دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘عکس و داستان های راضیه مهدی زاده’


.
زدم به جاده و از کنار اتوبان حرکت کردم. برای از صدای هلی کوپترها و هواپیماهایی که خیلی نزدیک حرکت می کنند نترسم،گوشی گذاشتم و داستان گوش کردم. ماردبزگرم فوبیای هلی کوپتر داشت. من به او حق می دهم. او جنگ را دیده بود و شنیده بود.هر آدمی که جنگ را دیده باشد حق دارد هزار مدل فوبیا و ترس نهفته داشته باشد. حق دارد گاهی به گوشه ای خیره بشود و هیچ کاری نکند. حق دارد همینجوری بی دلیل وقتی که غروب می شود و هواپیمایی از وسط آسمان بسیار زیبای بهار رد می شود به یکباره بزند زیر گریه. همه ی آدم هایی که جنگ را دیده اند همه ی این حق ها را دارند.
بچه که بودم عاشق رد شدن و دیدن پرواز هواپیماها بودم. گردنم را تا آخر کج می کردم که رد شدن شان را ببینم و تمام شوند. یک بار هم وقتی کمی بزرگتر بودم و نوجوان بودم در جمع فامیل گفتم مثلا فکر کنید آدم هواپیما سوار بشه و دستش رو ببره بیرون وسط ابرهای سفید. بعد همه ی ان ها که قبلا هواپیما سوار شده بودند خندیدند و گفتند نمی شه که.. پنجره های هواپیما باز نمی شه. همان جا بود که ایده ی ابرهای سفید و دست های وسط ش به خاک و خون کشیده شد.
اینجا که آمدم هر سه دقیقه یکبار یک هلی کوپتر و هواپیما رد می شود. شخصی و رییس های بارنک ها و توریستی و اخبار و..
اوایل از کار و زندگی افتاده بودم. باید می استادم و تا آخرش نگاه می کردم. هر دو دقیقه یک بار بادی تا محو شدن شان نگاه می کردم. یک جوکی هست که می گوید یکی از نشانه های جهان سومی بودن این است که باید تا آخر مسیر هواپیماها را دنبال کنی…
اما یک مشکلی دارم با هلی کوپترهایی که نزدیک رودخانه حرکت می کنند و خیلی پایین هستند و من واقعا می ترسم از این همه نزدیک شدن شان. از صدایشان می ترسم.
من جنگ را ندیدم اما فکر کن شیشه ها از صدا می شکستند. فقط همین صدا بس است که جنگ احمقانه ترین رفتار بشری باشد.
یک جمله ای دارد سلینجر در کتاب” این ساندویچ مایونز ندارد.” که من خیلی دوست دارم. هیچ وقت به فکر پسرها هم نرسیده که جنگ رو سرزنش کنن و به سربازهای توی کتاب تاریخ بخندند.اگه پسرهای آلمانی یاد می گرفتند خون و خونریزی و خشونت رو سرزنش کنن هیتلر مجبور بود واسه اینکه حوصله ش سر نره بافتنی ببافه.”
.
کاش جنگ در نگاه همه همینقدر مضحک بود و خنده دار.. به خودشان می گفتند داری شوخی می کنی؟ وقت گرانبهامون رو بزاریم بریم جنگ؟؟ واسه عقیده مون؟
خوب راسل می گه ما هیچ وقت نمی تونیم مطمین بشیم که عقیده مون درست و برحق ه. اوکی شما حرف راسل رو قبول ندارید و می گید کلا با فیلسوف جماعت مخالفید و پای استدلالیان چوبین بود و.. خودتون با خودتون روراست باشید. یعنی تا به حال پیش نیومده که تو زندگی تون به یه چیزی پافشاری کنید و مطمین باشید که دارید کار درست رو انجام میدید و بعدا که بزرگ شدید بلند بلند به فکر و تخیلات اون موقع تون بخندید. مثلا عاشق بضشید و بعد بفهمید چقدر بامزه و کیوت بوده. یا بی دین بشید و دین دار بشید از نوع اتفاقی و جوگیرانه و بعد بفهمید برداشت نادرستی داشتید و.. واقعا شده دیگه..
.
حالا این حرف هارو نمی خواستم بزنم. می خواستم از زدن به جاده بگم.. از اینکه جاده ها و کنار اتوبان راه رفتن چقدر با خودش حس غریب داره… حمید می گفت اون موقع که دانشجو بوده و توی خوابگاه زندگی می کرده خیلی به بی عدالتی ها فکر می کرده. خوب من تا حدی می فهمم که چی می گه. شاید هم خیلی خوب متوجه نشم ولی من خودم وقتی وارد دانشگاه تهران شدم تازه فهمید که کارتل هایی مثل مدرسه های مفید و نیکان و فرهنگ و سلام و اینها وجود داره که کاملا سیستم ش با درس خوندن توی تمام مدرسه هایی که من بودم متفاوته.. همه چیزش متفاوته و به اون ها هم می خورونن که شما خیلی چیزید.. و چون چیزید بهتره تا ابد با چیزها دوست باشید و بگردید و وقت گرانمایه رو همینجوری هدر ندید.
حمید وقتی دانشگاه شریف قبول شده بود رتبه ۱۹ بود. منطقه سه به عنوان منطقه محروم سهمیه داشت و می گفت گاهی می گفتند خوب شماها سهمیه داشتید ولی من بیشتر هم می دونم.مثلا اینکه خونه شون توی جنگ خراب می شه و جنگ زده می شن و مجبور می شن برن گچساران زندگی کنن و برای همیشه آبادان رو ترک می کنن و…
حمید می گه همیشه اون موقع ها کنار اتوبان قدم می زده و هی قدم می زده و هی .. کنار اتوبان قدم زدن براش یه مسیر بی انتها بوده که می تونسته به همه ی بی عدالتی های جهان و همه جنگ ها و ..فکر کنه.
من ایران که بودم کنار اتوبان حقانی رو بارها قدم زده بودم و رسیده بودم به کتابخونه ملی.. این مسیر همیشه برای من از تلخ ترین و مرطوب ترین مسیرهای جهان باقی خواهد ماند.
امروز که برای اولین بار زدم کنار اتوبان و سی دقیقه پیاده راه اومدم و از لب آب و خونه های قهوه ای شیروونی دار رد می شدم به این فکر می کردم که مثلا آدم باید زندگی های دیگه ای هم داشته باشه.. یعنی از نوع و مدل های مختلف. شاید چون داشتم داستانی راجع به تناسخ گوش می کردم این به فکرم زدم. راجع به تناسخ هم فکر کردم حتی. می گم اونم.
مثلا داشتم فکر می کردم یکی از زندگی های من تنهایی ه و یه خونه ای توی رامسر نزدیکی های دریا. خونم کوچیکه اما رنگی و سنتی ه. میرم برای خونم از پارکینگ پروانه خرید می کنم و کلی وسایل های قشنگ بار می زنم از تهران میارم تا رامسر… خونم بالکن داره و من از بالکن سقف شیروونی و آجری خونه هارو می بینم و از پشت سقف هم دریا رو می بینم. خونه م شب هاش کمی ترسناکه.. چون دریا تاریکه و بیش از اندازه بزرگ.. دریا به همون اندازه که می تونه روزهاش قشنگ باشه و دلربا،شب ها می تونه ترسناک ترین و دلهره آورترین پدیده ی هستی باشه.
توی بالکن م یه صندلی و یه نیمکت چوبی دارم و کلی گلدون دارم توی خونم. من توی رامسر دانشگاه های مختلف شهر درس می دم و مدرسه ی ابتدایی هم می رم و صبح ها به بچه ها انشا و ادبیات می گم. شاید هم داستان نویسی به زبان انگلسی هم عصرها به جوون ترها درس بدم.
گاهی عصرها ی بلند تابستون می رم لب دریا و سیگارهای خیلی خیلی ارزون می کشم دور از چشم ساکنین شهر. غذا درست می کنم هر روز. می رم شهروند تهران کلی سبزی خشک می خرم و باهاشون آش و قرمه سبزی و سبزی پلو درست می کنم. باید از شهروند کلی کنسرو لوبیا و عدس و نخود هم با خودم بیارم.
شاید بعد از مدتی عاشق بشم. خیلی عاشق بشم. شاید.. نمی دونم. اگه عاشق شدم بهش می گم گاهی بیا رامسر پیشم اما همیشه باهام نباش.
اون احتمالا تهران زندگی می کنه. نمی دونم شاید هم تو یکی از شهرهای دور ایران مثل مشهد. شیراز. اصفهان. تبریز… اما نمیزارم زیادی بیاید خونم. دوری زیبایی ست. دور باش و قشنگ. نزدیک بشی از دست میری..
گاهی می رم تهران. شاید ماهی یک بار. به دوست هام و به خواهرام می گم بیان خونمون هر چندوقت یکبار. تو خونمون با هم بازی می کنیم. غذا درست می کنیم. کباب سیخ می زنیم و می ریم لب دریا..
من عصرها بعد از اینکه قدم زدم و رفتم لب دریا میام می شینم توی بالکن و کتاب می خونم و همین چرندیات رو می نویسم. احتمالا توی اون بالکن خواهم نوشت من چقدر دلم برای نورهای نیویورک وقتی که می افتاد روی رودخانه ی هادسون تنگ شده…
.
راضیه مهدی زاده
.

اینطوری نبود که وقتی می بیندت بگوید:” تی بلا میسر.. می چیشم سو بوشو که دخترجان…”
همانطوری با ابروهای پهن اش، با چشم های درشت ش ،با قد بلندش و این اواخر با عصای چوبی اش می نشست توی اتاق، کنار گاز پیک نیکی کوچکش و همیشه خودش را تکان می داد و یک شعری می خواند. یک زمزمه ای.. یک خنده ای.. یک گریه ای… گاهی ملغمه ای از هردو…
.
بچه که بودم یکی از انگشت هایش را می گذاشت روی لب،نزدیک بینی اش و می گفت: “هیس.”
همین و من لال می شدم. خشک می شدم.گریه و ناله و نق زدن و … همه چیز را از یاد می بردم. اصلا تمام می شدم.
بچه که بودم صدای عصایش به سقف بالاخانه آن هم ساعت ۶ صبح که همه را برای صبحانه بیدار می کرد،یکی از بزرگترین عذاب های زندگی بود.
.
آقاجون که مرد دیگر آنقدرها هم رازآلود نبود. خودش را به بی خیالی می زد.
می گفت: “همین بغل است دیگر…”
قبر آقاجون را می گفت که پیاده تا خانه شان هفت دقیقه راه بود. نگاهش می کردم. باورم نمی شد او بوده که یک زمانی نصف ایران را سفر کرده. او بوده که آجبل و نقل و فندق پخش می کرده تا آقاجون را پیدا کند. تا آقاجون که سربازی رفته بود و گم شده بود را به خانه برگرداند.
فکر می کنم عاشق ش بود. از آن عشق هایی که خودت هم خبر نداری. از آن عشق هایی که نمی خواهی باورش کنی.از آن عشق هایی که تا آخر عمر هم نمی فهمی…
.
آقاجون که مرد دیگر خانه شان گاو نداشت. دیگر سگ نگهبان نداشتند. دیگر بوقلمون های اسراییلی نداشتند. دیگر غازهای مهاجر به حیاط خانه شان کوچ نمی کردند. چندتا مرغ و خروس برایش مانده بود که گاهی می آمدند توی آشپزخانه و کارخرابی می کردند.
مادربزرگ هم دیگر حوصله ی جمع کردن نداشت. دخترش که می آمد به او سر بزند شروع می کرد به غر زدن که مرغ و خروس ها همه ی خانه را به گند کشیده اند و… به خودش بود اصلا نمی دید. اصلا به مسالمت رسیده بود. یک جوری شده بود که رو به روی علایدینبا با کته پلایش(برنج دمی به گیلکی) می توانست سال ها زندگی کند. بی نیاز و رها و بی هیچ خواسته ای…
.
.
عاشق دخترش بود و من می توانم شرط ببیندم که روزها منتظر می نشست تا او بیاید و برایش غر بزند اما به هیچکش نمی گفت که چقدر عاشق دخترش است.
اصلا آدم گفتن نبود. دختر بزرگش برایش مثل یک خواهر بود.با هم سیزده سال تفاوت سنی داشتند. دو تا خواهر بودند که خیلی خیلی عاشق هم بودند و در ظاهر همیشه در حال جنگ و دعوا می دید شان.
یک جور خوبی نقش، بازی می کرد که هرگز نمی فهمیدی این همه دوست داشتن را…
یک بازیگر حرفه ای بود و به راحتی می توانست همه را گول بزند. همه گول اش راخورده بودند و فکر می کردند او بی خیال ترین آدم دنیاست. فکر می کردند برایش مهم نیست آدم ها بیایند بروند. دخترش سر بزند یا نزند. اما یک بار مچ اش را گرفتم. یک بار که شب بیدار مانده بود تا نوه اش بیاید و برایش شام را گرم نگه داشته بود.
من هفت ساله بودم و شب ادراری داشتم و هر دو ساعت یکبار بیدار می شدم از ترس اینکه آنجا را خیس نکنم.
ساعت ۳ شب بود که بیدار شدم و پله های سنگی را پایین رفتم. همه جا تاریک بود و باید می رفتیم پشت حیاط خلوت که جنگل مانند بود. آن سال ها دستشویی ترسناک ترین جای دنیا بود. پله های بدون حفاظ را باید می آمدی پایین و می رسیدی به حیاط و از درخت انجیر و آلوچه می گذشتی و… و دستشویی پر از حلزون های از خانه شان بیرون آمده بود.
.
به پله های حیاط که رسیدم، دیدم توی تاریکی نشسته است. رو به شعله ی قرمز گاز پیک نیکی اش بیدار نشسته بود. نمی دانم من را دید یا خودش را زد به ندیدن اما همانجا فهمیدم که منتظر نوه اش است.
برایش غذا را گرم نگه داشته بود و من می دانم وقتی نوه اش می رسید،خودش را می زد به خواب.
مدل خودش محبت می کرد. با هیس گفتن. با اخم کردن. با صدتومانی دادن های از لای قرآن و عیدی سال نو، با اسم هایی که خودش برای نوه هایش انتخاب می کرد و تا سال های سال بدون توجه به اسم واقعی شان با سماجت آن ها را به آن نام صدا می زد. (مثلا اسم من را گذاشته بود سمیه. اسم یکی از دخترعموهایم که فاطمه است را گذاشته بود هایده.)
.
مادربزرگم آدم تنهایی بود اما با تنهایی اش کنار آمده بود. انگار از اول می دانست که چه چهار تا بچه داشته باشی چه چهارده تا همین است. همین جنگل تاریک و روستایی که تو ماندی و یک همسایه ته روستا چند کیلومتر دورتر…
با تنهایی اش می رفت جمعه بازار. می رفت مرجغل خرید می کرد و با سنگ پا و غوره برمی گشت خانه.
تنهایی اش را برمی داشت ،می رفت سر جاده می ایستاد، تاکسی می گرفت و می رفت آرایشگاه و با دخترها حرف می زد و آمار شوهر و بچه و خواستگارهایشان را می گرفت. و هر وقت ما از تهران می رفتیم خانه اش کلی داستان های عجیب غریب داشت که مطمین نبودیم باید همه شان را باور کنیم یا اینکه فقط بشنویم و رد بشویم. وسط داستان ها باز هم می شد همان بازیگری که به راحتی می توانستی گولش را بخوری. می زد زیر گریه… بعد یکهو قهقهه سر می داد و می خندید و دوباره گریه می کرد. اصلا گیج ت می کرد. اصلا همش گولت می زد و…
بعد از گریه و خنده و داستان های دور و درازش می رفت توی خودش. به یک نقطه ای خیره می شد و می رفت توی تنهایی ای که باهاش راحت بود. همان تنهایی که مثل یک ژن مرموز ناشناخته در جان بابا است. در رگ های من هم انگار هست.
.
آخرهایش دیگر نمی خندید. گریه نمی کرد. دیگر داستانی نداشت. دیگر نا نداشت هیس بگوید و انگشت ش را نزدیک بینی بگیرد و من از ترس سکته کنم.
.
آخرهایش دیگر درخت آلوچه پشت حیاط خشک شد. مرغ و خروس های بی خیالش آبله گرفتند و مردند و دیگر کارخرابی نکردند.
حلزون ها خشک شدند. چمن های کف حیاط پوسیدند. برف آمد و سقف خانه ی صد ساله اش افتاد.
خودش هم رفت پشت مسجد ، همانجایی که تاکسی می گرفت تا برسد به آرایشگاه. همانجایی که سال ها،خودش را می زد به آن راه تا دلش برای آقاجان تنگ نشود.
رفت نزدیکی های آقاجان. دوباره همسایه شدند مثل هشتاد سال پیش ،آن موقع که دختری چهارده ساله بود با ابروهای خیلی پهن مشکی…
.
.
راضیه مهدی زاده

.

 

باز می کنم و می ترسم.. مثل این است که هزار سال پیش را با همه ی خاطراتش از حلق کلمه ها و دفترها می کشم بیرون.. در این دفترها ۱۸ ساله ام تا بیست و یک ساله… دانشکده ی ادبیات. دانشگاه تهران.. فلسفه خوانی…
او ک.دک بود اما زیادتر می دانست.. مدرسه های عجیب غریبی درس خوانده بود و از ۱۵ سالگی سارتر را می شناخت و همه ی ادبیات جهان و کتاب های کانت را خوانده بود. او دستش را بالا گرفت و گفت ارسطو مهملات می گوید و بافته و قوام سرخ شد و گفت فلسفه از بیست و چهار سالگی به بعد است.. راست می گفت.. امروز در ۲۸ یا ۲۹ سالگی نشسته ام به خواندن کانت و قبل از او و نمی دانم قضایای تالیفی ماتقدم چگونه ممکن است.. شاعرانه تر دکارت را می بینم که انسان و جهان را بیگانه می کند و تباین می گذارد میان شان.. از این بیگانکی خوشم می آید.. مرا یاد وانهاده ی سیمون دوبوار می اندازد.. از وانهاده خوشم می آید..
ارشد هم که بودم عاشق این کلمه بودم و گفتم می خواهم وانهادگی را در آثار میشاییل هانکه پیدا کنم.. دانشگاه هنر نمی گذاشت روی فیلمسازهای ایرانی کار کنیم چون به نظرشان کم بودند.. و من فکر می کنم حسودی علم را به سخره می کشد.. اینطور میشود که علم به جای تبدیل شدن به حکمت می شود من بهتر از تو هستم و این “تر” چیز کوچکی نیست…
.
در داشنگاه کلمبیا ی نیویورک که برای من همان دانشگاه تهران است با معماری یونان زیبا کورس فلسفه برداشته ام… ویدیوهای تصویری زیادی داریم برای یاد گرفتن و من نمی توانم باور کنم این چیزها را روزگاری فهمیده ام.. قطعا نفهمیده ام.. ان موقع به عشق و عاشقی و کار پیدا کردن فکر می کردم و فکر این بود که شاگردهای خصوصی ام را بیشتر کنم تا شاید یک خانه ی کوچک اطراف انقلاب شیر کنم با کسی تا رفت و امد دو ساعت و نیم تا اتقلاب را کم کنم.. هرگز این اتفاق نیفتاد…
.
ویدئو را نگاه می کنم. دکتر جوانی هیوم درس می دهد. دکتر موهای شانه نکرده ی فری دارد. قیافه ی خسته ای دارد اما سعی می کند با هیجان از هیوم حرف بزند مثل دکتر طالب زاده که برایمان کانت می
گفت و خودش ذوق می کرد.
. دکتر با لهجه ی غلیط بیریتش حرف می زند و من کمتر می فهمم.. رو به روی مقبره ی هیوم ایستاده و هیوم می گوید.. مقبره ی هیوم گرد است و قبرستان سبز است.. روی چمن ها خیسی باران لندن است.. و مه .. مه که در لندن بومی ست… و ی هفته است نیویورک هم دچارش شده…
.
دکتر مثل من بیمار است.. بیماری دور چشم دارم.. حمید به من گفته ای کتاب خواندن در شب هاست… دروغ می گوید.. من الکی خوشحال می شوم.. می پرسم یعنی اونهایی که این چاله های دور چشم رو دارن کتاب نمی خونن؟
سال آخر ارشد بودم که دیدمش.. داشتم فیلم مستندم را می ساختم. خواب هایت می روند. نخ ببندشان… دیدمش.. رفته بودم توی آینه ی دستشویی فرهنگسرا.. طبقه ی دوم بود.. بالای مهدکودکی که داشتم فیلم می ساختم.. دیدم یک هاله ی سبز دارم دور چشم هایم… رفتم داروخانه ی شهروند و با پول های کمی که داشتم یک کرم فرش کننده ی دور چشم خریدم. اولش به مرطوب کننده و خنک کننده ختم می شد…. اما یک چیز دیگری بود آن هاله ی سبز که کم کم داشت می شد چاله ی سبزتیره.. اولش صدری بود.. خودم می دیدمش و مثل یک راز قایمش می کردم… کم کم خودش را افشا کرد… دیگر راز من نبود…
مثل این است که دل داده ای به روزهای بلند آفتابی تابستان… دل نمی کنی… لم داده ای به رودخانه و ابرهای سفید انگار در آب نیلی غرق می شوند و فردایش پاییز است.. دست تو نیست دیگر.. آمده… تغییر فصل است.. باید دوستش داشته باشی.. باید دل بدهی به رنگ برگ ها.. به ریختن شان.. به آن لحظه ی مقتدر و آن رها شدن… تغییر فصل بود آن هاله…
دکتر هم در تغییر فصل است و دلش به هیوم خوش است.. هیوم که گفته بود امور پسینی اند و اصل ضرورت غیرقابل اثبات است.
.
جزوه را باز می کنم.برای فهمیدن کانت باید از دکارت شروع کنم. دکارت و ان جمله ی مسخره اش… و گیر کردن بین من به مثابه ی تفکر… و جهان به مثابه ی انتداد… بعد هم دلیل” وضوح و تمایز ” را آورده بود.. ادمی از طریق این دلیل به جهان آگاهی می یابد.
اما این المان را کی داده؟ خدا داده است به انسان. از طریق خدا مسئله ی ادراک انسان را حل می کند. در حالکیه در حکما،یه اتحاد عاقل و معقول و عقل رسیده بودیم. ونفس ناطقه ی انسان مانند درختی ست که قوای پنج گانه ی وهم و اراده و عقل و خیال تصور را دارد اما اینجا نفس مجرد است و حقیقت جهان امتداد.. پس راهی به هم ندارند.
.
اسپینوزا این مسلیه رو با وحدت ذات حل می کند. ذات خداست و امتداد و آگاهی دو صفت او. پس اینها به مثابه ی دو آینه از یک ذات به همدیگر آگاهی می یابند.
.
لایب نیتس COGITO را در مرحله ی انسان واحد می داند و به مرحله ی اشیا که می رسد متکثر و این کثرت باعث آگاهی انسان به جهان می شود. به عبارتی حقیقت اشیا و جهان موناد روحانی و متجرد است و امتداد در جهان تجلی و نمودار این موناد است.
و قضایا را مطرح می کند. قضایای ضروری و امکانی .
قضایای ضروری مفهموم محمول مندرج در مفهموم موضوع است و تکیه گاه شان اصل عدم تنافض است و با تحلیل محدود به همدیگر می رسند.(زیرا در نظام احسن و عوالم بی نهایت تحلیل نمی شوند تا تحلیل های بی نهایت داشته باشیم.)
قضایای امکانی تکیه گاهشان نظام احسن است و عوالم بی نهایت و با تحیلی نامحدود مفهموم محمول مندرج در موضوع می شود.
هر دو اصل نظام احسن و اصل عدم تناقض بر اصل جهت کافی تکیه می دهند.
اصل جهت کافی بر سه اصل ۱. مفهوم محمول مندرج در مفهوم موضوع است. ۲. ترجیح بلامرجح (علت غایی در اصل علیت) ۳. ترجح بلامرجح( علت فاعلی)
.
هیوم امور را پسینی می داند و اصل ضرورت را اثبات ناپذیر. در تحقیق درباره ی فهم انسان این را ثابت می کند که لحظه ها هیچ تقدم و تاخری بر هم ندارند و این که یک اتفاقی می افتد امری پسینی ست و بر اصل علیت تکیه نمی دهد.
.
از اینجاست که کانت متولد می شود.
کانت مرتب و منظم.. که اواخر عمر سر کلاس ها خوابش می برد و هذیان می گفت و ذهنش آشفته شده بود.
.

راضیه مهدی زاده

Jpeg

باید همین ساعت های ظهر برم توی آب.. بعدش که میرم اون غده ی پشت سرم درد می گیره.. غده های زیادی توی آدم هست که نمی دونی چرا؟ اما خوب اون شروع می کنه به پر شدن.. پر می شه از حروف و واژه های بی معنی حتما..بعد بزرگ می شه و وقتی می رم توی آب توش پر می شه از آب.. انگار خیلی بزرگتر می شه و نرم تر.. و مثل این می مونه که همه ی حروف و کلمه ها خیس می شن… بعد هم که برمی گردم از این هه خیسی ه”ش” و “ی” و “د” و “ه” یه جوری می شم.. یه جور ملال آوری…
.
.
یه داداش داشته باشی مثل زویی… زویی گلنس.. همینجوری خوش قد و هیکل و جذاب و سکسی.. مردونه و دخترکش… کرم کتاب و شدیدا کتابخون.. نه از این پاف های بی مغر سیکس پکی که نه… از این کتابخون های شدید.. از این پکیج های کامل…مسخره و شوخ طبع هم باشه کمی.. لوده ولی نباشه.. عاشق کارش باشه حتی با اینکه می دونه همه ی کارهای جهان بی ارزش و در زمره ی وقت تلف کردن هستند. اما با این حال با جدیت و علاقه کارش رو روزی ۴ساعت تمرین کنه.. گاهی هم بیاد بشینه بگه چته؟؟ چرا هی فین می کنی؟
سرما خوردی؟ بعد شروع کنه برات کلی حرف بزنه و قصه بگه و ماجرای همه ی کتاب هایی که خونده رو برات تعریف کنه و تجربه های عارفانه ای که داشته و به نتیجه نرسیده و ..
بعد هم ازت سوال های جان کاه و دلخراش بپرسه و هی اذیت بشی اما خوب تر فکر کنی که داری چه غلطی می کنی؟
که بدونی این ذکر گفتن عارفانه و این مراقبه ی ساده و بی غذایی چند روزه و این کتاب دست گرفتن هم می تونه ریا باشه و تزویر… که با حرف های خودت به چالش بکشتت.. و تو هی بیشتر فین کنی و بیشتر اعصابت خورد بشه و… بیشتر دلت بخواد خفه ش کنی از بس که داره راست می گه…
بعد هی اون برات حرف بزنه.. از نیویورک.. از چاکرا.. از مسیح و ذکر گفتن و اینکه بعد از یک مدتی ذکر با ضربان قلبت یکی می شه و تو همه ی منفذه های روحت نفوذ می کنه…
.
.
مامان فرنی و زویی… خودشون رو.. لباس ها و دکور خونه و همه ی جز به جز رو توی “پری” مهرجویی دیده بودم.. و خوب این مثال واضح نابودی کپی رایت و دزدی ه دیگه… شنیده بودم سلینجر ازش شکایت کرده… بعد مهرجویی گفته آره یه برداشت خیلی دوری داشتم.. والا دم و دستگاه ننه ی زویی و فرنی رو هم شما کپی کردی بعد خیلی دور بوده این الان… در این حد که نقاش از این اتاق رفت به اون اتاق رو هم کپی کرده.. نوشته خیلی دور.. دزدیم دیگه.. کاریش نمی شه کرد…
.
.
به نوشته ی سلینجر که فکر می کنم در نهایت سادگی و بی اتفاقی اعجاز است و حسودی ست که برای آدم باقی می گذارد.. همین که زویی در حمام است و ریشش را می تراشد و دراز کشیده و به سقف خیره شده و فرنی فین فین می کند و با گربه اش ور می رود.. همین تمام اتفاقات است.. اما ان سفر دورنی ای که شروع می کند. که وسط شوخی و دعوا و خنده ی خواهر برادر راه می اندازد. اطلاعاتی که از رادیو و کودک دانا می دهد تا درس خواندن در ییل و ..
ناطور دشت را که می خواندم ۱۸ ساله بودم.. اما با هولدن همذات پنداری نداشتم.. شاید به خاطر روشی بود که برای خودشناسی داشت… جوان ۱۶ ساله برای خودشناسی وسط کالج و تعطیلات کریسمس می آید نیویورک…
امروز که می خوانم.. می مفهم چرا نیویورک را انتخاب کرده؟ خودشناسی؟ یا دوباره گم شدن؟ یا تبدیل به یک ذره ی محو و ماهی لغزان شدن وسط دیگ جوشان نیویورک….
​ امروز یک جور دیگری ناطور دشت را می فهم..
همان روزها فرهنگسرای نیاوران یک نمایشگاهی بود.. یادم نیست عکس بود نقاشی بود یا مجسمه… با یکی از دوست های شریفی ام قرار گذاشته بودم تا برای اولین بار همدیگر را ببینم.. دوست پسرم نبود.. همینجوری دوست های کتابخوان بودیم و باقی ماندیم… بعد وقتی گفتم ناطور دشت را دوست ندارم.. حیرت کرد.. گفت چطور ممکن است؟
الان حیرت ش را می فهمم.
.

راضیه مهدی زاده

 

قاره ی هفتم
SPACER
CREATE A FREE SITE WITH WEEBLYChange

خانوم “ق” مطالعات فرهنگی خوانده و هر وقت با هم حرف می زنیم به شدن درگیر خانوم “ت” و خانوم” ر” است. یک درگیری ه خاص. مثلا ادای حرف زدنش را درمی آورد یا می گوید مدل موهایشان فولان است و برند لباس هایشان را اما مطمین نیست. گفت نمی دونم واقعا.. یعنی مطمین نیستم. فکر می کنیم یا زارا باشه یا …
(اسم برندها را از من نخواهید. یادم نمی ماند.)
.
خانوم” ق” جدیدا در راستای رشته ی تحصلی اش حرکت های بسیار غلیظی انجام داده است. از صبح ساعت هفت بیدار می شود و در گروهک های تلگرامی فرهنگ می پاشد. ساعتی پنج تا.. فرهنگ هم شامل رفتارهای بازیگرها.. خبرهای بی بی سی.. مطالعه .. کتاب خوانی.. شعر.. چیزهای قشنگ.. عکس های رمانتیک و … خانوم” ق” ملغمه است. اما فرهنگ ملغمه نیست آنطور که خانوم “ق” سعی دارد همه جانبه بپاشد توی حلق گروهک ها… این روزها از دست خانوم “ق” هر پنج زور یک بار تلگرام را چک می کنم و گوشی ام از فرط فرهنگ و حجمه ی غلیظ ش به حالتی از ناله و به زور نفس کشیدن رسیده.
.
راستش از دست خانوم “ق” هی حرص می خورم و هی اعصابم را با این ملغمه ی اطلاعات فرهنگی که منتشر می کند به هم می ریزد. اصلا دوست دارم یک روز بنیشینم و بگویم: میشه توضیح بدی دلیل این حرکت رو ؟
و او هی از فرهنگ و از شاخه هایش برایم حرف بزند و از کار بزرگی که در این راستا در حال انجام است و هی من با تعجب و نفرت نگاهش کنم و توی دل فحشش بدهم و شاید هم بیرون دل…
اما وقتی یک بار دیگر از نزدیک تر نگاهش می کنم. فکرش را می کنم می بینم درکش می کنم. می فهممش.. یک جورهایی حسش را.. این رفتار هر روزه ی از ساعت ۷ صبح بیدار شدن و جهد ش را در راستای ادامه و دستش که هی کپی را فشار می دهد روی گوشی و بعد روی هزار صفحه ی دیگر پیست و هی باید حواسش باشد که اشتباهی دو بار پیست نکند در یک صفحه و…
بیشتر که فکر می کنم اصلا خیلی می فهممش. یک چورهایی که گیر می کنی بین خودت و خودت و هی می خواهی از یک جایی شروع کنی. هی می خواهی مفید باشی. هی می خواهی کمک کنی.. هی می خواهی یک کاری انجام دهی که هم خوب باشد هم خودت خوشحال باشی و هم توی موهوماتت خرسند باشی که دیگران را روشن کرده ام. که اگر هیچ کاری در جهان انجام نداده ان نوشته های کپی پیست شده ی “چگونه فولان باشیم” هزار نفر را از خواب بیدار کرده و …
اما راستش این هزارتوی جهل را بیشتر رفتن و بیشتر افتادن و غرق شدن است. گاهی هی گیر می نی و دست و پا می زنی و هی فکر می کنی خوب چرا من این همه از ساعت ۷ صبح بیدار می شوم و تلاش می کنم و با دست درد می خوابم و هی جمله های قشنگ فرهنگی برای این و آن می فرستم آن طور که باید جواب نمی دهد. چرا همه زیر جوک ها خنده می گذارند و کسی برای من آن دست طلایی و انگشت شصت را نمی فرستد. چرا کسی نمی گوید روشن شدم و استفاده کردم و …

راستش یکی می گفت من بیست سال تجربه دارم و دیگری اما نمی دانست تجربه ی یک سال را دارد بیست سال تکرار می کند. که قصه ی خانوم “ق” است و فرهنگ پاشیدن ش.. که قصه ی هر کدام از ماست که هی کار می کنیم و هی کار می کنیم و هی یادمان می رود از خودمان سوال بپرسیم. سوال های درست. گاهی همه ی مشکل مان این است. چشم مان را می بندیم و می شویم بز اخفش یا خر حمال و هی به خودمان،به نفس مان،به زمان مان،به عمرمان می گوییم بارش کن. تحمل می کنم. بده. گوش می کنم. حمل می کنم. می برم. خودم را با کار خفه می کنم. عبث همین است دیگر.
گاهی باید بنشینیم از خودمان سوال بپرسیم. سوال های درست مهم تر است از جواب های هول هولکی و تند تند پیدا کردن و بعد هی هر روز کار کردن و تکرار تجربه ی یک ساله در بیست سال.
.

در روزگار جوانی استاد منطق مان به مناسبت عید نوروز می آمد سر کلاس و به هر کسی یک کتاب هدیه می داد. کتاب ها شانسی به آدم های می رسید. به من کتاب” هنر سوال پرسیدن” رسید. آن موقع ها که نوزده سالم بود خواندمش اما راستش چیزی یادم نیست. چیزی یاد نگرفتم. اما الان بعد از دیدن خانوم”ق” فکر می کنم هنرش را دریافته باشم. خانوم “ق” از خودش سوال های درست نپرسیده و یک شب به خودش گفته فردا ساعت ۷ بیدار می شوم و شروع به کار می کنم و هیچ نیرویی من را از این کار فرهنگی بازنخواهد داشت. اما یک دریا را در نظر بگیر پر از لاستیک ماشین و گل و بطری های شراب و کشتی های شکسته و درخت های پاییزی و کاغذ و ماهی های سرخ روی آب آمده و …
نی می خواهم بگویم این کاری که خانوم “ق” می کند همان است. این فرهنگی ست که خانوم “ق” منتشر می کند. سطحی و قاطی…
بسیار شده خودم هم خانوم “ق” باشم. در بسیاری از موارد
بنشینم از خودمان سوال بپرسیم. از دغدغه مان. از چیزی که می خواهیم بشویم و باشیم. از علاقه مان. از آن خود راستینی که خودش را قایم می کند و ما باید پشت پستوهای وجودمان بکاویم ش. ببینم این همه می خوانیم و پخش می کنیم در راستای آن خودمان است وگرنه که علم دریایی ست نامتناهی. شیرجه بزنی وسطش که چه بشود؟ خفه می شوی. نفس ت بند می آید. باید حوضچه ی فیروزه ای خودت را داشته باشی از عمق تا سطح ش تو باشی و دغدغه هایت.

Jpeg

واقعیت این بود که دلم برایشان تنگ شده بود… دو روز بود که میوه ها را می چیدم و خوشحال بودم و می رفتم سر نوشتن.. از اینکه میوه در یخچال یخ می زنند خوشحال بودم… اما ان ها نمی آمدند. آن ها کار داشتند. ان ها رفته بودند. ان ها..
راستش وقتی مهاجری هر لحظه درحال رفتنی.. ادم های مهاجر اطرافت هم می روند. می آیند. مثل گرد و غبار در هوا می مانی و می مانند و باید یاد بگیری دل تنگی این ذره ی همیشگی هوا.. هست.. باید باشد.. باید اصرار کردن برای رفع دلتنگی را فراموش کنی.. بریزی توی چای.. هم بزنی.. قورتش بدهی… و بدانی هست.. با میوره های یخ زده هم از بین نمی رود.
حوصله ام نیامد بگویم دلتنگتان هستم.. یا دل تنگی ام را توضیح دهم. توضیح بدهی می شود یک چیز دیگر… باید قورتش بدهی.. باید باشد.. باید بچسبد به پیراهن آستین کوتاه صورتی ات که عکس یک تمساح سبز دارد.
.
نیامدند. میوه ها یخ زد اما.
.

راضیه مهدی زاده

Jpeg

امروز رو روز درست کردن ته چین مرغ برای اولین بار در زندگی بیست و هشت ساله و روز نوشتن از یکتا و مشق های عقب مانده ی کلاس نویسندگی اعلام می کنم. به پنجره خیر می شوم و بعد از دو ساعت خواندن در رختخواب بلند می شوم. این وقفه کم نمی شود. ساعت ۸ بیدار شدم و با موبایل شروع کردم به خواندن. یک دوست تازه پیدا کردم. دوستی که فکر می کردم نمی شود دوستش داشت را امروز صبح درحالیکه هوا ابری بود و نیمه ی نازک ایمپایر استیت زیر ابرها گم شده بود… امروز او را دوست داشتم و زندگی هزار صفحه ای هزار رنگین رنگین کمانی اش را دیدم..
به عادت همیشه تا آخرین عکس ها را نگاه کردم و برایش هم چیزهایی نوشتم و گاهی هم از برای شغل مشترک مان حسودی ام شد…
تایم گوش می دهم. تایم آلن پارسون…
.
از وقتی اینجا را فیلتر شده دیده ام.. یک حالی هستم.. یک ادم در جزیره ای نامسکون اما آرام و بی دردسر…
اما بیشتر اعجاز نگاه را درک می کنم… نگاه آدم ها.. دیروز توی استخر داشتم خفه می شدم از بس بدون وقفه رفتم و برگشتم آب پریده بود توی حلقم.. اما ادامه می دادم. به خاطر نگاه نجات غریقی بود که داشت کتاب می خواند و من از پشت عینک نمور شنایم فکر می کردم من را نگاه می کند و داشتم خودم را خفه می کردم.. آدورنو بود از من و دیگری گفته بود یا دریدا؟؟
یادم نیست… اسم دریدا که آمد یاد دکتر مصباحیان افتادم. دکتر کانادایی ما.. که آقای روشنایی جایش را می یگرد با بیریتیش کلمبیا دیر یا زود…
.
دیروز داشتم مشق هایم را می نوشتم و حالم خوب بود برای نوشتن رایتیگ هایم.. که یادم افتادم با هم می رفتیم چرخ و فلک… همیشه اینجوری بود که من دوست داشتم دختر انها باشم.. که خیلی دوستشان داشتم.. که با هم سوار ماشین شان می شدم اهنگ های تازه و داغ جوادی داشتند… اما آن موقع ها اینقدر آن نوارها مهیج بود که همیشه دوست داشتم یکی از ان ها از ماشین شان بدزدم. یک بار هم دزدیم و از رویش زدم و بعد دوباره برگرداندم به ماشین شان…
از روی نوار زدن اینطور بود که دو تا ضبط داشتیم و یکی شان می خواند و خانه باید ساکت می ماند تا ضبط دوم.. بله.. اینگونه بود ان دوران دور.. نوارها که زود پاره می شدند و به شدت ناپایدار بودند..
.
بعد از شب های پر از آهنگ و گوش دادن به آهنگ های عاشقانه… می رفتیم پارک و چرخ و فلک سوار می شدیم.. همه با هم.. و من می مردم برای ان لحظه ای که آدم می رسد به نقطه ی بالای چرخ و فلک.. همانجا عارف می شدم و عاشق و خدا در من می تپید.. خدای چرخ و فلک پارک آزادی را می گویم.. آن خدا که بزرگ بود و پر از ستاره بود هنوز آسمان تهران.. نیلوفر می گفت یعنی کسی دلش برای ستاره ها نمی سوزه.. یا به ستاره ها فکر نمی کنه..؟
یک بار هم رفتیم پارک بعثت.. فقط یکبار در زندگی ام این اتفاق افتاد… مرغابی های سفید وسط حوض بزرگ پارک… آن موقع آن حوض چقدر لطیف بود.. من به آب های رودخانه های جهان تای دارم.. دست خودم نیست.. حتی به آب های لجن زار پارک بعثت هم… آب ش سبز بود و مدت ها عوض ش نکرده بودند.. اما مرغابی ها را که نمی شد بی خیال شد…
.
بعد از همه ی شب های گردش و موسیقی و پارک می رسیدیم به کباب ترکی.. کباب ترکی های اطراف انقلاب و آزادی…
.
همه اش تمام شده… ایران کم کم خالی می شود از خاطراه ها.. از آدم ها… در من خالی می شود ایران من…
.

راضیه مهدی زاده

قبرستان
خوب هر روز که می اومد به گل های بنفش آب می داد. روزی دو تا کوکای مشکی و یه دونه پفک نم زده هم می فروخت.
خوب هر روز که می اومد درخت هارو بو می کرد و می شست دم غروبی برای خودش چای دم می کرد و کمی هم توش هل می ریخت.
خوب هر روز که می اومد و از کنار مرده ها رد می شد و می رفت سر کارش و بین مرگ، زندگی می کرد… خوب هر روز به خودش می گفت کاش اون روز زیر این درخت بنفش، جا باشه هنوز برای من… .
#ایران۳۳
.

 

 

راز بهارنارنج. قسمت اول

 

 دست استخوانی اش را جلو آورد و تعارف کرد.بد بود اگر قبول نمی کردم،مخصوصا که توی خیابان فشن هم ایستاده بودیم و دیده بودم که “اوا” با چه ذوق و سلیقه ای،توتون ها را ریخت توی کاغذ سفید و با یک دستگاه کوچک کاغذ را پیچاند.

می خواستم بگویم ممنون. الان حسش نیست.

اما دستش را جلوتر آورد. دست دیگرش توی پالتوی بافتی بود که حتما اتیکت “مید این اسپین” نداشت. دلیل نمی شود که آدم از اسپانیا بیاید و همه ی وسایلش مارک اسپانیا داشته باشد. کدام یک از وسایل من “مید این ایران” بود؟!

همانطور که دستش،نزدیک من بود،چروک های بی حال روی کاغذ را دیدم. دیدم کاغذ با صبوری تمام،توتون حجیم شده را داخل خودش بلعید.”اوا” همیشه همراه خودش کاغذهای روغنی کوچک داشت. کاغذها را با همان دستگاه می چرخاند و لبه هایش را با تف به هم می چسباند.

 لپ های استخوانی “اوا” گل انداخته بود. شبیه فشن های استخوانی نیویورک شده بود.از نیویورک و فشن اونیویش فقط همین “اوای” از اسپانیا آمده مانده بود. آنقدر هوا سرد و مه آلود بود که هیچ فشنی دیده نمی شد. از ایمپایر استیت به آن بلندی هم فقط نوک بی حالش پیدا بود اما هنوز هم مهم ترین عنصر نیویورک زنده بود. آن تاکسی های زرد رنگ اگزیستانسیالیست.

از دست” اوا” بو بلند می شد اما بوی توتون نبود. بوی بهارنارنج بود. بوی مربایی بود که زن دایی طاهره برایمان درست می کرد.در همان لحظه از همین بو به رازی بزرگ پی بردم. رازی که سال ها فکرم را به خود مشغول کرده بود اما فراموشش کرده بودم.

“اوا” را نگاه کردم. از بینی کشیده اش،از چانه ی استخوانی اش،از موهای مشکی اش که کناره های پیشانی اش را پوشانده بود به راحتی می شد به زن دایی طاهره رسید. از “اوای” اسپانیاییِ وسط نیویورک،راز بزرگ عاشق شدنِ دایی محسن را یافتم. حتما دایی محسن،عاشق بوی بهارنارنج شده بود.

 بویی که توی انگشت های زن دایی طاهره جریان داشت. توی موهای سیاه و فرخورده اش جا خوش کرده بود.این تنها علت منطقی اش بود،وگرنه یک دختر شانزده ساله آن هم در بحبوحه ی جنگ با  آن عکسی که من از زن دایی طاهره دیده بودم که هنوز آثار بلوغ،توی دماغش پیدا بود،دلبری نمی دانست.لوندی بلد نبود.  اما دایی محسن یک دل نه هزار دل عاشقش شده بود.

دایی محسن دل به دریا زده بود. رفته بود جلو و گفته بود…

 نه نرفته بود جلو. قدیم ها که اینطوری نبود. به رسم قدیم، نامه ای برداشته بود و با هزار کلمه ی در حریر پیچیده و هزار سخن از لفافه های عشق و عاشقی گفته بود.بعد هم مانده بود که نامه را چه کند؟

کمی بعدتر دریافته بود که مینا،خواهرزاده اش، همکلاسی طاهره است.نامه را با لرزش دست و پروانه های خشک شده ی داخلش به مینا رسانده بود.

طاهره هم بعد از خواندن نامه یک دل نه صددل عاشق شده بود. جانش رفته بود. شب ها با ماه و ستاره ها حرف می زد و می گفت برسد به دست محسن جانم.

قسمت اول از داستان راز بهارنارنج از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

یک دقیقه2

ویزا را دادم به مامور فرودگاه. نگاهم کرد. عاشقم شد.

بعدها فهمیدم مامور فرودگاه هم عاشقم نشده بود. فقط چون ایرانی بودم، بیشتر نگاه کرد و عکس را با خودم تطابق داد.

حالا که عکس های مخصوص پرونده را پیدا کرده بودم خودم را به چی مشغول می کردم؟! وسط تنهایی و سفیدیِ تخت،سرم را چرخاندم.گوشه ی اتاق،بودا را دیدم. نشسته بود روی گل های لوتوس.سرش پایین بود و نوک انگشتانش را به هم چسبانده بود.یک خال گوشتی هم وسط ابروهایش بود.داشت قصه ی رهایی می خواند. رهایی ای که از رنج برخیزد.

همان لحظه فهمیدم من هم بودایی ام اما یک مدل جدیدی از بودایی.بودایی که یک روز به خودش گفت: مهاجرت می می کنم. به خودم رنج می دهم برای رهایی.اما رهایی از چه؟! رهایی از مامان یا ترانه؟! مامان که مهربان بود.غر می زد. ناله می کرد اما مهربان بود. ترانه هم که تجسم  همه ی بی خیالی های دنیا بود. با ترانه که به ترک دیوار هم می خندیدیم.

بابا هم که مرده بود. سال های دور. یک روز که از مدرسه به خانه برمی گشتم و کیفم پر از آب نبات های چوبی بود،بابا مرد.

مامان گفت:” یعنی تو هیچ تعلق خاطری نداری؟”

به مامان گفتم:” چه تعلقی مامان؟ این تعلق که می گویی چیست؟ چه وابستگی ای؟ اصلا مگر خودت بعد از جنگ،خانه و زندگی و همه ی آدم هایت را کول نکردی و نیامدی تهران؟! مگر همه ی کودکی ات،آبادان نبود؟ مگر نمی گویی آبادان،بهشت بود. شط روان داشت. شب های خنک داشت.آدم های گرم داشت. مگر خودت همه ی این ها را به ما نگفتی و الان نزدیک به بیست سال نیست که داری توی این تهران خراب شده،زندگی می کنی؟! هر روز هم از شلوغی و ترافیک و کثیفی تهران شکایت می کنی اما حاضر برگردی؟!برمی گردی به آبادان؟!  نه مامان. نه. هیچ تعلق خاطری ندارم.تعلق خاطر،یه شعاره.”

چقدر بچه بودم آن روزها که فکر می کردم تعلق خاطر،پرچم است. مام وطن است. جنگل است و دشمن و اینکه اگر جنگ بشود واکنش تو چیست و از این دشمن های احتمالی و واکنش های ساختگی در ذهن.

حیف که همه چیز را چپگی بهمان فهماندند. تقصیر آن ها هم نبود. خودشان هم نمی دانستند کجای ماجرای تعلق و پایداری و وطن ایستاده اند.

مامان،با یک دسته گل و چندتا کمپوت گیلاس و گلابی بیا ملاقاتم و دوباره بپرس.دوباره لب های غنچه ات را جمع کن و با صدای ناامیدی بپرس:”تعلق چی؟ تعلق خاطر نداری؟”

بیا تا بگویمت مامان. الان می فهمم تعلق یعنی چی؟! دارم،مامان.دارم.

من به گوشه ی پله های سنگیِ پشت دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران تعلق دارم. به نیمکت های دارز و چوبی دانشکده ی ادبیات تعلق دارم. به کرسی قرمز خانه ی خان ننه تعلق دارم. به آن روز که با هم رفتیم بازار بزرگ تهران و من از دست چانه زنی های تو کلافه شده بودم،تعلق دارم.به اختلاف نظرهای زمین تا آسمانم،به حیاط همیشه برگریزانمان،به پله های یوسف آباد،به غم روشنفکریِ پارک لاله،به همه ی این ها،مامان تعلق دارم.

تعلق،همان سوال تو بود مامان.همان دست های من  بود که توی خانه ی گرم مان و میان اشیای سنتی و مدرن،تکان می خورد و جنجال به پا می کرد. همان جزییات،اسمش تعلق بود. اما آن روز که می پرسیدی،نمی دانستم. نمی دیدمشان. مامان،من حتی به آن چای داغی که میان جروبحث هایمان سرد شد هم تعلق دارم.

آمدم اینجا. اولش آرزو می کردم که کاش یک چیز راحت تر از تلفتی بود که با مامان و ترانه بیشتر حرف می زدم. بعد گفتم،کاش یک چیزی می آمد که می توانستم ببینمشان.بعد گفتم: کاش می شد لحظه به لحظه از حال هم خبر داشته باشیم. چیزی شبیه پیامک و فرستادن فیلم و عکس و…

اسکایپ آمد،لاین،وایبر،اینستاگرام،وی چت،واتس آپ… اوایل، هر روز برایشان می نوشتم. فیلم می گرفتم. عکس هایم را می فرستادم.ماجراهای هفته  و اتفاقات روزانه را می گفتم. حالا عکس هایم را هرزگاهی می فرستم. مامان که برایم قلب می فرستد،یواشکی می بینم که سین-seen- نشود تا مامان،همان لحظه توقع جواب نداشته باشد.انگار دیگر جز فرستادن شکلک و جوک های بی مزه برای هم حرفی نداریم.

می نشینیم رو به روی دایره ی روشن و کوچک کامپیوترهایمان و همدیگر را از دو قاره ی دور تماشا می کنیم و هی از هم می پرسیم:” چه خبر؟ دیگه چه خبر؟”

دلم می گیرد از این همه فاصله ای که نزدیک شده اما بی حرف مانده. می دانم که تقصیر من است.مامان هر روز زنگ می زند. حرف دارد. می نویسد. عکس می فرستد اما من کار دارم.

به خودم می گویم: بعدا جوابش را می دهم. آخر روز،آخر هفته،آخر…به خودم دروغ می گویم.دروغ های کوچک خوشحال کننده.

دو سه سال اول به خودم گفتم:” برای مامان پول بیشتر می فرستم. برای ترانه آنقدر پول می فرستم که بتواند اولین فیلم بلندش را بسازد.”

ترانه دو سال پیش اولین فیلم بلندش را ساخت. مامان هم که پول بیشتر نیاز نداشت.با آن حرف ها فقط به خودم امید می دادم. برای خودم،دلیل های بزرگ منشانه می ساختم.فکر می کردم برای این همه تنهایی و ندیدن مامان و جواب ندادن به قلب های سرخ وایبرش باید دلیل محکمی داشته باشم.

توی عکس ها، دنبال ترانه و مامان می گردم. عکس ها را زیرو رو می کنم. همه ی گوشی ام را نگاه می کنم. نیستند. توی هیچ کدام از عکس ها نیستند.لعنت به من و حافظه ی داخلی این گوشی.

دوباره،دست های تیغ تیغیِ تنهایی می افتد به جانم.تنهایی،پشمالوست و موهای زبری دارد. همه ی تخت و ملحفه های سفید پر شده از موهای ریز و درشت تنهایی. تختم یک قایق چوبی ست وسط یک اقیانوس عمیق. هرجا را نگاه می کنم آب است. طوفانی از دوردست به سمت قایقم می آید و من فقط می توانم به گوشه ی چوبی قایقم بچسبم و رویم را از طوفان برگردانم.

به خودم گفتم: “هنوز یک چیزی با توست. پیدایش کن. یک چیز قریب غریب. یک خشکی. یک خشکی وسط قلبم است.پاروهایم را باید به آن خشکی برسانم.خشکی را ب خودم آوردم.” گوشه ی چمدانم بود. توی دست های عرق کرده ام بود وقتی می خواستم موقع خداحافظی،ترانه را بغل کنم. توی فرودگاه روی یکی از صندلی های آبی نشسته بود وقتی سنگدلانه،صورتم را از مامان برگرداندم تا اشک های یواشکی اش را نبینم.توی موهای بلند آن دختر بلوند آمریکایی بود که کمکم کرد تا چمدان بزرگم را جا به جا کنیم. توی دست های سیاه و پینه بسته ی آن کارگری بود که وسط تنهایی و بی زبانی همه ی وسایل هایم را تا هتل آورد.

مامان که ترسیده بود فراموشش کنم،بوی خدا را بسته بندی کرده بود. گذاشته بود توی جعبه و برایم فرستاده بود.جعبه را باز کردم. چادر نماز و مهر بود.

آرام تر شده بودم قایق چوبی ام داشت از طوفان فرار می کرد.یکی دیگرم گفت: ” غلط کردی. حالا یادت اومده؟ حالا که افتادی گوشه ی بیمارستان یادت اومده تنهایی ؟ بی کسی؟ بدبختی؟! تا قبلش که همش می گفتی،خوبه. بد نیست. در کل،خوبی هاش به بدی هاش می چربه. تو ایران بودی،خونه داشتی از خودت؟یه لونه موشم نمی تونستی با اون پولت اجاره کنی. خونه هم اجاره می کردی از گشنگی پس می افتادی. خرج اون تیپ و قیافه تو کی باید می داد؟ اصلا به فرض که پولم داشتی به توی دختر مجرد کی خونه می داد؟!”

یکی دیگرم می گوید:” از بیمارستان که بیرون آمدی،تحریم ها که برداشته شد،باید برگردی. برمی گردی پیش خانواده ات. پیش ترانه و مامان. یعنی تو نمی تونی قدر همین دو نفرِخونوادت رو داشته باشی؟! ای خاک بر سر تو و اون تحصیل علم و دانش ت.”

باز یکی دیگرم می گوید:” حالا اینکه یک شب یا ده شب دیگه هم توی بیمارستان بمونی چه فرقی داره؟ کی منتظرته؟ خواهرت؟ مادرت؟ اینجا که هیچکی منتظر تو نیست بدبخت.”

همه ام را توی خودم خفه می کنم.مثل یک بچه ی بی تاپ هوای مامان را کرده ام.آخ،مامان کاش درخت توت خشک شده ی حیاط مان بودم،وسط باد،وسط تگرگ،وسط باران،اما توی خاک خودم. بعد،تو هر روز می آمدی و آبم می دادی و من هم هرگز پای رفتن نداشتم.

بیرون دارد یک ریز برف می بارد.بی صدا،آرام. با اینکه پنجره بسته است اما بو دارد.برف بو دارد.بوی شمال می آید.بوی لاهیجان،بوی آستارا،بوی سیاهکل.بوی یکی از داستان های تلخ و گزنده ی تو، مامان.

یادت هست همیشه تعریف می کردی که دایی حمزه آرزو داشت توی دانای علی خاکش کنند اما آن قدر ماند،آن قدر ماندگار شد که توی لندن مرد و همان جا هم خاکش کردند.

سرما می پیچد توی تنم. خودم را به آن راه می زنم که داستانت را فراموش کنم.پنجره ی بیمارستان را نگاه می کنم.آن طرف تر رودخانه است و ساختمان های بلند و نورانی.پنجره ی اتاق من هم توی تهران،کاج داشت و یک کوه نیمه برفی.

دوباره یکی ام می گوید: ” حداقل آنجا که بودی توی دامنه ی کوه،دست خودت را می گرفتی و با دو تا از دوست های خل و چل تر از خودت پول یک چای در کافه را جور می کردید و با هم خوش می گذراندید.خاطره می ساختید.

 حالا خودمانیم. این رودخانه را چندبار خاطره کرده ای؟! جز همین نگاه مه آلود و غم زده؟! جز هر روز نگاه مکرر به روخانه و بفکر و یاد کوره نیمه برفی؟!

حالا گیریم دو بار هم با آن دو دوست فارسی زبانت نشسته اید لب آب.آخرش با خودت نگفتی:کاشکی تنها بودم. گفتی یا نگفتی؟! اصلا نفهمیدی کی بودند؟ چی بودند؟ چی می گفتند؟ همینجوری یک سری کلمه های فارسی بلغور کردید و فکر کردید دوست شده اید؟!

 نه جانم،خودت بهتر می دانی که دوستی، زمان می برد.موقعیت های متفاوت می خواهد. خنده می خواهد. گریه می طلبد.قهر می خواهد.آشتی می طلبد. اینکه یکی شان بلند بلند خندید و زد پشت کمرت و گفت:” اسمتو تو اینستاگرام هم بگو داشته باشمش.” یعنی با هم دوستید؟! اینکه دیگری شان،توی فیس بوک ادت کرده و دو بار هم همان اوایل لایک ات کرد،یعنی با هم دوستید؟!”

 چرا پرستار نمی آید، بگوید چیزی ت نیست. می توانی بروی.  مرخصی. چرا اینقدر طولانی شد؟ روزها را حساب می کنم. یادم می آید امشب یلداست و همان یک دقیقه دارد کار خودش را می کند.

دوباره دلم می گیرد. حتما همه شان دور هم جمع شده اند و رفته اند خانه ی خان ننه و انار و هندوانه می خورند.

یکی دیگرم به طرز غیرمنتظره ای می گوید:” بیچاره،خان ننه هم می میرد و تو نمی بی بینی اش. اصلا باخبر نمی شوی.”

نکند خان ننه مرده است؟ نکند مرده باشد و به من چیزی نگفته باشند؟ نکند من همین جا گوشه ی سرد این بیمارستان سفید به طرز مرموزی بمیرم؟

پرستار از راه می رسدو قایقم را سریع تر پارو می زنم. از طوفان،حسابی فاصله گرفته ام.از اصطلاحات پزشکی که تند تند می گوید هیچی نمی فهمم.برای اینکه خودم را نبازم می گویم،خوب او هم از شب یلدا و یک دقیقه بیشتر هیچی نمی فهمد.

درنهایت می گوید همه چیز خوب است و لیست دارو و وسایل های ورزشی برای تمرین پای آسیب دیده ام را به دستم می دهد.

از اتوبوس پیاده می شوم و با پای ضرب دیده ام تا خود خانه می دوم. من زنده ام و حالم خوب است. ردپایم روی برف های تازه می ماند.می آیم خانه.یخچال را باز می کنم. نه انار دارم. نه هندوانه،نه آجیل و نه هیچ تنقلات دیگری. یک تکه کالباس را از فریزر بیرون می آورم.

باید سریع تر به مامان زنگ بزنم تا با هم برویم به آن سالی که بابا زنده بود و شب یلدا با هم رفتیم خانه ی خان ننه. نوبتی حافظ خواندیم. من تازه الفبا را یاد گرفته بودم و برایم سخت بود.اما می گفتند: بخوان

خان ننه برایمان انار،دان کرده بود.هندوانه ی بزرگی را که در پستوی آشپزخانه قائم کرده بود،هن هن کنان آورد.من را به گوشه ی از خانه برد و بی بهانه،بی دلیل،بی مناسبت یک گردنبد طلا هدیه داد.بعد هم که می خواستیم برویم کلی دوغ و شیر محلی را در دبه های سرکه وردا ریخت و گفت: ” این سهم شماست.”

زنگ می زنم. مامان،گوشی را برمی دارد و می گوید:” دور هم هستند،پیش خان ننه.” برای اینکه مطمئن شوم می گویم: “گوشی را بده به خان ننه.”

 صدای سرفه ی خان ننه از دور می آید. دلم آرام می گیرد. پیش خود می گویم: ” هوا سرد است. خان ننه سرما خورده اما هنوز خانه گرم است و انارها،دانه شده و هندوانه ها سرخ…

با اشتیاق شروع می کنم به حرف زدن با مامان.از پسرهای خوشتیپ می گویم. از حرف های خاله زنکی. از اینکه می خواهم هم خانه پیدا کنم و…

وسط حرف هایم،صدایی بلند می آید:” خانوم دکتر مهجور به بخش آی سیو”

یخ کالباس آب شده و قطره هایش روی سرامیک آشپزخانه می چکد. قایق چوبی ام دارد توی طوفان دست و پا می زند.

یک دقیقه. پایان. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده