دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘داستانک های راضیه مهدی زاده’

می خواستم از روحی بنویسم که ممکنه من جسم یافته ی اون باشم بنا بر اصل تناسخ اگر بپذیریم ش. محمدامین چیت گران در داستان شب و روح سرگردان بندر تهران نوشته بود دختردار شدن قشنگ ترین موهبت است برای یک آدم. دختردار شوم در زندگی بعدی ام. در تناسخ دیگرم و اسم همه ی دخترهایم را بگذرام یونا.. یونا. یونا.
داشتم فکر می کردم شاید روح یکی از خواهران امیلی برونته باشم. سه خواهر بودند شبیه ما.. یا یکی از زنان کوچک باشم. چند روز پیش داشتم فیلم ش را نگاه می کردم و از اینکه این همه مدت است که با مرضیه و ریحانه نبوده ام. از اینکه با هم نخندیده ایم این همه مدت. چیزی را با هم به سخره نکشیده ایم. از اینکه با هم رنج های مشترک خانوادگی مان را سه نفری به حرف ننشسته ایم،از اینکه با هم حرف های خاله زنکی نزده ایم. از اینکه با هم چرت و پرت نگفته ایم..
قلبم داشت می زد. او هم نشسته بود. با تک تک دیالوگ های دخترک خواهر وسطی به من نگاه می کرد. می داند که چقدر به هم وابسته ایم. می داند که اگر ایران زندگی می کردیم بارها فراموشش می کردم و می رفتم در دنیای سه نفره مان گم می شدم و همه ی ادم ها را من انجا فراموش می کنم و او به این فکر می کند با خودش که چرا به من زنگ نمی زند؟ چرا کم از من خبر می گیرد؟ کم کم فهمیده. خودش فهمیده. توضیح ندادم خیلی.خودش دید و فهمید.
فیلم خیلی بد بود. اصلا ربطی به کارتونش نداشت. اما با همان فیلم بد هم من می توانستم رقیق شوم و مرطوب شوم و هی با خودم بگویم خاک بر سرت.. مگر دنیا چند روز است که این همه اش را دور باشی از آن ها…
همین دیگر. این روزها دنبال روح های حلول کرده ای هستم که هستند و بیرون شدنی نیستند و جا خوش کرده اند و من جسم را در اختیارشان می گذارم. آن ها فرمان می رانند. می گوید بنویس.
می گویند کلمه ها را بیرون بپاش تا جا برای نفس کشیدن باز شود. من به حرف هایشان گوش می دهم. آن موقع ها که به حرف هایشان گوش می دهم خوشحال ترم. حال بهتری دارم.
وقتی نافرمانی می کنم ومی روم به سمتی که ادم های زنده ی از من می خواهند اما.. آن روزها شوم است. آن ها این را می فهمند. آن روح های رها و آزاد که در من گردش می کنند این را می فهمند و می گویند چند روزی ولش کنیم به حال و هوای خودش باشد. خودش با پای خودش برمی گردد. راست می گویند.
راضیه مهدی زاده

11831642_868555753229925_2977540819401569311_n

سلام “ی” بعد از خواندن نامه ی بلندت آمدم سریع برایت بنویسم اما نشد. به این فکر می کردم که چقدر دست هایم خسته اند برای روی موبایل نوشتن. دیشب نخوابیدم. ساعت ۲ شب خوابیدم و بعد هم ساعت ۶ صبح با کابوس های فراوان از خواب بیدار شدم. در یکی از کابوس ها دو نفر دنبالم می دویدند و از پشت به من شلیک می کردند.
صبح بیدار شدم و فهمیدم بعد از حادثه ی دیشب که خبرش را لحظه به لحظه از بی بی سی می خواندم و عکس ها یش را توی تلگرام و ایسنتاگرام و اخبار می دیدم و نابود شدم،ساعت دوزاده شب بود که خیلی خسته بودم که دلم می خواست بخوابم و باور کنم همه اش مثل خوابیدن است اما خوابم نمی آمد.

ماه بالای سر هم بازی اش گرفته بود. می رفت پشت ابرها و محو می شد. می رفت و می افتاد روی آب و غرق می شد. من را تا ساعت ۲ بیدار نگه داشت و وقتی صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم به خودم لعنت فرستادم. خوابم نمی آمد.
اگر یک روز دیگر بود حتما از خوشحالی ساعت ۶ از خواب بیدار شدن می مردم. ساعت ۶ بیدار شدن برای من نهایت نهایت یک زندگی ست. زندگی ه که کند شروع می شود و وقتی به میانه های ظهر می رسد می دود.
نمی دانم شاید هم به خاطر آن لحظه ای بود که از خواب بیدار شدم و دیدم خبری از آفتاب نیست و همه جا ابر است و باران هم نمی بارد که ابرها تمام شوند. سه روز است همین است و من از وقتی تبدیل به یک درخت زرشک شده ام بیشتر از همیشه عاشق آفتابم..
و بدتر از همه یادم امد امروز امریکای ترامپ است. ترامپ می رود و سوگند یاد می کند و من به زنش فکر می کنم. به ملانیا که بانوی اول امریکا می شود. به ملانیا فکر می کنم که آن روز که می خواست سوار هواپیما شود و از اسلواکی بیاید امرکیا. آن هم آن موقع که یک مدل بوده و پیش خودش می گفت درست است که ۴۰ سال از من بزرگتر است ولی به درک… آن روز توی هواپیما که نشسته بود و دست به چانه به ابرهای لرزان نگاه می کرد و خاطرات هم اغوشی هایش را مرور می کرد و با خود می گفت تمام شد آن دوران.. هیچ وقت آن موقع فکر نمی کرد روزی بانوی اول امریکا شود. مسخره است دنیا.
بله.. اینجا یادم می آید که با هم شعر خواندیم. وقتی داشتیم راهروهای دانشکده ادبیات را بالا پایین می رفتیم و مثل این بود که خاطراتمان را بالا می اوریم از گلوی زمان با هم خواندیم “ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ…”
یادم آمد هزار سال است برایت نامه ننوشته ام. یک زمانی نامه های کاغذی مد بود و ما همیشه نامه هایمان با ایمیل بود و امروز حتی ایمیل هم دیگر مد نیست.
زمان بدجوری ما را به بازی گرفته.
با خودم گفتم برایش یک نامه ی بلند می نویسم و سند می کنم به تلگرام. مثل یک کبوتر سفید که برساند این کلمه های در باد و خیس خورده را به تو..
نامه ات که رسید. کابوست که رسید به دستم من داشتم “لولو “را نگاه می کردم تا زنده بمانم. “لولو” چشم های درشتی دارد. “لولو” یک بچه ی دو سه ساله است که می خندد و حرف نمی زند و ادم می گوید تا وقتی مثلا یک موجود. یک جاندار مثل “لولو” زنده است و وجود دارد، زندگی هم هست. می خندیدم. اما توانم نبود از تخت بلند شوم. استرس هم گرفته بودم. چون دفتر کارهای روزمره ام پر بود از کارهای پایان نرسانده ی آخر هفته که جان به لبم می رساند.
اما واقعا غمگین بودم. برای تهران. برای آدم ها. برای غم منتشره ای که در هوا جاری ست و ابرها هم نمی بارند تا ادم خیالش جمع شود.
.
بعدش یادم آمد امروز می شود سه سال.. خنده دار است. سه سال است که نیستم. سه سال است که دیگر هر روز سوار متروی انقلاب نمی شوم تا بیام تهران و نفهمم آلودگی که مردم می گویند چیست. سه سال است که برگشتنی از ایستگاه تیاتر شهر نمی آیم خانه مان و منتظر نمی مانم روی صندلی های زرد تا سه تا قطار رد شود و جا بشوم و برسم به خانه مان که گرم نبود. که شاد نبود. که اگر آن ها نبودند دوست داشتم ساعت ۱۲ شب بیایم و چشم هایم روی هم بگذرام و فقط خواب ببینم که فردا می شود و دوباره راه بیفتم توی دل تهران. تهرانی که دارد می میرد و تمام می شود.
تهران را که آمدم فقط این بار بود که گلویم سوخت. که چشم هایم درد گرفت و به خانه که رسیده مریض بودم اما به روی خودم نمی آوردم. مگر می شد من از تهران مریض شده باشم؟
شده بودم.
تهران داشت در من تمام می شد و من دلم می گرفت. دلم نمی خواست باورم بشود که تهران آلوده است و آلوده است و آلوده است و من هم می فهمم. من هم عادت ندارم. بدنم مریض می شود. شده بودم. مریض بودم اما صبح بیدار می شدم و به دور از چشم های مامان می رفتم سر یخچال و سه تا قرص می خوردم. مامان می گفت هر چی گیرت میاد نخور. اما من نمی توانستم به کسی بگویم مریضم. مریض شده ام. تهران مرا مریض کرده است. انقلاب و ولیعصر را نفس که کشیدم. دانشگاه تهران را  که بو کردم،مریض شدم و افتادم. می خوردم و قرص ها نجاتم می دادند. ان ها گول خوردند. من همه ی را گول زدم. کسی نفهمید تهران مرا مریض کرده است.
فکر می کنند هنوز من و تهران با هم دوستیم. فکر می کنند بدنم هنوز بدن آن سه سال پیش است که عین خیالش نباشد آمارهای جهانی و تهران کثیف را… نبود اما.
سه سال گذشته بود و من ته گلویم می سوخت. سه سال گذشته بود و من هر روز آسمان را با رنگی ارغوانی دیده بودم که فرق داشت به آسمان های هر روز داشنگاه تهران.
سه سال است که مهاجرم. سه سال است که حرف و قصه ی ادم ها را نصفه می فهمم. سه سال است که دوست دارم تنها باشم و توی خانه خودم را محبوس کنم. دوست پیدا کردم. دوست های زیاد. ادم دیدم. آدم های زیاد. موزه رفتم. دانشگاه. قشنگی. تنهایی. تلخی. دلتنگی…
حتی وقتی ریحانه گفت سال دیگر تمام می کند دانشگاه اش را خندیدم و گفتم زر نزن.. اما او تمام می کرد و سال دیگر می شد سال آخری.. در تمام این سال ها من نبودم و ریحانه بود و اتاق آبی…
در تمام این سال هایی که همین امروز مادرجون مرد و مامان شمال است و دارد سالگرد می گیرد و  برای تنهایی خودش گریه می کند و مادرجون بهانه است. در تمام این سال ها من نبودم.

 

.

مامان می گفت مادرجون داشت می مرد اما به در کمد نگاه می کرد و فکر می کرد تو میایی از هیمن درب کمد می آیی و برای آخرین بار تو را می بیند. ندید. ندیدم.
نه اینکه من نوه ی مهربانی باشم و آدم باشم و دلسوز.. نه بیشتر از همه سر به سرش می گذاشتم. سرکارش می گذاشتم. شوخی می کردم. اما او با من خاطره های دیگری داشت که من نداشتم با او.
او من را کول می کرده و می برده سر شالیزار اما من یادم نمی آید سبزی ه پراکنده و گسترده ی برنج ها را…

.
من فقط یادم می آید که یک بقچه داشت. بقچه ی تنهایی اش بود. بقچه ای که ساعت ها می نشست پایش و روسری هایش را،دامن هایش را،لواشک ها و سقزهای هزاز سال پیشش را مرتب می کرد. می توانست روزها پای ان بقچه بنشیند و بلند نشود.
من فقط یادم می آید که او می ترسید. از تنهایی. از بدون مامان بودن. آخر او فقط همین یک دختر را داشت و من که این چیزها را نمی فهمیدم.
الان که نگاه می کنم به حجم این همه نفهمیدن م بی تاب می شوم. خودم را نمی فهمم.
من فقط یادم می آید او وابسته بود و جای شان برعکس شده بود و مامانم شده بود مادر او و او بچه اش بود. مامان که بیرون می رفت حتی می رفت که نماز بخواند توی مسجد و برگرد، مثل بچه ها بی قراری می کرد. می آمد پشت پنجره ی اتاقم می ایستاد و پرده ی آبی را کنار می زد و نگاه می کرد تا مامان بیاید. اگر کمی دیرتر می شد می رفت و درب را باز می کرد و ما سه تایی مان حرص می خوردیم و اعصابمان خورد می شد.
خوب بچه بودیم. نمی دانستیم تنهایی چیست و چقدر می تواند عمیق باشد؟
مامان که سرطان گرفت الکی روسری سرش می کرد و کلاه می گذاشت  و می گفت هوا سرد است و… او اگر می فهمید زودتر می مرد. نفهمید اما مرد. مرد .

خیلی پیر بود. پیر بود اما مامان تنها شد. تنهاتر از هزار سال قبل. تنهاتر از زمانی که به دنیا آمد و دید پدری در کار نیست و قبل از تولدش مرده است و باید با مادرش زندگی کند و برادرهایش. تنهاتر از زمانی که من رفتم و وقتی از گیت فرودگاه رد می شدم هزار بار با خودم تکرار کردم برنگرد. برنگرد. برگردی گند می زنی به زندگی شان. به زندگی ات. برنگشتم.
چرا وقتی رسیدم دم گیت سکوریتی برگشتم یک لخظه. یک جوری که نفهمند برگشتم و نگاهشان کردم.اما فهمیدند.
اصلا نمی دانم چرا نامه به اینجا کشید. اصلا قرار نبود اینها را بنویسم. می خواستم جواب نامه ات را بدهم که این طور شد. که رسید به ابنجای جهان… که باران بارید. دارد باران می بارد و ماشین ها خیس اند. خیابان ها خیس اند و هلی کوپرهای دیوانه در هوا که برای مراسم تحلیف ترامپ می چرخند هم خیس اند.
جهان خیس است انگار….

.

راضیه مهدی زاده

بابا همیشه باید بعد از خواب چای بخورد. یک آدابی که همیشه من را عصبی می کرد و می رفتم چای صبح تا حتی دیروز را همینجوری می گذاشتم روی گاز که فقط گرم شود. دم نمی کردم. اصلا دم کردن چای، رواعصاب ترین سنت بود برایم.
مامان معتقد بود بعد از خواب(هرخوابی در هر وقت شبانه روز) بابا باید چای بخورد. در غیراینصورت عصبی می شود. و من همه ی تلاشم را می کردم که در مضرات چای و غیرعلمی بودن این حرف ها سخنرانی سر دهم. اما یک دقیقه بعد از بالا کشیدن چای،معجزه رخ می داد.بابا سرحال می شد و همه ی علم من کشک می شد. من همان موقع ها بود که کینه ی چای را به دل گرفتم.
.
.
کینه ام وقتی بیشتر اوج گرفت که زمستان ها،مادرجون می آمد خانه ی ما. او یک عاشق به چای بود. بعد از هر غذا،بعد از هر خواب، بعد از هر باز نماز خواندن حتی…
من از چای متنفر بودم و این نفرت تا مدت ها ادامه داشت.
.
.
ازدواج کردم. مهاجرت کردم. خانه مان را قشنگ کردم. یک میز چوبی مشکی وسط هال گذاشتم. مهمان آمد خانه مان. ما رفتیم مهمانی. ما قوری نداشتیم و هنوز هم نداریم. اما با همان کتری و آب جوش و تی بگ های چیده شده توی کاسه، چای ها آورده می شد. چای ها برده می شد. چای ها،حرف می آورد. چای ها می شد دوستی. چای ها می شد کلمه.
و به یکباره چای تبدیل شد به یک چیز دیگر. شد،آیین دوستی. شد،تعارف های مهربان. شد،گرم گرفتن با آدم ها. شد” حالا یه دقیقه بیاین بالا بشینید یه چای با هم بخوریم.” ” به اندازه ی یه چای مزاحم تان می شویم.” ” هیچ کاری نکنیدآ. فقط یه چای بزارید.”
.
.
انگار کن که یک راز بزرگ را کشف کرده ای. یک معجره ای که بابا را مهربان تر می کرد و مادرجون را جوان تر… آن یک دقیقه که تو هستی و چای… آن یک ربعی که تو هستی و جمع دوستی به بهانه ی چای و به انتظار نشستن برای ته نشینی بخار چای…
.
حالا اینقدر دوست شده ایم با هم که به وقت تنهایی، به وقت غربت، به وقت دلتنگی، یک چای برای خودم می ریزم. با خودم گرم می گیرم. با خودم دوست تر می شوم. با خودم به بهانه ی یک لیوان چای می نشینم به گفت و گو… و چای مثل یک غروب رو به شب می گوید زندگی کوتاه است. بخار است. سرد می شود. سر بکش…
.
راضیه مهدی زاده
.
.

اولین بار که می گویند دو تا بیست و سه کیلو، فکر می کنی یکی دارد برایت یک قصه ی سانتی مانتال تعریف می کند و می خواهد یک جور نتیجه ی اخلاقی عجیب غریبی از قصه اش بگیرد.
اما کم کم می شوی یکی از آدم های قصه… می روی توی قصه و چمدان بستن و باز کردن را یاد می گیری.
.
بیست و سه کیلو را حفظ می شوی و زندگی ات را وزن می کنی. یاد می گیری به کدام قسمت زندگی ات پاپیون قرمز وصل کنی و به کدام یک پاپیون مشکی و سرمه ای؟؟
.
اولین بار که می گویند بیست و سه کیلو،نگاه می کنی به کتاب هایت.به جزوه ها، به نامه های عاشقانه ای که خیلی هایشان بی جواب ماند و دلت نیامد بیندازی شان دور، به آلبوم های بچگی ات، به یادداشت های نوجوانی ات که بار جهان و رسالت هستی بر دوش شان بود.
.
این بار اما باید کیلو به کیلو،گرم به گرم انتخاب کنی. انتخاب کنی بین شال گردن بنفشی که مامان پارسال زمستان برایت بافت یا جزوه ای که پر است از شعرهای قیصر و شمس.
انتخاب کنی بین دفتری که در آن نوشتی بودی ” رفته ای و من هنوز مانده ام و…” یا جامدادی ای که روزهای کتابخانه ملی را در خودش چرک کرده.
.
چمدان می بندی و کیلوهای زندگی ات را انتخاب می کنی.
می بندی و دلت می آید که از دفترچه ی ” برمی گردی و برایت خواهم نوشت…” بگذری.
می بندی و نامه ها را گوشه ی کمد می گذاری برای شاید وقتی دیگر که می دانی نمی آید آن وقت دیگر… (که هزار بار تجربه کرده ای و هنوز باورت نمی شود.)اما دلت نمی آید دورشان بندازی.نمی بری شان با خودت اما هستند و دلت به همین گوشه ی دور کمد خوش است.
.
انتخاب می کنی و بین همه ی آت و آشغال هایی که فقط برای تو معنی دارد (و نه هیچکس دیگر) چندتایی را برمی داری تا به وقت غروب های زمستان،باشند. بودن شان دلت را گرم می کند. همین بودنشان در زیپ پایین چمدان که در فوردگاه پرت می شود اینور و آنور و له می شود.
.
.
چمدان می بندم.
یاد گرفته ام. از پس اش برمی آیم. ذوق و شوق دارم.
اما راستش گریه ام هم می گیرد. دیروزش در یکی از کانال های تلگرامی (وحیدآنلاین بود فکر کنم. مطمین نیستم.)خواندم، پدر و مادری برای فرزندشان که در قاره ای دور از آن ها زندگی می کرد نوشته بودند” ما حساب کردیم اگر بیست سال دیگر زنده باشیم و شما سالی یک بار به دیدن ما بیایید یعنی بیست بار دیگر می توانیم همدیگر را ببینیم.”
.
راستش اشکم بند نمی آید.
.
راضیه مهدی زاده

Jpeg

همه چیز از گل های قرمز ظرف های خیلی نازک چینی شروع شد. من می خندیدم و به موذیانه ترین شکل ممکن ظرف ها را قایم می کردم. بعضی اوقات هم نوعی بی احتیاطی های بیش از حد درموردشان به خرج می دادم که از دستم بیفتند.

مامانم نگاه می کرد. حرص می خورد. ناراحت می شد اما می گفت فدای سرت. قضا بلا بوده و بعد هم جاروی خیلی بلند را برمی داشت که خورده های گل سرخ توی دست و پایمان نرود.

من می خواستم به هر طریقی شده آن ها را نیست و نابود کنم اینقدر که ازشان بدم می آمد و به نظرم املی بودند و هی به مامان می گفتم اینها را چرا نگه داشتی آخر؟ بریزشان دور خوب…

 نمی ریخت. نگاهی می کرد و می گفت مادرم داده. مادرجون.. خیلی دوستشان داشت. می گفت تو یه کمد چوبی نگه شون می داشت برای روز مبادا. هر سال می رفت و یه دست شش تایی دیگر می خرید و طی سال ها شدن این همه…

.

.

راه افتاده ام توی منهتن. خیابان های نیویورک و مغازه های چینی و ژاپنی را بالا پایین می کنم شاید چندتا از ان ظرف های گل سرخ یا شبیه شان را پیدا کنم. آن ظرف ها دیگر فقط خاطره ی شکستن نیستند. خاطره ی تنهایی و اشک و آیدین و شیرینی هم هستند. خاطره  ی یلداهای بلندند که بوی گل پر،گل های سرخ را پر می کرد.

ظرف های گل قرمزی را پیدا نمی کنم.و خانه ی یک دوست ایرانی دعوت می شویم و در کمال تعجب می بینم یک دانه از ان ظرف های گل قرمزی دارد و یک لیوان هم دارد. ست هستند . دقیق همان ها هستند. به خجالت و حالتی عجیب ازشان درخواست می کنم که می توانم ظرف گل قرمزی تان را قرض بگیرم؟

ظرف را خالی را می خواستم. می خواستم عکس بگیرم ازشان. می خواستم انار بگذرام و گل های سرخ خشک شده کنارشان و عکس بگیرم و برای خودم توی آلبوم خاطره های دور و نزدیک تنهایی و مهاجرت سیوشان کنم.

.می گوید آره حتما. فقط ظرف رو می خوای؟؟

می گویم: آره…

 دیگر چیز نمی پرسد و من خوشحال می شوم.

.

.

 ظرف را می گذارم روی پارکت قهوه ای خانه و یاد آن روزی می افتم کمه هی می رفتم بالای پشتی و منتظر پسردایی آیدینی بودم. همیشه او می آمد و برایمان آیدین می آورد. آیدین های کش دار شیرین. آیدین ها را دور انگشتانمان می پیچیدم  تا بزرگ تر شوند و دراز شوند و ما کیف کنیم از این همه شیرینی کش آمده. ما عاشق آیدین بودیم و پسردایی که می آمد اول از همه به دست هایش نگاه می کردیم که پر باشد . پر از آیدین های توت فرنگی و شکلاتی و وانیلی و لیمویی.. ان موقع ها او سرباز بود و آیدین ارزان ترین و خوشحال کننده ترین چیزی بود که او می توانست برای ما بخرد.

.به عادت همیشگی می روم بالای پشتی و پنجره را نگاه می کنم. پسر دایی با لباس سربازی از دور می آید. دست هایش را نگاه می کنم اما خوب نمی بینم. نمی شود خوب دید. نگرانم می کند. آیدین ها پس کجا هستند؟؟

.

 . زنگ درب را می زند. می پرم درب را باز می کنم. آیدین ندارد. جیبش را با دقت نگله می کنم. شاید توی جیبش باشد. ندارد. نه…

.

می رود توی آشپزخانه و با مامان حرف می زند و مامان برایش انار دان می کند و توی همان ظرف گل قرمزی.. هی تعارف می کند و گل پر می زند و پسردایی چند دانه برمی دارد. اما نمی خورد. الکی برداشته دانه های انار را..

 بعد دهانش تکان می خورد و چند جمله را آرام آرام می گوید.

.

 مامان نگاهش می کند. نگاهش می کند. نگاهش می کند. گل های سرخ ظرف خیس می شوند. بوی گل پر بلند می شود از خیسی اشک مامان. مامان به بهانه ی بردن ظرف انار بلند می شود که ما اشک هایش را نبینیم. ظرف از دستش می افتد. همه جا پر می شود از دانه های سرخ انار و گل های سرخ شکستنی…

من گل های قرمز را خیس را جمع می کنم. مامان برای مادری که سال ها برایش گل های رخ و ظرف های شکستی جمع می کرد،شعر می خواند. همه جا پر می شود از بوی گل پر و شعر و گل های شکسته…

و

.

.

راضیه مهدی زاده

 

تولدمن4

می رفتم که به تنهاترین درخت برسم که از کنار یه ساختمونی رد شدم. یه خانومه کنار پنرجه نشسته بود. پنجره هم پرده نداشت و میز چوبی و چراغ مطالعه ی خانومه و نوشتن ش با سرعت کاملا دیده می شد. خیلی حس خوبی بود. دیدنش. پیدا کردنش.. اینکه در همسایگی تو کسی هست که به بیماری تو مبتلا ه.. به بیماری نوشتن…
دیروز تو کتاب سه گانه ی نیویورک که داشتم می خوندم نوشته بود” نوشتن بیماری ای بود که هفتاد سال بهش مبتلا بود اما دیگه تموم شد. خیلی وقته حالم خوبه و چیز نمی نویسم.”
.
می دونی اگه تنهایی توی دنیا سرطان داشته باشی. اگر اولین نفری هستی که به بیماری ناشناخته ای مبتلا می شی همه ی درد رو باید تنهایی به دوش بکشی.. این همدرد نداشتن از درد ناشناخته خیلی خیلی بدتره.. اما وقتی یکی از دوست هات یکی از آشناهات همون بیماری رو گرفته. همون سرطان رو داشته می دونی که تو اولین نفری نیستی. آخرین نفر هم نیستی.. بیماری ت یه شکل دیگه ای می شه.. دیگه تنها نیستی. فقط باید روش خودت رو پیدا کنی.. نوشتن همه هیمنطوره..
ری بردبری نوشته بود من توی هر محیطی می تونم بنویسم. تو سرو صدا و شلوغی برام فرق نمی کنه. رکساناد رابینون نوشته بود م باید حتما رو به روی پنجره ی خونه مون بنویسم.
کنزابورویه نوشته بود من حتما بعد زا بیست دقیقه پیاده روی صبحگاهی می تونم بنویسم. درد بیماری تو پیدا کن…این تیکه ش فقط مال خودته.. درد و درمان ش دیگه فقط و فقط مال تو عه…
.
راضیه مهدی زاده

هر سال،زمستان ها مادرجون می آمد خانه ی ما. او زا تهران متنفر بود و ما نوه هایش تنها سرگرمی اش بودیم که می توانست برایمان قصه تعریف کند. شعر بخواند و ضرب المثل بگوید.
من تازه ارشد قبول شده بودم. مرضیه صبح زود بیدار می شد و می رفت سرکار. ریحانه هم ان سال داشت برای کنکور درس می خواند و از ساعت ۷ صبح می رفت کتابخانه و هیچکس خانه نبود.
.
بعضی از روزها که کلاسم زودتر تمام می شد ساعت ۳ می رسیدم خانه و مادرجون خیلی خوشحال می شد. همش می پرسید پس کی می خوای شوهر کنی؟ چرا شوهر نمی کنی؟ شوهر نکنی دیر می شه ها و .. من هی می خندیدم و مسخره بازی درمی آوردم که درس دارم اخه.. از صبح تا شب باید برم دانشگاه. بعد با تعجب از من می پرسید: پس کی درست تموم میشه؟
چرا مال بقیه تموم شده مال تو تموم نمی شه؟؟
خوب طبیعی بود که تا دیپلم را می توانست هضم کند اما چهار سال بعدش و دوباره دو سال بعدش را.. خوب این همه سال برایش سوال بود.
.
.
در کتابی از پیتر فرویشن جست و جوگر معروف قطب شمال، او از ماجرای گیر افتادن ش در برف و بوران منطقه ی گرین لند می گوید. او تنها بوده و با باقی مانده ی ذخایرش توانسته بود برای خودش ایگلو بسازد(همان خانه های یخی بومیان قطب)اما بوران قطع نمی شده و تا چند روز پشت سر هم برف می آمده تا جاییکه به دلیل یخبندان وحشتناک، نفس هایش بر دیوارها یخ می یسته و با هر نفسی دیوارها کلفت تر می شدند و ایگلو کوچکتر می شده تا اینکه بالاخره دیگر جایی برایش نمی ماند. انگار کن یک قبر یخی برای خودت ساخته باشی. چه نفس بکشی مرده ای. چه نفس نکشی مرده ای.
در نهایت او از این مخمصه نجات پیدا می کند.
.
.
حالا این خواندن و یاد گرفتن و درس و دانشگاه هم شده همان نفس کشیدن. راستش خیلی وقت ها به بیهودگی اش پی می بری و با چشم های درشت مادربزرگ مواجه می شوی که نمی تواند این همه سال خواندن و خواندن را درک کند. خیلی وقت ها سوال ” خوب حالا که چی” با موهای چتری و گونه های استخوانی می نشیند رو به رویت. دستش را زیر چانه می گذارد. نگاهت می کند و می پرسد” بعدش چی؟” ” مثلا اینهارو می خونی که چی بشه؟” ” واقعا کار بهتری بلد نیستی انجام بدی؟”
بعد دیوانه می شوی اما هنوز مجبوری برای زنده ماندن به شیوه ی خودت نفس بکشی. راستش بعضی از این نفس ها می شود همان دیواره ی ایگلو. یعنی یک لایه ی ضخیم بر ایگلو ایجاد می شود که قرار است جانت را بگیرد و هستی ات را تنگ کند اما بعضی از نفس ها می شود هوا. می شود همان که بدان زنده ای و خیلی وقت های نمی دانی. نمی بینی اش.
من یاد آن جمله ی معروف سارتر می افتم اما خودم یک جور دیگری می نویسمش” نفس بکش،ای محکوم به انتخاب و آزاد بودن.”
.
راضیه مهدی زاده

از من ۵ سال بزرگتر بود ولی به هرکسی می رسید دستش را توی جیبش می کرد و چندتا کارت مشکی بیرون می آورد و می گفت: بفرمایید . این خدمت شما. من فیلسماز هستم و کارگردان و تهیه کننده.
اصلا باورم نمی شد. آخر چطور می توانست یان همه رو داشته باشد؟
به راحتی خودش را با کارت هایی که اسم و فامیل و عنوان کارگردان روی آن بود به دیگران معرفی می کرد و من حیرت می کردم. با خودم یم گفتم پنج سال از من بزرگتر است اما خودش را کارگردان می داند و کارت دارد و …
تازه ان سال ها خودش ۵ سال پیش هم بود و اینطوری او هم ۵ سال کوچکتر از همین حالایش بود.
.
.
از من ۵ سال کوچکتر است و مهمانی های ۳۰، ۴۰ نفره می دهد و آش درست می کند و قرمه سبزی های خیلی جافتاده با بوی لیمو عمانی. پیازها را با مهارت سرخ می کند و عین خیالش نیست که ۵۰ نفر مهمان داشته باشد یا ۱۰۰ نفر. برای همه ی ادم ها می تواند فسنجون و آش درست کند و .. یکبار نشسته بودیم و گفت خوب همه ی خونواده و دوستات فردا بیاین خونه ی ما . آش می زارم.
بعد از این حرفش من داشته رعشه می گرفتم. چطور می توانست برای فردا ما را دعوت کند؟؟ تازه آش هم درست کند؟ این غایت صعب العبور آشپزی را…
چه اعتماد به نفسی دارد آخر…
.
.
.
هم سن من است. ۵ سال است که مادر است. از بچه داری و شب بیدار ماندن حرف می زند و نصایحی در باب بچه می کند به این و آن و… همه ی روایت های مادرانه را بلد است. یعنی اینکه چقدر باید خوابید و چه باید خورد و بچه زردی دارد و…
اما نه بلد بودن را که خوب مادر می شوی و مجبور یاد بگیری را منظورم نیست. اینکه به راحتی در همه ی جمع ها بزرگ و کوچک می تواند خودش را مادر بخواند و هی تجربیات ش را در اختیار دیگران قرار دهد و وجهه ی مادربودگی اش را به همه ی آدم ها نشان دهد. باز هم پیش خودم گفتم چه اعتماد به نفسی….
.
.
.
دیروز عصر که به خانه رسیدم ساعت ۶ و نیم بود و پاییز هم که روانی ست. هوا خیلی سریع تاریک می شود و… دوستم زنگ رد و با هم شروع کردیم به حرف زدنو او پشت فرمان بود و داشت رانندگی می کرد. یک اتفاق خوبی افتاده بود که می خواستیم دور هم باشیم و جشن بگیریم. گفت ساعت هشت بیاین خونه ی ما.
من گفتم خوب من هم آش درست می کنم و همینطور که تلفن دستم بود و حرف می زدیم،پیازها را خورد کردم و سبزی ها را ریختم و رشته و قوطی لوبیا و عدس و نخودفرنگی و … همینجوری حرف هم می زدیم و ساعت ۷و نیم شده بود که ما از هم خداحافظی کردیم و تلفن را قطع کردیم. یک لحظه دیدم در کمال ناباوری آش داشت آماده است و سیر داغ و نعنا داغ درست کردم. زیر گاز را کم کردم و خودم آمدم توی هال نشستم.
بعد یادم آمد تا همین دو سال پیش “آش” برایم قله ی هستی بود. اصلا مگر می شد آدم بتواند ” آش” بپزد؟؟
بعد من در حالیکه با تلفن حرف می زدم و تمرکز کامل نداشتم و با یک دست و در یک ساعت،آش درست کرده بودم.
یادم می آید اولین باری که مهمان داشتیم ۶نفر بودند و من تمام شب،خواب غذا درست کردن دیدم و ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم و کلی غذا پختم… از استرس داشتم می مردم.
آش،خیلی خوب شد. واقعا همه عاشق ش شدند.
.
.
دو سال پیش که ” موخوره” به عنوان اولین تجربه ی من در نوشتن داستان کوتاه چاپ شده بود،اصلا دلم نمی خواست زیاد از آن حرف بزنم. یک جورهایی همان ترس و استرس ناپیدا بود. یک جورهایی اصلا دلم نمی خواست کسی از ” موخوره” تعریف کند حتی. همش بحث را می پیچاندم و..
هنوز باورم نبود که می نویسم. که نویسنده ام.
.
دیروز به دوستم “میم” اس ام اس دادم و گفتم یه خبر خوب. “موخوره “داره معروف می شه و چاپ دوم و ترجمه به چینی و ایتالیایی و ..
بعد به این فکر کردم چطور این خبر خوب را به دوستم دادم. چطور این جمله ها را برای او نوشتم و با خودم فکر نکردم نکند “شوآف” کنم ؟ اصلا چطور باورم شده که نویسنده ام؟ اصلا این اعتماد به نفس از کجا آمد؟
.
.
حالا که خوب فکر می کنم می بینم اسمش را نمی شود اعتماد به نفس گذاشت. یک چیز دیگری ست. نوعی زندگی کردن است که به باور می رساندت. روزها و شب ها، بارها و بارها با نوشتن،با فیلم ساختن، با پختن آش و قرمه سبزی زندگی می کنی. “می نویسی و غلط می افتد و پاک می کنی و”۱ … این تکرار هزارباره به باور می رساندت.
برای آدم های مختلف هم، متفاوت است. یعنی زمانش فرق می کند. این به بارو رسیدن ربطی به اعتماد ب ه نفس ندارد. تو دگر خودت را با او یکی می دانی.. اصلا یکی هم نمی دانی. دیگر به آن فکر نمی کنی.. فکرهای زاید مثل شوآف و اینها کنار می رود. می شود خود زندگی ات.
مثلا مارد بودن هم احتمالا همین است. اول هایش دیدید این دخترهایی که از همه و همه پنهان می کنند و به پدر و مادرشان هم نمی گویند و تا شکم شان بالا نیامده و ناچار نشود.. یک جوری هنوز باورشان نمی شود. هنوز زندگی اش نکرده اند. هنوز تکرار هر روزه ی ممارست و مداومت شان نشده که راحت بنشینند و از شیر خوردن و نخوردن بچه و بیماری ها و .. حرف بزنند.
.
بله.. از اول قرار نیست،آش مان روغن پس داده باشد. از اول قرار است آن نخود لوبیاها ورشته های دور افتاده از هم را که در آب سبزرنگ غوطه می خورند را” آش” بنامی و هی این چیزهای شبه آش را تکرار کنی و تکرار و تکرار…
.
.
راضیه مهدی زاده

امروز صبح زود مسابقه با خودم را شروع کردم. ساعت یک ربع به هفت بیدار شدم و هفت برخاستم.. بله… این فعلی ست که برای من سخت ترین افعال دنیاست. این زمانی که بین بیدار شدن و کندن بدن است.
.
همینطور که داشتم با خودم مسابقه می دادم،از اتفاق خوبی که برای ” موخوره” افتاده بود و داشت سفر می کرد نوشتم و برایش خوشحال شدم. داشت می رفت چین و ایتالیا.
.
بعد زندگی آدم ها را بالا پایین می کردم که دیدم یکی از دوست هایم که همکلاسی دوران فوق لیسانس م بوده،فیلمش در جشنواره ی فجر برنده شده و کلی جایزه برده و به جشنواره های خارجی هم راه پیدا کرده. دوستم آدم مشهوری ست.. خیلی البته دوست نشدیم با هم اما همکلاسی بودیم و دختر مهربان و گرمی بود.
همان موقع یک سری فکر ریخت توی سرم.
.
یادم هست که اولین بار وقتی ” موخوره” چاپ شده بود و هی سر و صدا راه انداخته بود و روزنامه ی آخرین خبر نوشت” موخوره جز پرفروش ترین ها شده است.” تقریبا هیچ کدام از دوستانم خیلی خوشحال نشدند. یعنی به غیر از تعداد کمی شان برایم خوشحالی نکردند و چیزی نگفتند و همه چیز در سکوت گذشت.
.

اسم این چیست؟؟
.حسادت؟ تنگ نظری؟ غبطه خوردن به حال دوستی که می شناسیم و سال ها کنار ما نشسته بود و همکلاسی بود و با هم در یک دانشگاه بودیم؟ ناراحت شدن به دلیل اینکه من آدم موفقی نیستم؟
.
. همینطور که داشتم به این چیزها فکر می کردم برای دوستم کلی تبریک نوشتم و خوشحالی و ایموجی هایی که دوست داشتم و چیزی که من فکر می کردم ” انتخاب ” بود. من به ” انتخاب ” فکر می کردم. به اینکه چقدر “خودبودن “را انتخاب می کنی؟؟ به اینکه چقدر از انتخاب خوشحالی و به آن می بالی و هی نمی خواهی خودت را با انتخاب های دیگران مقایسه کنی… مقایسه های بی معنی.. دوست من،همکلاسی من آدمی بود که یک روز برایش نوشته بودم تو انتخاب کردی.
دو سال پیش بود که یکی دیگر از فیلم هایش به جشنواره ی اوبرهاوزن راه پیدا کرده بود و من آن فیلم را دوست داشتم و با اینکه خیلی هم با هم دوست نبودیم برایش نامه ی فیس بوکی نوشتم. نامه ای که غریب بود ولی باید می نوشتم. برایش نوشتم که تو از زندگی کردن در ایالت متحده و رفاهی که خانواده ات برایت درست کرده بودند دست کشیدی. آدمی ایران با آن همه سختی ای که برای دخترها وجود دارد و ان همه قوانین مزخرف.. اما انتخاب کردی. خودت را انتخاب کردی.
.
.

یکی از دوست های دوره ی دبیرستانم به لطف این گروهک های تلگرامی و اینستاگرام پیدا شد و خیلی زود من را بلاک کرد. من و او رقیب بودیم. خیلی درس می خواندیم. او به یکباره عاشق شد و درس را برای همیشه ول کرد. نمی دانم دیپلم ش را گرفت یا نه…
بعد هم از عشق ش جدا شد و طلاق گرفتند و…
او خیلی سریع من را بلاک کرد و پشت سر من برای بقیه ی دوستانم حرف زد و ..
می دانی اصلا نمی خواهم بگویم طلاق بد است و درس خوب است و … نه.. می خواهم بگویم اگر زندگی اش را،طلاق اش،خواندن و نخواندن و .. انتخاب کنی و نهراسی و بایستی پای انتخابت اینطور نیست که تا دیگری را می بینی چندشت بشود. به فکر فرو بروی چرا من در این حوزه موفق نیستم؟ چرا من فیزیک دان نیستم؟ چرا من مهندس نیستم؟ چرا من هنرمند نیستم؟

دوستم برای من این است. من به این همه انتخاب کردن ش حسادت می کنم. به اینکه اینقدر خوب توانسته خودش رو انتخاب کنه.. این چیزی ست که من دوست دارم توی زندگی رعایت کنم. انتخاب کردن خودت.. نترسیدن از انتخاب کردن خودت. در گرداب تفکرهای موهوم آدم ها که با ازدیاد صفرها معنی پیدا می کنه..
این چیزی ه که دوست دارم داشته باشم این چیزی ست که هر وقت می بینمش مرا به فکر فرو می برد که من چقدر خودم را انتخاب کرده ام؟؟ چقدر اجازه نداده ام که عنکبوت های انسانی بر حلق ” من بودگی” پیله ببندد؟؟
به اینها فکر می کنم و از منجلاب تو در توی این فکرها خلاصی ندارم. برایش خوشحالم.. نه بیشتر به خاطر فیلم هایش که روز به روز موفق و موفق تر می شود. به خاطر انتخاب اش. به خاطر نترسیدن اش.
.
راضیه مهدی زاده
.

از بچگی یک درخت توت داشتیم توی حیاط که ساس های قهوه ای موذی داشت اما با دخترعموها و خواهرها دورش جمع می شدیم و غذاهای خیالی می پختیم و منتظر می شدیم یکی از مادرها از بیمارستان برگردد و یک بچه ی جدید به فامیل اضافه شود.
ما این چیزها را زیاد نمی فهمیدیم. فقط می دیدم هر چندوقت یک بار یکی از بچه های فامیل از صبج تا ظهر می آمد خانه ی ما و همه با هم می رفتیم زیر درخت توت ملافه پهن می کردیم. دورتادورش می نشستیم و خاله بازی می کردیم. درخت توت،سایه های بلند داشت و می رسید به شاخه های انار همسایه بغلی. ما بچه بودیم و دوست داشتیم مثل بزرگ ترها برویم پیک نیک. درخت توت همه ی پیک نیک ما بود.
.
.
بعد خانه مان از آنجا رفت. در خانه ی جدید من یک اتاق داشتم که پشت پنجره اش یک درخت کاج بود.قدش دو برابر من بود. اوایل بهش بی اعتنایی می کردم. به نظرم درختی که همیشه سبز است باید چیز بی مزه ای باشد مثل هوای همیشه عالی و آفتابی.. اما کم کم با هم دوست شدیم. من عاشق شدم و با او درد و دل کردم. من شکست عشقی خوردم و با او درد و دل کردم. من تصمیم های عجیب غریب گرفتم و با او دردودل کردم. من از آن خانه رفتم و او نظاره کرد و سال یعد وقتی عکسش را برایم فرستادند احساس کردم چقدر کوتاه تر شده است.
.
.
خانه ی بعدی مان درختی داشت که از اول عاشق ش شدم. خانه مان کوچک بود اما همه ی پنجره را درخت می پوشاند. او درختی دور بود. دور و بزرگ و دست نیافتنی. او بهترین دوست من شد. شاید چون تنهاترین دوره ی زندگی ام را با او گذراندم. در غربت. در لالی و بی زبانی، او حرف های من را می فهمید. او با من چای می خورد. او با من کلمه های جی آر ای را تکرار می کرد. او با من به لیسینیگ های تافل گوش می سپرد. او عاشق من بود و من این را می دانستم.
من او را در گوگل مپ سرچ می کردم و عکسش را نشانش می دادم. او لبخندی می زد اما خیلی نمی خندید. یک جور ملیحی بود. یک جور قشنگی که می دانست بیشتر از این لبخند بزند به من کار مرا ساخته است.
.
.
پارسال وقتی او را دیدم(درختی که در عکس اول دیده می شود.) دیوانه اش شدم. او تنهاترین بود. او را نمی شد نادیده گرفت. آن ایستادن بی خیالش رو به منهتن را… آن همه تنهایی ه لب رودخانه اش را..
او من را دیوانه کرده بود.
یک روز بعد از اینکه برای هشتمین بار ” آمیلی” را دیدم راه افتادم به سمتش…
وقتی نزدیک ش می شدم بند کفشم باز می شد. از ترس بود شاید. از اضطراب دیدن .. رسیدم.
دلم می خواست به شاخه هایش دست بکشم اما پشت میله ها بود،جایی که دست آدم ها نمی رسد.
آنقدر نشستم به تماشایش که ماه بیرون آمد و بر یکی از شاخه هایش گیر کرد انگار…
.
راضیه مهدی زاده