حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘داستانک’

می گوید امشب خواهرش عروسی می کند و برای همیشه از آن خانه می رود. طوری می گوید برای همیشه انگار که می خواهد از آن شهر برود.انگار که می خواهد از آن کشور برود. انگار که می خواهد از آن قاره برود. ..

می رود سه تا خیابان آن طرف تر و حتما به رسم بسیاری از دختران که می شناسم ظهرها می آید خانه و نهارش را با خواهرها و مادرش می خورد. بعد تا عصر دور هم می مانند و شب,جمع می کند و می رود.اما او چشم هایش پف کرده بود از گریه ی دیشب. چهارتا خواهر کنار هم توی اتاق خوابیده بودند و از امشب هم قرار بود نوبتی بروند جای خواهر رفته شان بخوابند.بعد هم برایم عروسک رقصانش را می آورد.می گوید: خواهرش وقتی داشت می رفت هدیه داد. کوک اش می کند. عروسک می رقصد و آهنگی غمگین پخش می شود.

آهنگی که می ماند. عروسک می میرد. کوک خراب می شود اما آن اهنگ لعنتی می ماند.
.
بعضی چیزها همانطور که خود به خود می آیند و زاییده ی هول هولکی و بی خردانه ی عشق هستند همانجوری الکی الکی هم گم و گور می شوند. .
سال ها پیش بود که به خود گفتم این عینک و این پلاک که اسم من و تو را روی خودش حک کرده، هرگز هرگز گم اش نمی کنم. .
. هر روز صبح بیدار می شدم. پلاک را می انداختم و مثل یک فلز مقدس، گاه و بی گاه لمس ش می کردم. 
نگاهش می کردم. بو می کردمش… همه چیز سر جایش بود. 
حتی وقتی او رفت هم، من گفتم همه چیز باید سر جایش باشد. 
من اصرار داشتم همه چیز همانجوری سر جایش بماند. آخر فکر می کردم اینجوری همه چیز درست می شود.
آخر خرافاتی شده بودم و با خودم شرط می بستم تا آخر این ماه اگر هر روز پلاک را بر گردنم بیاندازم، اتفاقی توی یک کوچه ای وسط یک خیابانی می بینمش… اما تهران زیادی بزرگ شده بود. از وقتی او رفته بود همه ی کوچه ها و خیابان گشاد شده بودند.
.
بعد هم یکی از همان روزها…. مترو شلوغ بود. پیاده شدم. رفتم دانشگاه.
کتاب را باز کردم. عینکم را بیرون آوردم.
می خواستم بخوانم. عینکم؟ عینکم؟ عینکم نبود. عینک گل داری که با هم خریده بودیم و خیلی خاص بود.
داشتم سکته می کردم. دست گذاشتم روی قلبم که نایستد. دستم را که روی قلبم گذاشتم، دیدم پلاکم. پلاکم. پلاکم هم نبود.
.

بله. به همین سادگی. به همین سادگی هردوی شان رفته بودند 
اما آهنگ آن روزها هنوز هم مانده است. آن روزها که محسن یگانه خوانده بود“ سکوت قلبتو بشکن و برگرد،نزار این فاصله بیشتر از این شه…“ .
.

عروسک کوکی اش می چرخید. می رقصید و آهنگش تا ابد، گوشه ی اتاق می ماند.

Success consists of going from failure to failure without loss of enthusia

چای

.
اگر از من بپرسند:” یکی از رسم های مزخرفی که در خانه ی مادر پدری تان برپا بود را نام ببر” 
حتما خواهم گفت:” چای. چای. چای خوردن.
.
بابا همیشه بعد از خواب،چای می خورد. مثلا اگر در روزهای تعطیل می شد ۵ بار بخوابد،یعنی ۵بار چای میخورد.
.
مامان همیشه برای جلوگیری از چرت های عصرگاهی چای می خورد.
.
مادرجون بعد از شام و قبل از عصر دو بار چای می خورد.
.
و من عمرا اگر با یکی شان در یکی از این مراسم های خموده و رخوت انگیز چای و خرما و سوهان شرکت می کردم.
.
امروز داشتم دقت می کردم که مدت هاست،اولین کاری که بعد از رسیدن به خانه می کنم، اولین کاری که برای جان بخشدن به زندگی به ذهنم می رسد، روشن کردن کتری ست.
.
صدای کتری را ره می اندازم. 
سوت می زند و ناله می کند. 
شاید هم شعری می خواند سرخ و ارغوانی…
و من با خودم فکر می کنم،زمان و تنهایی چیزهای بدی نیستند.
.
.
“Keep your face always toward the sunshine – and shadows will fall behind you.”
Walt Whitman
.
.

پله ها

.

اولش که رسیدم آمریکا عاشق این ها شدم.

اصلا اینقدر برنامه ریخته بودم برایشان…

.

با خودم می گفتم طناب می زنم از این سر تا آن سر. 

لباس های رنگ به رنگ پهن می کنم رویشان.

پایین شان را گلدان های ریز و درشت می چینم.

از گوشه ی سمت راست تا نیمه ها را کتاب می گذارم.

خودم هم می روم گاهی برای خودم چای می ریزم و وقتی هوا خوب است می نشینم رویشان و 

پاهایم را ول می کنم پایین پله ها…

.

بله. پله های اضطراری پشت خانه ها را می گفتم

توک پا

.
“توک پا” یا ” نوک پا”؟!
مسیله این است.
.
.
با مطهره از درب خانه شان می زدیم بیرون.
می رفتیم سر کوچه. چند سالمان بود؟ 
نمی دانم. بچه بودیم ولی.
می رسیدیم سر کوچه شان و زنگ خانه را می زدیم.
خانومی چاق و سفید می آمد دم پنجره. ما میگفتیم: دو تا ایسکمو بدید.
.
می گفت: “یه توک پا صبر کنید.”
بعد هم پنجره را می بست و می رفت از فریزر خانه شان دو تا ایسکمو می آورد و ما تا شب شاد بودیم و آب از لب و لوچه مان جاری بود.
.
مامان،همیشه گلدان های رنگ به رنگ می گذاشت روی بالکن. همسایه ها عاشق گل های مامان می شدند.
می آمدند دم درب خانه مان و می گفتند:” میشه تخم گل ازتون بگیریم؟”
.
مامان می گفت: “یه توک پا صبر کنید.”
.
همسایه ها با گل یا شاخه یا تخم گل از خانه ی ما می رفتند.
.
همه اش مال همان “توک پا”بود. آدم برای شادی پراکنی،برای گل افشانی مگر چه می خواهد؟! اینکه یک توک پا برود توی خودش و برگردد.
.
یک “توک پا” صبر کنید

غروب

.
داشتم می نوشتم که”ارزش” چیز همه جایی ای نیست. که از چشم تا چشم متفاوت است.
.
زهرا دوستم بود. نقاش بزرگی بود.
دست هایش بوی رنگ می داد و از سروکول دفترهایش, حجم های هندسی و زلف و ماهی و انار می ریخت.
پدرش هی می گفت:” درس بخوان،درس بخوان،درس بخوان…نقاشی را فراموش کن و مهندس شو.”
زهرا نقاشی را فراموش کرد و برای همیشه ریاضی خواند.
.
یک دوست آرژانتینی دارم. وکیل است و عاشق خواندن و خواندن.
برایم تعریف می کرد که از بچگی شیفته ی درس خواندن بوده.
پدرش یک روز می آید در اتاق و میگوید:”درس نخوان. ارزش نداره. برو فوتبال یاد بگیر. فوتبالیست شو که مسی بشی تو هم یه روزی…”
.
بعد خورشید سرخ را که دیدم که از پشت پنجره ی من غروب می کند و پشت پنجره ی زهرا طلوع می کند. بعد از چند ساعت می رود آرژانتین و بهار را برپا می کند.
.
.
“A man can’t soar too high, when he flies with his own wings.”
William Blake
.

پاییز زیبای2

.
آدم باید توی این رنگ ها و توی این هوا،حواسش باشد.
خودش را بپاید که عاشق نشود. که دل از دستش نرود.
.
موبایلم را درمیاورم که عکس بگیرم یاد آن جد بزرگ همه ی موبایل های دنیا می افتم.
آن ۶۶۰۰کبیر…
یادش بخیر…
که نوع جدیدی از عاشقی را آورده بود.
.
اولین بار یکی از فامیل هایمان داشت. شب آمد خانه مان و…
وقتی همه خواب بودند،موبایلش را از روی میز برداشتم و قشنگ ترین شعر دنیا را برایش فرستادم.
.
بعد هم با خودم نشستم فکر کردم یعنی می‌فهمد این ناشناس عاشق کیست؟
.
بماند که نوجوان بودم و “نات دلیورد” هم حالی م نمی شد

بوقلمون

.
صبح ساعت ۸،یکی در می زند.
آنی ست و کشان کشان،بوقلمون را می آورد و می گوید:” این مال شماست برای جشن شکرگزاری”
درب فریزر را باز میکنم. بوقلمون سال پیش هنوز آنجاست. حالا می شوند دوتا…
.
ظهر می روم بیرون. 
سر کوچه،آنی را میبینم که دارد با کیسه ی لباس هایش از خشک شویی برمیگردد.
.
عصر در راه بازگشت به خانه با خودم فکر 
می کنم یک کیسه ی پلاستیکی بزرگ پیدا 
می کنم و دوتا بوقلمون که هرکدام یه اندازه ی ۳مرغ هستند را میگذارم داخلش.
روی پلاستیک می نویسم:”وی دونت نید دیز.اینجوی.”
بعد پلاستیک را می گذارم کنار پیتزافروشی نزدیک خانه و…
.
به درب ساختمان می رسم.
آنی را میبینم که دست بر چانه کنار پنجره خانه اش نشسته. 
سگش هم روی طاقچه است. رویش یک پتوی کوچک انداخته که سرما نخورد.
آنی من را نمیبیند. غرق در فکر است و من می دانم که دارد به چیزی به غیر از بوقلمون ها فکر می کند.
.
Thanksgiving is coming and our Mayer has sent a huge turkey as a present for celebration… but I have a serious problem with my fridge that doesn’t have enough space for another turkey because we still have the last year’s present turkey.
That’s why I decide to put them in a plastic with a label that has written “we don’t need.please pick it up and enjoy.”
.

 — at Hoboken Pier, Hudson River.

گوشه

 
.
از این گوشه ای که منم صدای باران می آید و من می روم تا زیر پل ستارخان.
نمی دانم؟
شاید دور فلکه صادقیه بود.
شاید نزدیک دانشگاه شریف…
.
.
میله ها اما خوب یادم هست. میله هارا سفت چسبیده بودم و تو نمی دانستی چه باید گفت.
و باید میگفتی:” خوش به حالت که گریه میکنی.”
“خوش به حالت که غصه می خوری. خوش به حالت که آروم و قرار نداری…”
.
و من به تو نگاه می کردم و می پرسیدم:”یعنی میخواد بره؟ یعنی می تونه؟ یعنی برنمی گرده؟”
.
.
Someplace is really comfortable for bringing you to a long trip by only blinking your eyes. 
This corner of my kitchen is one of those.
.

.نیویورک
کاش یه دختر داشتم که فقط ۱۵ سال با من فاصله سنی داشت. 
می اومد برام از دغدغه هاش می گفت. از غصه هاش… از نگفته هاش… بعد من بهش می گفتم پاشو اون لباس گل گلی تو بپوش. دوربین تو بردار،باهم بریم لب رودخونه دوتایی قدم بزنیم.
بعد اون از ته دل آه می کشید و می گفت: باشه بریم…
.
.
What’s better than going for strolling along Hudson river when you have full of sorrow and are getting homesick

napkin

نشسته بودیم. یک گوشه ی دنج در کناره های آفتاب نشسته بودیم به نظاره.
.موهای فرخورده می دیدیم، موخوره های ریز، لاک های نیم خورده،خاکستر سیاه سفید سیگار،ناخون های جویده شده…
. یک قطره آب آناناس چکید روی گل های نامریی پیراهن سفیدمان. 
قطره گذشت و روی میز رقصید و رفت به قهقهرا اما شالمان را یکی با نستعلیق نوشت”می افریمنت،چونان که التهاب بیابان، سراب را…”