دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘داستانک نوشته ی راضیه مهدی زاده’

اولین بار که وارد میدان زمان شدم فهمیدم نقطه ی بی مرز جهان همین جاست. جایی فرای مکان.. جایی جاری در زمان…من اینجا همه ی آدم های دنیا را دیده ام… همه ی دوست های دور و نزدیکم را.. دوست برزیلی ام را.. دوست های آرژانتی ام را.. شیرین را..
اینجا نقطه ای ست که کروی بودن دنیا آغاز می شود. اینجا سرآغاز دایره است.
.
گروه اول یک عده جوانان سیاه پوست اهل محله ی برانکس نیویورک هستند.که حرکات آکروباتیک انجام می دهند و می رقصند و از روی همدیگر می پرسند. مردم دورشان جمع می شوند و بعد از تمام شدن نمایش،پول ها جمع می شود و.. برانکس همسایه منهتن است.. یکی از فقیرترین محله های دنیا کنار مرکز بانکداری و پول جهان…
.
جلوترش می توانید با میکی ماوس ها و اسپایدرمن و عروسک های دیزنی لند عکس بگیرید. گاهی تعدادشان با توریست ها برابری می کند. توی ماسک جوجه و ادرک و موش،خانوم های اسپنیش دارن از گرما هلاک می شوند اما هی دنبالت می آیند و می گویند ” وان دالر” ” وان دالر” یعنی هر عکسی که بگیرید با ما یک دلار می شود.
.
گوشه و کنار میدان،ماینکن ها و مدل ها و عکاس ها هستند که مشغول اند به عکس گرفتن. مردم هم از عکاس و مدل با هم عکس می گیرند. من هم گرفتم. دختر،روی پاهایش بند نبود. کفش پاشنه بلندش،پاهایش را می زد اما نمی شد که بی خیال شود.
.
نماد آزادی هم ازدواج کرد ه.. دوتا شده اند. یک خانوم و آقای طلایی و آبی با مشعل های کریسمسی رنگ به رنگ در دست. با ان ها هم می توانید عکس بگیرید.
.
آن وسط بودایی ها این همه راه را از تبت آمده اند و دین شان را تبلیغ می کنند. با لباس های خاکی شان در میان توریست ها راه می روند تا جویندگان حقیقت را پیدا کنند. حرف می زنند. عکس و کتابچه ی بودا را به یادبود می دهند و…
.
سه قدم آن طرف تر دین بودا و سالکان حق،دحترهای لخت هستند با نقاشی پرچم آمریکا.. لخت لخت هستندآ… یعنی همه اش نقاشی ست :۰ به یک جاهایی شان هم پرهای خیلی کوچک آویزان کرده اند.بعد می گویند بیایید با ما عکس بگیرید. هر عکس هم می شود دو دلار…
.
یک خانومی هست که لباس آبی پوشیده و گل های رز قرمز در دست دارد. راه می رود و به بعضی از خانوم ها گل می دهد. از طرف انجمن سرطان سینه آمده و…
.
یک پله های قرمزی هست در انتهای میدان. می توانی بنشینی و نگاه کنی که چطور یک حجم گوشتی ه ناچیزی هستی در میان هجمه ی رنگ به رنگ آدم ها.. می توانی بنشینی در رنگ و نور و تلویزیون های بزرگ و صدای دین و دخترهای لخت و سیاه های فقیر برانکس و پولدارهای نیویورکی و توریست های سرخوش، هی خودت را نگاه را نگاه کنی… هی پلک بزنی،هی خودت را نگاه کنی..
هی پلک بزنی،هی دلت تنگ شود برای خودت.. هی پلک بزنی،هی همه جا نقطه های نور ببینی و صداهای هستی…
.
.

راضیه مهدی زاده

کافه چی
یک پیشبند گلی گلی می بندم.
.
هر روز ساعت ۷ بیدار می شوم و ساعت ۷ و نیم از درب خانه می زنم بیرون. ساعت ۸ کافه شروع می کند به کار.
چای داریم و نسکافه و هات چاکلت و قهوه… قهوه هایمان شاید بی کیفیت باشد اولش… اما کم کم یاد می گیرم.
مطالعه می کنم و دستگاه های مختلف قهوه می خرم.
از این طرح های زیبایی شناسی هم روی نسکافه ها و قهوه ها درست می کنم.
از قلب تا برگ و گل و اسم تان…
برای هر مشتری کتابی می نشانم.
روی هر میز گلدان و کاکتوس و شمعدانی می گذارم.
برایتان دستمال کاغذی های مخصوص می گذارم تا شعری خطی بنویسید و بگذارید به یادگار…
.

قاصدک
مامان شاعر است.
هر وقت که من راتاپ می دهد می گوید آسمان را نگاه کن چقدر زیباست.
من می دانم که چشم ها توی شعر مهم هستند و اگر این را به مامان بگویم حتما تعجب می کند و می گوید تو با این سن کمت این چیزها را از کجا می دانی…
مامان شاعر است و هر وقت می رویم تاپ بازی برایم قاصدک می چنید و می گوید فوت کن…
بعد می دویم دنبال خورده های قاصدک… من به مامان نگاه می کنم.
هروقت قاصدک ها را فوت می کند،یک چیزی اش می شود انگار…
یک چیزی که بزرگ شدم میفهمم..
.

فلق
.
دیروز داشتم از خیابون فشن رد می شدم و هیمنجوری که قدم می زدم یه ماشین “جایرو فروشی”دیدم.

یکی از همین ماشین های سیار که ساندویج های حلال گوشت و مرغ و کباب ترکی می فروشن… این ماشین ها همیشه روشون به عربی بزرگ نوشته شده بسم الله الرحمن الرحیم. ماشاالله. حلال. آیه الکرسی و آیه هایی از قرآن…
.
امروز ولی توجهم به یه آیه جلب شد که برای اولین بار بود روی این ماشین ها می دیدم.
نوشته بود:”قل اعوذ بالرب الفلق…”
.
خدای طلوع…
بگو پناه می برم به خدای فلق…
.
خدای اون لحظه ی نمناک و آبی..
خدای اون لحظه ی گذرای روشن…
خدای اون خط نازک بلند…
راستش دلم رفت…
دلم از این همه شاعرانگی… از پناه بردن به خدای اون لحظه….
.
.
پ.ن: عکس رو مامان گرفته از شروع یه صبح بارونی و رنگین کمونی..
.

خانه
دنبال خانه که می گشتیم همش یاد آن ها بودم.
خانه ها بعضی هایشان ساکت اند
بعضی ها اخمو،بعضی ها تنها و خسته و بعضی ها پرحرف و وراج…
اما سه تا خانه بودند که باید به آن ها معرفی می کردم
خوراک دوتایی شان بود.
یکی از خانه ها پنجره ی کوتاهی داشت به یک درخت گلابی،یکی دیگر از خانه ها بالکن بزرگی داشت به آسمان و درخت صنوبر همسایه…
خانه ی بعدی یک پنجره ی کوچک داشت رو به جنگلی دور…
آن ها در کوچه های تهران دنبال یک خانه ی دنج بودند.یک جای آرام و بی دردسر. جایی که همیسایه ها خبردار نشنوند.جایی که صدایش درنیاید.
جایی که همه چیز در یک سکوت جاودان غیب شود.
می خواستند لیوان آب شان را بردارند،صنوبرهای همسایه را خفه کنند.گلابی ها سبز شوند و جنگل آرام آرام محو شود.
.
.

کلاس 3

داشتم نوشته های کنزابورو اویه را می خواندم.نویسنده ی ژاپنی آمریکایی.
کنزا,یک بچه داد که معلول ذهنی ست و بیشتر نوشته های کنزا راجع به اوست.

کنزا برنده ی نوبل ادبیات شد و داشت از آن لحظه می گفت: که از طرف انجمن ادبیات تلفن کردند خانه مان. هیسکا(فرزندش) گوشی را برداشت و با آن ها حرف زد و با تعجب گفت: نه..
بعد کنزا گوشی را گرفته و تشکر کرده و خوشحالی.

وقتی به همسرش گفته بود که برنده ی نوبل ادبیات شد،همسرش داشته با آرامش روزنامه می خوانده و گفته:”اوه چه جالب…”
و همین…
این آرامش ابدی ژاپنی ها…
.
در کلاس نویسندگی “منا” ژاپنی ست و از همه مان کوچک تر…
همین آرامش ابدی را در او هم می بینم. در همه ی دوست های ژاپنی ام دیده ام.
یک بار قرار شد،من و منا با هم داستان بخوانیم.یعنی داستان هایمان را برای هم بخوانیم و کمک کنیم بهتر شود داستان هایمان.
منا گفت قبلا کالیفرنیا زندگی می کرده و یک دوست ایرانی داشته به اسم مینا… بعد همینجوری که داستانش را می خواند بهش گفتم به نظرت اینجا این کلمه رو بزاریم بهتر نیست؟
ذوق کرد و گفت:”آره راست میگی.ممنون از کمکت.”
با آرامش تشکر کرد.
سه بار تشکر کرد و در حالت های مختلف تنک یو گفت.
کلاس که تمام شد باز هم تشکر کرد.
از آن به بعد هم یک جوری رفتار می کند که یعنی به خاطر آن یک کلمه مدیون توام…
.

روزه
موقعی که داشتیم دنبال خانه می گشتیم،یک آقای بنگاهی به موبایل من رنگ زد و گفت:”ساعت ۲آنجا باشید تا خانه را نشان تان بدهم.”
من به حمید گفتم:” فکر کنم یه آقای سیاه گنده ای باشه.از مدل حرف زدنش می گم.”
.
ما کمی زودتر رسیدیم و این بار آقای سیاه گنده به موبایل حمید زنگ زد و گفت توی ترافیک نیویورک گیر کرده. این بار حمید گفت:” راضیه واقعا تو فکر کردی این آقاهه سیاهه آخه؟ این آقاهه اسپنیش ه و قد کوتاه… شرط سر چی؟”
.
آقای بنگاهی آمد. قد بلند. سرخ و سفید. چشم های میشی درشت. لب های قلوه ای سرخ و هیکلی به غایت موزون…(توی دلم گفتم: عجب امریکایی ه خوشگلی ه لعنتی)

خانه را نشانمان داد.پرسید:”راستی کجایی هستید؟”
:ایران
: واقعا؟ من هم بوسنیایی هستم. رمضان مبارک(اواسط ماه رمضان بود.) امروز کمی گشنه ام و…
.
پنجره ی خانه ای که نشانمان داده بود داشت غروب می کرد.
نزدیک اذان بود و آقای بوسنیایی باید روزه اش را افطار می کرد.
.

عطر
می گفت:” تا چشم کار می کنه،درخت کاشتیم.”
میگفت:” نه به خاطر پولش و فروختن چوب ها، به خاطر بو ش”
می گفت: ” آدم به بو زنده ست.”
.
و من می دونستم بارون که بزنه همه ی بوها بلند می شه.
بوی برنج های دمی مامان بزرگی…
بوی زیتون های تلخ دورهمی…
بوی حنای قرمز دست های مادرجون…
بوی تاید لباس های شسته شده ی عرقی…
بوی دهان های خشک به وقت خنده…
بوی رنگ موی زرد یه تازه عروس…
بوی چشم های خشک شده ی پشت دیوار…
.

دانشگاه تهران
تا روزهای روز از گوشه کنارهایش رد می شدم.
از قدس.. از بلوار کشاورز… از شونزده آذر… اما می ترسیدم به سردر برسم.
اینقدر می ترسیدم که هی راهم را هی روزم را… هی “من من” می کردم.که فردا.. پس فردا… با دوستی… با آشنایی… نه تنهایی بهتر نیست؟
.
مثل این بود که “سوده” آن دختر سال بالایی لاغر نشسته باشد توی جلسه ی معارفه ی گروه فلسفه و بیداد کند که فلسفه هیچ است و مزخرف اما باز هم اگر به دنیا بیایم فلسفه می خوانم…
مثل این بود که قرارهایمان خشک شده باشند دم سردر وردی که هر کی فردا ساعت ۷ و نیم کتابخانه مرکزی باشد… مثل این بود که گاردها ایستاده بودند و همه ی نرده های سبز را با دست های گره شده بالا می رفتیم.
مثل این بود که به فنی دانشگاه حمله شد و شیشه ها شکست و صفورا ماند زیر دست پا… مثل این بود که با گلی رفتیم گوشه ی حیاط و روسری و مقنعه مان را عوض کردیم.
مثل این بود که قیصر را روی دست های کلمات می بردند و من دیدم دست خط ش را…
مثل این بود که همه ی این لحظه ها گیر کرده باشند به سردر اصلی و من می ترسیدم از این همه لحظه…از این همه جویده های خودم که داشت توی انقلاب پر پر می زد…
هر روز عقب رفت. دیدمش. کسی بود یا نبود؟ تنها بودم؟ باید زانو می زدم رو به دقیقه ها…
باید خیره می شدم به خودم توی آن همه دقیقه ی خیال خورده…
#ایران۶۷

گیلان
ایران که بودم گوشی م از کار افتاده بود و اینترنت نداشتم.
بعد هی با گوشی مامان می اومدم اینستاگرام و هر روز می شستم کنار مامان و بهش یاد می دادم که اینطوری می تونی عکس بزاری و کپشن بنویسی و آدم هارو منشن کنی و…
.
همیشه کلی عکس های قشنگ از گل و منظره و خونه های قدیمی تو گوشیش داره که خودش گرفته…
مجرد که بود با پول های خودش یه دوربین عکاسی خریده بود و تو خیلی از عکس های قدیمی اون دوربین گردنشه و…
هر روز بهش می گفتم عکس بزار و میزاشت و منتظر برادرزاده هاش می شد که بیان قلب بکارن پای عکس هاشو بنویسن واااای عمه جونی.. عمه عالیه… عمه جون خیلی قشنگه و…
.
آخر هفته ها که میره شمال، اینترنت نداره. گاهی بسته های اینترنتی ایرانسل رو می خره…
دیروز تو تلگرام برام نوشته: ” نمی دونم هروقت بسته می خرم عکسام باز نمی شه بعد ریحانه که می آمد اینجا اینستاگرامش باز می شد”