حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘راضیه مهدی زاده’

11866270_868537106565123_7380327888466245163_n
.
روی آسفالت,نقاشی شان کردند و بعد هم دنبال هم دویدند.
آن طرف تر یک خانه کشیده بودند و چیزهایی شبیه لیله…
تابستان است

و زمین و کودکان همه جا یکرنگ هستند.
.
.
When you are a child,you want to grow up rapidly but anything won’t be there. You should stay a kid as long as possible by having a childhood dreamland illusion that will be made in the future

تولد ریحانه

پسرک اشعارش را فرستاده بود. همان جوری شدم که طبعا یک روز پدر شده بود. چند ساله بودم؟ کوچک؟ کودک؟ او اما بزرگ بود پس من کوچک بودم. او همیشه برزگ بود پس من همیشه کودک بودم.
دادم دستش. گردنم را صاف کردم. هنوز روزهای بلوغ بود. پس حتم دارم گردنم مثل یک زرافه صاف شد. شاید هم کمی متمایل به کج شد.
زرافه،گردنش را کشید. زرافه هنوز بینی بزرگی داشت.زرافه اصلا پیشانی نداشت. زرافه هیچ جا را نمی دید.دنیایش همان دفتر ۶۰برگی بود که از دادنش به دست دیگری،که از خواندنش برای دیگری،که از نشان دادنش به دیگری هم می ترسید.نه از آن ترس ها. نه… زرافه آنقدر گردنش بلند بود که از آن ترس ها نداشته باشد.که دنیا را با همان گردن بلند و کشیده اش از بالا به پایین نگاه کند.ترسش اما از دزدیده شدن و زخم و ترک برداشتن دفتر بود. ترسش از آن کلمه های جوهری بود که شیشه ی نازک دلشان نشکند یک وقتی. نریزند جوهرها.ترک برندارند نقطه ها…
با همه ی ترسش،گردنش را اما صاف کرده بود و رو به روی پدر ایستاده بود و پدر هم منتظر بود که شاهکار را به دست دوست شاعرش بسپارد.
زرافه اما آنقدر جوان بود،آنقدر بینی اش بزرگ بود که نمی دانست همه ی زرافه ها یکی یکدانه از آن دفترها و یکی یک لحظه از آن ناب های گردن درازکُن داشته اند.
زرافه می دانست که آقای شاعر حتما خواهد گفت:” اوه آقای پدر،زرافه ی شما یک نابغه ی کامل است.حیف نشود یک وقتی…”
زرافه هم در هوای آزاد و میان لکه های نارنجی پوستش نشست و منتظر پدر شد تا بیاید و بگوید:” باورم نمی شه تو این همه.. این همه.. این همه…” و بغض و غرور و فخر و مباهات اجازه ی ادامه را به آقای پدر ندهد.
آمد.
آقای پدر آمد. آن شب هیچ نگفت. فردا شب هم هیچ نگفت.شب های دگر هم هیچ نگفت. 
زرافه هم پوست انداخت و بعد از سال ها دگردیسی تبدیل یه یک کوالای بنفش شد. 
کوالای بنفش،امروز فکر می کند آقای پسربچه چقدر بینی بزرگی دارد. چقدر جوش های نامرتبی دارد. چقدر گردن زرافه وار درازی دارد.

.

.

زرافه و کوالای بنفش نوشته ی راضیه مهدی زاده

3572757-md

-       یک روز را با هم بودیم..

با هم خندیدیم..

زنانگی کردیم..

در پس کوچه های نازک وشکننده ی غروب به آرایشگاه رفتیم وپچ پچ کردیم…

و بعد از ان هم رفتیم توی عکس ها…

همخوابگی در میان عکس ها ان هم به طر نامحسوس..

توی عکس ها دستکاری کردن در رنگ ابر.وهای من و آرایش دست های تو روی صورتم…

مثل یک رزو خوب… مثل یک خوشبختی کوچک منجمد شده..

حبس شدیم توی عکس…جهان رازش را به ما نخواهد گفت…

راز این است اما.. گرچه سهل و ممتنع…

بیا تا بگویمت.. که خوشبختی همان کوچه ی جوی دار بود و هم غروب نیمه قرمز سرخ که مثل ماهی قرمزی از رفتن به تنگی دیگر هراس داشت..

خوشبختی دلتنگیِ تو بود برای کاج بلندی که پنجره ات را شب ها کنار دود سیگار نوازش می کرد …

خوشبختی خاطره ی استخوان دار من است از کودکی که قوزک پاهایم را درد می آورد.. در انتظار بر فراز پنجره ای میله ای که پدر را عصرها از سر کار به خانه برمیگرداند…

 و با هم از کوچه باغ های فلسفه ودردهای دانستن گفتیم و میوه های ذهن را چیدیدم…

و تو از همخوابی عقربه های ساعت گفتی که رگه های مغزت را می جود…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی حوضچه ی رقیق اکنون

f0ec

-فکر می کنم چقدر نوشته هایش را دوست دارم… چقدر دوست دارم حرف ها و فکرهایش را بنویسد و من شیفته وار بخوانمشان..

 فکر می کنم چه آدم عظیمی ست پشت این سایه ی شیشه ای…

به این فکر می کنم او کیست که این چنین می شناسمش

هروز،نه.. اما هر هفته می بینمش…

از کنارش رد می شوم… به هم سلام نمی دهیم…

 آدمی موجود غریبی ست…

انگار دو نفر است او…

 وقتی می بینمش تمام می شود… انگار نمی شناسمش.. تمام می شود

و دلم می خواهد برود… برود دورتر تا من نبینمش …

برود و گوشه ای بشیند و شروع کند به نوشتن….

بنویسد تا دوباره من به آن نفر دوم نزدیک شوم… آن نفری که من می سازمش …

 و حقیقت همان برساخته های پوشالی اذهان بیمار ماست…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

images

امروز ۵ مارچ است… با این ماه ها خو گرفته ام… آسمان آبی پشت پنجره را هم دوست دارم و این یعنی اتاق را دوست دارم. آشپزخانه را دوست دارم… خانه را دوست دارم… نیویرورک را دوست دارم.. امریکا را دوست دارم.. به همین سادگی.. با یک وجب آسمان و مشتی از ابرهای سفید درونش… با دو عدد درخت خزه دار سبز.. سبز تیره…

این روزها خیال پردازی هایم را،می ریزم در غذاهای ظهرانه و معجونی می سازم در ابعاد باورنکردنی..

خیال پردازی هایم را به فاین فر می برم.. به شاپ رایت..به سرمای سوزناک بیرون درب خانه که تابم را می گیرد و من رد برابر سرما بی تایم و بی طاقتم.. من هیچ قدتری ندارم و هیچ تلاشی هم برای برابری و مقابله نکرده ام…

به هیمن سادگی تسلیم این شهر شده ام… تسلیم بادهای سردش که بی تجربه ام در بیانش.. که مثالی بزنم تا گوش درد را درک و توانایی درکی باشد…

حرف های نگفته ی زیادی دارم… از نادیده ها … از خاطراتی که گاه و بی گاه می خواهم بنویسمشان..

از صبح ها که صبح نیست و بیدار می شوم و می خواهم هزار حرف گفته وناگفته را ردیف کنم اما تا غروب همه اش یادم میرود.. ب همین سادگی… یادم می رود که چگونه می خواستم با واژگانی منحنی و کج و کوله ام جهانی را دگرگون سازم..ی

ادم می رود چه شوقی داشتم اول صبح برای بیدار شدن و پای لپ تاپ نشستن و نوشتن و گفتن وگفتن و هزار بار گفتن و .. یادم می رود چه حرف های درگوشی مهمی داشتم برای گفتن ای حتی نگفتن…

یادم می رود و به راحتی و البته با رضاتیی وصف ناپذیر روزمره میشوم..

مثل زن های پیر و جا افتاده و خانه دار به غذای روزانه ام فکر می کنم و مثل قدیم ها به خود نمی گویم “وقتم مهمتره.. باید به جاش به المپیاد وخوندن فلان تئوری و فولان مباحث فلسفی ودیدن فیلم ها وسری تفکرات فیلموسوفی بپردازم..” دیگر نمی گویم..

(البته بعضی اوقات هم می گویم که این نوع بیماری ها همیشه رگه های تلخ خود را تا عمق استخوان آدمی فرو کرده وبا آدمی که دچارش شوند شوخی ندارند…یادم می می آید پیش دانشگاهی که بودم باید برای مرحله ی دوم المپیاد عربی خود را آماده می کردم.. اردویی بود .. اردوی مشهد که تقریب تمام دوستان دور و نزدیک و صمیمی ام رفتند و من با حسرت و عزمی راسخ گفتم درس می خوانم ..و به شدت هم درس خواندم..با اینکه دختردایی های نازنین هم به خانه مان آمده بودند بساط شادمانگی و بیرون رفتن هم مهیا بود من اما خود را دراتاق حبس کرده  و برای المپیاد می خواندم…  و هر روز دوستان از مشهد و داخل قطارزنگ می زدند که ما الان در فلان موقعیت هستیم و صدای خنده… بلند بلند و طبعا پسربازی وحواشی مربوطه…- در این حد که یکی از دوستانم در همان قطار مزدوج شد و الان هم یک پسر دو ساله دارد… من اما می خواندم و شب ها نمی خوابیدم و کم غذا می خوردم و با مهمان ها حرف نمی زدم که مبادا وقت گران مایه ام گرفته شود…) و بدین ترتیب ما و امثال ما به همین راحتی حیات را از دست می دادیم و دادیم و…

اما به طرز عجیبی وسواس دارم که غذا درست کنم هر روز… حیات بورزم میان غذاهایم…

به طرز وسواس گونه و خلاقیت واری هر روز یک غذای متفاوت…  گواینکه حیات ورزیدن را میان بوها و طعم های تازه یافته ام.. میان ساعت هایی که می نشینم پشت میز آشپزخانه و به یاد کافه های انقلاب برای خود بستنی می ریزم وگاهی چا یو سیگاری دود می کنم و فکرهای سطح پایین می کنم(سطح پایین یعنی دیگر تغییر دنیا خنده دار است… مفید بودن… رسالت داشتن..همه ی فکرهایی که وقتی جوان تر بودیم و در جو رقابتی دانشگاه مادر کشور به آن به شدت پایبند بودیم… فی المثل انان هایی را می دیدیم با دغده های والای سیاسی.. که کشور و جهان را تغییر دهند.. که بروند زندان و جان را فدا کنند… که تفکر بورزند .. که… وقتی به تمام شدن شان ونحوه ی تمام شدن شان فکر می کنم خنده هایم قهقهه می شود.. هرچه جدی تر و مصرتر،مضحک تر…)

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی مجموعه ی حوضچه ی اکنون

button2

صبح زود بود…

من لباسم را پوشیده بودم.. مانتوی نمور مدرسه ام که دکمه های کمی داشت زیرا هر بار موتوری که در خیابان بدون پل هوایی،زیرش افتاده بودم، یکی از دکمه هایش را برده بود…

 برای من مهم نبود.. حتی رنگش هم یادم نیست…

  آدم هایی خانه ی ما بودند… من عجله داشتم… باید زود به مدرسه می رسیدم..

 کلاس اول بودم یا شاید هم دوم( و خودت می دانی،چون یک سال زود به مدرسه رفتم و عجله ی پدر ومادرم برای زودتر بزرگ تر شدنم را هرگز نفهمیدم… مثل خیلی از پدر مادرهای آن سال ها،حتما به افتخار و زودتر رشد ونمو و ثمره دادن، فکرمی کردند…)

مادرجون را کاملا یاد دارم… او خانه ی ما بود… من در پارکینگ بودم…تاپ با روکش گلدار ومیله های فلزی هم اندکی تکانی می خورد… هوا اندکی سرد بود اما من کاپشن نپوشیده بودم،شاید چشم مامان رو دور دیده بودم… کفش هایم را می پوشیدم…

زن عمو صدیقه آمد و زنگ در را زد… گفت تو به دنیا آمدی…من آن موقع “به دنیا آمدن” را نمی فهمیدم…

حتی تو را وقتی در شکم مادرمان، قلمبه بودی را هم نمی فهمیدم(جدی چرا… چرا به این همه جزییات واضح مسکوت بودم… )

 چیزی که خوب به یاد دارم بوی صبحانه بود و چهره و ذوق زن عمو صدیقه دم در پارکینگ… چشم هایش بزرگ شده بود و می گفت به دنیا آمدی..

 دستان مادرجون و لب هایش هم به یاد دارم… لب ها ودست ها رو به بالا رفت…

 و من به سمت کوچه های خاکی مدرسه دویدم… و شاید اگر می دانستم “دنیا آمدن” یعنی چه… این که یک نفر مثل تو به دنیای کوچک ما اضافه شده ،شاید بیشتر می دویدم… شاید تندتر می دویدم… شاید دوباره یکی دیگر از دکمه های مانتویم زیر یکی از هزاران موتورهای گازی آن شهر گیر می کرد..

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

DianaBeltranHerreraکاغذها مجنون هایی هستند که به مغز و تمام تفکرات بشری بی ربط اند…

کاغذها خود شخصیت مستقلی دارند..

خود،حرف های دارند برای گفتن که در دلشان باد کرده و دستی می خواهند تا حجم سفیدشان را ببلعد،تا زبان باز کنند …

کاغذها دهن کج های بی صدایی هستند به ساختار تفکر بشری…

آن ها به طرز مشکوکی با ابرها، با آسمان گذرا،با نورهای در هم پیچیده،با خزعبلات بی نهایت انسانی، با در های ناگفته ونانوشته و فکر نشده ی دست هایی که رویشان کشیده می شوند مرتبط اند.

آن ها معجزات عصر ما هستند. معجزات فراموش شده….

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی حوضچه ی اکنون

10696973-md

اذان می گویند و از پرنده های سفید خاکستری که تا چند دقیقه ی پیش دسته جمعی پرواز می کردند،خبری نیست.
انگار که حاجت شان را گرفته باشند….

  ساعت ها می چرخند و دست های تو بی رحم است برای بودن و ایستادن روی یک عقربه ی ناشناس.

دقیقه هایی که بوی کفش های کتانی تو را به خود می گیرد،به چشم برهم زدنی معطر می شود …

ساعت پر می شود از بوهای خوشبوی ناشناخته..

.

.

.نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

9562173-md

من باردارم… باردار از یک کودکانگی زنانه… باردار از رنگ هایی که هر روز به طرز متنوعی از لباس هام بالا می رن… باردار از بوهای تازه ی غذاهایی که با وسواس و کمک از حضرت گوگل درستشون می کنم.. باردار از از انجام کارهای جدید…

از یادگیری های دبستانی بچه ها که باید برن خرید و فروشگاه و دوروبر خونشونو یاد بگیرن… دور شدن از خونه با قطارهای نو…دیدن پوست های رنگ به رنگ.. زبان های درهم پیچیده…

من باردارم… از چشم های دیگری…

.

.

.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

-      4539939-lg

کنار حیاط نیمه بزرگ خانه مان صبح می شود… و من در دورترین نقطه جهان کنار توت های سبز و ساس های هرزه بیدار می شوم…

اینجا شهردیگری ست…دیوارهای کوتاه خانه ی همسایه و زیرزمین بزرگ و دراز حیاط،مرا کودک کرده است… آفتاب تندی،گل های قالی را پلاسیده کرده و در عوض برگ های رقصان و جوشان توت به فواره های نور رسیده اند…

من کوچکم و متحیر …میان برگ ها ونور در برزخی از ایستادن و نشستن مبهوت…ساکتم و برای نوشتن مشق هایم باید آن سوی خانه روی پله های فلزی سکنی گزینم…

آن سوی خانه،آهن و طناب و دشکچه ی گل دار پروازی نو آغاز کرده اند… پروزای که فقط مخصوص کودکان لاغر اندام می باشد…

صبح باید به اردو رویم… مینی بوس کوچک می آید سر کوچه مان وبوغ می زند و کافی ست کمی دیرتر برسیم تا مینی بوس برای همیشه به اردو برود… من و او تا صبح خوابمان نمی برد.. از خوشحالی…

.

.

.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی حوضچه ی اکنون