تاب می شوم. خودم را نمی فهمم.
من فقط یادم می آید او وابسته بود و جای شان برعکس شده بود و مامانم شده بود مادر او و او بچه اش بود. مامان که بیرون می رفت حتی می رفت که نماز بخواند توی مسجد و برگرد، مثل بچه ها بی قراری می کرد. می آمد پشت پنجره ی اتاقم می ایستاد و پرده ی آبی را کنار می زد و نگاه می کرد تا مامان بیاید. اگر کمی دیرتر می شد می رفت و درب را باز می کرد و ما سه تایی مان حرص می خوردیم و اعصابمان خورد می شد.
خوب بچه بودیم. نمی دانستیم تنهایی چیست و چقدر می تواند عمیق باشد؟
مامان که سرطان گرفت الکی روسری سرش می کرد و کلاه می گذاشت  و می گفت هوا سرد است و… او اگر می فهمید زودتر می مرد. نفهمید اما مرد. مرد .

خیلی پیر بود. پیر بود اما مامان تنها شد. تنهاتر از هزار سال قبل. تنهاتر از زمانی که به دنیا آمد و دید پدری در کار نیست و قبل از تولدش مرده است و باید با مادرش زندگی کند و برادرهایش. تنهاتر از زمانی که من رفتم و وقتی از گیت فرودگاه رد می شدم هزار بار با خودم تکرار کردم برنگرد. برنگرد. برگردی گند می زنی به زندگی شان. به زندگی ات. برنگشتم.
چرا وقتی رسیدم دم گیت سکوریتی برگشتم یک لخظه. یک جوری که نفهمند برگشتم و نگاهشان کردم.اما فهمیدند.
اصلا نمی دانم چرا نامه به اینجا کشید. اصلا قرار نبود اینها را بنویسم. می خواستم جواب نامه ات را بدهم که این طور شد. که رسید به ابنجای جهان… که باران بارید. دارد باران می بارد و ماشین ها خیس اند. خیابان ها خیس اند و هلی کوپرهای دیوانه در هوا که برای مراسم تحلیف ترامپ می چرخند هم خیس اند.
جهان خیس است انگار….

.

راضیه مهدی زاده

 
.

.

.

قصه ی مردن من اینجوری شروع شد که من راهی نیویورک شدم. قشنگترین شهر دینا.. شهرهای زیادی تو دنیا هستند اما هیچ شهری به اندازه ی نیویورک شهر نیست. از همه جای دنیا ادم توش هست. مالتی کالچرترین شهر دنیاست. پرسرعت ترین شهر دنیاست. سعنی ادم هارو رو پله برقی می بینی که هی می دون و هی می دون و هی … رودخونه داره.. موزه داره.. رنگ داره.. نور داره.. بوی شاش داره.. تاکسی های زرد تاکسی درایور مارتین اسکورسیزی داره.. ایمپایر استیت داره.. پول داره زیاد.. خیلی زیاد.. حمید می گفت این خیابون رو نگاه کن.. تو پارک نشسته بودیم. همه گی بودند تو اون پارکه و یه جوری بود فضا که ما توش احساس معذب بودن داشتیم. زیر پاهامون معدن طلای دنیا بود. یه پارکی بود نزدیک وال استریت.. اصلا قرار نبود بحث به نیویورک بکشه.. اما کشیده..
.
روزی که قرار بود من بمیرم از شش ماه قبلش شروع شد و براش برنامه ریزی شد و من هم سهم به سزایی داشتم توش… رفتم و ثبت نام کردم کلاس های ادبیات انگلیسی.. این کلاس ها کتاب های مشهور دنیارو می خونی و به بحص می شینی و .. ولی خوب چون قرار بود به زبان انگلیسی باشه تازه بود و ترسناک و من به شدت می ترسیدم و بعد از اینکه اینترنتی ثبت نام کردم گفتم خداکنه بهم زنگ نزنن.. گفتم خداکنه سریع پر بشه و بگن جا برای شما نداریم
.با اینکه کلی فرم پر کردم و دو تا امتحان هم باید می دادم… و همه ی این کارها رو کرده بودم اما می ترسیدم برم کلاس رو… اعتماد به نفس ش رو نداشتم. بعد از سه ماه زنگ زدن و گفتن تو می تونی بیای شرکت کنی.. خوشحالی و ناراحتی توامان داتشم.
تایم کلاس هارو که چک کردم فقط ویکندها بود. بعد قرار شد برم ثبت نام. حمید هی می گفت بیا ویکندها با هم باشیم و این ترم همین creative writing رو برو
و هی یه جوری می گفت که می گفتم راست می گه ها چرا اخه ویکندها برم کلاس… کلاسم از ساعت ۴ بود تا ساعت ۸ و نیم .. هر دو روز ویکند.. آخر هفته ها…
و دقیقا همون موقعی بود که این این آقای افغان امریکایی بمب رو گذاشت توی سطل آشغال.. و دقیقا همون جایی تشکیلی می شد که این سطل آشغال قرار بود… دقیقا همون ساعت و همون خیابون…
من نرفتم. من نمردم.. من زنده ام و داستان یکی از مرگ هامون دارم می نویسم و همین الان یه هلی کوپتر بزرگ از توی پنجره ی خونه رد شد و آسمون آبی تر از همیشه ی پاییزه…

​راضیه مهدی زاده