حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘داستانک نوشته ی راضیه مهدی زاده’

غروب2

.

از همین زاویه،از همین غروب،از پشت همین پنجره ی شاید پنجاه تا عکس دارم. دلم نمی آید هیچ کدام از عکس ها را پاک کنم.
عکس ها عین هم هستند اما این غروب هر روز رنگ تازه ای ست. هر روز یک حرف تازه ای دارد برای گفتن…
.
.
یک دوست آمریکایی پیدا کرده ام تازگی ها. اسمش دزیره است و من سریع یاد معشوقه ی اول ناپلیون افتادم که اسمش دزیره بود و کتابش را در دبیرستان خوانده بودم. بعد هم ناپلیون چشمش که به ژوزفین افتاد،دزیره را تف کرد و فراموش… دزیره که اینطور نوشته بود…
.
دزیره از من پرسید:” پاییز رو می بینی یاد چی می افتی؟”
همینجوری بی فکرانه و بدون لحظه ای تامل گفتم:”یاد مرگ” 
بعد دزیره،چشم هایش درشت شد. دهانش بسیار زیاد باز شد و با صدای بلند پرسید:” واقعا؟! من تا به حال نشنیده بودم همچین چیزی. اولین باره…چقدر عجیب…”
.
بعد از خودم پرسیدم:”واقعا؟!”
.
.
I can’t stop taking photographs from this spectacular view. Everyday I have this view from behind of my window and almost always I take a photograph everyday everyday… they are the same but new..
.

چای

.
اگر از من بپرسند:” یکی از رسم های مزخرفی که در خانه ی مادر پدری تان برپا بود را نام ببر” 
حتما خواهم گفت:” چای. چای. چای خوردن.
.
بابا همیشه بعد از خواب،چای می خورد. مثلا اگر در روزهای تعطیل می شد ۵ بار بخوابد،یعنی ۵بار چای میخورد.
.
مامان همیشه برای جلوگیری از چرت های عصرگاهی چای می خورد.
.
مادرجون بعد از شام و قبل از عصر دو بار چای می خورد.
.
و من عمرا اگر با یکی شان در یکی از این مراسم های خموده و رخوت انگیز چای و خرما و سوهان شرکت می کردم.
.
امروز داشتم دقت می کردم که مدت هاست،اولین کاری که بعد از رسیدن به خانه می کنم، اولین کاری که برای جان بخشدن به زندگی به ذهنم می رسد، روشن کردن کتری ست.
.
صدای کتری را ره می اندازم. 
سوت می زند و ناله می کند. 
شاید هم شعری می خواند سرخ و ارغوانی…
و من با خودم فکر می کنم،زمان و تنهایی چیزهای بدی نیستند.
.
.
“Keep your face always toward the sunshine – and shadows will fall behind you.”
Walt Whitman
.
.

پله ها

.

اولش که رسیدم آمریکا عاشق این ها شدم.

اصلا اینقدر برنامه ریخته بودم برایشان…

.

با خودم می گفتم طناب می زنم از این سر تا آن سر. 

لباس های رنگ به رنگ پهن می کنم رویشان.

پایین شان را گلدان های ریز و درشت می چینم.

از گوشه ی سمت راست تا نیمه ها را کتاب می گذارم.

خودم هم می روم گاهی برای خودم چای می ریزم و وقتی هوا خوب است می نشینم رویشان و 

پاهایم را ول می کنم پایین پله ها…

.

بله. پله های اضطراری پشت خانه ها را می گفتم

غروب

.
داشتم می نوشتم که”ارزش” چیز همه جایی ای نیست. که از چشم تا چشم متفاوت است.
.
زهرا دوستم بود. نقاش بزرگی بود.
دست هایش بوی رنگ می داد و از سروکول دفترهایش, حجم های هندسی و زلف و ماهی و انار می ریخت.
پدرش هی می گفت:” درس بخوان،درس بخوان،درس بخوان…نقاشی را فراموش کن و مهندس شو.”
زهرا نقاشی را فراموش کرد و برای همیشه ریاضی خواند.
.
یک دوست آرژانتینی دارم. وکیل است و عاشق خواندن و خواندن.
برایم تعریف می کرد که از بچگی شیفته ی درس خواندن بوده.
پدرش یک روز می آید در اتاق و میگوید:”درس نخوان. ارزش نداره. برو فوتبال یاد بگیر. فوتبالیست شو که مسی بشی تو هم یه روزی…”
.
بعد خورشید سرخ را که دیدم که از پشت پنجره ی من غروب می کند و پشت پنجره ی زهرا طلوع می کند. بعد از چند ساعت می رود آرژانتین و بهار را برپا می کند.
.
.
“A man can’t soar too high, when he flies with his own wings.”
William Blake
.

پاییز زیبای2

.
آدم باید توی این رنگ ها و توی این هوا،حواسش باشد.
خودش را بپاید که عاشق نشود. که دل از دستش نرود.
.
موبایلم را درمیاورم که عکس بگیرم یاد آن جد بزرگ همه ی موبایل های دنیا می افتم.
آن ۶۶۰۰کبیر…
یادش بخیر…
که نوع جدیدی از عاشقی را آورده بود.
.
اولین بار یکی از فامیل هایمان داشت. شب آمد خانه مان و…
وقتی همه خواب بودند،موبایلش را از روی میز برداشتم و قشنگ ترین شعر دنیا را برایش فرستادم.
.
بعد هم با خودم نشستم فکر کردم یعنی می‌فهمد این ناشناس عاشق کیست؟
.
بماند که نوجوان بودم و “نات دلیورد” هم حالی م نمی شد

گوشه

 
.
از این گوشه ای که منم صدای باران می آید و من می روم تا زیر پل ستارخان.
نمی دانم؟
شاید دور فلکه صادقیه بود.
شاید نزدیک دانشگاه شریف…
.
.
میله ها اما خوب یادم هست. میله هارا سفت چسبیده بودم و تو نمی دانستی چه باید گفت.
و باید میگفتی:” خوش به حالت که گریه میکنی.”
“خوش به حالت که غصه می خوری. خوش به حالت که آروم و قرار نداری…”
.
و من به تو نگاه می کردم و می پرسیدم:”یعنی میخواد بره؟ یعنی می تونه؟ یعنی برنمی گرده؟”
.
.
Someplace is really comfortable for bringing you to a long trip by only blinking your eyes. 
This corner of my kitchen is one of those.
.

یک کیلو ماه

“ماه کمرنگ اول عصر است. 
شاید هم ماه نیست،خورشید است که خسته است و از این همه سال گردش و چرخش،سرگیجه گرفته است.
دلم برای رابطه ی عاشقانه ی تو با ماه تنگ شده است.
همیشه ماه برایت سوال بود.
همیشه توی ماه یک راز بزرگ بود که ساعت ها می نشستی و نگاهش می کردی.
همیشه دنبال ماه می دویدی و فکر می کردی او هم با تو می دود.”
.
از کتاب “یک کیلو ماه”
.
.
There’s a big secret behind of moon. It’s sort of brightly prisoner among curtains.
.

boston

 

.
تا مدت ها اینجوری بود که اول از تو چشمی در نگاه می کردم. بعد آروم،درب خونه رو باز میکردم و از پله ها میرفتم پایین.
همسایه مون یه سگ خیلی بزرگ داره که من ازش می ترسم.
اولین بار که دیدمش تقریبا پریدم عقب.
همسایه مون با تعجب نگام کرد. چندبار هم تو راه پله با هم بودیم.خودمو چسبوندم به دیوار و با بیشترین فاصله ی ممکن از سگ و همسایه, رسیدم خونه.
اینجوری شد که همسایه مون به طرز تابلویی از من بدش اومد.
چندبار هم که تنها دیدمشو بهش سلام گفتم،خودشو زد به نشنیدن و روشو برگردوند اون طرف.
.
تا هفته‌ی پیش که داشتم می رفتم بیرون و یکدونه از این لباس دهاتی های گل گلی پوشیده بودم.
همسایه مون دم درب بود. 
ایستاد. بهم خیره شد. از سر تا پا نگاهم کرد.
تک تک گل های ریز نارنجی و صورتی پیراهن رو بررسی کرد. لبخند زد و گفت: “تو خیلی خوشگلی. لباست خیلی بهت میاد.”
بعد سگ ش رو چسبوند به دیوار،یه جوری که من رد بشم.
بعد هم گفت:”مواظب خودت باش”
.
معجزه ی گل های ریز صورتی و نارنجی پیراهن.
.
.
Develop extraordinary powers of observation.
.
.

 — at Massachusetts Boston.

پرنده

 
غم شان نبود خانه ی بزرگتر داشتن.
غم شان نبود دکتری و پست دکتری گرفتن…
غم شان نبود همه ی سرزمین ها را دیدن…
غم شان نبود دنیا را تغییر دادن…
غم شان نبود اضافه حقوق گرفتن…
غم شان نبود مقام و اعتبار اجتماعی…
نگاه انیشتین را هم که زیر همین نقطه به آسمان خیره شده بود،یادشان نمی آمد…
باد آمد.
یکی شان گفت: وقت پر زدن است.
پریدند و توی باد غرق شدند.
.
.
I saw them at Princeton university.
They didn’t have any regret to change the world,to get a raise of job,to get a PHD and postdoctorate,to make a bigger house,to travel more and more..
They just gazed at a far spot.but they completly knew that spot is another fake dreamland.
Then,They filed together toward the wind.
.
.

ابر و ریل

 
روجا چمنکار در یکی از شعرهایش میگوید:” قطار عاشقانه ترین وسیله هاست.”
من هم با او موافقم.
در داستان انگشت قطار آمده؛
همان سال انقلاب شد.
یکی از ریل های قطار به این همه تساوی و عدالت معترض شد.
شورشی درگرفت.
تعداد زیادی از ریل ها را به کارخانه بردند و ذوب شان کردند تا به عدالت مرسوم ریل های قطار خدشه ای وارد نشود و سروصداها بخوابد.
من هنوز پاییز بودم و درختی خسته که رفتن تو را با چشم های خودش دیده بود.
.
.
و تیربرق برای همیشه راز مگوی عاشقانه های درخت و ریل های قطار باقی ماند.
#بخشی از داستان انگشت قطار
از مجموعه داستان مینیمال#موخوره
.
.
Take the time every day to sit quietly, listen carefully and observe from the bottom of your heart especially when you’ve sat in the train.
Those nature views should be the moat extraordinary movie that you’ve ever seen.
.
.