دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘عکس و داستانک از راضیه مهدی زاده’

کافه چی
یک پیشبند گلی گلی می بندم.
.
هر روز ساعت ۷ بیدار می شوم و ساعت ۷ و نیم از درب خانه می زنم بیرون. ساعت ۸ کافه شروع می کند به کار.
چای داریم و نسکافه و هات چاکلت و قهوه… قهوه هایمان شاید بی کیفیت باشد اولش… اما کم کم یاد می گیرم.
مطالعه می کنم و دستگاه های مختلف قهوه می خرم.
از این طرح های زیبایی شناسی هم روی نسکافه ها و قهوه ها درست می کنم.
از قلب تا برگ و گل و اسم تان…
برای هر مشتری کتابی می نشانم.
روی هر میز گلدان و کاکتوس و شمعدانی می گذارم.
برایتان دستمال کاغذی های مخصوص می گذارم تا شعری خطی بنویسید و بگذارید به یادگار…
.

کلاس نویسندگی10
کلاس و افسردگی.
.
نوشته هامو ترجمه کرده بودم و داستان کوتاه های خودم بود. قرار بود سر کلاس بخونمشون.
.
.
مثلا کوچه..
من چجوری باید کوچه رو ترجمه می کردم. لعنتی.. اه.. خسته شدم.
نمی فهمیدن منظرومو…
یه جورایی توی انگلیسی اون حس من از کوچه رو نداشت.
کوچه ای که تنگه و محل عبورو مروره و جوی آب داره و در گذشته آدم ها توش عاشق می شدند.
اما کوچه ای که ترجمه کرده بودم این نبود و هرچقدر هم که زبانی توضیح دادم،اون نشد.

گفتم مثل کوچه ها و خیابون های نیویورک که شطرنجی ه نه..
مثلا یه کوچه ای که تهش بسته ست…بن بسته…
ولی می دونم که معلم مون نفهمید منظورمو. گفت می دونم یه حالت شعری داره اما اینجاش کانفیوزینگ ه…
دپ شدم.
خیلی از جمله ها و ترجمه ی داستان کوتاه هام همینجوری می شه.
بعضی هاشو اصلا دلم نمی خواد حتی نشون بدم از بس وقتی ترجمه شون می کنم عجیب غریب می شن…. ارزا پاوند بود که می گفت ادبیات ترجمه ناپذیر است… شعر ترجمه ناپذیر است… واقعا هست.
.

کلاس نویسندگی9
“کریستینا” رمانیایی ست.پوست روشن سفید صورتی دارد.
چشم های درشت عسلی.همیشه یک خط چشم پهن بالای چشم ها دارد.
موهایش روشن و قهوه ای ست.
کریستنا زیباست و معلم مان هم عاشق کریستینا و هم عاشق رومانی ست. کریستینا با اینکه جوان است، یک سال بست سلر رومانی شده و فقط هم یک کتاب چاپ شده دارد.
برایم تعریف کرد در رومانی توی مجله ی داستان کار می کرده و مجبور بوده هر روز بنویسد.
داستان هایی که برای ما می خواند معمولا در فضای کافه های شلوغ و پر تب تاب نیویورک می گذرد.
دیروز سر کلاس عصبی بود.
می گفت تو یه کار خوب تو کافه سراغ نداری؟
من دیگه نمی خوام با این روس ها کار کنم. .
.

قاصدک
مامان شاعر است.
هر وقت که من راتاپ می دهد می گوید آسمان را نگاه کن چقدر زیباست.
من می دانم که چشم ها توی شعر مهم هستند و اگر این را به مامان بگویم حتما تعجب می کند و می گوید تو با این سن کمت این چیزها را از کجا می دانی…
مامان شاعر است و هر وقت می رویم تاپ بازی برایم قاصدک می چنید و می گوید فوت کن…
بعد می دویم دنبال خورده های قاصدک… من به مامان نگاه می کنم.
هروقت قاصدک ها را فوت می کند،یک چیزی اش می شود انگار…
یک چیزی که بزرگ شدم میفهمم..
.

کلاس نویسندگی7
امروز با یکی از بچه های آرام کلاس که همیشه دورترین گوشه به من می نشست، دوست شدم.
اسمش بود “پیکارا” یا یه چیزی شبیه این…
آخه خیلی آروم حرف می زد و چون داشتیم وسط کلاس حرف می زدیم و معلم داشت داستان یکی از بچه هارو صحیح می کرد و…دیگه دوباره نپرسیدم.

گفت تایلندی ه و توی کشورشون بایولوژی خونده ولی سال هاست دیگه بی خیال رشته ش شده و داره تو زمینه ی نوشتن کار می کنه…
گفت دو تا کتاب به زبان تایلندی نوشته که فعلا قصد نداره ترجمه شون کنه و…
بعد نمی دونم چی شد بحث به دوست پسر قبلی کشید…آهان..ازم پرسید چی خوندی؟
گفتم لیسانسم فلسه خوندم و برای ارشد فیلمنامه نویسی… گفت دوست پسر قبلی من هم دکتری فلسفه می خوند هاروارد…

صبح در شهر.
همیشه می رفتم بالای پشتی های قرمز اتاق روی نوک می ایستادم و گردنمو دراز می کردم و دستامو آویزون می کردم به میله های پنجره تا بتونم توی کوچه رو دید بزنم.
مدرسه می رفتم.کلاس اول دوم بودم.دید زدن کوچه و خونه رو به رویی رو خیلی دوست داشتم.
فقط حیف که قدم درست حسابی نمی رسید به پنجره…
.
رو به روی خونه مون همیشه یه پیکان زرد پارک بود و من به مامانم می گفتم همسایه رو به رویی مون خیلی پولدارن…کاش ما هم این ماشین بزرگه رو بفروشیم و از این زردها بخریم. خونه ی همسایه ای که پیکان زرد داشت یه اتاق شیروونی مانند داشت که من خیلی خیلی تلاش می کردم برای دید زدن اون اتاق…
اون خونه و اون ماشین همیشه برای من نماد ثروت بود مخصوصا که یه دختر هم سن و سال من هم داشتند که زیاد از خونه بیرون نمی اومد.
یه بار تولد دخترشون شد و مامانش همه ی همسایه ها و بچه هارو دعوت کرد.
رفتیم خونه شون و تولد،تو همون اتاق زیر شیروونی طبقه ی سوم بود.
وقتی از پله ها بالا می رفتم،سعی می کردم قدم هامو آهسته کنم و همه ی خونه شون رو نگاه کنم که جوراب شلواری م پاره شد و کل تولد مجبور شدم چهارزانو بشینم و احساس فقر شدید می کردم.(به خاطر اون حالت نشستن)
اتاق شیروونی پر بود از پشتی های قرمز… دیگه چیز زیادی نداشت.
از جایی که من نشسته بودم،پنجره ی خونه ما دیده می شد.
دختر همسایه که تولدش بود آروم درگوشم گفت:”من همیشه خونتون رو نگاه می کنم.از اونجا.”
بعد یه سوراخ کوچیک رو بهم نشون داد.
.
.
مامان می گفت دختر همسایه تو ۱۶ سالگی خودکشی کرده.
می گفت باباشون غیب شده و از اون شهر رفته…
نمی دونم…
شاید دختر همسایه دیگه هیچ سوراخ کوچیکی نداشت واسه نگاه کردن. واسه دید زدن…
شاید باباهه هنوز اون پیکان زردش رو داره و تو جاده های شهر دنبال دخترش می گرده.
.
.
پ.ن:
ربط عکس و نوشته اینکه موقع صبحانه خوردن،یادم اومد این ماجرارو و نوشتمش…
.

عشق قبلی
دارم عکس های عشق قبلی ات را نگاه می کنم.
تو آنجا نشسته ای و منتظری تا لپ تاپت بالا بیاید و هی داری فکر می کنی لپ تاپ جدید بخری یا نه؟
عشق قبلی ات را هی نگاه می کنم.
هم دانشگاهی بوده ایم ایم و کلی دوست های مشترک داریم.
دوتایی مان هر روز از همان سردر پنجاه تومانی می رفتیم تو و فکر می کردیم چیزی هستیم برای خودمان… عشق قبلی ات با عشق قبلی دیگری با هم بوده اند مدتی…ازدواج کرده بودند.
عشق قبلی دیگری بی خیال عشق قبلی تو شده…تمام کرده اند.
راستش وسوسه شده ام با عشق قبلی ات دوست شوم اما شاید عشق قبلی ات فکر کند که نباید با عشق جدید عشق قبلی اش دوست شود.
همین دیگر…
لپ تاپ تو هنوز بالا نیامده؟ .
.

گرگ
اینجا موزه ی هنرهای مدرن اتاواست. پایتخت کانادا.

من بیشتر از همه عاشق این گرگ و قایق ش شدم.توی قایق یه گرگ مسی نشسته بود.
هنرمند اثر نوشته بود” وقتی بچه بودم همیشه ماردبزرگم برام قصه ی گرگی رو تعریف می کرد که سوار قایق می شه و می ره به دورودست خیال.می ره دنبال سرنوشت.می ره به یه سرزمین تازه…جایی که دیگه گرگ نباشه.”
شبیه داستان روباهی که می خواست روباه نباشد. قصه ی بچه ها نوشته ی یحیی سورآبادی.
شبیه داستان روباه شنی محمد کشاورز. روباه و آدم های تنها و…
چشم های گرگ خیلی قشنگ بود.
کاش می دیدین چشم هاشو از نزدیک… .
. .

اینجا گفتم؟؟
انگار یکبار گفتم.. فیلتر است اینجا.. و من می توانم با خیال راحت روی سنگ قبر خودم بنویسم.. همه ی غلط های تایپی را با خیال آسوده باقی می گذارم و هی می نویسم.. چرندیات دیگر.. مگر شما که یک کتاب زبان بسته ی بی نهایت ساده را سه بار ترجمه می کنید و در نهایت هم بست سلر می شوید و کتاب نه مفاهیم بلندپایه ی فلسفی ست و نه سخت اندیشی های جامعه شناسی بلکه صرفا کتابی فانتزی و سکسی ست همین کار را نمی کنید؟؟
شما راهش را به درستی بلدید و همین است مایه ی حسادت فرومایگانی چون او یا من…
.
.
جهان نیلی ست. رودخانه نیلی ست… آفتاب می رقصد دل می برد و من و او با هم رفتیم شهرک تازه ای را کشف کردیم. رسیدیم به کشتی ای که میگوهای رودخانه را صید می کرد و من فکر می کردم کشتی نوح است. غریب بود.. وسط رود ایستاده بودیم و می ترسیدیم و به نیویورک نزدیک تر بودیم تا نیوجرسی.. ترسمان از میله های آهنی بود که زیر پاهایمان…
ما.. کشتی ها.. قایق ها بادبان دار.. و آن مرغ دریایی تنها که تکان نمی خورد و خشکش زده بود انگار..
.
حالا کنار سوال های دیگر امده بود نشسته بود و رحم نداشت.. رحم نمی کرد لعنتی.. هی می گفت.. ببین تو فکر می کنی این بهترین کار است؟ این بهترین کاری ست که تو می توانی انجام دهی؟
یعنی این برای تو بهترین کار است؟ شاید برای دیگری بهترین باشد واقعا.. چرا که نه؟ اما برای تو چطور؟
شاید بهترین دیگری برای تو نوعی وقت تلف کردن باشد… نگاهم را از کلمه ها چرخاندم.. دست بر چانه.. خیره به آینه و درخت های نیمه سرخ و نیمه زرد و سبز که می گفتند پاییز هستیم ما.. پاییز هستیم ما…
.

راضیه مهدی زاده

روزه
موقعی که داشتیم دنبال خانه می گشتیم،یک آقای بنگاهی به موبایل من رنگ زد و گفت:”ساعت ۲آنجا باشید تا خانه را نشان تان بدهم.”
من به حمید گفتم:” فکر کنم یه آقای سیاه گنده ای باشه.از مدل حرف زدنش می گم.”
.
ما کمی زودتر رسیدیم و این بار آقای سیاه گنده به موبایل حمید زنگ زد و گفت توی ترافیک نیویورک گیر کرده. این بار حمید گفت:” راضیه واقعا تو فکر کردی این آقاهه سیاهه آخه؟ این آقاهه اسپنیش ه و قد کوتاه… شرط سر چی؟”
.
آقای بنگاهی آمد. قد بلند. سرخ و سفید. چشم های میشی درشت. لب های قلوه ای سرخ و هیکلی به غایت موزون…(توی دلم گفتم: عجب امریکایی ه خوشگلی ه لعنتی)

خانه را نشانمان داد.پرسید:”راستی کجایی هستید؟”
:ایران
: واقعا؟ من هم بوسنیایی هستم. رمضان مبارک(اواسط ماه رمضان بود.) امروز کمی گشنه ام و…
.
پنجره ی خانه ای که نشانمان داده بود داشت غروب می کرد.
نزدیک اذان بود و آقای بوسنیایی باید روزه اش را افطار می کرد.
.