دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘زرد به وقت پیری نوشته ی راضیه مهدی زاده’

.

.

.

.

رنگ زرد اینجا حالم را خوب می کند. رنگ های مختلفی را امتحان کردم. سبزش کردم. صورتی و قهوه ای و .. زرد اما مثل خورشید بود به وقت نیلی رودخانه… اینجوری که رودخانه نیلی می شود… نیلی با ـبی فرق دارد.. زمین تا آسمان فرقش است.. نیلی برق نقره ای دارد. لعنتی ست. خودش را قر و فر می دهد.. آدم را می برد وسط دشت رویا ول می کند و هی دستت به نقره ای هایش گیر می کند…اینجا یک سرزمین دیگر است.. دو شب اول خوابم نمی برد.. بعد از دو سال از مکزیک به امریکا مهاجرت کردیم. مکزیک را هم دوست داشتم. نه اینکه دوستش نداشته باشم.. رفتم از آنی خداحافظی کردم.. آنی مهربان بود..
حرف هم را که نمی فهمیدیم.. اسپنسش بود زبانش و انگلیسی را در حد لبخندش می دانست.. اما همیشه هوایمان را داشت.. پستچی که می آمد می دانست وسایل ما کدام است و خانه که نبودیم از پستچی می گرفت و برایمان تا طبقه ی بالا می آورد. با اینکه پیر بود و احتمالا مثل همه ی پیرها پاهایش درد می کرد.. یادم باشد از پیرها هم بنویسم اینجا…
.ماجرای پیرهایی که جوان بودند
برای آنی گل خریدم. یک گلدان بزرگ با گل های مخملی بنفش.. اسمش را که سرچ کردم بود گرازیلیا.. نمی دانم. تا به جال ندیده بودمش… رفتیم درب خانه شان را زدیم و آنی کلی خوشحال شد.. به آنی گفتیم محله ی جدیدمان را.. آنی کدخدای ان محله بود و هیچ جای دیگری را جز سرزمینش نمی شناخت.. آنجا را فقط می دانست.. با اینکه محله ی جدیدمان خیلی هم دور نبود.. با آنی عکس گرفتیم و وقتی رفتیم خانه ی خالی مان… دلم برای همه ی موش هایش هم تنگ شد.. برای آن روزهای سرد یخ زده که نصف پنجره برف می شد.. برای آن روزهای پشت پنجره نشستن و چای خوردن به ایران و مامان و ان غذه های موزی فکر کردن…
.
اما اینجا یک سرزمین دور است.. دور و آبی و قرمز… باید رنگ های ایمپایر را شب به شب یادداشت کنم. دیشب بالا و پایینش قرمز بود و وسط ش طلایی و پریشب طلایی بود کاملا و اولین شبی که در این خانه بودیم همه جایش قرمز بود.. ساعت سه شب که می شود خاموش می شود و رقص نور آن دو برج بلند که وقتی این یکی بنفش می شود ان دیگری سبز و…
.
.
از رنگ زرد رسیدم به اینجا.. اصلا نمی خواستم اینها را بگویم.. می خواستم از زندگی به سبک stil Alice بگویم
از قدرت لحظه ها.. از تمام شدن همین یک لحظه ی قبل.. از تمام شدن همه ی لحظه های بعد.. از..
.
پریشب که نغمه برایم تعریف کرد.. از عمه ی جوانش گفت.. از اینکه هر سال یک چیزی یادش رفت.. حرف زدن. غذا خوردن. راه رفتن و .. شد یک گیاه آفتابی… شد گیاهی که بچه ها می بوسیدندش.. بچه ها سلامش می دادند و او نگاهشان می کرد… نه گفت نگاه کردن هم فراموشش شده بود. حتی نگاهشان نمی کرد. نمی شناختشان.. نمی دانست بوسه چیست. نمی دانست سلام را…
دیشب هم توی یکی از پیج های اینستاگرام ” بیتا احمدزاده ” بود اسمش.. از پدربزرگ مادربزرگ ش نوشته بود. روزگاری که پدربزرگ رییس کل آستان قدس رضوی بوده و حالا هی پیاده روی می کرده و هی پیاده روی و هی یادش می رفته و یادش می رفته و همه ی خانه شب ها دنبالش می گشتند و برای او هر لحظه اولین قدم بوده.. اولین ثانیه ای که پا را برمی داری و شهر تا انتهای صبح کش می آمد.. و جاده ها تمام نمی شدند..
.
دیشب.. به مادرجون فکر می کردم. دنیای تنهایش که چقدر کم کشفش کردیم. که بچه هایش در جوانی مردند. که او زنده بود و ادم هایش همه رفته بودندیکبار بعد از دوره ی لیسانس بود رفتم تا مدرکم را بگیرم.. دیدم همه ی ادم هایم مرده اند. دانشگاه پر شده بود از بچه های کوچک.. از ورودی های جدید. سرزمین مردگان زیبا بود برای من اما… همه رفته بودند. و مادرجون هم همین فکر را می کرد شاید وقتی به تلویزون نگاه می کرد و دیگر این اواخر با مجری های تلویزیون دوست شده بود و خانه ی ما که می آمد ذوق می کرد و می گفت این خانومه خانه ی دایی غلام هم بوده. انجا هم او را دیده.. می پرسید: خانه ی شما هم می آید؟
مثل یک مهمان بود برایش.. برایشان قصه ساخته بود. قصه های کودکانه ای که ادم می توانست دوستشان داشته باشد.
خودش هم کودک شده بود. مامان که بیرون می رفت تمام اتاق ها را تمام خانه را به دنبالش می گشت.. می زد زیر گریه.. مامان شده بود مامان مامانش…پ
امروز مطی نوشته بود آرامش پیرها را خیلی دوست دارد. آرامش مادرجون به وقت مرتب کردن با حوصله ی لباس هایش در عصرهای طولانی پاییز. به وقت نشستن در کنار بقچه اش که هزار سال هم طول می کشید او دوست داشت و روسری هایش را یک به یک می ریخت بیرون و هزار بار تا می کرد و می گذاشت روی هم….

راضیه مهدی زاده