دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘دست هایش’

دست هایش
راستش من چی می تونم بگم؟
من فقط می گم داستان هاتو بساز و برو توشون غرق شو…اینجوری لااقل تو داستان های خودت دست و پا می زنی…
اما بعضی شب ها که از خواب می پره و من تو کلمه ها خفه شدم،فکر می کنم چقدر تلخه آدم خواب انتگرال ببینه…
یا آدم بره تو تیزی جذر گیر کنه و تا صبح هیچ مدی نیاد که نجاتت بده…
.
بعد من دلم می خواد با قلاب “خ” برم و نجاتش بدم.بعد سوار گودی “ش” بشیم و بریم از سرسره ی “ر” لیز بخوریم و بیفتیم رو نقطه های “ت”.
چی کار کنم؟دستام خالی ه..هیچ چی جز یه مشت کلمه و حرف تو دستام ندارم.
بعد به دست های تو نگاه می کنم و دلم می سوزه.
از انگشت های بلند و کشیده ت دلم می گیره.
همش فکر میکنم مگه چه گناهی کردن که بین این همه عدد تنها و متاهل گیر افتادن.
.