دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘درخت زرشک’

می خواستم از روحی بنویسم که ممکنه من جسم یافته ی اون باشم بنا بر اصل تناسخ اگر بپذیریم ش. محمدامین چیت گران در داستان شب و روح سرگردان بندر تهران نوشته بود دختردار شدن قشنگ ترین موهبت است برای یک آدم. دختردار شوم در زندگی بعدی ام. در تناسخ دیگرم و اسم همه ی دخترهایم را بگذرام یونا.. یونا. یونا.
داشتم فکر می کردم شاید روح یکی از خواهران امیلی برونته باشم. سه خواهر بودند شبیه ما.. یا یکی از زنان کوچک باشم. چند روز پیش داشتم فیلم ش را نگاه می کردم و از اینکه این همه مدت است که با مرضیه و ریحانه نبوده ام. از اینکه با هم نخندیده ایم این همه مدت. چیزی را با هم به سخره نکشیده ایم. از اینکه با هم رنج های مشترک خانوادگی مان را سه نفری به حرف ننشسته ایم،از اینکه با هم حرف های خاله زنکی نزده ایم. از اینکه با هم چرت و پرت نگفته ایم..
قلبم داشت می زد. او هم نشسته بود. با تک تک دیالوگ های دخترک خواهر وسطی به من نگاه می کرد. می داند که چقدر به هم وابسته ایم. می داند که اگر ایران زندگی می کردیم بارها فراموشش می کردم و می رفتم در دنیای سه نفره مان گم می شدم و همه ی ادم ها را من انجا فراموش می کنم و او به این فکر می کند با خودش که چرا به من زنگ نمی زند؟ چرا کم از من خبر می گیرد؟ کم کم فهمیده. خودش فهمیده. توضیح ندادم خیلی.خودش دید و فهمید.
فیلم خیلی بد بود. اصلا ربطی به کارتونش نداشت. اما با همان فیلم بد هم من می توانستم رقیق شوم و مرطوب شوم و هی با خودم بگویم خاک بر سرت.. مگر دنیا چند روز است که این همه اش را دور باشی از آن ها…
همین دیگر. این روزها دنبال روح های حلول کرده ای هستم که هستند و بیرون شدنی نیستند و جا خوش کرده اند و من جسم را در اختیارشان می گذارم. آن ها فرمان می رانند. می گوید بنویس.
می گویند کلمه ها را بیرون بپاش تا جا برای نفس کشیدن باز شود. من به حرف هایشان گوش می دهم. آن موقع ها که به حرف هایشان گوش می دهم خوشحال ترم. حال بهتری دارم.
وقتی نافرمانی می کنم ومی روم به سمتی که ادم های زنده ی از من می خواهند اما.. آن روزها شوم است. آن ها این را می فهمند. آن روح های رها و آزاد که در من گردش می کنند این را می فهمند و می گویند چند روزی ولش کنیم به حال و هوای خودش باشد. خودش با پای خودش برمی گردد. راست می گویند.
راضیه مهدی زاده

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. می رفت استخر. شنا را به شکل جدی دنبال می کرد و بعد از شنا هم دو ساعت تمام می دوید و وقتی می رسید خانه پروتین می خورد و قرص های مخصوص که عضله می آورد و زیبایی های مناطق خاص بدن. او همه ی آرزویش این بود که یک روز یک مدل معروف شود. به مجله های مختلفی روزمه و عکس می فرستاد. شاید که یک روزی یک مجله ای به او زنگ بزند.
.
.
یک دختری بود بیست و پنج ساله. در چین زندگی می کرد. شانگهای را دوست نداشت. پکن را دوست نداشت. بیجینگ را دوست نداشت. جهان را در کل دوست نداشت و زندگی کردن برایش یک چیز مسخره ی تکراری بود. هیچ کاری نبود که دوست داشته باشد. از روی بی حوصلگی تصمیم گرفت لخت شود و عکس های لخت ش را توی شبکه های مجازی پخش کند. بعد هم کم کم معروف شد و دوست هایش هم گفتند از ما هم عکس می گیری. دوست هایش هم لخت می شدند و او از آن ها به شکل های عجیب و غریبی عکس می گرفت. او اما کماکان بی حوصله بود و خوشحال نبود.
.
.
یک آقای سی و پنج ساله ای بود اهل اکوادور که عاشق شیشه ها بود. دوست داشت همه ی شیشه ها و پنجره ها برق بزنندو او عاشق تمیز کردن شیشه ها بود. به همین خاطر از کشورش آمد به شهر پر از برج و شیشه ش منهتن. او مهاجرت کرد و هر روز ساعت ها شیشه های برج ها را تمیز می کرد و از جرثقیل مخصوصش بالا می رفت و شیشه ها را برق می انداخت و وقتی می رسید خانه لبخند می زد به زندگی.
.
.
یک آقایی بود شاعر بود. یعنی همه او را به ترانه سرا می شناختند اما او سال های بسیاری روانپزشکی خوانده بود و روزنامه نگاری کرده بود و در مجله های موفقیت از رمز و رازهای زندگی خوب گفته بود. او بیشتر سال های زندگی اش را رفته بود دانشگاه شهید بهشتی تهران و درس ها روانپزشکی را خوانده بود اما آدم های خیلی کمی او را به عنوان روانپزشک و روزنامه نگار می شناختند. اسمش که می آمد آدم ها زیر لب زمزمه می کردند” وقتی ابد چشم تو را از ازل می آفرید… من عاشق چشمت شدم…”
.
.
.
مدل آمریکایی یک روز که توی خانه نشسته بود و مادرش داشت غر می زد که وضعیت ایالت و نفت خیلی به هم ریخته و این دموکرات ها دیگر امسال نباید رای بیاورند، به مادرش چشم غره رفت و با خستگی پاهایش را مالید. امروز سه مایل دویده بود و ناراضی بود. نمی دانست باید مدل شود یا نه. هنوز هیچ مجله ای با او تماس نگرفت. این همه فمر پر کرده بود اما حتی یک موسسه هم خبری نبود.
مادرش همینطور که داشت غر می زد و بوی استیک و روغن سوخته همه ی خانه را برداشته بود،تلفن را برداشت. گفت: آره خونه ست.گوشی دستتون باشه.
فرنزیا رفت پای گوشی،سعی کرد خودش را کنترل کند. گفت کی می تونم بیام؟ من از همین فردا هم آمادگی دارم. گفتند نه باید هفته ی دیگه بیاید. قرارشان شد روی ریل های قطار برای عکاسی.
این اولین موسسه ای بود که او را تبدیل به یک مدل معروف می کرد. تلفن را قطع کرد. از پله های خانه بالا رفت و لباس هایش را روی تخت ریخت و به نوبت رو به آینه پوشید و خودش را در زاویه های مختلف نگاه کرد.
.
.
دوست های دختر چینی هر روز بیشتر از او می خواستند که سوژه ی عکس هایش باشد. دختر چینی نمی فهمید چرا باید این همه برای آدم ها جذاب باشد که خودشان را نمایش بدهند؟ خوب عکس شان در تمام دنیا پخش می شد و معروف می شدند.
کارهایی که دختر چینی به عنوان یک عکاس می کرد با بی حوصلگی همراه بود اما عجیب بود. کارهای عجیب ش دست به دست می چرخید و برایش مسیج می آمد از همه جای دنیا که از ما هم عکس بگیر لطفا.
بعد هم برایش مسیج های بیشتری آمد از آلمان و فرانسه و ایتالیا و لندن و نیویورک که بیا از عکس هایت نمایشگا بگذار.
دختر چینی دلیل این ایمیل ها را نمی دانست اما دلش نمی خواست این همه معروف شود. حالش از سفرهایی که می رفت به هم می خورد اما برای اینکه وقت ش را بگذراند می رفت و از او هزار عکس می گرفتند و میلیون ها فالوور داشت. هیچ کدام از این ها او را خوشحال نمی کرد. او بیست و هشت سالش شده بود و هر روز به یک شبکه ی تلویزیونی و روزنامه و مصاحبه.. او حالا یکی از معروف ترین هنرمندان دنیا بود.
او می خندید و اصلا نمی فهمید چه اتفاقی در حال افتادن است. خنده اش از سر رضایت نبود. ریشخند بود بیشتر… خوشحال نبود. حتی توی فیس بوک ش نوشته بود کاش همین روزها بمیرم.مرگ شاید من را خوشحال کند.
.
.
آقای اکوادوری در حالی که یک روز از طرف شرکت به یک ساختمان ۵۰ طبقه رفته بود تا شیشه ها را تمیز کند با خودش فکر می کرد چقدر کارش را دوست دارد. با خودش فکر می کرد چقدر خوب شیشه ها را برق می اندازد. با خودش فکر می کرد کاش پسرهایش را یک روز بیاورد این بالا را نشان دهد.همه ی شهر زیر پای او بود. همه ی نیویورک و رودخانه ی هادسون بدون هیچ حفاظی زیر چشم های او بود که طنابش شل شد و او از طبقه ی ۴۷ افتاد پایین.
.
.
ترانه سرا که در زندگی اش کارهای متنوعی کرده بود جالا خیلی معروف بود و به عنوان شاعر همه جا دعوت می شد و زندگی اش توی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی می گذشت. یک بار وقتی یکی از آشنایانش فوت کرده بود برایش به رسم یادبود و احترام نوشت:
هر سال
یک بار
از لحظه‌ی مرگم
بی‌تفاوت گذشته‌ام
بی‌آنکه
بفهمم یک روز
در چنین لحظه‌ای
خواهم مُرد
■ بعضی مرگ ها غیرمنتظره است
با اینکه #مرگ ، غیرمنتظره نیست.
او دو روز بعد در یک تصادف فوت می کند و هیچ کس باورش نمی شود که مرگ اینچنین نزدیک است. این همه نزدیک و چسبیده به جان.
.
.
مدل آمریکایی آن روز آماده می شود و می رود سمت ریل های قطار. چند دست لباس با خودش برده است. با شادی با مادرش خداحافظی می کند و می گوید برام دعا کن که کارم بگیره و بعدش بتونم از مجله ها و موسسه های معروف تر پیشنهاد کاری بگیرم.
او روی ریل های قطار می ایستد. عکاس می گوید کمی کج تر بایست. لبخندت را ملیح تر.. نگاهت به دور… دست هایت را روی باسن ات بگذار. پاهایت. زانوها. نوک انگشت ها. آرنج….
قطار می آید. او هنوز ایستاده لبخند می زند. می داند که قطار از کنارش رد می شود. قطار می آید و او را زیر می کند.
.
.
رن هنگ حالا یک عکاس معروف جهانی ست. عکس هایش در اینستاگرام شیر می شود. او مدل های چینی را به جهان مدل و عکاسی و هنر معروفی می کند. او بیست و نه ساله ست. کم کم سی ساله می شود. خسته است. هنوز هم خوشحال نیست.
شب می خوابد. در حالیکه ایمیل های درخواست نمایشگاه عکاسی در جمهوری دومینکن را بی جواب می گذارد. روی تخت دراز می کشد. قرص های افسردگی اش را می خورد.بی دلیل می زند زیر گریه. خودش را لای پتو می پیچاند. سردش است. صبح بیدار نمی شود. به سی سال نمی رسد. می میرد. هیچ کس باورش نمی شود. چطور می شود؟ او خیلی جوان بود. یکی توی فیس بوکش می نویسند اما تو شاید برایت بهتر بود. خوب تو توی این دنیا خوشحال نبودی…
.
.
شیشه پاک کن اکوادوری افتاده بود روی زمین و آمبولانس و آتش نشان ها با سرعت از راه می رسیدند اما می دانستند که تنها کاری که باید در این لحظه انجام دهند این است که حواسشان باشد به جنازه که آسیب نبیند و ترک نخورد. می روند آرام به سمت ش تا جمع اش کنند و به خانواده اش خبر بدهند که می بینند گرم است و دارد نفس می کشد.او زنده بود و زنده ماند. یک ماه توی کما بود. بیرون آمد و همه ی بیمارستان و پزشک ها گفتند ما نمی فهمیم چه اتفاقی رخ داده.
.
.
گاهی دلت یک چیز را می خواهد خیلی زیاد. بیش از انکه فکر کنی. اینکه آدم ها ببینند تو را . اینکه باشی و بودنت را پررنگ کنی. بعد می روی و همان روز اول تمام می شوی. گاهی اصلا به این چیزها فکر نمی کنی و از سر بی کاری بلند می شوی و خودت را لخت می کنی و هی عکس می گیری و هی آرزو می کنی کاش هرچه زودتر این جهان تمام شود بعد هی معروف می شوی. هی آدم ها زنگ می زنند و می گویند بیا کشور ما و..
گاهی کارهای جدی می کنی و ۱۰ ساعت در روز زیست می خوانی و می دانی که بزرگترین آرزویت قبول شدن در روان پزشکی دانشگاه تهران و بهشتی ست. آن وسط های ده ساعت هم ده دقیقه یک چیزهایی می نویسی شبیه ترانه. ده ساعت ها یک جای زندگی تمام می شودند و ده دقیقه آنقدر پررنگ می شوند که باورت نمی شود.
گاهی هم در شرایطی قرار می گیری که همه ی آدم های از جنس پوست و گوشت و استخوان در آن شرایط تمام می شوند. تو اما می مانی و زندگی دوباره شروع می شود و این بار فکر می کنی شاید به خاطر بچه ای که یک ساله است باید یک جور دیگر زندگی کنی…
این ها را یک روز در اخبار بی بی سی خواندم. خبرها و زندگی های واقعی . داستان شان را برای خودم ساختم و نوشتم. باشد که به معجزه ی قصه ها زنده بمانم.
.
راضیه مهدی زاده

وقت های که زندگی بی معنی می شه و رسالت ها بر باد می ره و جهان روی عبث خودشون رو به شدت هرچه تمام تر به رخ می کشه برام قصه تعریف می کنه. یکی از آرزوهاش اینه که پابلیک موتیوبتور بشه و بره به آدم ها و جمع های بزرگ امید بده و براشون قصه های خوب و قشنگ تعریف کنه. به خوبی به معجزه ی قصه ها آگاهه. می دونه که قصه ها چه کارهایی می تونن بکنن.
برام تعریف می کرد که خونه های شنی و ماسه ای رو دیدی که بچه های کوچیک لب دریا درست می کنند. گفت دیدی همشون بعد از یه تایمی می ریزن.. گفتم خوب آره حالا چی می خوای بگی.. می گفت می دونی اون ذره آخریه.. اون شن کوچیکی که آخر از همه گذاشته می شه و به اندازه ی بقیه ی شن هاست. دقیقا به اندازه ی بقیه شون. همون می تونه کل کوه شنی رو بریزه.. همون می تونیم ما باشیم. ما همون ذره هایی هستیم که اگه با هم باشیم شاید بتونیم خونه های شنی رو بریزیم.
ذره باشیم. مهم نیست. ذره هم تاثیرگذاره..
.
قصه هاش همیشه من رو به فکر فرو می بره فلجم می کنه. از کار و زندگی می ندازتم. همش فکر می کنم که راست می گه می تونیم اون ذره باشیم و… معجزه ی قصه ها…
.
توی امتحان زبان وربالم یکی از سوال ها این بود که برادر یکی از دوست های شما داره یه کار اشتباهی رو انجام می ده،پیشنهاد شما برای اینکه اون کارو انجام نده چیه؟
پیشنهاد من به برادر این بود که برای برادرش قصه تعریف کنه. قصه ی آدم هایی که این کارو انجام می دادن و بعد از اینکه دیگه اون کارو انجام ندادن و تغییر دادند مسیر زندگی شون رو.. بعدش چی شد.. گفتم باید براش قصه تعریف کنه.
چیزی که جالبه من این ماجرارو وقتی بچه بودم هم می دونستم. یه جورایی به شکل شهودی می دونستم که قصه ها تنها معجزه های زمینی هستند که باعث آرامش و شادی و آسودگی خیال آدم ها می تونن باشن.
پیش دانشگاهی که بودم می رفتم دزاشیب،کانون شاعران و نویسندگان. اونجا معلم نویسندگی داشتیم و بعد از کلاس من می رفتم توی کتابخونه ی خیلی کوچیکی که رو به یه حوض آبی بود می نشستم و با کتاب ها لاس می زدم. بعد یه بار دم حوض نشسته بودم تا بابا بیاد دنبالم و بریم خونه با هم. یه خانومی نشسته بود و با حسرت و با تلخی و به سخره به بچه اش نگاه می کرد که داشت با سبزه ها و جلبک های توی حوض بازی می کرد. من نیمکت کناری نشسته بودم زن به من نگاه کرد و با پوزخند و اشاره به بچه اش گفت:پنج ساله شه اما نمی تونه درست حسابی حرف بزنه. اصلا یک کلمه هم بلد نیست بگه…
بعد من الکی بهش گفتم نگران نباشید. من یه پسرخاله داشتم اینجوری بود. الان راحت حرف می زنه و هیچ مشکلی نداره و پسرخاله ی منم از ۷ سالگی تازه راه افتاد. ولی الان عالی تر از همه حرف می زنه و… بعد هم زن شروع کرد به سوال پرسیدن که دکتر بردنش؟ چجوری بود؟ الان راحت حرف می زنه؟ لکنت زبون نداره و…
من جواب همه ی سوال ها رو با شرح و بسط و قصه می دادم.
بابا آمد و من رفتم و زن خوشحال بود و از هم خداحافظی کردیم. من آن روز خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم همیشه از این قصه های آماده داشته باشم برای آدم ها…
من اصلا خاله ندارم. پسرخاله که جای خود دارد.
راضیه مهدی زاده


.
زدم به جاده و از کنار اتوبان حرکت کردم. برای از صدای هلی کوپترها و هواپیماهایی که خیلی نزدیک حرکت می کنند نترسم،گوشی گذاشتم و داستان گوش کردم. ماردبزگرم فوبیای هلی کوپتر داشت. من به او حق می دهم. او جنگ را دیده بود و شنیده بود.هر آدمی که جنگ را دیده باشد حق دارد هزار مدل فوبیا و ترس نهفته داشته باشد. حق دارد گاهی به گوشه ای خیره بشود و هیچ کاری نکند. حق دارد همینجوری بی دلیل وقتی که غروب می شود و هواپیمایی از وسط آسمان بسیار زیبای بهار رد می شود به یکباره بزند زیر گریه. همه ی آدم هایی که جنگ را دیده اند همه ی این حق ها را دارند.
بچه که بودم عاشق رد شدن و دیدن پرواز هواپیماها بودم. گردنم را تا آخر کج می کردم که رد شدن شان را ببینم و تمام شوند. یک بار هم وقتی کمی بزرگتر بودم و نوجوان بودم در جمع فامیل گفتم مثلا فکر کنید آدم هواپیما سوار بشه و دستش رو ببره بیرون وسط ابرهای سفید. بعد همه ی ان ها که قبلا هواپیما سوار شده بودند خندیدند و گفتند نمی شه که.. پنجره های هواپیما باز نمی شه. همان جا بود که ایده ی ابرهای سفید و دست های وسط ش به خاک و خون کشیده شد.
اینجا که آمدم هر سه دقیقه یکبار یک هلی کوپتر و هواپیما رد می شود. شخصی و رییس های بارنک ها و توریستی و اخبار و..
اوایل از کار و زندگی افتاده بودم. باید می استادم و تا آخرش نگاه می کردم. هر دو دقیقه یک بار بادی تا محو شدن شان نگاه می کردم. یک جوکی هست که می گوید یکی از نشانه های جهان سومی بودن این است که باید تا آخر مسیر هواپیماها را دنبال کنی…
اما یک مشکلی دارم با هلی کوپترهایی که نزدیک رودخانه حرکت می کنند و خیلی پایین هستند و من واقعا می ترسم از این همه نزدیک شدن شان. از صدایشان می ترسم.
من جنگ را ندیدم اما فکر کن شیشه ها از صدا می شکستند. فقط همین صدا بس است که جنگ احمقانه ترین رفتار بشری باشد.
یک جمله ای دارد سلینجر در کتاب” این ساندویچ مایونز ندارد.” که من خیلی دوست دارم. هیچ وقت به فکر پسرها هم نرسیده که جنگ رو سرزنش کنن و به سربازهای توی کتاب تاریخ بخندند.اگه پسرهای آلمانی یاد می گرفتند خون و خونریزی و خشونت رو سرزنش کنن هیتلر مجبور بود واسه اینکه حوصله ش سر نره بافتنی ببافه.”
.
کاش جنگ در نگاه همه همینقدر مضحک بود و خنده دار.. به خودشان می گفتند داری شوخی می کنی؟ وقت گرانبهامون رو بزاریم بریم جنگ؟؟ واسه عقیده مون؟
خوب راسل می گه ما هیچ وقت نمی تونیم مطمین بشیم که عقیده مون درست و برحق ه. اوکی شما حرف راسل رو قبول ندارید و می گید کلا با فیلسوف جماعت مخالفید و پای استدلالیان چوبین بود و.. خودتون با خودتون روراست باشید. یعنی تا به حال پیش نیومده که تو زندگی تون به یه چیزی پافشاری کنید و مطمین باشید که دارید کار درست رو انجام میدید و بعدا که بزرگ شدید بلند بلند به فکر و تخیلات اون موقع تون بخندید. مثلا عاشق بضشید و بعد بفهمید چقدر بامزه و کیوت بوده. یا بی دین بشید و دین دار بشید از نوع اتفاقی و جوگیرانه و بعد بفهمید برداشت نادرستی داشتید و.. واقعا شده دیگه..
.
حالا این حرف هارو نمی خواستم بزنم. می خواستم از زدن به جاده بگم.. از اینکه جاده ها و کنار اتوبان راه رفتن چقدر با خودش حس غریب داره… حمید می گفت اون موقع که دانشجو بوده و توی خوابگاه زندگی می کرده خیلی به بی عدالتی ها فکر می کرده. خوب من تا حدی می فهمم که چی می گه. شاید هم خیلی خوب متوجه نشم ولی من خودم وقتی وارد دانشگاه تهران شدم تازه فهمید که کارتل هایی مثل مدرسه های مفید و نیکان و فرهنگ و سلام و اینها وجود داره که کاملا سیستم ش با درس خوندن توی تمام مدرسه هایی که من بودم متفاوته.. همه چیزش متفاوته و به اون ها هم می خورونن که شما خیلی چیزید.. و چون چیزید بهتره تا ابد با چیزها دوست باشید و بگردید و وقت گرانمایه رو همینجوری هدر ندید.
حمید وقتی دانشگاه شریف قبول شده بود رتبه ۱۹ بود. منطقه سه به عنوان منطقه محروم سهمیه داشت و می گفت گاهی می گفتند خوب شماها سهمیه داشتید ولی من بیشتر هم می دونم.مثلا اینکه خونه شون توی جنگ خراب می شه و جنگ زده می شن و مجبور می شن برن گچساران زندگی کنن و برای همیشه آبادان رو ترک می کنن و…
حمید می گه همیشه اون موقع ها کنار اتوبان قدم می زده و هی قدم می زده و هی .. کنار اتوبان قدم زدن براش یه مسیر بی انتها بوده که می تونسته به همه ی بی عدالتی های جهان و همه جنگ ها و ..فکر کنه.
من ایران که بودم کنار اتوبان حقانی رو بارها قدم زده بودم و رسیده بودم به کتابخونه ملی.. این مسیر همیشه برای من از تلخ ترین و مرطوب ترین مسیرهای جهان باقی خواهد ماند.
امروز که برای اولین بار زدم کنار اتوبان و سی دقیقه پیاده راه اومدم و از لب آب و خونه های قهوه ای شیروونی دار رد می شدم به این فکر می کردم که مثلا آدم باید زندگی های دیگه ای هم داشته باشه.. یعنی از نوع و مدل های مختلف. شاید چون داشتم داستانی راجع به تناسخ گوش می کردم این به فکرم زدم. راجع به تناسخ هم فکر کردم حتی. می گم اونم.
مثلا داشتم فکر می کردم یکی از زندگی های من تنهایی ه و یه خونه ای توی رامسر نزدیکی های دریا. خونم کوچیکه اما رنگی و سنتی ه. میرم برای خونم از پارکینگ پروانه خرید می کنم و کلی وسایل های قشنگ بار می زنم از تهران میارم تا رامسر… خونم بالکن داره و من از بالکن سقف شیروونی و آجری خونه هارو می بینم و از پشت سقف هم دریا رو می بینم. خونه م شب هاش کمی ترسناکه.. چون دریا تاریکه و بیش از اندازه بزرگ.. دریا به همون اندازه که می تونه روزهاش قشنگ باشه و دلربا،شب ها می تونه ترسناک ترین و دلهره آورترین پدیده ی هستی باشه.
توی بالکن م یه صندلی و یه نیمکت چوبی دارم و کلی گلدون دارم توی خونم. من توی رامسر دانشگاه های مختلف شهر درس می دم و مدرسه ی ابتدایی هم می رم و صبح ها به بچه ها انشا و ادبیات می گم. شاید هم داستان نویسی به زبان انگلسی هم عصرها به جوون ترها درس بدم.
گاهی عصرها ی بلند تابستون می رم لب دریا و سیگارهای خیلی خیلی ارزون می کشم دور از چشم ساکنین شهر. غذا درست می کنم هر روز. می رم شهروند تهران کلی سبزی خشک می خرم و باهاشون آش و قرمه سبزی و سبزی پلو درست می کنم. باید از شهروند کلی کنسرو لوبیا و عدس و نخود هم با خودم بیارم.
شاید بعد از مدتی عاشق بشم. خیلی عاشق بشم. شاید.. نمی دونم. اگه عاشق شدم بهش می گم گاهی بیا رامسر پیشم اما همیشه باهام نباش.
اون احتمالا تهران زندگی می کنه. نمی دونم شاید هم تو یکی از شهرهای دور ایران مثل مشهد. شیراز. اصفهان. تبریز… اما نمیزارم زیادی بیاید خونم. دوری زیبایی ست. دور باش و قشنگ. نزدیک بشی از دست میری..
گاهی می رم تهران. شاید ماهی یک بار. به دوست هام و به خواهرام می گم بیان خونمون هر چندوقت یکبار. تو خونمون با هم بازی می کنیم. غذا درست می کنیم. کباب سیخ می زنیم و می ریم لب دریا..
من عصرها بعد از اینکه قدم زدم و رفتم لب دریا میام می شینم توی بالکن و کتاب می خونم و همین چرندیات رو می نویسم. احتمالا توی اون بالکن خواهم نوشت من چقدر دلم برای نورهای نیویورک وقتی که می افتاد روی رودخانه ی هادسون تنگ شده…
.
راضیه مهدی زاده
.

امروز میشه چهارمین روز از زمانی که چالش رو شروع کردم. خوب پیش رفته. اون قدرها محکم و جدی پیش نمیره ولی.. بزرگ شدم. و این عجیب ترین قسمتی ه که دارم با چشم های خودم می بینم. تفاوت برنامه ریزی کردن رو.. تفاوت زندگی کردن رو.. تفاوت اینکه هر روز فکر می کنم برای چی دارم این زمان رو می گذرونم..
روز کلی باهام حرف زد و گفت مثلا من رو نگاه کن.. من دیگه نصف عمرم رو رفتم. بر اساس آمار زنده بودن آدم ها روی زمین داشت حرف می زد و سن پدر خودش وقتی که فوت کرد.. گفت تو هنوز نرسیدی به نصف عمرت ولی باید به این فکر کنی که بیست وهشت سالگی و بیست و نه سالگی دیگه بیست سالگی نیست. به خاطر اینکه فولانی بگه واای. به خاطر نگاه جامع کاری رو نکن. خودت بهش ایمان بیار.. کاری رو انجام بده که قراره تو عمر کوتاه تو انجام بشه..
.
امروز با هم دیگه رفتمی لب رودخونه قدم زدیم. آفتاب بود اما هوا منفی یک درجه بود. سرد نبود. باد نداشت. دو تا مرغابی داشند با هم دیگه عشق بازی می کردند و دو تا هواپیما سفیدی خط های همدیگرو وسط آب آُسمون قطع می کردند و اون کروز بزرگ ه سرجاش بود.. من همیشه می ترسم وقتی کروز بزرگه راه می افته به حرکت کردن.. خیلی بزرگه.. ادم فکر می کنه الان همه ی رودخونه میاد پایین.
.
باهام حرف زد و گفت ما می میریم. از دیروز شروع شد..
یعنی دیورز که سومین روز چالش بود و می خواستیم خیلی زود بیدار شم و درس بخونم چون جمعه ش یعنی روز قبلش رفته بودم دانشگاه کلمبیا و منهتن گردی و کمتر زمان گذاشته بودم برای یادگیری و البته چه کار خوبی کردم رفتم. یکی از بزرگترین و عجیب ترین تجربه های زندگیم بود دیدن اون آدم.. می گم حالا..
دیروز ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم و کمرم خیلی درد می کرد اما شروع کردم به کار کردن و خودم و خستگی هام رو کشیدم سر میز و نوشتن و … بیدار بود. اما بلند نمی شد. همین جوری به سقف خیره شده بود. اینجوری نیست. همیشه من اینجوری ام که فاصله ی ویک آپ و گت آپم خیلی خیلی زیاده و از دست خودم ناراحتم بابت این قضیه.. اما اون سریع بلند می شه و کارهاش رو می کنه و من هر وقت بیدار می شم یه مشت جونور و خرچنگ ریاضی روی بالش و روی تخت ه.. از این علامت های ترسناک که شبیه خرچنگه واقعا.. همیشه داره کنارم روی تخت یه پیپری کتابی چیزی می خونه و حل می کنه.. اما زودی می تونه کارهاش رو شروع کنه.. من ویندوزم دیر بالا میاد..
دیروز برعکس شده بودیم. من همینجوری که روی میز نشسته بودیم و پشتم بهش بود داشتم کار می کردم برگشتم نگاهش کردم. دیدم بازم زل زده به سقف و دیدم چشماش خیس ه… گفت خواب باباش رو دیده..
گفت همه مون می میرم. گفت اینقدر نخون.. گفت نرو. گفت باش..
باباش رو از دست داده بود درحالیکه توی خوابگاه بود و بهش گفته بودن بیا بابا بیمارستان ه و حالش خوب نیست. می گفت همینجوری خوش خوش رفتم اتوبوس بگیرم. با مترو رفتم اتوبوس نبود. دوباره رفتم ترمینال آرژانتین و .. خیلی آسوده و آروم اومده بود و خودش رو رسونده بود.. به هیچی فکر نمی کرد.. به این فکر نمی کرد که آدم ها می تونن بمیرن. کی فکر می کنه باباش بمیره؟؟
وقتی رسید همه چی تموم شده بود. باباش تموم شده بود. دیروز همش داشت به تموم شدن فکر می کرد. امروز هم دید من استرس دارم و هی می خوام کار کنم و برنامه ریزی کنم اومد کلی برام قصه تعریف کرد و حرف زد و .. می دونه من همینجوری حرف هاش رو ول نمی کنم. می دونه چقدر میره روی اعصابم.. خودش می دونه…
.
از جمعه بگم.. جمعه روز خوبی بود. روز ی که من تصمیم گرفته بودم بعد از هزرا سال دست خودم رو بگیرم و برم کلاس مولانا دانشگاه کلمبیا و دیدن دکتر.. یعنی خیلی این کلاس رو دوست داشتم. اما به یکباره جوش خیلی سنگین شد.. یه روزی که من حالم به هم خورد و مامان هم مریض شد و من کلا افسردگی گرفتم.
صبح زود بیدار شدم اما دیر شروع کردم به کار کردن و برنامه هام مثل همیشه همیشه نصفه موند.. نمی دونم چرا.. به هرحال من تصمیم گرفته بودم کلاس رو برم.. شاید مرگ تاثیر داشت. مرگ کلاس.. مرگ شیرین که همه چیز را زیبا می کند.. که میرایی .. که همین میرایی رمز جاودانگی ست.. این را سیمون دوبورا می گفت در همه می میرند. در ریموند کارور هستم مصطفی عزیرزی هم یک داستانی هست در همین احوالات..
و من به مرگ عزیز ایمان دارم.. بله… فکر می کردم کلاس هست و ابدی ست و دکتر برای همیشه هست که برایمان مولانا بخواند و تفسیر کند تا اینکه نامه ای آمد شیشه ای و گفت دکتر می خواهند از این دانشگاه بروند.
دوباره رفتم توی این فکر که امریکا یعنی بی قراری .. یعنی همیشه رفتن.. یعنی هر روز یکی از دست می رود و محو می شود و تمام می شود و آدم ها دوباره برمی گردند سر کار خودشان.. آدم ها زیاد وقت ندارند برای محو شدن دیگری غصه بخورند. غصه خوردن وقت می خواهد . فراغ بال می خواهد.
خیال آسوده می خواهد. وقتی مهاجری کدام یک از این ها را داری؟
حتی وقتی پولدارترین هستی و جزو بیست درصد بالای جامعه ی امریکایی… بازهم نداری.و فکر می کنی کم است.
یک چیزهایی دیگری را نداری اما به اشتباه فکر می کنی با پول و خانه و ماشین جبران می شود. با ساعت های کار کردن است که جبران می شود که اسمت می شود باهوش.. نخبه.. هاردورک… اصلا یادت نمی آید چه چیزهایی را نداری.اصلا نمی خواهی که یادت بیاید.
.
نوشته بود احتمالا دیگر کلاس نخواهیم داشت. فکر نبودن کلاس جانم را خلی. نوشته بود نامه بنویسد برای دکتر و جشن بگیریم. من نامه ام را نوشتم و ابروهایم را با رنگی که یک دلار خریده بودم و از تاریخ مصرف شا هم احتمالا یک سالی گذتشه بود رنگ کردم. طلایی شد. خوشحال شدم. با همان خوشحال شدم و دوباره احساس کردم زیبا هستم.
این صفتی که فراموشش کرده ام. که انگار برای یک زمان دیگر بود.
او هر روز به من از زیبایی می گوید.. حتما هستم اما دیگر اصراری ندارم. دیگر تلاشی نیست.. انگار همه ی جذابیت ش را در تاریخ دیگری از زندگی چشیده ام و حالا به طرز غریبی به بی نیازی رسیده ام.
.
رفتم سر کلاس.. توی مترو که بودم مثل همیشه یک خانومی داشت اپرا می خواند و پرنده های توی گلویش را رها می کرد و صدایش از آسمان به زمین می رسید.. جیغ می زد و اضلاع صورت ش عجیب غریب می شد. فیلم گرفتم. هر بار فیلم می گیرم و حتی در ایتساگرام هم نمی گذارم. زیبایی اش را باید وقتی سرپا ایستاده ای در میان جمعیت ،درشلوغی روز جمعه و ترافیک انسانی و بوی شاش متروی نیویورک درک کنی.. وگرنه در اینستاگرام هم بی فایده است.
.
همینطوری که می رفتم یک آقایی از این مبلغان مذهب ایستاده بود و دین را تبلیغ می کرد و می گفت ایمان بیاروید و مسیح این است و .. وی آر ناسینگ.. وی آر هیچی نیستم ما..بلند بلند چندبار گفت هیچی نیستیم ما.. نبودیم دیگر..
مترو را همیشه دوست داشتم. نگاه کردن به آدم هایی از همه جای دنیا قشنگترین بخش متروی نیویورک است. آدم های سفید و صورتی و سیاه و قهوه ای و چشم های تنگ و آبی و سبز و سیاه و ..
.
رسیدم کلاس.. خلوت بود. خانوم “م” آمده بود. خانوم” م” آدم ها را زیاد تحویل نمی گیرد اما مهربان است.جدی ست. یک خانوم دیگری هم آمد. همینجوری که آمد توی کلاس داشت با خودش حرف می زد و برای اولین من اسم خانوم “میم” را از بان خانم دوم شنیدم که واای شیرین خانوم چقدر هوا سرده.. من خرو بگو امروز کلاهمون نیاوردم و .. بعد هم گفت برم موهایم را شانه کنم و میک آپ و..
خیلی گرم و دوستانه بودو تا به حال هم کلاس نیامده بود.
بعد از اینکه از موشانه کردن بازگشت، شیرینی هایی را که از کاسکو خریده بود باز کرد و تیکه تیکه کرد که بین بچه های کلاس تقسیم کند و همینجوری هم داشت حرف می زد. بعد خانوم” میم “گفت ایشون همسر دکتر هستند….
.
من فقط سکوت شدم و حیرت… دستش را آورد جلو و گفت اسمش “میم” است و ۵۲ سال سن دارد و دوباره کالج را شروع کرده. من از اول هم عاشقش شده بودم. به خاطر راحتی ای که با محیط داشت. به خاطر اینکه با خودش حرف می زد و پر از انرژی بود. به خاطر شانه کردن موهایش که من هم در این سن یادم رفته.. به خاطر گرمی اش..
.
اما من فکر می کردم،همسر دکتر خیلی جدی هستند. خیلی خودشان را می گیرند. خیلی کم حرف هستند. خیلی آدم ها را کم تحویل می گیرند و خیلی تیپ های رسمی ای دارند و ..
او اما هیچ کدام از این ها نبود. حتی یکی شان نبود. می خندید. کلاس را گرم می کرد. تیکه می انداخت. به خودش می رسید. و من عاشق اش شدم.
ازخودم هم به خاطر این همه کلیشه های فکری بدم آمد. اما او همه ی این ها را زدوده بود. هی می گفتم با خودم باید حتما تا آخر کلاس بگویم که نایس ترین است. که مهربان ترین است.. گاهی رد می شوم. مثلا شبیه خجالت کشدن است.
اما آخر کلاس گفتم. گفتم و با خوشحالی فرار کردم به سمت مترو..
“میم” برای من یک درس بزرگ بود. یک دلگرمی.. یک خوشحالی. یک نگاه تازه.. یک آدمی که آنچه که کلیشه ها از او می سازند نبود. خودش بود. تیکه می انداخت. شیطنت می کرد. می خندید. آدم ها برایش مهم نبودند. خودش مهمترین بود در دنیای خودش. خودش و گرمی و نشاط خوزستانی اش …
او شاید هرگز این چیزها را نفهمد. گاهی” میم” باشیم برای آدم های خیلی کوچکتر از خودمان. “میم” باشیم و به آدم ها نشان بدهیم چقدر با کلیشه های آن لحظه شان فاصله دارن و چقدر بلندد خط ها را به سخره بکشند.
.
و نامه ی من به دکتر
:
وقتی نامه ی شیشه ای آمد که شاید دیگر کلاس نداشته باشیم و قرار است شما از دانشگاه بروید اولین چیزی که یادم آمد این شعر شمس لنگرودی بود” حیف نیست بهار باشد شما نباشید.” با اینکه یک سالی بود که دیگر کلاس نمی آمدم اما فکر تمام شدن کلاس،سخت غمگینم کرد.
دفتر را باز می کنم.
دوازده دسامبر ۲۰۱۵ در کلاس نوشته ام” دنیا رویاست. خواب کسی ست که خوابیده و خیال می کند که همین است دیگر.. همین زندگی ابدی ست و… به خودش رنج نمی دهد خاک آلودگی و غفلت را بتکاند.”
پایین خط نوشته ام “و انسان در آب و گل دست و پا می زند.”
صفحه ی بعد، داستان درخت موسی ست. درخت سبزی که آتش گرفته اما نمی سوزد. در سایه ی این درخت همه ی آرزوها برآورده می شوند چون دیگر خودت را نمی بینی.
راستش،کلاس مولانا برای من شبیه این درخت بود.
جایی بود برای دست و پا زدن در آب و گل، برای ندیدن این حجم گوشتی متوهم از “من” و “واجد اثر ” بودن… شبیه جایی بود که مولانا می گفت در آن لحظه آدم ها می خواهند یک لحظه برگردند. بگویند صبر کنید. دست نگه دارید. من باید برگردم و کمی نور با خودم بیاورم. کلاس تان نور بود. بیشتر از کمی…

کتاب را خواندم و الان هم در سکوت و تاریکی و خلوت بی معنی روز تعطیل یکشنبه که همان جمعه های ماست . همان عصرهای مزخرف و دو ساعت به اسکار مانده می خوام منویس که کتاب معمولی بود و من دو داستان ش را دوست داشتم.
دو ساعت به اسکار مانده و من دوست دارم فیلم نت فیلیکس را نگاه کنم که جنگ و صلح است و سه ساعت و نیم است.
وسه های همیشه..
.
داستان اول را خیلی خیل دوست داشتم. دیوانه ای که در نقش ریموند کارور نویسنده رفته است و و بیرون هم نمی آید.. خیلی خوب در نقش فرو رفته است.
” چشم هایم را که می بستم خیال می کردم برای همیشه می بندم. اما امروز صبح دوباره چشم هیام باز شدند.”
.
آهان یادم اومد نویسنده ش رو.. او مای گاد.. من همین الان اسمش رو سرچ کردم و عکس هاش رو دیدم. بعد هی می گفتم خدایا چقدر این قیافه برای من آشناست.. بعد همین الان یادم اومد که از دوست های ایستاگرام من هستند.. تو کانادا زندگی می کنه و.
داستان چهارشنبه سوری را اصلا دوست نداشتم. دیالوگ های لوس و فضاسازی ناتورالیستی و توضیحان حاشیه ای که کمکی نمی کند به ساخت داستان و فضایش. متوجه شدم از داستان های دیالوگ محور ش خیلی بدم میاد.
غره شدن نه قره شدن ؟:۰ غلط املایی تا این حد؟

.
استفاده ی واژه ی ” سریع الاشتعال” ؟؟؟ در فارسی سلیس و محاوره ای؟ داریم واقعا؟
تا به حال نشنیده ام در حالت شوخی و خنده یکی به دیگری بگوید واای چقدر سریع الاشتعال شدی تو؟”
.
داستان سبزه ی زرد را دوست داشتم. من را یاد داستان نقشبندان گلشیری انداخت که زن سرطان سینه گرفته بود و در آپارتمانی کوچکی در نیویورک زندگی می کرد.
.
و در سه شنبه های اول هر ماه که رفتن و دیدار با با پدر یکی از دوستان است و حرف زدن راجع به ” مرگ عزیز” همه می میرند سمیون دوبوار که من ر بیست سالگی خوندم و عاشق ش شدم.. اما فرای نوشته های دوبورا و خاطره بازی واقعا چیز دیگری ن داشت.
.

فکر کن بدنت را مثل یک لباس قدیمی به یکباره بِکنی و آویزان کُنی بر جالباسی سرد زمان.. آن ها هم شده بودند جزو بدنم. “تر، و ترین” را می گویم که روزگاری،ستون فقرات من بودند.
از بچگی شروع شد.من عادت کرده بودم بهترین شاگرد مدرسه باشم. بهترین دانشگاه درس بخوانم. بهترین رتبه ها را بیاورم و…
خوب،شما فکر می کنید خوب است دیگر. آدم باید بهترین باشد… اما نبود. نیست.
.
در یکی از همین اتوبوس های همگانیِ “تر و ترین” سوار بودم و داشتم خودم را می کشتم تا دوباره به دست شان بیاورم که او پیدایش شد.
او اصلا شبیه آدم هایی نبود که قصه بلد باشند اما بلد بود. زیاد.
گفت: مگر نمی گویی قصه داری توی گلویت؟ پس بپر…
.
دست هایم می لرزیدند به وقت خودکار گرفتن، به وقت ضربه زدن روی دکمه های سفید که “تر و ترین” هایم را می کشتند.
آدم ها را چه می کردم که می گفتند “خوب بی کار است دیگر.دغدغه ای ندارد و نفس اش از…”
اما پریدم. بارها صدای استخوان هایم را شنیدم که در حین پریدن می شکنند اما پریدم.
.
نوشتن برای من یک پریدن است.
دیواری ست که پرنده های قاب را گِلی می کند و جان می دمد.
فنجان ها را درخت می کند. درخت ها را انار می دهد. ترمه ها را برگ ریزان پاییز می کند. گل ها شکوفه می دهد و من بار دیگر می پرم. هر روز هزار بار با هزار بال می پرم.
.

کتاب پر بود از فضاهای خیلی خیلی تازه و مخوف و سحرآمیز… فضاهای خاص در سرما و برف و کوهستان. شهرهای کردستان و کرمانشاه و پاوه.. تمام سرمای داستان حس می شد.داستان های میان حفره های خالی، مرض حیوان، لحظات یازده گانه ی سلیمان و گریا پنجاه و پنج رو بیشتر از همه دوست داشتم.
داستان هایی که وارد فضای شهری می شدند خراب می شدند.
بهترین داستان هم لحظات یازده گانه ی سلیمان بود. واقعا فوق العاده بود. پر از رمز و راز و من رو یاد فیلم مظنونین همیشگی می نداخت و اولین شخصیت کوین اسپیسی…
.
” مردها هم می مانند توی خانه. اواخر بهار و تابستان قاچاق می برند کرکوک. کار و بارشان همین است. همیشه منتظر بهارند.”
.
آخر داستان که در نامه می نویسد ” از خودم عکس گرفته ام. ظاهرش کن.” یعنی برای مردن ش عکس گرفته.. فضای داستان و حفره های خالی دو اشکفته رو خیلی دوست داشتم. سریع هم سرچ کردم ببینم قیافه ی کوه ها را.. خیلی قشنگ بودند و غیرترسناک البته…
.
داستان مرض حیوان که خیلی سورریال است. کلا فشاهای داستانی اش خیلی مال خودش ست.
.
مرگ،سرما و گیر افتادن در همه ی داستان هاوجود دارد. من در مه کتاب را می خوانم. در یک روز خوب که آخرش بد تمام شد و من گریه کردم و حال فیزیکی ام بد شد و کلا دوباره شروع کردم برای زندگی ام نقشه های مسخره ی جدید کشیدن.
.
گرای پنجا و پنج که مرده پیدا می کند از زیر برف ها.. مرده ای شیه ماهی.. چقدر تلخی دارد داستان ها.. و چقدر واقعی هستند فضاها..
” جای بوسه ات هنوز اینجا هست. همینجا…”
پایش را می گوید که قرار است قطع کنند.
.
سریع رفتم نویسنده را سرچ کردم و دیدم متولد ۵۶ است. قیافه اش را برای اینکه در ذهنم بماند با یکی از همسایه های ایرانی مان که آدم مهمی ست در ذهنم تطبیق دادم.
بعد دیدم برق خوانده علم صنعت.. مثل محمد که برق خوانده بود علم و صنعت و یزدی بود و مهربان و خیلی باهوش و آن سال رتبه ی یک کنکور هنر شده بود و همه مان سر یک کلاس بودیم و او اصلا پز نمی داد و هی من می خواستم به جایش پز بدهم..
همین دیگر..
باز هم کتاب هایش را می خوانم…

خواب های طلایی گوش می دم و باورم نمی شه دنیا می تونه اینقدر اسموث باشه و طلایی.. حتی یه ماشین و تاکسی نیویورکی طلایی هم از زیر پنجره رد می شه و من فکر می کنم آرامش نام دیگر فریبرز لاچینی ست.. یه مدتی ترسیده بودم از خودم.. از اینکه خودم رو بدون پرده و بدون نقاب بنویسم.. به خاطر همین یه جاهای مخفی می نوشتم و به قول مینا از خودبرون ریزی و لخت بودن خودم در ملاعام فرار می کردم. اما با خودم گفتم.. امروز یعنی .. یعنی آفتاب امروز و مه و رفت و آمد مه و آفتاب و…
.
داشتم این روزها به خودسانسوری مبتلا می شدم. همش نمی دانستم باید نوشت یا نه؟؟ همش ترسیده بودم. اما امروز هوا آنقدر خوب است که من می توانم به تمام معیارهای جهانی خوب و اخلاقی بودن پشت پا بزنم و بشکنم جامه ی می را.. :۰
.
چقدر این موسیقی ه خواب های طلایی خوبه.. من رو به مرز جنون می کشونه و بی دلیل می خوام هی زار بزنم. گریه یکی از قشنگترین موهبت های زنده بودن ه.. می دونی.. اینجا که اومدم اون دو تا موفق ترین آدم های دنیا رو دیدم که گاه و بی گاه گریه می کردند و من از این رهایی شون نسبت به گریه خیلی خوشم می اومد.. خیلی انسانی بود. اینکه پنهان ش نمی کردند به هیچ وجه.. به خاطر اینکه استاد بودند و فولان دانشگاه ۵ تا پشت دکتری گرفته بودند و همه ی دنیا رو دیده بودند و .. نه.. هیچ کدوم از این ها باعث نمی شه آدم گریه نکنه.. آدم باید گریه کنه تا رقیق بشه.. این رو فرزانه گفت.. دوستی که ادبیات می خوند و همیشه نایس ترین ها بود.. رقیق.. چقدر قشنگ ه این واژه.. یک کلمه ی قشنگ دیگه هم این روزها شنیدم از ملودی .. گفت واای من که ذوب شدم.. من عاشق واژه ی ذوب شدم..
م باشه حال یگانه رو امروز حتما بپرسم و بی معرفت نباشم..
.
شعر کم می خوانم و ناراحتم.. شعر خواندن خیلی خوب است.. مثل این است که پنجره را باز کنی و کمی رطوبت و کمی نسیم و چند قاصدک لای دیوارهای زندگی گیر کند…
دیشب دفتر شعر نیکی فیروزکوهی را خواندم. پاییز صد ساله شد. چند شعر را دوست داشتم. نه همه را.. کتاب ش را ریویو نوشتم . همینجا می گذارم حتما..
خیلی وقت بود این همه نانوشته نداشتم..
.
به راحتی ای و آسایشی که اینجا دارم فکر می کنم. اینجا را خیلی خیلی کم در شبکه های اجتماعی معرفی می کنم تا بیشتر و بیشتر شبیه خودم باشم. خود ترسوی تنهای عاشق تنهایی.
خودی که صورتش را با تیغ های مردانه و ریش تراش حمید می زند و عاشق خمیر ریش و نرمی صورت است بعدش .. خودی که انگشت های دست اش موهای قشنگی دارد اما ادم ها را می ترساند..
وااای رسید به سنتور زدن های مشکات.. چقدر زیباست. با اینکه حیلی شاده و خیلی زیباست اما من باز هم گریه ام گرفته.. به به..
به به.. چقدر خوشحالم که دست های ریحانه با مضراب آشناست. من دست هایم را با کیبورد های سفید همینجا آشنا رکده ام و خودکارهای نازک و دیگر هیچ.. دلم می خواهد پیانو بزنم. اما نه.. نمی دانم چرا نه. شاید آنقدر ها هم پشن اش را ندارم.
.
شعر را می گفتم. چقدر زرهای زیادی در مغزم راه می روند که نمی شناسمشان..
شعر می خواندم از براهنی که خیلی دوست ش داشتم. ” ش” نوشته بود در صفحه اش . ” ش” در حال حاضر یکی از آدم های معرف عرصه ی عکاسی شده و کلی فالوور دارد و کلا هم آدم خلی نایسی ست. من از وال خوشم آمد. خوب بلد بود حال فلانی را بگیرد. یک جور خوب لات و مهربان و دخترانه بود.. آن روز گفت من مهندسی خوانده ام اما هزار سال پیش.. گفت من ایران تنها زندگی می کنم و همه ی خانواده ام در کاناد هستندما خودم ایران را خیلی دوست دارم.. الان از ان حرف ها ۴ سال می گذرد او هم در کانادا زندگی می کند. عکس های محشر می گیرد. آن روز فقط گفت عکاسی را دوست دار. دوست دارد یاد بگیرد. حرف مفت نمی زد یاد گرفته.. فوق العاده اند عکس هایش.. ” ش” دوست دختر یکی از همکلاسی هایم بود آن روز.. هم کلاسی ام و “ش” با هم تمام کردند. من با “ش” کمی دوست ماندم. با هم کمی دوست ماندیم. او از نوشته های من تعریف می کند و من از عکس های او
.
شعر را می گفتم… یعنی این همه گفتم و شعر را هنوز نگفتم؟:۰ چقدر اطاله ی کلام آخر؟؟
حالا اطاله ی کلام آمد وسط یک چیز دیگری هم یادم آمد.. آخر اگر شعر را گفتم..
دیروز یکی از این سلبریتی های اینستاگرام را به خاطر اینکه دغدغه را با ق نوشته بود یعنی هر دوتا غ را ق نوشته بود آنفالو کردم.. واقعا همچین آدم بی جنبه ای هستم و عقده ای.. خوب چرایش این بود که جطور ممکن است آدم در این حد نداند.. در این حد که.. آخر.. اشتباه تایپی بوده؟ البته یک دلیل دیگر هم داشت. پیج ش ۳۰۰ تا عکس بیشتر نداشت و من با خودم قرار گذاشته ام پیج های بالای ۶۰۰ تا ۷۰۰ عکس را فالو کنم که در لذتی مدام غرق باشم نه
امدن و رفتن ها شبه دوست…
.
… نوشته بود “ش” شعری از براهنی ” به من بگو که کجا می روی پس از آن وقت ها که رویاها تعطیل می شوند.”
از مجموعه ی در انتظار مادر
.
چقدر این شعر را دوست داشتم. شعر فوق العاده ی حال و روز من این روزها که می خواهم رویایی را بفرستم سر کارش.. بفرستم به جایی دور.. اما می ترسم. از اینکه رویایی را تعطیل کنم و رویای دیگری را جایگزین تمام تن و بدنم می لرزد..
صبر می کنم. صبر نام دیگر ترس است. یکی نوشته بود چون عاشقش هستم صبر می کنم. چه دروغ بزرگی.. و چه اسم بی قرار زیبایی برای ترس و هراس.. صبر ،گاهی نام دیگر ترس است.
.
از عشق گفتم. ان روز که فیلم م را توی فرهنگسرا اکران کردم دوستم امد و گفت.یکی از دوست های خیلی خوشتیپ م که فلسفه می خواند و همه ی دخترها عاشق ش بودن و به حق عاشق شدنی هم بود. یکی از خوبرویان عالم است او.. گفت: از عشق فیلم بساز نه از مادر بودن و اینها..
عشق.. عشق. همان که چهره ی آبی اش به تو لبخندهای قرمز شهوانی می زند و تو را گیج می کند و مسخره ات می کند به درستی..
وبلاگ ش را همیشه می خوانم. یک روزی که دکتری فلسفه می خواند در همان دانشگاه خودمان. کلا همان دانشگاه خودمان ماند . از اول ا آخر فلسفه خواند دانشگاه تهران. نوشته بود اگر همین الان بورس هارواردم کنند و بگویند بیا خانه و ماشین و زندگی ات هم تامین است عمرا اگر بروم. یعنی حوصله اش را ندارم. بعد اینقدر لحن اش جدی بود که من هم ساده باورم شده بود. یعنی به تصمیم ادم ها زیادی باور دارم. فکر می کنم مثلا اینکه آدم یک تصمیمی بگیرد دیگر تمام است.. اما چند سال پیش بود که فهمیدم اینطور نیست. یکی از دوست هایم برایم توضیح داد. با قصه برایم توضیح داد.
گفت فلانی اش که رفته بود و تصمیم گرفته بود برای همیشه از زندگی او برود بیرون.. اما بازگشت.. هر بار بازمی گشت.. یک بار البته دیگر بازنگشت..
چون قصه اش را قشنگ گفته بود من باورم شد و به خودم قبولاندم پس تصمیم های آدم ها آنقدر ها هم جدی نیست. آنقدر ها هم نباید ادم ها را تحویل گرفت وقتی می گوید تصمیم گرفته ام و ..
اما خوب تصمیم او جدی بود و رفت و دیگر برنگشت.
فلانی او را هم می بینم هنوز.. دوستیم با هم.. فلانی اش با دیگری در باغ و دشت و چمن و دریا عکس های سلفی قشنگی می گیرد.. او نمی بیند. او اگر ببیند کارش تمام است.. حتی الان هم.. باورش نمی شود . می گفت خواب دیده است که برمیگردد دوباره.. روزی دوباره وقتی بچه دارد و حامله است برمی گردد… و او.. و اوو .. و او .. دوباره قبول ش می کند.. آی عشق که چهره ی آبی ات گاهی اغوانی تیره است و می خندد بلند بلند به قامت ما..
.
دوست زیبارویم را می گفت. ایمیل زده که ی آیم امریکا.. دارم می آیم.. و یک ایالت خیلی دوری می رود.. یک جای پرتی که یک دانشگاه معروف دارد برای پست دکتری می آید.. گفت با هم برویم نیویورک گردی..
گفتم باشد. برویم..
همین دیگر این هم از تصمیمات سفت و محکم آدم ها..
.
می رود سین سیناتی .. اسم شهر را خیلی دوست دارم. او هی موفق می شود و هی موفق می شود و من برای او خیلی خوشحالم.. او یکی از نردترین و فیلسوف ترین آدم های زندگی من است. هر روز با دو کیلو پیپر پرینت شده می آید خانه.. عاشق پرینت کردن مقاله های نیچر و ساینس است و به همین بوی کاغذ راضی ست.. اصلا یکی از دلایلی که دو سال سر این کارش ماند همین پرنیتر بود کاغذها..
او یکی از دیوانگان عجیبی ست که من خیلی اتفاقی در یک روز از او خوشم آمد.. یعنی روزهای دیگر خوشم نمیآمد و فرداهایش هم شاید خوشم نمی آمد.. همان یک روز.. او خیلی خوشحال است. همیشه از من تشکر می کند و من بسیار تعجب می کنم برای این همه مهربان و قدردان بودنش.. آخر من این همه خوب نیستم واقعا؟ خیلی وقت ها بی گذشتم. خودخواهم.. اخلاقم بد است.. زنانگی ام کم است.. به خودم اهمیت نمی دهم.. اصلا خیلی چیزهای بد دیگر هم دارم.. اما او از من خیلی خوشش می آید.. و من واقعا حیرت می کنم..
به هرحال او تنهای ادمی ست که من شب ها از خدا می خواهم که خلی خیلی موفق باشد حتی خیلی خیلی پولدار باشد.. این آرزویی ست که حتی برای خودم هم ندارم. اما برای او دارم. او پول هایش را کیوا می سازد.. به ادم های دنیا پول می دهد..
و من خیلی ذوق می کنم. خیلی زیاد..
.
چه شد که از او نوشتم؟ او به من تیم فریس را معرفی کرد. مثل هزار چیز دیگری که او به من یاد داد . او من را خوب می شناسد. می داند که به چیزهایی سریع معتاد می شوم. پادکست های تیم فریس را گوش می کنم و برنامه ریزی می کنم.. دیوانه ی برنامه نوشتن ام.. او گفته نکن.. اینطوری تو بنده ی برنامه هایت می شوی. آن ها اما بنده ی تو هستند.
.
با وبااگ هیچچایک ها در ایران آشنا شدم. چقدر فضاهای تازه و جالبی در ایران است.. دانشگاه تهرانی هستند و گروه کوهنوردی بودند و بیشترشان فنی اند.. دختر هیچهایک موهایش بنفش است و من خیلی رنگ بنفش را روی مو دوست دارم. بعد از اینکه وبلاگش را خواندم دوباره وسوسه ی رویایم به من بازگشت.. هنوز مانده ام میانه.. هنوز نمی دانم چه درست است و چه..
.
دیروز میم میم میم را سرچ کردم.. همان که معروف است.. من او را از کتاب هایش و ترجمه هایش می شناختم. بعد سرچ اش کردم دیدم عه چهره هم که هست.. بعد هی می خواستم ببینم چه خوانده و کجا و ؟؟ انگلیسی خوانده بود لیسانس دانشگاه آزاد.. خیلی تعجب کردم دیگر.. همین..
.
راضیه مهدی زاده

پویا پزشکیان.
مونولوگ.هارولد پیتر.
.
داستان رو خیلی دوست داشتم.
نویسنده ی عقاید یک دلقک. کتاب محبوبم.
.
حتی از گفتن توانایی هات هم عاجزی.
.
تو بیشتر وقت ها انگار مرده ای.موسیقی خیلی همخوان و تاثیرگذار با داستان
.
صدای بخار قطار… هیچی مثل بخار قطار، عشق رو گرم نمی کنه.
.
چقدر درد داره صداش و چقدر تاثیرگذاره.
اولش صداش یه داستان نمی اومد اما صدا با داستان به طرز غمگینی هماهنگ شد.
چقدر داستان دلنشینی بود. گوش دادنش تو یه روز مه آلود و بارونی…
.
تو باید سیاه می شدی. اشتباه ت همین بود.
من عموی یچه هاتم. من عاشق بچه هاتم.
.
آه آخرش که منو کشت.