حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘ر.م’

f0b6_death_star_ice_tray_inuse

 

با عذاب وجدانم کنار می آیم و
راضی می شوم که امروز دست از روزْمرگی هایم بردارم و
بروم خرید… که مثلا زن بودنم را یادم نرود!
و آنوقت یک لحظه که دارم از پله های پاساژ بالا می روم،
زول می زنم به چهره ی آدم ها…
و درست در تصویری به این سادگی به بی غایتی جهان پی می برم!
و بعد دیگر آن سرخوشی اول صبح از یادم می رود…
بازار را طی می کنم…
از نگاه بی دلیل آدم ها عذاب می کشم…
از پرسه زدن های بی انتها…
و بازار آنقدر برایم بزرگ می شود که خودم را در آن گم کنم!
و انگشتر “این نیز بگذرد”ی که نمی خرمش…
و فکر می کنم که اگر دستم باشد،
هر روز با خودم خواهم گفت که این نیز خواهد گذشت…
و آنوقت سخت خواهد شد…؛
چیزی که باید بگذرد و تو این را می دانی!
امیدهای کودکانه ات به سخره گرفته خواهد شد…
راه می روم و از دیدن تمامی کیف های سنتی و
مانتوهای گلدار ذوق می کنم…
راه می روم و از دورشدن روزْمرگی هایم عذاب می کشم…
بازار را تمام می کنم…
خودم را نیز…
من پرسه می زنم…
پرسه های عمیق…
در بازار…
در خودم..
پرسه های بی انتها…
من بی دلیل زندگی میکنم..!
و این بزرگ ترین خیانت به “مرگ” است..

.
.

ر.م

نوشته ی ریحانه مهدی زاده

window

 

خانه هایی که پنجره زیاد دارند؛
قفسه ی کتابهایشان پر از دفتر شعر است!
پنجره هایی کوچک و دنج…
مثل یک دریچه می ماند…
رو به گر گرفتن…
حل شدن…!
حل شدن یک روز بارانی در تو…
گم شدن در بی هیاهویی شب…
پنجره ها عمیق اند…
مثل این پنجره ی رو به اتوبان؛
با میله هایی حصار شده…
ماشین هایی که به سرعت میگذرند…
می روند و دور می شوند
دور دور…
آنقدر که فقط روشنی چراغهایشان دیده می شود!
همه یک اندازه میشوند..
یک نقطه ی پر نور و گرد..
در هم تلفیق می شوند..
اانگار که در انتهای گستره ی دید این پنجره ها،
به نقطه ی وحدت می رسند..
آنقدر که دیگر نمی توانی مدلشان را تشخیص دهی!
این را پنجره ای که تا انتهای اتوبان را دید می زند می فهمد…!

.
.
.

ر.م

نوشته ی ریحانه مهدی زاده