دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘عکس و نوشته از راضیه مهدی زاده’

فلق
.
دیروز داشتم از خیابون فشن رد می شدم و هیمنجوری که قدم می زدم یه ماشین “جایرو فروشی”دیدم.

یکی از همین ماشین های سیار که ساندویج های حلال گوشت و مرغ و کباب ترکی می فروشن… این ماشین ها همیشه روشون به عربی بزرگ نوشته شده بسم الله الرحمن الرحیم. ماشاالله. حلال. آیه الکرسی و آیه هایی از قرآن…
.
امروز ولی توجهم به یه آیه جلب شد که برای اولین بار بود روی این ماشین ها می دیدم.
نوشته بود:”قل اعوذ بالرب الفلق…”
.
خدای طلوع…
بگو پناه می برم به خدای فلق…
.
خدای اون لحظه ی نمناک و آبی..
خدای اون لحظه ی گذرای روشن…
خدای اون خط نازک بلند…
راستش دلم رفت…
دلم از این همه شاعرانگی… از پناه بردن به خدای اون لحظه….
.
.
پ.ن: عکس رو مامان گرفته از شروع یه صبح بارونی و رنگین کمونی..
.

خانه
دنبال خانه که می گشتیم همش یاد آن ها بودم.
خانه ها بعضی هایشان ساکت اند
بعضی ها اخمو،بعضی ها تنها و خسته و بعضی ها پرحرف و وراج…
اما سه تا خانه بودند که باید به آن ها معرفی می کردم
خوراک دوتایی شان بود.
یکی از خانه ها پنجره ی کوتاهی داشت به یک درخت گلابی،یکی دیگر از خانه ها بالکن بزرگی داشت به آسمان و درخت صنوبر همسایه…
خانه ی بعدی یک پنجره ی کوچک داشت رو به جنگلی دور…
آن ها در کوچه های تهران دنبال یک خانه ی دنج بودند.یک جای آرام و بی دردسر. جایی که همیسایه ها خبردار نشنوند.جایی که صدایش درنیاید.
جایی که همه چیز در یک سکوت جاودان غیب شود.
می خواستند لیوان آب شان را بردارند،صنوبرهای همسایه را خفه کنند.گلابی ها سبز شوند و جنگل آرام آرام محو شود.
.
.

عطر
می گفت:” تا چشم کار می کنه،درخت کاشتیم.”
میگفت:” نه به خاطر پولش و فروختن چوب ها، به خاطر بو ش”
می گفت: ” آدم به بو زنده ست.”
.
و من می دونستم بارون که بزنه همه ی بوها بلند می شه.
بوی برنج های دمی مامان بزرگی…
بوی زیتون های تلخ دورهمی…
بوی حنای قرمز دست های مادرجون…
بوی تاید لباس های شسته شده ی عرقی…
بوی دهان های خشک به وقت خنده…
بوی رنگ موی زرد یه تازه عروس…
بوی چشم های خشک شده ی پشت دیوار…
.

پنجره
“مثل دختربچه ها هستی. خوشی. خوشی هم که نباشد اختراع اش می کنی”
.
دخترهایی که از پنجره های قشنگ عکس می گیرن رو خیلی دوست دارم.
برای زندگی لازم ن این دخترها.. دخترهایی که اومدن برای جهان پنجره های زیبا بسازن. دخترهایی که خودشون پنجره ن به نور و روشنایی. .
#ایران۴۲

دخترک
عادت داشتم هر هفته برایش گل می خریدم. همینجا می ایستادم. گل ها را دسته می کردم. همیشه از این درب مترو بیرون می آمد،درست همینجا که من ایستاده ام.
.
می آمد و من تمام گل ها را،تمام لبخندهای دنیا را،تمام دست های گرم را،تمام نبض های بی قرار را،تمام خط های ترس روی پیشانی ام را، تمام شبکیه ی چشم هایم را… همه و همه را روزنامه پیچ می کردم و می دادم دستش…
.
امروز نمی دانم می آید یا نه… قرار نیست بیاید.. شاید هم خودش بیاید. شاید با دیگری.. شاید سری بزند و گذری رد شود. .
برای خودم گل گرفته ام. برای اتاق کوچک خودم. برای دست سرد خودم،برای همه ی خط های خسته ی پیشانی ام، برای همه ی پریدن های چشم چپم،برای همه ی نبض های مسکون خودم… .
از همان درب مترو که او همیشه بالا می آمد،پایین می روم.

یاس
او نمی دانست اما من فهمیده بودم. آن شب پدرش با بوی یاس ها،با ماه داغ کامل شده ی گرد آمده بود روی رودخانه ی هادسون… افتاده بود پشت ماه… آنجا بود. لابه لای ایمپابراستیت و کرایستلر… پدرش یاس می کاشت. پدرش باغچه های یاس بود. پدرش دیگر فقط بوی یاس بود. .

صندلی
_: باورن می اومد اون روز؟
_: فقط دندونش شکسته بود.. یه چتر هم تو دستش بود. یادمه می گفت کاشکی آدم می شد با چترش بره تا آخر آسمون.
_ : یه شال گردن گلدار هم پیچیده بود دور گردنش.
_: آره راست می گی بارون می اومد. موهاش هم فر شده بود. تازه اولش بود اون روز؟
_: می گفت آآآآ بعد دندون شکسته ش رو نشون می داد. .
_: اون ولی نمی گفت بگوآآآآ. اون می گفت بهش : نور و روشنایی

نیمکت قرمز رو کرد به میله ی خمیده شد و گفت: یعنی واقعا تموم شد؟ برای همیشه رفت؟ .

کافه3
.
به سارتر می خواستم بگویم: اصلا فکر نمی کردم شما را یک روز در اتاوا ببینم. اینجا… وسط این سرما… اینجا با صدای ساخت و ساز و جرثقیل های پارک شده…
.
ژان پل سارتر که فهمید دارم ازش عکس می گیرم نگاهی کرد چپ چپ… خوشش نیامده بود. به فرانسه چیزهای به خانوم کافه دار گفت که من نفهمیدم.
.
ترسیدم. خودم را جمع و جور کردم. رفتم دورترین صندلی به صندلی سارتر را انتخاب کردم و برای خودم به شیطان و خدا فکر کردم به مرده های بی کفن و دفن، به مگس ها، به دست های آلوده…
.

سارتر بافتنی بنفشش را مرتب کرد. چتر مشکی اش را برداشت. به من نگاه نکرد و از کافه دور شد.
.

کافه کانادا
به گوشه کنار شهر رفتیم و در یک خرابه ای که داشتند ساخت و ساز انجام می دادند و هیچ پوشش گیاهی اطرافش دیده نمی شد دو تا صندلی قرمز را دیدیم که رویش انگار اسممان را نوشته بودند. انگار نوشته بودند ما منتظر شما بودیم.
.
هر روز آمدیم به این کافه ی کوچک محلی… خانوم رعنای وجیهه رویی آنجا را اداره می کرد

دودنیایی1

حالا خوبی ها و بدی های مهاجرت باشد برای یک وقت دیگر اما از آن روزی که پوریا را وسط خیابان برادوی دیدم،فهمیدم کشف من بزرگتر از تمام کیفیات و کمیات مهاجرت است.کشف بزرگم این بود،آدم ها نمی میرند. فقط از دنیایی به دنیای دیگر منتقل می شوند.

حالا پیش خودتان می گویید:” ای نویسنده ی ناشی. باید کشفت را  وسط داستان می گفتی. باید تعلیق می انداختی. هنوز نقطه ی عطف و گره افکنی و گره گشایی را یاد نگرفته ای؟!

 یا عده ی دیگری می گویند: ” الان شما تنهایی به این اکتشاف بزرگ رسیدی؟ یا با رفیق های دانشمندت؟ خوب،هنر کردی. ما هم که از اول همین رو می گفتیم.اصلا دینی تو چند شدی تو دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و فوق لیسانس؟؟ فقط اگر قرار بود یه چیزی از وطن اسلامی ت یاد بگیری،همین بود دیگه.”

درمورد نکته ی اول،راستش حق با شماست. باید داستان را درست و حسابی پرداخت می کردم و بعد ذره ذره از کشفم حرف می زدم. اما از شما چه پنهان که طاقت نیاوردم.

درمورد دوم هم باز حق با شماست. از اول هم به ما گفته بودند به دنیای دیگری منتقل می شوید و این دودنیایی بودن چه چیز خوبی ست. یک آرامش و طمانینه ی خاصی را در جان تک تک ما انداخته است.

ما خیلی خوشبختیم که دو دنیا داریم،این ها اما نه. خیلی از این ها دو دنیا ندارند.بیچاره ها چون فقط همین یک دنیا را دارند مجبورند صبح تا شب کار کنند. هر روز یک ایده ی جدید داشته باشند. از یک آرزو به یک آرزوی دیگر بروند. هیچ وقت بی خیالِ زندگی نمی شوند. از شصت،هفتاد سالگی شروع می کنند درس می خوانند،کارشان را عوض می کنند. دنبال علایق شان می روند. خیلی بدبخت اند. نه؟

 سر پیری می روند دانشگاه. می روند سر کلاس های هنری می نشینند. می روند روی صدایشان برای خوانندگی کار می کنند. می روند طراحی وب و کامپیوتر یاد می گیرند. که مسلما همه ی این کارها،مصداق بارز سرِ پیری و معرکه گیری ست دیگر.

آدم توی این سن، توی لابیِ ورودی دنیای دیگر نشسته است. باید خودش را برای لحظه ی باز شدن درب ها آماده کند.این همه چسبیدن به این دنیایی که به پشت بامش رسیده است،چه فایده ای دارد؟

حالا من افتاده ام توی دنیای دوم.توی این دنیای دوم،علاوه بر مُرده های دنیای اول،زنده های دنیای اول هم حضور دارند اما ترجیحاتشان نسبت به دنیای اول متفاوت است.

مثلا پریروز پسرعمه قاسم را دیدم که در دنیای اول محافظ آقای بوق بود.در دنیای اول پسرعمه قاسم،ریش سیاه کوتاهی داشت. ریشش نافرم بودو شبیه تُنک های بیابان،یک جا پرپشت بود و جای دیگر کم پشت.چشم های سیاه درشت داشت و از جیب شلوارش هم ادامه های یک تسبیح دانه درشت،آویزان بود.یک بار به خاطر اینکه من از آقای بوق انتقاد کردم،دو ماه با من حرف نزد و روابط خانوادگی مان شکرآب شد.

پریروز وقتی پسرعمه قاسم را در خیابان دیدم،کمی تعجب کردم.ریش هایش را مرتب کرده بود. ریش هایش کمی بور شده بود.شلوارک آبی پوشیده بود و سوار دوچرخه بود.به جیب شلوارک ش نگاه می کنم.خبری از تسبیح نیست.قلاده ی یک سگ قهوه ای هم به دسته ی دوچرخه اش وصل بود. پسرعمه قاسم، پا می زد و سگ  به همراه دوچرخه می دودید.

 زبان سگ بیرون بود. صحنه ای دلخراشی بود. دلم برای سگ بیچاره سوخت اما انگار سگ هم بدش نمی آمد و ادامه می داد.چندبار دیگر هم پسرعمه قاسم را به همراه سگ ش دیدم.

یک بار خیلی به هم نزدیک بودیم و می خواستم بپرسم از آقای “بوق” چه خبر؟ که سگ اش شروع کرد به غرولند کردن و تلاش کرد،دنبال من بدود. من هم تا نفس داشتم دویدم و پسرعمه قاسم را دیدم که موذیانه خندید.

چون پسرعمه قاسم از زنده های دنیای اول بود کمی به نظریه ام مشکوک شدم. با خودم قرار گذاشته بودم که هرگونه تغییری برای مرده های دودنیایی، پذیرفتنی ست اما نسبت به زنده های دودنیایی کمی محتاط تر بودم. آن ها نباید بیش از حد تغییر می کردند. چون همزمان داشتند در دو دنیا زندگی می کردند.

برای اثبات نظریه یک روز که با خانواده حرف می زدم پرسیدم از پسرعمه قاسم چه خبر؟

بابا گفت:” تازگی های کمردرد دارد و پادرد. دکتر بهش گفته ورزش کن. این هم جوگیر شده رفته دوچرخه خریده.”

وقتی اسم دوچرخه آمد،قند توی دلم آب شد.نظریه هنوز پابرجا بود.

از دودنیایی های دیگری که هر روز در ایستگاه اتوبوس می بینم،خاله سیماست که هشت سال پیش مرده است.خاله سیما هروقت من را می بیند،خودش را به آن راه می زند.حتما به خاطر آن کفش های صورتی ست که می پوشد یا شاید به خاطر موهایش است که در این سن و سال یک روز گیس شان می کند. یک روز فوکول می گذارد. روز دیگر چتری توی صورتش می ریزد.

روزهای بارانی،چترش را با رنگ لباس هایش سِت می کند.در روزهای بارانی بیتشر نگاهش می کنم تا شاید به من توجه کند اما حتی در روزهای بارانی هم که همه ی آدم های مهربان تر می شوند به من نگاه نمی کند.

حتما از من خجالت می کشد.آخر،در آن دنیا همیشه می گفت: “دختر نباید رنگ های روشن بپوشد. گناه دارد.”

 یک سال چهارشنبه سوری همه دور هم جمع شده بودیم و از آتش می پریدیم. آن سال،پالتوی چرم مشکی مُد شده بود. مشکی اش براق بود و کمی جلف.

من کنار خاله سیما نشسته بودم. گفتم:” خاله اینقدر دوست دارم برم از آتیش بپرم ولی حیف  که جنس این پالتوها یه جوریِ که زودی آتیش می گیره.”

خاله سیما زیر لب گفت:” مواظب باش بساط آتیش جهنم ت نشه”  حتما به خاطر همین زخم زبان ها،حالا هم من را نگاه نمی کند.

یک بار هم همسایه پایینی مان را دیدم. همان بود که همیشه صدای خواندن اش،اعصابم را خورد می کرد. همیشه داشت آواز می خواند.بلند بلند و بدون آهنگ. توی خانه ،توی ساختمان،توی راه پله ها،همیشه داشت می خواند.

 وقتی دیدمش سریع شناختمش. خانوم زبردست بود. معلوم بود تجربه اش را هم زیاد عوض نکرده است. همینجوری در هر دو دنیا داشت علاقه اش را دنبال می کرد.

خانوم زبردست،عادت داشت روسری های رنگی ساتن بپوشد. دو طرف روسری اش را مثل یک لوزی درست می کرد و از وسط با یک کلیپس کوچک می بست شان.

البته روسری فقط زمانی معلوم بود که چادرش را درمی آورد وگرنه که فقط چشم ها و گوشه ای از بینی عمل کرده اش پیدا بود.

خانوم زیردست،هر سال مراسم عمرکُشان داشت و در آن مداحی های شاد می خواند. یک بار با قربان صدقه و خواهش من را هم دعوت کرد.موقع مداحی،چشم هایش را می بست.دست هایش را از آرنج،خم می کرد و می چرخاند.گاهی هم به نشانه ی شادی،حرکات عجیب غریبی از خودش نشان می داد که من چندشم می شد.

توی این دنیا هم از همان حرکات عجیب غریب موقع ناز کردن گربه ی خاکستری اش استفاده می کند.چشم هایش را بیش از حد در حالت بسته نگاه می دارد و با دست های از آرنج خم شده اش،موهای زبر گربه را ناز می کند. از کجا می دانم که زبر است؟!

هنوز هم از این حرکاتش،چندشم می شود.اینجا،موهایش را کوتاه کرده است و هنوز هم موقع خواندن،چشم هایش را می بندد.

از مترو پیاده می شوم با اینکه سه سال از آمدنم به نیویورک می گذشت،مترو هنوز طراوت و تازگی اولیه اش را داشت. هنوز هم یک سازمان ملل کامل بود. یعنی سازمان ملل تر از سازمان مل واقع در خیابان چهل و دو بود. آدم های همه جای دنیا کنار هم می نشستند و کتاب می خواندند.

کتاب،مجله،کیندل .بعضی ها با چمدان هایشان پیاده می شدند و بعضی دیگر با چمدان هایش سوار می شدند.

 نیویورک،شهر چمدان های سیار است.یک چمدان را می بینی که از وسط عطرفروشی های پاریس رسیده به نیویورک. چمدان دیگر از جنگ روسیه و اوکراین فرار کرده. یکی دیگر هنوز شن های خشک شده ی ساحل پورتوریکو را دارد. حتی یک بار توی یکی از چمدان ها دو بچه گربه بود.

یک بار هم خانومی را دیدم که از توی چمدان کوچکش،کتاب های آخرالزمانی بیرون آورد و شروع کرد به تبلیغات دینی و فروختن کتاب.

 فهمیدم این خانوم هم دودنیایی شده. همان خانومی بود که توی متروی تهران،مقنعه ی چانه دار سیاه می گذاشت و دو روز در هفته از قم می آمد و توی مترو تبلیغات دینی و آخرالزمانی می کرد.

روی صندلی گوشه ی مترو،جلال نشسته بود و با تعجب به حرف های خانوم دودنیایی گوش می داد و زیر لب چیزهایی می گفت. حتما داشت می گفت:” هرکس باید امام زمان خودش باشد.”

بگذریم.پوریا را می گفتم.

دودنیایی ها. قسمت اول. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده