دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘داستانک های تصویری راضیه مهدی زاده’

Jpeg

همه چیز از گل های قرمز ظرف های خیلی نازک چینی شروع شد. من می خندیدم و به موذیانه ترین شکل ممکن ظرف ها را قایم می کردم. بعضی اوقات هم نوعی بی احتیاطی های بیش از حد درموردشان به خرج می دادم که از دستم بیفتند.

مامانم نگاه می کرد. حرص می خورد. ناراحت می شد اما می گفت فدای سرت. قضا بلا بوده و بعد هم جاروی خیلی بلند را برمی داشت که خورده های گل سرخ توی دست و پایمان نرود.

من می خواستم به هر طریقی شده آن ها را نیست و نابود کنم اینقدر که ازشان بدم می آمد و به نظرم املی بودند و هی به مامان می گفتم اینها را چرا نگه داشتی آخر؟ بریزشان دور خوب…

 نمی ریخت. نگاهی می کرد و می گفت مادرم داده. مادرجون.. خیلی دوستشان داشت. می گفت تو یه کمد چوبی نگه شون می داشت برای روز مبادا. هر سال می رفت و یه دست شش تایی دیگر می خرید و طی سال ها شدن این همه…

.

.

راه افتاده ام توی منهتن. خیابان های نیویورک و مغازه های چینی و ژاپنی را بالا پایین می کنم شاید چندتا از ان ظرف های گل سرخ یا شبیه شان را پیدا کنم. آن ظرف ها دیگر فقط خاطره ی شکستن نیستند. خاطره ی تنهایی و اشک و آیدین و شیرینی هم هستند. خاطره  ی یلداهای بلندند که بوی گل پر،گل های سرخ را پر می کرد.

ظرف های گل قرمزی را پیدا نمی کنم.و خانه ی یک دوست ایرانی دعوت می شویم و در کمال تعجب می بینم یک دانه از ان ظرف های گل قرمزی دارد و یک لیوان هم دارد. ست هستند . دقیق همان ها هستند. به خجالت و حالتی عجیب ازشان درخواست می کنم که می توانم ظرف گل قرمزی تان را قرض بگیرم؟

ظرف را خالی را می خواستم. می خواستم عکس بگیرم ازشان. می خواستم انار بگذرام و گل های سرخ خشک شده کنارشان و عکس بگیرم و برای خودم توی آلبوم خاطره های دور و نزدیک تنهایی و مهاجرت سیوشان کنم.

.می گوید آره حتما. فقط ظرف رو می خوای؟؟

می گویم: آره…

 دیگر چیز نمی پرسد و من خوشحال می شوم.

.

.

 ظرف را می گذارم روی پارکت قهوه ای خانه و یاد آن روزی می افتم کمه هی می رفتم بالای پشتی و منتظر پسردایی آیدینی بودم. همیشه او می آمد و برایمان آیدین می آورد. آیدین های کش دار شیرین. آیدین ها را دور انگشتانمان می پیچیدم  تا بزرگ تر شوند و دراز شوند و ما کیف کنیم از این همه شیرینی کش آمده. ما عاشق آیدین بودیم و پسردایی که می آمد اول از همه به دست هایش نگاه می کردیم که پر باشد . پر از آیدین های توت فرنگی و شکلاتی و وانیلی و لیمویی.. ان موقع ها او سرباز بود و آیدین ارزان ترین و خوشحال کننده ترین چیزی بود که او می توانست برای ما بخرد.

.به عادت همیشگی می روم بالای پشتی و پنجره را نگاه می کنم. پسر دایی با لباس سربازی از دور می آید. دست هایش را نگاه می کنم اما خوب نمی بینم. نمی شود خوب دید. نگرانم می کند. آیدین ها پس کجا هستند؟؟

.

 . زنگ درب را می زند. می پرم درب را باز می کنم. آیدین ندارد. جیبش را با دقت نگله می کنم. شاید توی جیبش باشد. ندارد. نه…

.

می رود توی آشپزخانه و با مامان حرف می زند و مامان برایش انار دان می کند و توی همان ظرف گل قرمزی.. هی تعارف می کند و گل پر می زند و پسردایی چند دانه برمی دارد. اما نمی خورد. الکی برداشته دانه های انار را..

 بعد دهانش تکان می خورد و چند جمله را آرام آرام می گوید.

.

 مامان نگاهش می کند. نگاهش می کند. نگاهش می کند. گل های سرخ ظرف خیس می شوند. بوی گل پر بلند می شود از خیسی اشک مامان. مامان به بهانه ی بردن ظرف انار بلند می شود که ما اشک هایش را نبینیم. ظرف از دستش می افتد. همه جا پر می شود از دانه های سرخ انار و گل های سرخ شکستنی…

من گل های قرمز را خیس را جمع می کنم. مامان برای مادری که سال ها برایش گل های رخ و ظرف های شکستی جمع می کرد،شعر می خواند. همه جا پر می شود از بوی گل پر و شعر و گل های شکسته…

و

.

.

راضیه مهدی زاده

 

دکتر بنی اردلان می گفت: اولین قدم این لاشه ست.. همین بلند کردنش … همین که این تن رو بلندش کنی…
دکتر بنی اردلان یک جوری بود. عارف مسلک. فیلسوف. منزوی.. یک حال خوبی داشت.. کلاس هاش همیشه یه چیز دیگه ای بود که هیچ ربطی به اون درسی که قرار بود باشه نداش. به خاطر همین هم کلاس های خوبی از آب درمی آومد.. کلاس هایی که درس نبودند. زندگی بودند. دردهای خود استاد بودند.
گندم هر وقت سر اون کلاس می شست عصبی می شد و کل هفته مثل سگ پاچه می گرفت.. کلاس هاش سه شنبه ها بود و پاچه گرفتن گندم معمولا تا جمعه طول می کشید. به بار بهم گفت یه جوری می شم.. انگار زهر می پاشه تو وجودم. انگار حس می کنم این زندگی ای نیست که من باید دنبالش باشم.. انگار این هم دنبال پول و هنر بودن اینجوری نباید باشه..
من بعد از کلاس هاش ساکت می شدم. همش دوست داشتم برم یه گوشه ای توی حیاط پیدا کنم و بشینم و هیچکی نباشه.. اما حیاط سینما تیاتر خیلی کوچیک بود.. اصلا حیاط نبود که.. یه پیاده رو مسخره ای بود.. (که یه بار هم با منشی صحنه ی کیانوش عیاری تو همون حیاط دعوامون شد.. بهم گفت به بازیگر می خوایم واسه این فیلم جدید. تورو چندبار دیدم تو حیاط و به نظر پرشور می آی و واسه این نقش خوب هستی.. بیا تست بده.. گفتم نه ممنون. بهم چشم غره رفت و گفت چیه فکر می کنی چون فیلمنامه نویسی می خونی مثلا کسر شان ت می شه و.. کلی خیلی از م بدش اومد. بعدتر که رفتم فیلم رو دیدم فهمیدم ازم می خواست جای پگاه آهنگرانی بازی کنم:۰ واقعا چطور من رو در اون حد پرشور دیده بود؟ این سوال مهمی ه برای خودم)
داشتم می گفتم که جا پیدا نمی کردم تو حیاط و هیچی دیگه.. باید حال خراب رو با خودم یم بردم تو مترو خیلی شلوغ طالقانی و دروازه دولت.. اونجا هم که فقط زنده باشی بسته.. نمی خواد خیلی فیلسوف و عارف باشی.. ماهی باشی تا راهی برای تنفس پیدا کنی باید خیلی خوشحال بشی…
.
.
دیروز ۷ ساعت روی مبل نشسته بودم و داشتم یه کتاب خیلی خیلی بزرگ رو تموم می کردم. به شدت توی تمام هفت ساعت عذاب وجدان داشتم. هی می گفتم مشق هام مونده.. باید به سری نوشته تحویل مانجو بدم و .. هی با عذاب وجدان بدون خوردن و بدون خوابیدن و بدون هیچ حرکتی به غیر از دستشویی رفتن به خوندن کتاب ادامه دادم و تموم ش کردم.. وقتی از روی مبل بلند شدم به شدت کمر و دستم درد می کرد و تا یک هفته هم باقی موند.. بعد ش یه قرار داشتم با یکی از دوستام که تازه از ایران اومده بود..
داشتم می مردم.. یعنی داشتم از ناراحتی ای اینکه باید برم سر قرار باهاش سکته یم کردم. هی می گفتم کاشکی بگه نمی تونم بیام و .. از ایران اومده بود نیویورک جشنواره فیلم . یکی از فیلم هاش برگزیده شده بود و ما هم قرار بود همدیگرو تو کتابخونه ی اصلی ه شهر ببینم.
وااای چه غمی از این بزرگ تر بود که باید تو هوای سرد آماده می شدم و با کمرددر و دست درد و همه ی اون هفت ساعت فضای کتاب که تو مغرم بود و به همین راحتی بیرون نمی رفت می رفتم پای ایستگاه اتوبوس..
مطمین بودم اصلا خوش نمی گذره و بدترین قرار عمرم می شه و …
.
.
خیلی خوب بود. کلی حرف زدیم. کلی ازش سوال پرسیدم. کلی خندیدیم. عکس برادرزاده ش رو نشونم داد. بهش گفتم چی شد از مهندسی اومدی سراغ تدوین و .. کلا خوش گذشت..
گاهی جهان این “من” حجیم شده نیست.. گاهی باید این تن لش رو فقط بلند کرد.. فقط این لاشه رو برداشت و برد چرخوند…
.
.

راضیه مهدی زاده

یک دوره ای عارف بودم. عقل هم نداشتم. زندگی اصلا طور دیگری بود. می گذشت و من عارف تر می شدم و سوز تغییر جهان داشت می کشت من را.. می خواستم رسالتم را علنی کنم. چهل ساله شده بودم انگار و یکی از درون می گفت علنی کن. لب بگشا و ادم ها را راهنمایی کن.
.
تا اینکه موبایل اختراع شد. موبایل یک چیز خیلی خیلی گران بود هم گوشی اش و هم سیم کارتش.. اصلا به هر کسی نمی دادند که.. باید می ایستادی توی صف های چند ماه و ثبت نام می کردی تا روزی که قرعه به نام ت بیفتد. (همه ی زندگی و خاطرات در صف ردخ داده حتی تکنولوژی )
.
راهی نبود. من دبیرستانی بودم و پولی نداشتم. خیلی فکر کردم. راه های مختلف هم امتحان کردم که پول دربیاورم. رفتم کلاس های معرق و یاد گرفتم و چندتایی اش را به چند نفر فروختم و .. کمی پول شد اما تا یک میلیون خیلی مانده بود و از آن طرف هم عطش رسالت و اعلان داشت من را می کشت. نمی شد صبر کنم تا یک میلیون. طاقت نداشتم. پس رسالت بشری ام چه می شد؟
مردمان جهان چه می شدند؟
.
.
تا اینکه کمک از غیب رسید و سیم کارت ” تالیا” اختراع شد که ارزان تر بود و شارژی بود. می خریدی و شارژ می کردی و قرار شد در راستای داشتن تالیا تا جان در بدن است بکوشم.
فهمیدم این هم ثبت نامی ست و دسته اول و دسته دوم دارد و شماره های رند و.. گران در می آمد. تا اینکه متوجه شدم خاله ی یکی از همکلاسی هایم یک سیم کارت تالیا دارد که می خواهد بفروشد…
شاید هم نمی خواست بدبخت.. ولی هی من به دوستم گفتم می شه بری از خاله ت بپرسی که آیا سیم کارت ش رو می فروشه.. می شه بگی من بیست هزار تومن بیشتر از بقیه بهش می دم. می شه به من خبر بدی. میشه امروز زنگ بزن…
خلاصه دیوانه اش کردم و قرار شد عصر که از مدرسه رسید خانه زنگ بزند به خاله اش و من هم شب از او خبر بگیرم.
تا شب دلم هزار راه رفتم. کلی دعا خواندم و نذر کردم و از عصر سه بار به دوستم زنگ زدم که هر دفعه می گفت هنوز زنگ نزدم. یه ساعت دیگه. دو ساعت دیگه. الان مامانم داره با تلفن حرف می زنه. الان نمی شه و …
..
شب شد و زنگ زدم و گفت: نه خاله م نمی فروشه…
.
.
همه ی رسالت و اعلان زبانی و جهانی که باید با دست های من درست می شد دود شد رفت هوا…
کلی از عصر تا شب، جمله های قشنگ نوشته بودم . از آن ادبی های رمانتیک که دل و روح را می برد. به گمان خودم دیگر.. فکر می کردم بعد از اینکه خاله موبایل را فروخت از همان فردایش شروع می کنم به ادم ها اس ام اس زدن. شماره ها را رندوم انتخاب می کنم و بعد بر اساس یکان هی جلوتر می روم و همینجوری شبکه ی رسالتم را گسترش می دهم و جهان را جای بهتری می کنم.
.
.
تا یک هفته غمگین بودم و داشت رسالت از یادم می رفت که یکی از بچه های شر کلاس که عادت داشت همه را دست بیندازد آمد کنار من نشست و گفت “موبایلم رو دیدی؟”
به موبایلش نگاه کردم. از حسودی داشتم می مردم. یازده دو صفر بود با آن نور سبزش.. با آن دکمه های نرم اش.. با آن آنتن های بلند که روی صفحه کم و زیاد می شدند.
رویش هم به انگلیسی نوشته شده بود “تالیا”
از حسودی داشتم می مردم.
.
پرسیدم و فردایش قرار شد با هم برویم سوهانک و تالیا بخریم.
رفتیم و خریدیم و رسالت آغاز شد.
.
.
در راستای انجام رسالت بعضی ها جواب می دادند. بعضی ها می پرسیدند شما.. بعضی ها می گفتند می شناسمتون و…
اما من خسته نمی شدم و ادامه می دادم. یک دفتر هم داشتم که شماره ها و پیام های داده شده را یادداشت می کردم که تکراری نباشد. اینجوری عدالت را رعایت می کردم و نمی گذاشتم جمله های قشنگ به یک نفر بیشتر از بقیه برسد.
.
یکی بود که خیلی غمگین بود. که هر بار جوابم را می داد و می گفت می دونم کی هستی.. می گفت چرا حرف نمی زنی.. که هی زنگ می زد و من نمی توانستم جوابش را بدهم. آخر حرف زدن جز رسالت نبود. همه ی کارها باید با نامه انجام می شد. اما او سیریش شده بود و هی زنگ می زد و هی می گفت: بردار می خوام صدات رو بشنوم. دلم برات تنگ شده….
فهمیدم گاف داده ام و طرف عوضی گرفته.. اما دلم می سوخت.. می خواستم کمک ش کنم به خیال خودم. جمله های مهربانانه و عاشقانه را بیشتر کردم و عدالت خدشه دار شد.
او خوشحال می شد و برایم می نوشت و…
.
.
نامه نگاری مان طولانی شد و دو سه ماه طول کشید و او کماکان فکر می کند من آن یار سفر کرده ام که طاقتش نیست و می خواهد برگردد اما روی بازگشت ندارد.
هم خوشحال بود. هم ناراحت. هم عاشق بود هم فارغ… هم رنج داشت هم نمی توانست بی خیال شود.
من هی برایش جمله های قوی کننده و بی خیالی ضمنی می فرستادم و او هی نمی گرفت و شیفته تر می شد.دختر دل نازکی بود. آتشین مزاج هم بود.
.
.
یک روز که داشتم از مدرسه برمی گشتم و با همکلاسی ها حرف می زدیم و می خندیدیم. زنگ زد. حواسم نبود شماره ی اوست و نباید جواب دهم. گوشی را برداشتم. چندبار گفتم الو الو.. الو سلام. چرا حرف نمی زنی…
که دختر با بعض و فریاد شروع کرد به جیغ کشیدن. از پشت تلفن ترس برم داشته بود. هی می گفتی پس تو دوست دخترشی؟.. پس یکی رو داره.. پس گوشی ش دست تو عه؟…
.
تا مدت ها برایم فحش می فرستاد و جملات تهدید کننده. نزدیک سال تحویل که شده بود تلویزون و مدرسه و همه یک جوری می شوند که می گویند دل تکانی و این حرف ها.. من هم بچه بودم و جوگیر.. تلفن را برداشتم و گفتم همه چیز را برایش تعریف می کنم. شاید از دلش درآمد و بی خیال شد و بخشید.
حتی رسالتم را هم گفتم… گفتم که نمی خواستم ناراحت ش کنم و …
اما باور نمی کرد و می گفت پس شماره ی منو از کجا آوردی و.. هی می گفت نه من ازت شکایت می کنم و سال تحویل باید توی زندان باشی و پلیس میاد می برتت و…
خلاصه اینکه من هی برایش از رسالتم گفتم و هی او از پلیس گفت.
.
همان سال سر سفره ی هفت سین که با ترس پلیس ها و هر لحظه زنگ زن و ریختن شان توی خانه نشسته بودم، دعای حول حالنا خوانده ام و بی خیال رسالتم شدم.
.
اما فکر کن یک بچه چقدر می تواند به جهان و ادم هایش خوش بین باشد و امیدوار که فکر کند جمله های قشنگ دنیا را عوض خواهند کرد؟
.

راضیه مهدی زاده

 

تد تاک نگاه می کردم. پروفسور فیزیک دانشگاه ام ای تی بود که داشت می گفت اول باید علاقه رو تعریف کنید و بدونید چیه.. اینجوری نیست که چند روزی برید سراغ اینو بعد بگین خوب من علاقه ندارم.. خیلی وقت های بادی صبر کنید.. علاقه یه چیز ایجاد شدنی ه.. علاقه پدید میاد. درد می کشه و ایجاد می شه…
جای فکر زیادی داره جرف ش ..
مثلا من تازگی ها فهمیدم به ریاضی علاقه دارم. چون حمید خیلی خوب بهم درس می ده و من از حل معادله ها به شدت احساس موفقیت می کنم و می پرم بالا پایین و خوب حتما حمید از خیلی از تصمیمات زندگی ش پشیمون می شه.. یا مثلا من فهمیدم عاشق آشپزی ام.. یعنی چیزی ه که هرگز فکر نمی کردم. عاشق خلق کردنم به این معنا که توی گوگل می نویسم طرز تهیه ی آش.. طرز تهیه ی دلمه.. طرز تهیه حلوا.. طرز تهیه آبگوشت.. طرز تهیه قرمه سبزی..
اینهایی که الان اینجا نوشتم غایت های دور من بودند در آشپزی.. همه شون رو الان درست می کنم خیلی آسوده و بدون دوباره گوگل کردن و با فخر و خوشمزه و جاافتاده..
از اینکه نوشته ها.. از اینکه تیوری ها تبدیل به چیزهای عملی خوش رنگ و خوش مزه می شن.. از اینکه می تونی خلق ش ون کنی. تزیین شون کنی. بچشیون.. این بخش ها برای من که سال ها موجود انتزاعی ای بودم باور نکردنی بود.
خلاقیت و حس حرکتی که توی آشپزی و صدای قل قل کردن هست… اینکه مثلا به خودم می گم تا پیازها طلایی بشن میرم این بخش کتاب رو می خونم.. تا لیمو عمانی ها نرم بشن می رم این تیکه ی مشقم رو می نویسم.. تا این سبزی ها لوبیاهای قرمز و گوشت ها با همدیگه دوست بشن زمان زیادی می بره می رم یه تست می زنم و یه چیزی می نویسم…. این حس موازی جریان داشتن من و غذا در زندگی بی نظیره…
.
.
شله زرد درست کردم.. خوشبو شد خیل.. زعفران رو دم می کردم و احساس می کردم در حال انجام دادن مقدس ترین کارهای دنیا هستم.. واقعا چه عملی از این رنگ نارنجی زغفارن تازه دم و ریختنش توی شله زرد روحانی تره؟
رفتیم توی آسانسور تا یکی از شله زردها رو ببریم برای نغمه… دو تا خانوم قدبلند و داف و خوشگل با یه آقای خیلی خوش تیپ سوار آسانسور شدند. خانومه وقتی تزینن روی شله زرد رو دید کلی ذوق کرد و هی قربون صدقه ی شله زرد رفت و گفت سو بیوتیفول.. فانتاستیک… دختره گفت :” ایز ایت عه پرشین دیش؟
من با کمال تعجب که آخه چطور در نگاه اول فهمید این غذا ایرانیه گفتم: “آره. از کجا فهمیدی؟”
گفتم شاید به خاطر زعفران. آره؟
گفت آره دقیقا و البه به خاطر بوی خوبش…
بعد هم که سوال جذاب و دوست داشتنی ه ” ور آر یو فرام؟”
ایران
: ترکیه
منم گفتم من خوندم شله زرد اوریجینالی مال ترکیه ست و..
آقای خوشتیپ گفت این دسر محبوب منه..که رسیدیم طبقه ی پونزده.. درب آسانسور باز شد.. نشد بپرسم کجا می شنید. براتون میارم الان…

.

راضیه مهدی زاده

 

Screenshot_2016-11-02-19-40-38

صبح که از خواب بیدار می شم می بینم یه نامه ی عکس دار دارم از نجمه… با هم دوست شدیم. یه جور خوبی با هم دوست شدیم. من همه ی وبلاگ ش رو قورت دادم و هی براش نظر نوشتم.. هی دوست دارم نظر بنویسم دیگه.. اونم همیشه می اومد از دوره ی فیس بوک تا اینستاگرام نوشته های من رو می خوند و یه بار یه چت حسابی کردیم راجع به نیویورک و کورس هایی که من از دانشگاه های مختلف گرفتم و …
.
برام عکس فرستاده نوشته نگاه کن . خودتی.. زندگی های موازی.. خود دیوونه ی خل و چلت.. راست می گه یه جاهایی ش خیلی خودم بودم. خود بیست ساله م که ترس های کمتری داشت. که دوست داشت بره با اون دو تا دختر تیاتری دوست بشه و روی ماه خدا را ببوس مستو رو با هم بسازن.. که ترس نداشت.. که خوب دیوونه ای بود.
دختره زبونش رو آورده بیرون و اونجا شبیه ترین ه به من… راست می گفت خیلی شبیه م بود. منو پیدا کرده بود..من بیست ساله م رو..
حالا می تونستم با خیال راحت پیر باشم و خسته و خموده.. یکی هست تو دنیا که نیتیو اسپیکره.. نیازی نداره این همه به زور انگلیسی حرف بزنه و از ساکت موندن ش .. از غلط غولوط های گرامری خجالت بکشه و در نهایت هم ترجیح بده خیلی جاها ساکت باشه و… یکی هست که تیاتر می خونه.. که هر روز میاد تو اینستاگرام ش از روزهای روی استیج رفتن می نویسه.. یکی که خیلی جوون ه و خیلی امیدوار…
.
.
دیروز برای اولین بار،دقیقا برای اولین بار از حضرت گوگل پرسیدم نیم کیلو چندتا کالری میشه؟؟ بهم گفت می شه سه هزار و پونصدتا… و من نابود شدم.. دو شب ه که دوتایی با حمید می ریم جیم… خیلی خوشم اومده..
همینجوری جوگیرم.. چون استخرو فراموش کردم و حالا چسبیدم به این روی تردمیل دویدن.. این مدل جوگیری رو اصلا دوست ندارم واقعا.. باید خودم رو اصلاح کنم… به هرحال.. وقتی به من گفت این همه کالری.. با دویدن بیست و پنج دقیقه و سوزوندن ۱۰۰ کالری مقایسه ش کردم و اصلا حس خوشایندی نداشتم…
.
.
به هرحال از پیدا شدن “دابل بنگر ” خودم دقیقا یک روز بعد از پرسیدن این سوال که معانی بسیاری پشتش پنهان شده، خوشحالم… یکی داره میره سمت فرسودگی و اون یکی هنوز زبونش رو رو به دوربین درمیاره و تو دسشتویی هم آبجو ی سبزش رو ول نمی کنه… اینجوری جهان تعادل خودش رو حفظ می کنه.. این راز تازه موندن دنیاست…
.
.

 

راضیه مهدی زاده

 

 

 

دیشب هالیووین بود. دو بار دیده بودم. نرفتیم ببینیم. از توی پنجره ولی ایمپایر استیت معلوم بود. برای اولین بار می تونستم از پنجره ی خونه به اتفاق های بیرونی وصل بشم. ایمپایر استیت خودش رو ترسناک می رکد و برای پنج دقیقه نورش رو قطع می کرد. بعد یک هو جرقه می زد و رعد و برق می زد و در نهایت هم مثل یک خون آشام قرمز می شد.
دل جوونی داشت این پیر شهر ما..
ایمپایر استیت تا سال ها اولین بلند دنیا بود.. بعد فکر کنید اولین بلند دنیا رو تو یک سال و خورده ای ساختند.
اولین چیزهایی که از ایمپایر استیت یاد گرفتم برمیگرده به روزهایی که سینما می خوندم. اندری وارهول دو روز دوربین ش رو جلوی ایمپایر کاشته بود. از صبح تا شب.. یه فیلم هشت ساعته ازش بیرون اومد که می گن تو کل دنیا فقط دو نفر دیدن…
.
.
از پنجره تنها جلوه ی ترسناک هالوین رو نگاه می کردم و به رنگ زعفران تازه دم خیره می شدم که چقدر خوشرنگه.. بین زرد و نارنجی .. رنگ غروب های خورشیده به وقت انتهای تابستان.. داشتم هی شله زرد هم می زدم.. بعد از صبح تو اینستاگرام دیده بودم که ایرانی ها خودشورن رو با کاستوم های ترسناک و هپی هالوین کشته بودند.. نمونه ی جوگیران واقعی..
. اصلا می خواستم از همین جوگیری حرف بزنم که رسیدیم به اینجا…
.
.
اون سال ها که خیلی جوگیر بودم خودم.. یعنی فکر می رکدم حالا که دانشگاه تهران قبول شدم و فلسفه هم می خونم نباد زیاد ادم هارو خیلی هم تحویل بگیرم و کلا فقط باید دوست هام رو از حیطه ی بچه های شریف و تهران انتخاب کنم و .. از این فکرها.. با یکی برخورد کردم که واقعا حیرت انگیز بود..
دختری بود حوالی ۳۰ سال و تنها اچیومنت زندگیش رفتن به دانشگاه آزاد ابرقو و خوندن رشته ی مرمت بود. رشته ش رو واقعا دوست داشتم. ولی آدمی بود که لایف استایل زندگی ش به شدت بر پایه ی پول بود.. یعنی به معنای واقعی کلمه پول دوست و حتی پول پرست بود…
ولی.. ولی باید ثانیه ای پیشش می نشستی تا می دیدی این آدم رشته و دانشگاه و شهری که توش درس خونده رو چجوری پرزنت می کنه؟؟
نه اینکه منظورم این باشه که خیلی خوب بلد بود پرزنت کنه .. نه.. یعنی این همه اعتماد به نفش و این همه چرندیاتی که بلغور می کرد.. حتی چندبار برای اینکه جلوی من راجع به کتاب و کتابخونی کم نیاره چندتا اسم نویسنده از خودش ساخت.. کلی یک چیز عجیبی بود واقعا.. الان هم خبر دارم داره تو یکی از صرافی ها کار می کنه.. مدت هاست.. و هی پول جمع می کنه و پولدارتر می شه..
.
.
حالا من یه آدمی رو امروز دیدم تو همین مایه ها.. یعنی طرف در یکی از همین دانشگاه های این ابعادی جامعه شناسی خونده. که خوب صدالبته رشته ی محترمی ه و من اصلا در اینش بحثی ندارم.. اما می خوام عمق “جوو” رو براتون شرح کنم.. باورم نمی شد یه مقاله ی بلندپایه پر از لغت های بی معنی و قلمبه سلمبه نوشته بود (فارسی ها) که من یک ترامپی هستم و در حمایت ترامپ و… :۰ به خدا سیتیزن های اینجا هم اینقدر که شماها تو ایران ذوق و شوق انتخابات دارید ندارن.. اصلا مرددن که اون ماتحته ی فراخ رو تکونی بدن یا نه.. والا.. به شما.. این همه جو و اتمسفر آخه از کجا میارید؟؟:۰
.
.

 

راضیه مهدی زاده

پیکاسو

آن روز که وسط نیویورک بودیم نزدیک کریسمس بود. هوا سرد و درخت های کاج کریسمس گرم بودند و سبز و چراغانی… باید از لا به لای مردم و توریست هایی که در خیابان پنجم و برادوی قدم می زدند رد می شدیم.
.
.
یه جوری می پیچیدی به آدم ها که فکر می کردی تنها نیستی. فکر می کردی افتادی وسط نور و رنگ و درخت و عکس و… هی دلت از این همه ی خوشی مسکوت،از این همه نور و رنگ قنج می رفت. ما از بین آدم ها و تاکسی های زرد نیویورک و جواهرفروشی ها که بزرگترین جشن دنیا را برای مسیح موعود برپا کرده بودند گذشتیم و رسیدیم به موزه ی هنرهای مدرن.
.
. مارلین گفته بود ساعت ۲ شروع می شود و من باورم نمی شد دست های پیکاسو را… دست های میانسال پیکاسو را انگار کن که رنگ می پاشد،که میله ها را مجسمه می کند، که از ماشین های بچگانه پدر می سازد و میمون،
.
که تو قبل از اینکه بمیری همه ی نقاشی های پیکاسو را در یک فلش کوچک ریختی و برای من آوردی و من آن را یک فولدر زرد گذاشتم و پایین اش به فارسی نوشتم پیکاسو… حالا رو به روی دست های پیکاسو هستم. جای انگشتانش روی مجسمه ی مادر و فرزند مانده. فولدر زرد تو هم توی لپ تاپ من مانده.
.
پیکاسو رفته. تو رفته ای و روزی یک دخترک جوان دیگر که سودای بهتر شدن جهان را دارد برای تو، پیکاسو و من این هارا خواهد نوشت… می بینی…
.
رفتن همین جای انگشت است. جای انگشت تو روی فلش مشکی من و فولدر زرد توی لپ تاپم… جای انگشت پیکاسو روی مجسمه ی گلی،جای انگشت من پایین این نوشته های شیشه ای…
.
.
The purpose of art is washing the dust of daily life off our souls.

Pablo Picasso
.

 — at MoMA The Museum of Modern Art.

خواب هایت می روند... نخ ببندشان

این باید پوستر فیلم من باشد.
اسم فیلمم بود“ خواب هایت می روند. نخ ببندشان…“
.
بعد بچه ها آمدند. رو به رویم نشستند و خواب های کوچک شان را تعریف کردند. .
یکی شان توی خواب از درخت های ارغوانی بالا می رفت. .
یکی شان یک گربه ی بنفش داشت که با هم دو تایی توی یک ستاره ی پنج ضلعی زندگی می کردند.
.
یکی شان هم خواب بادکنک هایی را می دید که با آن ها تا طبقه ی پنجم ساختمانشان رفته بود اما صبح که بیدار شده, خبری از بادکنک ها نبود. می گفت همه ی بادکنک ها توی کوچه افتاده بودند. چند تایی شان هم به شاخه های درخت همسایه، گیر کرده بودند.
.
.
Falling from a sweet dream of a child…
I was saying that those bladders…
.

 — in Hoboken.

خانه بی خبر بود.

.
یک روز عادی در خانه نشسته بودم و خبرم نبود تو را… خبرم نبود که شب می شود و من تمام غصه های عالم را می ریزم پای گلدانم و گلدانم هر روز برگ های سبز می دهد. سبز و سبز تر… .

خبرم نبود که شب می شود و تو می آیی میانه های خوابم. با پالتویی سفید که سفت می ایستد به تن.. با شلواری مشکی. 
با کفشی مشکی. با پلیوری مشکی اما پالتویی سفید… بعد با پالتوی سفیدت راه می افتیم می رویم سمت یک جایی که نه ایران است و نه خارج…می رویم در خیابان هایی که نه نیویورک است و نه تهران… می رویم گوشه های پیاده رویی که نه شمال است و نه بوستون..
.
کنار هم قدم می زنیم و من یادم می رود مسیر را… یادم می رود به برگشتن فکر کنم… یادم می رود مسیر را یاد بگیرم…. فقط می رویم و من از تمام رفتن ها، پالتوی سفید تو را هزار بار می خوانم. می نویسم… من می دانم که خواب تمام می شود و نگرانم پالتوی سفیدت هم با خواب تمام شود.

حالا رسیده ایم به آن اتاقک چوبی. آنجا که فقط در خواب هایم زندگی می کند…توی اتاقک چوبی تا نصفه خم می شوم و از پنجره به بیرون نگاه می کنم. همه جا اقیانوس است. موج می زند به کف اتاقک چوبی… .
.
خواب تمام می شود. در میانه های یک روزعادی بیدار می شوم.خانه تمیز نیست. همه چیز شلخته است. اما پالتوی سفید تو هنوز هست. و من خوشبخت می شوم،میانه های یک روز عادی… همین. . .
.
The true secret of happiness lies in taking a genuine interest in all the details of daily life.
.
.

مکس

.
امروز هرچقدر فکر کردم جنس موهاشو یادم نیومد…عشق یک خاطره ی خوب ه. یک چیز تمام شده. یک جریان سیال ناتمام اما تمام شده. یعنی آن روز ناتمام مانده. اما در نهایت تمام شده. کاش زبان سخن بود این عشق را که می گویم. 
عشق در زندگی هست اما نیست.
می آید. می رود.
تو در مسیرش آشوب می شوی. می لرزی . تمام می شوی و چیزی که می ماند آن خاطره است. آن خاطره های ریز جویده شده که از نوک پا تا نوک انگشت هایت را مور مور می کند. همین… همین که جنس دقیق موهایش را یادت نیست اما رو به روی آن رستوران دنج نشسته اید روی یک صندلی سنگی با سوز اواخر زمستان.
هی حرف و حرف.. تو همش دلت می خواهد بروید دست هم را بگیرید و روی صندلی های چوبی آن رستوران رو به رو بنشینید. کنار نیمکت های چوبی رستوران که چهارخانه های قرمز دارد. اما پول ندارید. اتوبوس می رود و همیشه اینچنین زود دیر می شود.

حالا می نشینی رو به روی خودت. یک خاطره است. یک صندلی چوبی. یک میز چوبی. 
رستوران اما نیویورک است. خیابان، برادوی است. آن جا اما ولیعصر بود. خیابان مظفر… و تو کماکان جنس موهایش را یادت نمی آید. .
.
You can’t blame gravity for falling in love.
Albert Einstein
.
.

 — at Max Brenner.