حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘عکس و داستان از راضیه مهدی زاده’

راز بهارنارنج. قسمت دوم

طاهره هم بعد از خواندن نامه یک دل نه صددل عاشق شده بود. جانش رفته بود. شب ها با ماه و ستاره ها حرف می زد و می گفت برسد به دست محسن جانم.دلیلش هم واضح و مبرهن است. جنگ بود. اشک بود. مرگ بود. دلخوشی نبود.جای عشق خالی بود. حالا فرقی نداشت چند ساله باشی. فرقی نداشت از عشق،فقط “عین” ش را یاد گرفته باشی.انتخاب با تو بود. می توانستی انتخاب کنی که دلت از صدای هواپیماهای جنگی و شکستن پنجره ها بلرزد  یا به جایش دلت از چیزی مثل عشق بلرزد و بی تاب شود.

زن دایی طاهره هم لرزش دل را انتخاب کرده بود. نامه را زیر خاک حیاط خانه دفن کرده بود.رویش یک گلدان شمعدانی گذاشته بود و شب ها به بهانه ی آب دادن به گلدان شمعدانی می رفت و یک بار دیگر نامه را می خواند.

 پاییر که شد،گلبرگ های خشک شده ی شمعدانی را توی پاکت نامه،کنار پروانه ها ریخت.حالا نامه،بوی گل های شمعدانی می داد و دست های زن دایی طاهره هم بوی بهارنارنج.

 فکر کن،شب ها وقتی زن دایی طاهره نامه را می خوانده چقدر بو توی هوا بوده. حتما به خاطر همین بوها بود که همه ی خانه های اطراف شان را بمباران کردند اما هیچ آسیبی به خانه ی زن دایی طاهره و خانواده اش نرسید.

حتما بوها مثل یک حفاظ شیمیایی قوی و نامرئی عمل می کردند و هواپیماهای جنگی را فراری می دادند. شاید یک روز علم،خاصیت گیج کننده ی بوها را کشف کند.

“اوا”،دستمال کاغذی اش را بیرون آورد و فین کرد. یک فین بلندصدادار. حتما یک ماده ی لزج سبز هم توی دستمال کاغذی،جاری کرده است.

 این فین بلندِ صدادار یکی از غریب ترین خاصیت های مهاجرت است. توی کتابخانه نشسته ای،فین می شنوی. توی تاکسی نشسته ای،فین می شنوی. توی رستوان،فین می شنوی.

 اصلا” فین” در اینجا یک هویت مستقل دارد.اولش حالم به هم می خورد. تعجب می کردم و پیش خودم فکر می کردم،حتما این ها یک اقلیت هستند اما بعدتر دیدم فین را همچون سرفه و عطسه عادی می دانند.

” اوا” که فین کرد فهمیدم زن دایی طاهره هم وقتی جوان بوده،فین کرده است. یک فین بلند صدادار با محتویات کیفیِ سبزرنگ.

یک روز فاطمه،بچه ی زن دایی طاهره،دستمالی را از توی گنجه ی رازها و چیزهای گرانبهای زن دایی پیدا می کند.فاطمه ابتدا از دستیابی به یک رازِمگو که انتهای کمد لباس ها پنهان شده بود،احساس غرور می کند اما بعد از نگاه کردن به دستمال خاک خورده که وسطش هم چروک شده بود،نتوانسته دلیلی قابل قبولی برای غرور خود پیدا کند. به همین دلیل مجبور می شود دستمال را به زن دایی طاهره نشان دهد و جویای راز شود.

زن دایی طاهره عصبانی می شود. بیشتر به خاطر لو رفتن جای گنجه. به هر حال هریک از ما گنجه هایی داریم که در آن چیزهایی را مومیایی می کنیم تا بماند برای روز مبادا.اما حالا جای مخفیِ گنجه برملا شده بود و خودِ همین گنجه داشتن بود که چیزهای کوچک و بزرگ را ارزشمند می کرد.

زن دایی طاهره در آن لحظه تصمیم می گیرد راز را به دخترش بگوید و بعد از گفتن راز،جای گنجه را تغییر دهد.

  • : ” اون موقع ها که بابات می خواست بره جبهه من خیلی گریه کردم. این دستمال هم یادگاره همون دوران. همه ی اشک هامو با همین دستمال پاک کردم.ما تازه نامزد کرده بودیم و اصلا معلوم نبود رفتن بابات بازگشتی هم داشته باشه.”

فاطمه که هم سن همان روزهای زن دایی طاهره است و با عین اول عشق به شیوهای مدرن تری آشنا شده،با تعجب به دستمال نگاه می کند و می گوید: ” مامان،یعنی بابارو اینقدر دوست داشتی؟”

صدای بلند الله اکبر کشیده ی دایی محسن در حین رکوع و سجده،هانیه را بدخواب می کند.زن دایی طاهره که درحال بافتن شالی بلند برای دایی محسن است،می گوید:”آرام تر محسن. بچه خوابیده…” دایی محسن بین دو سجده لبخند محوی می زند.

 صدای زنگ کلیسا بلند می شود.ساعت کامل شده است.”اوا”،دستمال فینی اش را توی جیب پالتوی بافتنی اش فرو می کند.بوی خوش توتون دست ساز و بهارنارنج،همه ی خیابان فشن را پر می کند.

راز بهارنارنج. پایان. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

نان شیرینی1

صدای ریز ریز کردن دستمال کاغذی می آمد.حوصله اش را ندارم. می خواهم ولش کنم به حال خودش باشد.آدم باید هرچندوقت یکبار اینجوری هم بشود.اینجوری که به دلایلی مجهول بنشیند و دستمال کاغذی های خانه را ریز ریز کند.

 لپ تاپم را بستم. برگشتم. دیدم سرش را بین دو دست گرفته. موهای سیاه چربش را روی صورتش ریخته بود. چشم هایش دیده نمی شد.

گفتم: “چی شده باز؟”

هیچی نگفت و دستمال کاغذی های ریز شده را ریزتر کرد.

-        :” چته خانوم دکتر؟ این اداها چیه؟”

با خودم می گویم،خوب طبیعی ست. تو هم ده سال ایران نرو. خانواده ات را نبین. خودت را توی سلول تحقیق و پژوهش حبس کن،ببین اینجوری می شوی یا نه؟ کم خوابی و رفتن به دانشگاه و بیمارستان و سروکله زدن با یک مشت دانشجو را هم بهش اضافه کن.اما حداقل برای امروز نمی توانستم دلیلی پیدا کنم.

-        :” با توام. می گم چته؟ باز،ننه من غریبم بازی درآوردی تو؟ ببین خانوم دکتر می دونی الان چندصدتا آدم آرزو دارن جای تو باشن؟ دیوونه،با توام. خانوم دکتر نیستی که هستی.

تو بهترین دانشگاه های ایران و آمریکا درس نخوندی که خوندی. کار خوب نداری که داری.وسط قلب دنیا داری زندگی نمی کنی که می کنی.تازه از همه مهم تر،فردا می شی رئیس بخش بیمارستان. مطمئن باش این الکس بی خودی به کسی مصاحبه نمی ده.

بهت قول می دم همه ی این کارها فرمالیته است و انتخابت کردن. روانی ای تو دختر”

با صدای تودماغی اش می گوید: “ماهم با این وسط دنیا خودمونو خر کردیم.”

بعد هم پوزخندی زد و موهای سیاه اش را تکان داد.

-        :” هه،قفس طلایی…”

-        “غصه نخور بهارخانوم.تو که ده سال صبر کردی،شیش ماه دیگه هم روش،خانوم نخبه.اون روزه که پستچی در می زنه و می گه بفرمایید کارت سبزی ست تخفه ی درویش”

 بحث را عوض می کنم:” راستی امروز صبح یک جعبه ی گنده به همراه یک بسته ی کوچیک برات اومد. پستچی آورد.گذاشمتش گوشه ی اتاق. بسته کوچیکه رو که می تونم حدس بزنم.کت خانوم استاده ولی بسته بزرگه چیه بهار؟ مشکوک می زنی.یه کمم سنگین بود. زودپز که نخریدی بیان دودستی تحویل اف بی آی مون بدن؟”

بهار،باز هم هیچ نمی گوید.من دیگر حرفی ندارم. صدای تق تق ساعت دیواری،فاصله ی دومتریِ بین مان را پر می کند.

سعی می کنم خودم را مشغول نشان دهم. بدین ترتیب همه چیز عادی می شود. اینکه او یواشکی در خانه ای که از موهای چرک و حمام نرفته اش ساخته گریه می کند،عادی ست. اینکه او سکوت می کند و جواب من را نمی دهد،عادی ست.اینکه حرفی بین مان نیست هم عادی ست.

دم دست ترین مشغولیت،خیره شدن به دقیقه ها و قدم های استوارشان است.به ساعت نگاه می کنم. یک جوری عادی و بادقت نگاه می کنم که یعنی الان دارم مهم ترین کار دنیا را انجام می دهم و مثلا اینکه دیگر با تو حرف نمی زنم و سوالی نمی پرسم به این دلیل است که الان سرم زیادی شلوغ است.

آن روز بهار آمد خانه. دو جعبه ی بزرگ در دستش بود. روی جعبه ها نوشته بود “مید این چاینا”.جعبه را باز کردیم. همین ساعت بود. یک ساعت سفید ساده که عقربه ی ثانیه اش قرمز بود.یک ساعت دیگر هم بود عین همین.

گفتم:”بهار،می خوای این یکی رو کادو بدی؟ کجا دعوت شدی شیطون؟”

بهار خندید و گفت: ” نه راستش می خوام یکی رو ساعت ایران تنظیم کنم و دیگری رو ساعت آمریکا.اینجوری راحت تره؟ نیست؟”

هر دو ساعت را وسط دیوار پذیرایی آویزان کردیم.حالا دو ثانیه ی قرمز داشتیم. هر کدام به رسم خودشان می دویدند.یکی به وقت تهران و خیابان ولیعصر.دیگری به وقت نیویورک و برج های دوقلو.

یک روز مادر بهار زنگ زد و گفت: “دخترم نجیب باش. هرجایی هستی فراموش نکن از کجا آمده ای و کمی هم به فکر خانواده ات و آبروی اون ها باش.”

بعد هم کمی لحنش عوض شده بود و گفته بود:”عکس پارتی و هر غلط دیگه ای هم که می کنی و هر کوفت و زهرمار دیگه ای هم که دوستات می خورند رو تو در و همیسایه و تو اون اینترنت ذلیل شده پخش نکن.نجیب هم نبودی،نباش.خانوم هم نبودی،نباش اما حداقل خودت را نجیب نشان بده. خودت را خانوم نشان بده.اصلا مگه خانوم دکتر نیستی؟ مگه نمی گی داری بهترین دانشگاه دنیا درس می خونی”….”

آخر سر هم شنیدم که مامانش گفت:” بهارجان،مامان، من به خاطر خودت می گم. بهتره دیگه حرف اضافه هم نزنیم و…”

آن روز وقتی بهار تلفن را قطع کرد،علت اصلی مهاجرتش را فهمید.همین “اضافه ها” علت اصلی بودند.تکان های اضافه،حرف های زیادی،تجربیات بیش از حد،موهای مازادِبیرون آمده از مقنعه و…

همان روز بهار، درب اتاق را محکم بست. آمد وسط پذیرایی ایستاد.

نان شیرنی قسمت اول. از مجموعه ی آدم،آدم نیست

نوشته ی راضیه مهدی زاده

آدم آدم نیست.1

 

صدیقه گفت،دوره اش تمام می شود. گفت تا یک ماه دیگر این دوره را تمام می کند و وارد مرحله ی بعدی می شود.

مریم رو به صدیقه کرد و گفت: “می شه شماره ی اونجارو به من هم بدی؟ من هم دیگه باید کم کم به فکر باشم.”

صدیقه گفت: ” آخه تو بهتره برای کالج اقدام کنی. رشته ی تورو نیاز دارن. من الان دو سالِ راه رو رفتم. خیلی طول بکشه دو سال دیگه ست. مال رشته ی تو کمتر هم می شه زمانش.”

توی کافه نشسته بودیم. گوشه ی رو به پنجره را انتخاب کرده بودیم.از توی پنجره،تئاتر شهر،زیر لایه ای از دود و سیاهیِ  و یک آسمان نیمه آبی دیده می شد.

هر دو دقیقه یک بار هم “بی آرتی” های قرمز رد می شدند. حرف رفتن بود.آنقدر حرف رفتن بود که عکس روی گوشی موبایل صدیقه یک خانه ی سفید بود وسط یک جنگل سبز.

روی پنجره ی خانه ی سفید دو گلدان بزرگ با گل های صورتی و قرمز دیده می شدند.گل های صورتی شبیه گل سری بود که از زیر شال نازک مریم پیدا بود.صدیقه می گفت عکس خانه ی رویایی اش در کانادا ست و من فکر می کردم صدیقه هم می تواند مثل مریم یک کلیپس گل دار صورتی بخرد و چهار سال از عمرش را صرفه جویی کند.

عکس روی گوشیِ مریم یک آسمان آبی با ابرهای سفید قلبمه شده بود.به مریم هم باید می گفتم از این تهران لعنتی دل بکن و برو رامسر یا جواهرده یا انزلی.

مریم گفت :” به هرحال باید از این خراب شده رفت.”

 مریم روی حرف “خ” تشدید گذاشته بود. به یکباره مریم و صدیقه به طور همزمان به من نگاه کردند و گفتند:” خوب تو چرا نمی ری؟ تو که برادرت هم اونجاست. خوب بگو کارتو درست کنه تو هم بری.”

لحن شان آنقدر دستوری و محکم بود که آرش را توی دلم سرزنش کردم و مطمئن شدم،آرش یک جفای بزرگ و نابخشودنی در حقم مرتکب شده است.اصلا پسره مارو فراموش کرده. اینقدر تو کلاب و دیسکو و رقص و پارتی غرق شده که دلش برای ما تنگ نمی شه و گرنه تا الان واسه ی خانواده اش کاری کرده بود.الان دیگه دو سال و نیمه که اونجاست.

فقط به  حال و هول خودش می رسه. فقط می ره لب ساحل می شینه و از این خارجی بازی های بی معنی درمیاره و با خودش یه مجله می بره که از بالای مجله،پری دریایی هارو دید بزنه.فقط به این فکر می کنه که امروز نوبت کدوم رستوران ه؟ یونانی رو برم؟ یا رستوران ایتالیایی؟ یا ترکیه ای ه؟یا…

 بعد،نور موبایل شان خاموش شد. دیگر نه خبری از خانه ی سفید ویلایی در کانادا بود و نه آن آسمان آبی لطیف. من هم یادم آمد،آرش روزی ۱۰ ساعت کار می کند. بدون بلند شدن. بدون وقت تلف کردن. بدون حرف زدن با همکارش. بدون تلفن زدن. بدون موبایلی که  عکس خانه و آسمان داشته باشد.اصلا آرش باید چه کار می کرد؟ دست من را می گرفت و می نشاندم توی یک سرزمین دیگر؟بعد هم باید می گفت: “بیا این خانه ات. این خرجیِ ماهیانه ات. این زبانت. این هم آداب مهاجرتت. حالا زندگی را شروع کن.”

صدای صدیقه و مریم می آید. دارند با هم راجع به افرادی که می شناخته اند و به آسانی رفته اند،حرف می زنند.منتظر پاسخ سوال شان هم نمانده اند. سوال پرسیده بودند دیگر. گفته بودند “پس تو چرا اینجایی؟” اما سوال شان صرفا جملاتی بود برای خالی نبودن فضای کافه کنار شیرقهوه و شیک شکلاتی و پنجره ی رو به تئاتر شهر.

من باید به هفته ی دیگر فکر می کردم.

داستان آدم،آدم نیست. قسمت اول. از مجموعه ی آدم،آدم نیست

نوشته ی راضیه مهدی زاده