حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘عکس و نوشته راضیه مهدی زاده’

رفتن

نشسته ام و به رفتن ها فکر می کنم. 
این روزها توی یک “رفتن بزرگ”نشسته ام. بعد از اینکه او رفت، ابوالحسن نجفی هم رفت و بعد هم ژاک ریوت… آن روزها که “شیطان و خدا” می خواندم و به “نیستی بزرگ” فکر می کردم ابوالحسن نجفی را نمی شناختم. 
امروز او رفته و من هنوز توی نیستی بزرگ نشسته ام. بعد هم ژاک ریوت رفت. زیبای مزاحم ش را دیده بودم.
یک فیلم طولانی مه آلود که آدم را همینجوری ول می کرد وسط آن” نیستی بزرگ”…
.
نشسته ام وسط “نیستی بزرگ”و آدامس می جوم.
نوک زبانم را گاز می گیرم. 
نوک زبان فقط به درد همین گاز گرفتن و ”س“ درست کردن برای تی اچ می خورد در زبان انگلیسی…
.
یک بار، آن اول ها به ” جینی“ دوست آرژانتی ام گفتم: “می دانی مهاجرت مثل یک نیستی بزرگ است.”
.
همین جوری نوک زبانم را گذاشته بودم لای دندان هایم و با فشار گفته بودم:“ هیوج ناسینگ“ 
و “جینی” هی چشم هایش درشت شده بود و گفته بود“ وات“ و من هی نوک زبانم را گذاشته بودم و هی تکرار کرده بودم “نیستی بزرگ را”…”هیوج ناسینگ” را… و او هی نفهمیده بود و لبخند زده بود…
همان کاری که باید کرد… نفهمیدن و لبخند زدن به “نیستی بزرگ“ .
.
The truth is you don’t know what is going to happen tomorrow. Life is a crazy ride, and nothing is guaranteed.
.
.

قمو2

تا اینکه پارسال خاله قدسی چادر حریر سیاه اش را پوشید و آمد خانه ی ما،خواستگاری. از شریعت شنیده بودم که امسال چادر حریر مد شده است. و خاله قدسی هم جز اولین نفرهایی بود که توی شهر،چادر حریر سر می کرد.

خاله قدسی که مجموعه پارادوکس های جهان بود،همیشه روی مد بود.حتی مدهای عجیب غریب.مثلا وقتی عمل دماغ مد شد،جز اولین نفرها بود اما چون یکی از سوراخ ها از دیگری بزرگتر شده بود برای دومین بار دماغش را عمل کرد و دومین بار چون گوشه ی سمت راست بینی اش خط افتاده بود مجبور شد برای سومین بار دماغش را عمل کند.بعد هم چربی های اضافه ی شکمش را ساکشن کرد اما بعد از شش ماه چربی ها برگشتند.ابروهایش را هم همیشه بوتاکس می کرد که خوش حالت بماند.

بااینکه توی عکس نامزدی،خاله قدسی با همان چادر سیاه اش همه ی صورتش را پوشانده بود اما باز هم معلوم بود که بینی اش عملی ست.عمو حجت هم مثل تمام جشن و اعیاد دیگر همان کت شلوار عروسی اش که مال سی سال پیش بود را پوشیده بود.

عمو حجت همسر خاله قدسی بود.طبعا او هم عموی واقعی ما نبود. عمو حجت از آن مردهایی بود که به گوش دادن اخبار ساعت نه شب در خانه بسنده می کرد و بابت همین هم کلی راضی و خشنود بود.

پسرشان هم که حالا داماد ما شده،توی عکس نامزدی موهایش را بالا داده.از ان آب زیرکاه ها بود که بعد از ازدواج به خودشان قول می دهند دور همه چیز را خط بکشند.شوهرعمه کیان هم گوشه ی عکس ایستاده و به طرز دلنشینی می خندد.حتما خوشحال است از اینکه کار خداپسندانه ای انجام داده است.

رفته بودند حرم،عقد کرده بودند. شوهرعمه کیان،عقدشان را خوانده بود.شوهرکیان،آخوند بود. روحانی بود. نمی دانم،شاید هم طلبه ای بود که درس حوزه می خواند اما لباس می پوشید.از آن آخوندهایی بود که زیادی آپ تو دیت بود.موسیقی های روز دنیا را گوش می داد. درباره ی آب با و سیناترا نظر می داد. فیلم های برگمان را با فضای اگزیستانس آنتونیونی مقایسه می کرد.خلاصه از ان آخوندهایی بود که فحش های ناجور بهش نمی چسبید.

بچه که بودیم هروقت می خواست عمامه ی سفیدش را که بوی تاید می داد،ببندد،با عمه،یکی این طرف اتاق و دیگری آن طرف می ایستادند.

 درحین بستن عمامه،شوهرعمه، من و شریعت و حامد پسرش را دعوت می کرد که زیر آن آبشار بلند سفید بازی کنیم. ما هم از این ور آبشار به آنور آبشار می دویدیم.

گاهی هم من و حامد زیر پارچه ی سفید می نشستیم. شریعت دو قند برمی داشت و از پارچه ی سفید به عنوام پارچه ی عقد استفاده می کرد و من و حامد را عقد می کرد.من و حامد بارها عروسی کرده بودیم،گرچه حامد شش سال از من کوچک تر بود.اما این کوچکی و بزرگی هم مال یک جهان دیگر بود حتی یک زمان دیگر.

اما شوهرعمه کیان یک دغدغه ی بزرگ داشت و آن هم اسمش بود. همه ی تلاشش را می کرد که در خانه و توی دوست و فامیل،محمدمهدی صدایش کنند. یک مُهر هم سفارش داده بود و رویش”محمدمهدی” حک شده بود.می زد پای نامه ها و به نوشته ها می چسباند اما شوهرعمه کیان هرگز در این راه موفق نشد و هنوز هم همه ی خانواده،کیان صدایش می کنند.

بعدها که دانشگاه رفتم یک همکلاسی داشتم که اسمش محمدمهدی بود.می گفت:” به من بگویید کیانوش!”

  • ” چرا می خندی ساجده؟”

  • ” هیچی. داشتم به یه سری از آدم ها فکر می کردم،خنده م گرفت.تو چرا شدی عین عمو حجت؟ از صبح تا شب پای اخبارهای تلویزیونی؟ کمش کن سورنا.”

  • ” عمو حجت کیه؟”

  • “عمو حجت می شه پدرشوهر شری. خیلی مرد مظلوم و آرومیه.”

  • “یعنی با کسی ارتباط برقرار نمی کنه؟”

  • ” چرآ.ارتباط که برقرار می کنه ولی با سوال های عجیب غریب مخصوص خودش.”

  • ” یعنی چجور سوال هایی؟”

” سوال های بی مزه دیگه.”

بلند می شوم. کنترل را برمی دارم و خاموشش می کنم.

  • ” سورنا،این ها هم یه جور دیوونه ن. هرچقدر که تو ایران،اخبار گل و بلبله و همه چی آرومه،اینجا همش قتل و تجاوز و دزدی نشون می دن. واقعا این دوتا کشور یه چیزی شون می شه.”

سورنا لبخند می زند. لبخند دلنشینی که ایرانی ست. لبخندش از وسط همه ی واژه های فارسی ای که بلد است بیرون آمده.

سورنا دو لبخند دارد. یکی اش آمریکایی ست و مربوط به بزرگ شدنش در این کشورو درس خواندن در دبیرستان و دانشگاه های اینجا و دوست های امریکایی اش. یکی دیگرش فارسی ست و ایرانی، مربوط به پدرش و من و آشنایان ایرانی اش.

اصلا چرا باید سورنا را با این لبخند مهربان،اینجا قائم می کردم؟! می دانم که بزرگترین دلیلش این نبود که ما با هم در آمریکا آشنا شده بودیم؟ بزرگترین دلیلش این نبود که او در آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده ی اینجاست.

بزرگترین دلیلش ازجنس چیزهایی بود که خاله قدسی و امثالش را به لحظه ای مکث وادار می کرد. بعد هم با حالتِ لب به دندان گزیده ای می گفتند:” یعنی طاغوتی اند؟”

خوب،بابای من هم سرهنگ است.حالا این ور یا آن ور. اصلا اینکه من و تو اینقدر شبیه همیم،اینقدر نحوه ی زندگی کردن مان به هم می خورد،همین است. دلیل اصلی اش همین است.

بابای تو سرهنگ آن دوره است. بابای من سرهنگ این دوره. خوب که چی؟! دوره ها را چه کسی تعریف می کند؟! خط ها را کی کشیده که بابای تو افتاده آن طرف و بابای من این طرف خطا؟!

یعنی بابای تو جنایت کار است و وطن فروش؟! بابای تو را که دیده ام.بیشتر از پنج جمله حرف نمی زند. سرش توی کتاب است. توی مجله،توی روزنامه. یعنی بابای تو می تواند،جانی باشد؟! یعنی روزی بوده که سرش را از مجله بیرون آورده،دست هایش را پر از گلوله کرده و به سمت آدم ها چرخانده؟! کدام روز؟!

باید از یک جایی تو را برایشان تعریف کنم. از یک جایی که خوششان بیاید.

 مثلا بگویم:” پدرش اصالتا مشهدی ست.”

بعد همه بگویند:” چه عالی. زیارت است و سیاحت.”

بعد بگویم:” مادرش اصالتا افغان است.”

بعد همه به هم نگاه کنند و خاله قدسی بگوید:” عه؟!”

و همه توی دلشان بگویند:” تا اونجا رفتی نتونستی یه آمریکایی شو پیدا کنی؟”

و همان لحظه که همه دارند توی دلشان این را می گویند و من هم می شنوم،یادم بیاید تفاوتی را که سال اول نمی دانستم چیست. یادم بیایند ان جوری که خاله قدسی می گفت آن جا همه با هم مثل اینجا زندگی نمی کردند اما من آن موقع نمی دانستم دقیقا چیست تا اینکه خاله قدسی گفت:” عه”

بعد بگویم:” البته خودش امریکایی ست. امریکا دنیا آمده و بزرگ شده ی امریکا هم هست.”

و خاله قدسی با زهم بگوید:” عه”

این بار”عه” اش کمی طولانی ست و این” عه” غبطه است و مرحبا.”عه” دورپرستی ست که یک بیگانه پرستی ضمنی درخودش دارد.

  • ” ساجده بلند فکر کن. چرا اینقدر امروز تو خودتی. به چی فکر می کنی؟!”

می خواستم توضیح دهم. کامل و بسیط بنشینم و برایش توضیح دهم. اما چطور باید انواع” عه” خاله قدسی و معنای پنهانش را برای سورنا توضیح می دادم.

می گویم: ” هیچی داشتم به خواب شب پیشم فکر می کردم.”

  • ” چه خوابی؟”

  • ” خواب دیدم با بابا سوار ماشین م.بابا داره تو خیابون های شلوغ رانندگی می کنه.موتورسوارها از هر طرف میان و چراغ قرمزها رو نمی ایستند. بابا از همه ی ماشین ها و چراغ قرمزها سبقت می گیره.وقتی هم می رسه به خط عابر پیاده نمی ایسته. هیچ ماشین دیگه ای هم نمی ایسته. ادم ها سعی می کنند راه خودشون رو به زور از بین ماشین ها باز کنند و برن اونطرف خیابون.خیابون ها سمت آزادی و توحیده اما برج های منهتن هم توی خوابم هست حتی پل بروکلین هم از نزدیکی میدون آزادی رد شده.سر یه پیچ بابای تو جلوی مارو می گیره و با عصبانیت جریمه مون می کنه.”

سورنا می خندد. این بار کاملا امریکایی می خندد.

-” مگه بابای من افسر راهنما رانندگی بوده؟! به خاطر حرف هایی که دیروز راجع به آرامش راننده هایی اینجا می زدی و می گفتی شرمنده می شی وقتی از چند متری که می خوای رد بشی برات وای میستن. حالا بگو ببینم چندتا کشته دادین توی این خواب؟”

  • ” کشته؟! مارو از این سوسول بازی ها می ترسونی. به ما می گن ایرانی. این رانندگیِ  معمولیِ  تو ایران. هرکی این کارو نکنه بهش می گن پَپه.”

سورنا،پپه را تکرار می کند ومعلوم است معنی اش را نمی داند اما سوال هم نمی پرسد.

  • ”  به ساجده زنگ بزن. دیر می شه .”

باید به خانه ی خاله قدسی زنگ بزنم و به شریعت و همسرش سالگرد ازدواج شان را تبریک بگویم.الان همه شان دور هم جمع شده اند.

زنگ می زنم. عمو حجت،تلفن را برمی دارد.بعد از خوش و بش و احوال پرسی برای تلطیف فضا،یکی از همان سوال های بی مزه اش را می پرسد.

-” خوب خانوم دکتر،حالا قمو بیشتر دوست داری یا نیویورکو؟”

قمو بیشتر دوست داری یا نیویورکو- از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

 

شهر آسانسوری1

به من گفتند،هیمن راه را مستقیم می روی،بعد می رسی به یک آسانسور آهنی. دکمه ی آسانسور را می زنی. وقتی رسیدی پایین به یک شهر دیگر رسیده ای. رو به روی آسانسور یک قطار شهری ست که باید سوار آن بشوی.

آخر چطور باید باور می کردم که شوخی نمی کنند؟ یا حداقل سرکار نیستم؟

مثل داستان های فانتزی بود. یک آسانسور که تو را از شهری به شهر دیگر می برد. بعد هم یک قطار. قبلا هم حدس می زدم که اینجا واقعی نیست. هیچ چیزش واقعی نبود اما من هنوز چشم داشتم. همان چشم ها را با خودم آورده بودم.چشم های ایرانم بود. این همه راه،همان چشم ها همراه من بودند. توی هواپیما با من نشسته بودند و شانزده ساعت پرواز کرده بودند تا رسیده بودند به آمریکا.

 فقط چشم هایم واقعی بود وگرنه کجای این آدرس واقعی ست؟ اینکه وسط یک شهر یک آسانسور آهنی باشد و پایین برود و وارد یک شهر دیگر شود،هیچ چیزی از داستان های هری پاتر و نوشته های “جی کی رولینگ” کم ندارد. باید به چشم های واقعی ام اعتماد می کردم. چشم هایم را یک بار در دستشویی هوایپما هم دیده بودم. خودشان بودند. همان ها هستند.

اما همه ی داستانی که شنیده بودم،واقعی بود. من رو به روی قطار ایستاده بودم. با همان آسانسور به قطار رسیده بودم و آنقدر عاشق آن منظره ی قطارِ میان سبزه ها و درخت ها شدم بودم،آنقدر شیفته ی گذر قطار از وسط شهر شده بودم که دلم نمی آمد سوارش شوم.

 گفتم،با همین قطار به دوردست های خیال می روم و پیش خودم فکر کردم حتما سوار قطار می شوی و می توانی پنجره ی خانه ها را به همراه گذر آرام قطار،دید بزنی.در یکی از پنجره ها مراسم عاشقانه ی گل دادن را ببینی. در دیگری،دلخسته ای را ببینی که موسیقی گوش می دهد- و حتما کی اشکاتو پاک می کنه ی ابی ست- و سرش را میان دو دستش محو کرده و در یک لحظه که او نگاهش به قطار درحال گذر می افتد با نگاهت بگویی: ” می گذرد.این نیز می گذرد. “

 در پنجره ی دیگر،مادری را ببینی که با انگشت اشاره اش،قطار را به بچه اش نشان می دهد. لب اش را غنچه می کند. بعد غنچه ی لبش را باز می کند و لبش را می کشد و دندان های نیمه زردش پیدا می شود و دوباره لبش را غنچه می کند. ناگفته پیداست که مادر می گوید:”نگاه کن. قطار را نگاه کن. می گوید:” کوکو،چی چی…”

توی یک پنجره ی دیگر،دختری را می بینی که با پدرش دعوایش شده و تو می توانی حدس بزنی به خاطر خالکوبیِ اژدهای دو سری ست که روی بازوهای کوچک اش کشیده است. یعنی پدر به دختر گفته “این چه ریخت و قیافه ای ست؟ حداقل یه گل پنج پَر می کشیدی نه یه اژدهای دو سر؟”

همه ی این داستان ها و این اتفاقات باید از پنجره ی یک قطار که بسیار آرام و با طمآنینه در حال حرکت است،دیده شود.حتما پنجره های خانه ها هم به اندازه ی یک ال سی دی ۱۰۰ اینچی ست و ماجراها در کلوزآپ رخ می دهد و تازه فوکوس هم می شود. تازه علاوه بر همه ی این ها اغلب آدم های توی پنجره هم فارسی حرف می زدند. اصلا حواسم نبود که “کوکو،چی چی” خودش یک فرهنگ است. یک کتاب بزرگ است. یک نام آوا نبود فقط، با خودش کلی حرف داشت.چند دهه را داشت دنبال خود می کشید.

آنقدر ماجرا ساخته بودم،که اصلا توان سوار شدن در قطار را نداشتم.مخصوصا وقتی به ایستگاه آخرش فکر می کردم از خوشی دیوانه می شدم.آن ایستگاه باید ایستگاه روزِ مبادا باشد.روز مبادایی که یک غروب قرمز دارد با چند مرغ دریاییِ سیاه که مثل هفت های پراکنده توی آفتاب سرخ،در حال غرق شدن اند.

یک بار دیگر هم وسط این آرزو ایستاده بودم.به رقیه نگاه کردم. دماغش آویزان بود. همیشه یک دماغ سفید یا سبز از گوشه ی بینی اش بیرون زده بود.

-        :”فردا بعد از جشن تکلیف می خوام ببرمت یه جای جدید. می خوام دو تایی بریم. دیگه بعد از جشن تکلیف، بزرگ می شیم.”

-        : “فهمیدم کجا؟ می خوای دو تایی بریم حرم؟ من یه کم می ترسم. پر از موتوره اونجا آخه”

-        :”نه. اونجا که صد بار با مامان باباهامون رفتیم. یه جای جدید که جفت مون نرفتیم. یه جای خیلی جدید”

-        :” پس قبلش بریم آلوچه بخریم از اصغر آقا. بعد هم من شکوفه های چادر نمازمو باید دربیارم آ”

فردا با یک عالمه چادر شکوفه دار و تاج و تور از راه رسید. رفتیم نمازخانه. برایمان جشن گرفتند. یک آقای روحانی آمد و برای ما حرف زد. از تکلیف های از این به بعدمان گفت. خانوم مدیر، دعوت نامه داد و گفت فردا همراه مادرهایتان بیایید تا یک جشن بزرگتر بگیریم.

موقع کیک خوردن،همه مواظب بودیم چیزی روی چادرهای گل دار و تور و تاج مان ریخته نشود. همه مان دو دقیقه یک بار موهایمان را تو می کردیم و از هم می پرسیدیم دایی نامحرم می شه یا محرم؟ پسرعمو چی؟ شوهر عمه چطور؟

چادرِمن صورتی بود با طرح گل های بزرگ.شکوفه های سفید هم داشت که مامان و مادربزرگ با هم روی چادر دوخته بودند. چادر رقیه سفید بود و شکوفه های صورتی داشت. رنگ صورتی چادر با رنگ سبز آب دماغ بیرون زده و لب های غنچه اش  موقع کیک خوردن،که نشانه ی “خانوم تکلیف” شدنش بود، یک حالت چندشی داشت اما من هیچ وقت به رقیه نمی گفتم دماغت اومده پایین،پاکش کن. می ترسیدم ناراحت شود.

مدرسه تعطیل شد. دست رقیه را کشیدم. رفتیم پشت خرابه ها. ظهر بود. همه جا خلوت بود.

شهر آسانسوری. قسمت اول. از مجموعه ی آدم،آدم نیست.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

نان شیرینی 2

همان روز بهار، درب اتاق را محکم بست. آمد وسط پذیرایی ایستاد. صندلی گذاشت و ساعتِ به وقت کتابفروشی های انقلاب و آش نیکوصفت و کافه هنر را کَند و گذاشت داخل جعبه ی مقوایی.دهان جعبه را هم محکم با چسب بست تا صدای خفه شدن مردم در متروهای انقلابِ ساعت پنج عصر را نشوند.

حالا از همان موقع فقط یک ساعت داریم که به وقت نیویورک است و یک برج نیمه کاره که یادبود درحال ساخت برج های دوقلوست.

بهار را نگاهم می کنم. چند موی بلند سفید به گوشش چسبیده.موهایش دارد به زمستان نزدیک می شود. دست هایش عرق کرده و تابستان است. توی جانش هم که مدت هاست  پاییز خانه کرده.پس خود بهار کجاست؟

دستم را به شانه اش می زنم. فقط یک ثانیه. زود دستم را می کشم. فکر می کنم اگر بیشتر از یک ثانیه طول بکشد خیلی ترحم انگیز است.

-        :” خوب بهارجان،تو که خودت بهتر از من می دونی این چیزهارو.آدم دلتنگ می شه بعضی وقت ها.حتی دلش برای لج و لج بازی با مامانش،دعوا با برادرش،قهر کردن با خواهرش هم تنگ می شه. حالا این هارو ولش کن. نگفتی توی جعبه بزرگه چی داری؟ راستی کت و شلوارت رو پوشیدی،ببینی اندازه ات هست یا نه؟”

موبایلش را از روی میز برمی دارد. دنبال چیزی می گردد.این بار نوبت بهار است که خودش را مشغول نشان دهد.

هیچ وقت جای بهار نبودم. برای من همه چیز فرق داشت.از اول هم نمی توانستم حرف های بهار را بفهمم.رفت و آمد من راحت بود. هر وقت دلم تنگ می شد،یک بلیط می خریدم و می رفتم ایران.

بعد دهانم را پر از گرد و خاک وطن می کردم و سعی می کردم تا خود فرودگاه “جی اف کی” نگاهشان دارم. اما بهار نمی توانست.ویزایش دانشجویی بود و یک بار ورود.

یک بار” آنی” دوست چینی مان را دعوت کرده بودیم خانه. هرچقدر برایش ویزای یک بار ورود را توضیح می دادیم نمی فهمید. می گفت:” یعنی یک بار وارد می شوید و دیگر نمی توانید خارج شوید؟”

ما هم باسر می گفتیم: “آره،دقیقا”

می گفت:” نمی شه. امکان نداره. اصلا مگه می شه. شاید خیلی طول بکشه. اصلا چطور ممکنه؟ انسانی نیست. من که تا حالا نشنیدم. هیچ کشوری اینجوری نیست.”

بهار گفت:” می شه خارج شد ولی ریسکش زیاده. معلوم نیست دوباره کی بهت بدن. یعنی یه جوریه که بهتره نری.”

“آنی” اصلا نمی فهمید و می پرسید:” یعنی تا کی ممکنه طول بکشه؟”

ما دست هایمان را به همراه ابروهایمان بالا دادیم که یعنی معلوم نیست.

“آنی” سرش را به طرف بهار چرخاند و گفت: ” تو دلت برای خانواده ات تنگ نمی شه؟”

بهار سرش را پایین انداخت و از اینکه به طور ضمنی به خودخواهی،بی عاطفگی و نوعی از جاه طلبی متهم شده بود،غصه دار شد و با همان سری که پایین بود،گفت: ” یاه،آف کورس.”

-        :” استاد،شما الان دو ساعت تو گوشی تون دنبال چی می گردین؟”

پوزخند می زند و می گوید:” کم مسخرمون کن دختر. این همه هم درس خوندیم به امید همین اسم استادی. آخرش هم اومدیم امریکا، کسی استاد هم صدامون نکرد.استاد بخوره تو سرشون،اسمم هم نصفه نیمه می گن. نه”ه” دو چشم درست حسابی داره،نه “الف” کشیده ی بهارو. جون به جونشون کنی آدم سرعت و بدو بدو کردن اند. در این حد که واسه کشیدنِ “الف” بهار هم وقت ندارند.”

دندان های بهار از این حرف ها بیرون می ریزد. به طرز غمگینی می خندد. صورتش قرمز شده و قیافه اش بین خنده و گریه گیر کرده است.

-        :”اصلا بهار،تو از اولش آدم نبودی. اولین بار که دیدمت هم همینجوری عین الان پوزخند می زدی.زهرا بهم گفت باید بهارو ببینی.گفت،لعنتی خیلی باهوشه.شاگرد اول دانشگاه ست. رتبه ی  نوزده کنکوره. وقتی گفت،از کدوم دانشگاه پذیرش گرفتی از حسودی داشتم می مردم.دلت خوش نشه ها،اون موقع چون نمی شناختمت بهت حسودی می کردم. الان که من نباشم افتادی مردی.”

کمی بیشتر می خندد و می گوید:” ستاره تو هم خیلی بدشانسی. فکر کنم بزرگترین اشتباه زندگی ت همین دوست شدن با من بود. باورت می شه ده سال از اون موقع می گذره؟”

-        :” در بزرگترین اشتباه زندگی کاملا باهات موافقم. ولی می گم خوب شد تو بزرگ شدی آ. یه کم قیافه ت جا افتاد. اون روز یه مقنعه ی کج و کوله پوشیده بودی با یه مانتوی کوتاه گشاد. روشم یه کاپشن از این بادی های موتورسواری پوشیده بودی. رنگ شم یادمه تازه. جیگری بود. خلاصه جیگری بودی،تو هم واسه خودت.”

دو تایی می خندیم. بهار با بغض می خندد و دوباره سرش را توی گوشی اش فرو می کند.

تا شش ماه اول انگار دنیا را بهش داده بودند. از همه چیز نیویورک تعریف می کرد.به همه چیز آمریکایی ها غبطه می خورد.هر اتفاق کوچکی یک حسرت جدید بود برایش. می آمد خانه و می گفت: ” آخه ستاره نگاه کن شهرشونو. یک بهشت کامل. هر جای شهر یه رودخونه و دریاچه ای رد شده. آسمونش صافه همیشه.معماری خونه هاشون بی نظیره. همه ی خونه ها،پله های اضطراری دارند. همه ی خونه ها با یه سنسور کوچیک تو اتاق ها و آشپزخونه به اداره ی آتش نشانی وصل می شن. همه ی خونه هاشون پارکت چوبی دارند.هر طرف اتاقت چهارتا چهارتا شارژر برقه.اصلا همین شارژر برق. من تو ایران همیشه برام معضل بود.بیشتر خونه ها شیروونی های قشنگ دارند.حیاط تزیین شده دارند. یخچال و گاز و مایکروو دارند.خوب ستاره چی از این بهتر؟”

یک روز هم با جیغ و خوشحالی آمد خانه.

 برای اولین بار ماشینِ بستنی فروشی دیده بود. یک ماشین کوچک با بستنی های مختلف و یک موسیقی مخصوص در خیابان ها و کوچه ها می چرخد و بستنی های رنگ به رنگ قیفی می فروخت.همان روز گفت:” من می دونستم شهری که روی آب ساخته شده باشه یه جزیره ی افسانه ای ه.”

از در و دیوار و دودکش خانه ها و گربه و سطل آشغال و چراغ قرمزو خط کشی خیابان ها هم عکس می گرفت.

اولین بار که با هم رفتیم مترو،یک گروه موسیقی وسط سالن مترو جاز می زدند و می خواندند. کمی آن طرف تر یک گروه چینی رقص رباتیک انجام می دادند.همه ی این ها را با شیفتگی نگاه کرد و قربان صدقه ی نیویورک رفت.

اما قسمت اصلی جایی بود که یک خانوم ایتالیایی داشت اپرا می خواند. بهار،همان جا میخکوب شد.با حیرت نگاه می کرد و می گفت:” ستاره این صداش از یه دنیای دیگه میاد.خیلی اهورایی ه”. چشم هایش داشت سنگین می شد.نزدیک بود گریه اش بگیرد. رویش را برگرداند که یعنی دارد داخل کیفش دنبال یک کتاب می گردد.

اولش فکر می کرد همه ی آدم ها لبخند به لب دارند. همه دارند به نشانه ی محبت به او لبخند می زنند. تا حدی هم درست فکر می کرد اما نمی دانست خودش هنوز در مرحله ی لبخند است.نمی دانست این مرحله از اولین مراحل مهاجرت است. لبخند بی زبانی که جاندار است و می تواند ارتباط برقرار کند. لبخندی که به تنهایی می خواهد بار سنگین زبان را یک تنه به دوش بکشد.یعنی کسی که بیشتر از همه لبخند به لب داشت بهار بود تا دیگران.

بعد از آن بهار تصمیم گرفت سفیر صلح بشود و ایران را به هر آدمی که می بیند و می شناسد به عنوان مظهر میهمان نوازی و فرهنگ و صلح و دوستی معرفی کند.

از یک دوست سنگالی شروع کرد و گفت:” آیم فرام ایران” و منتظر بود دوست سنگالی قربان صدقه اش برود و کلی ذوق کند. اما دوست سنگالی گفته:” عراق؟ ایران؟ چطوری می نویسید؟ اسپلش کن لطفا؟ تا به حال نشنیده ام.”

بهار کمی ناامید شد و سراغ یک دوست کاستاریکایی رفت و او کمی ذوق کرد و گفت می دانم زبان شما عربی ست. بهار هم توضیح داده بود که الفبای ما با عربی مشترک است اما زبان مان فارسی ست.

دوست کاستاریکایی هم به نشانه ی فهمیدن سری تکان داده بود،اما فردای همان روز وقتی بهار به او گز تعارف کرده بود،دوست کاستاریکایی با لهجه ی غلیظ گفته بود: “شکرا”

سفیر صلح بودن بهار در همین مرحله به پایان رسد.یک روز آمد خانه. پکر بود و ناله گون شروع کرد به غر زدن که حالم از متروی نیویورک به هم می خوره. از اینکه همه جاش بوی جیش میاد و گوشه گوشه اش هوم لس خوابیده.

برایم تعریف کرد امروز وقتی سوار مترویی بوده که به سمت وال استریت-مرکز پول دنیا- می رفته دو بی خانمان را دیده که با هر حرکت قطار،تعادلشان را از دست می دادند و به پایین صندلی ها می افتادند. می گفت یکی شان انگار مرده بود و  دیگری شان وقتی درحال پیاده شدن بوده گوشه ای نشسته و بالا آورده است.

نمی دانم شروعش از آنجا بود یا نه اما از آن به بعد، بهار،به همه چیز گیر می داد.

 یک روز آمد خانه و گفت:” مرده شور این درهای بزرگ شون رو ببرن. من نمی دونم این درب های سنگین رو برای چه آدم هایی ساخته ان؟ فکر می کنن همه قهرمان وزنه برداری اند؟ اصلا چرا این شهر پر از آشغال های روی هم جمع شده است؟ چرا شهرداری فقط هفته ای یک بار زباله های شهر رو جمع می کنه؟ چرا این شهر، کوچه ی بن بست نداره؟ چرا از وسط کوچه هایش جوی آب رد نمی شه؟ چرا صبح و شب صدای آژیر پلیس توی خیابان می پیچه؟اصلا چرا اینقدر زمستان های سردی داره؟ چرا باد داره و…؟”

بعد هم می گفت:” باید هرچه سریع تر این پست دکتری رو تموم کنم و برگردم ایران. ببین ستاره هرچقدر هم اینجا از نظر علمی بهتر باشه که واقعا هم هست اما کشور ما که نیست. ما باید درک کنیم که  به این فرهنگ و این آدم ها و این جامعه تعلقی نداریم.من واقعا روابط شون رو درک نمی کنم.برنامه های تلویزیونی شون رو،تبلیغات مزخرف شون. مصرف گرایی،پول،کار. این ها دیوونه ن ستاره. ساعت نهار که میشه همه یه تیکه پیتزا دستشون گرفتن تو خیابون،راه می رن. همینطوری که دارند راه می رن یه گازی هم به پیتزاشون می زنن که تو وقتشون صرفه جویی کنن. تازه یه چینی رو دیدم که هم راه می رفت،هم تبلت دستش بود و می خوند،هم پیتزاشو می خورد.واقعا ما اینا چی کار می کنیم؟ اصلا من از همون اول هم اومده بودم که برگردم.”

آن پست دکتری تمام شد و یک پست دکتری دیگر بهش پیشنهاد شد و بهار بدون لحظه ای درنگ و تردید آن پست داک را هم پذیرفت.

  • ” این عکس رو بهت نشون دادم ستاره؟”

  • ” به به خانواده ی محترم. این رنگ مو چه به مامانت میاد. فرخ هم خوب توپر شده ها.”

  • ” آره مامان همیشه از موهای سفید وحشت داشت. مامان برعکس منه. این شیرینی هارو زنش،یگانه درست کرده. مامان می گفت عمو و پسرعمو فرخ و یگانه تو عید چند روز خونشون بودند. می گفت هر صبح از بوی نون تازه و شیرینی های که یگانه درست می کرد از خواب بیدار می شدند.”

  • ” هنوز کاشان زندگی می کنند؟ اداره برق بودند؟آره؟”

  •  ” آره جفت شون کارمند اداره ی برق اند.”

عکس را بزرگ و کوچک می کند. روی لب ها و چشم های یگانه زوم می کند. حالا می فهمم اشک و آه هایش از کجا بلند می شود.

 پسرعمو فرخ، عاشق بهار بود. از کلاس هفتم هشتم شروع شد.آن موقع که بهار در کاشان زندگی می کرد،پسرعمو فرخ عاشق بهار بود. آن موقع که بهار، رتبه ی دو کنکور شد،پسرعمو فرخ، عاشق بهار بود. آن موقع که بهار آمد تهران و در خوابگاه زندگی می کرد،پسرعمو فرخ،عاشق بهار بود.

عشق آن سال ها بود دیگر. تلفن می زدند. حرف نمی زدند. و همین می شد،عشق. فرخ،می رفت پشت دبیرستان دختران می ایستاد تا بهار رد شود وهمین می شد عشق.

بهار سر کوچه می رسید. فرخ در سکوت نگاهش می کرد و دستش در دادن نامه می لرزید و دادن نامه را به وقت دیگری موکول می کرد و همین می شد،عشق.

مرحله ی بعد از عشق،خواستن بود. فرخ گفته بود. خواسته بود.حرف زده بود. واسطه آورده بود.حتی وقتی بهار،چمدانش را بسته بود و داشت راهیِ اینجا می شد،فرخ به رسم عشق و یادبود به بهار یک مسواک،کادو داده بود.

بهار،پوزخند زده بود و فرخ به شکل مردانه ای بغض اش را فروخورده بود.

بهار آمد. اولش کمی غصه دار بود. به فرخ فکر می کرد. وقتی دلتنگ بود و دلش هوای ایران را می کرد به فرخ زنگ می زد و وقتی فرخ، الو می گفت تلفن را قطع می کرد اما بعد از اینکه هر روز اتوبوس ساعت ۷/۳۰ صبح را گرفت و به دانشگاه رفت و با اتوبوس ساعت ۷/۳۰ شب هم به خانه برگشت،همه چیز را فراموش کرد.

  • ” بسته دیگه بهار. دل و روده ی اون عکس رو درآوردی.حالا چون عید نوروز شده تو هم نوستالژی بازی ت گرفته. مگه یادت نیست کریسمس که بود همشون می گفتند: آخ،کاشکی می شد ما کریسمس اونجا بودیم.حالا نوروز شده تو می خوای اونجا باشی. عجب اوضاعیه. یکی می خواد اینجا باشه. یکی می خواد اونجا باشه. هرجا نیستی همونجا خوبه انگار.”

با شیطنت می گویم:” عشق قدیمی هم که خیلی وقته سروسامون گرفته و خوشبخت شده. تو باید خیلی وقت پیش ها غصه می خوردی. کتت رو پوشیدی؟”

  • ” نه هنوز. می پوشمش.”

  • ” می خوای برات غذا بزارم با خودت ببری؟”

  • ” نه فردا وقت نمی کنم. سر راه یه تیکه پیتزا می خورم.”

  • “نگفتی،اون جعبه بزرگه چیه خریدی؟”

  • ” نمی دونم. آنلاین سفارش دادم. نوشته بود می تونید باهاش نون درست کنید،حتی نون شیرینی.”

  • داستان نان شیرینی از مجموعه ی آدم،آدم نیست. نوشته ی راضیه مهدی زاده

 

ایمپایر

.

اول برف بارید. بعد کمی باران… بعد هم غروب شد. همه ی لوازم عاشقی فراهم بود.

اینکه پایت در برف باشد. نم نم باران روی موهایت و چشم ها رو به غروب…

.

آن سال همه این ها بود اما سال وبا بود. سال فراموشی…

یک بار دیگر هم گفته بودم. یک جور دیگرش را گفتم. 

یک روز وسط غروب و ابر و باران آمدم توی اتاق ایستادم. 

همه ی کمدها و کشو ها ولای کتابو دفترها را هم حتی باز کردم و گشتم و گشتم… مگه می شه عینک به اون قشنگی که دسته ش فلزی بود و یه گل نقره ای کنارش داشت یوهو محو بشه…؟ همزمان با اینکه تو یوهو محو شدی… چرا همه ی چیزهای قشنگ با هم محو می شن؟؟

.

خورشید هم داشت محو می شد؟ 

باران هم تا فردا هیچ برفی نمی گذاشت…

.

.
ouds come floating into my life, no longer to carry rain or usher storm, but to add color to my sunset sky.
Rabindranath tagore
.

 — at Manhattan View.

کله ی داغ
پسرم کله اش داغ بود. می خواست دنیا را عوض کند.
گفت: مامان می روم لهستان. من برمی گردم به ریشه ام. من طاقت این آمریکای تازه به دوران رسیده را ندازم. از نیویورک هم حالم به هم می خورد. شهر هزارتکیه ی شلوغ.. برمیگیردم لهستان مامان. تو هم برگرد. به خودت برگرد و گول این سرمایه داری و کاپیتالیسم را نخور. 
اینقدر کله اش داغ بود که گفت اصلا مگر من از دار دنیا چه می خواهم. همین ساک کوچک،من را بس است.
توی ساک،قند بود و کمی نان که وقتی به مراسم عشای ربانی می رفتم توی کیفم می گذاشتم.
پسرم قندها را دید. پوزخندی زدو گفت: با مراسم رفتن و دعا خواندن یکشنبه های کلیسا هیچ نمی شود. .
بهش گفتم: حداقل بیا و این چمدان را ببر. این بزرگتر است.

چمدان مال پدرش بود. پدرش وفا نداشت. 
یک چیزی توی وجودش بود که آرامش نمی گذاشت. 
چند سال بعد از آنکه از لهستان آمدیم آمریکا گفت برمی گردد. 
من فکر کردم شوخی می کند. اما یک روز بیدار شدم. نامه ای نصفه نیمه نوشته بود و رفته بود. آن موقع دیگر عشقی بین مان نبود.
رفت و من هم پا پی اش نشدم.
چمدانش را اما نبرده بود. همان چمدانی بود که با هم از لهستان آمده بودیم آمریکا. 
پدرش هم یک خل و چلی بود مثل این.
آخرش هم نفهمیدم چه برده بود با خودش. لباس هایش کم نشده بود. کمدش اما تا نیمه خالی بود.
تا آمدم بفهمم چه برده و چه نبرده با یک آمریکایی آشنا شدم.با هم خوب بودیم. خوب معمولی و آرام. همین شد که تا الان هم با همیم. با هم مانده ایم. .

دخترم هم یک دیوانه ای بود مثل خودم. یک روز که تازه دو سال از اولین قاعدگی اش گذشته بود آمده و گفت مامان من می خواهم زندگی ام را خودم بسازم. با عشق. در یک دنیای جدید. 
من هم همین حرف ها را زده بودم. نگاهش کردم. وقتی خودم بودم چه باید می گفتم. 
خودم باید به خودم هیچ نمی گفت.سکوت می کرد و می گفت خودت هستی. همانی که یک روز گفت باید زندگی جدیدش را بسازد در جایی جدید.
بعد هم وسایلت را چپاندی و آمدی امریکا.
.
دخترم هم همین کار را کرد. دو تا چمدان و سه تا ساک دستی و کلی خرت و پرت برداشت و با آن پسربچه ی نسل دومی کره ای آمریکایی رفتند هنگ کنگ.
زنگ می زند گاهی. هنوز با هم اند. می آید. هر سال دو بار می آید. عاشق هنگ کنگ شده و دلش برای نیویورک تنگ نمی شود.
.
ولش کن… گفتم تا هوا سرد نشده عصایم را بردارم،بروم قبرستان بروکلین برای آن خدابیامرز فاتحه بخوانم. دو سالی می شود که او هم دیگر نیست.همسر آمریکایی ام. همان که گفتم با هم آرام بودیم…
.
There are Lots of loudly stories all over the world if you just are going to hear.

.گوشه ی آبی
یک چیزی را می دانم. اینکه قبل تر ها نه پاییز بود. نه برگ.. نه پنجره.. نه روز.. نه شب… نه برف.. هیچ کدام از این ها نبود..
.
قبل ترها تو بودی و همه ی این ها پشت تو.. تو بودی و برگ های پاییزی که کنار پاهایت می افتادند زمین و آرام می مردند. .
تو بودی و پنجره ی پشت سرت که خاموش می شد. تو بودی و پالتوی سیاهی که دانه های برف سفید رویش می نشست.
.
خوب حالا هر روز تنهایی بیشتر است و تو کمتر.. پس برگ ها بزرگ ترند.
پاییز رنگی تر… پنجره ها رنگین کمان های بیشتری دارند.. .
وگرنه وقتی تو بودی من اصلا حواسم نبود به پاییز،به عوض شدن به فصل ها.. به اینکه هر پنجره ای یک قصه ای دارد. 
باور کن وقتی تو بودی من اصلا این چیزها را نمی دانستم تا اینکه تو رفتی و من هزارتا وبلاگ و ایستاگرام و دانشگاه عوض کردم.
.
.
I really love learning a very new language which is bird’s words…
.

انار بی خانه

.
.همینجوری هی نقشه را از بالا کوچک و کوچک تر می کنم. هی دو تا انگشتم را از هم دور می کنم و روی نقشه ی گوگل مپ،کش می دهم. 
هی کش می دهم و کش می دهم که بفهمم کجاست؟
اسم را می توانم بخوانم. انگلیسی نیست.. فرانسه هم نیست. اما من که دانمارکی و هلندی و سویدی و اسپنیش نمی دانم. 
شاید یک جزیره ی کوچک و خوش آب و هوایی باشد در اسکاتلند… اسکاتلند را مگر من می دانم؟ اول خیابان ها دور می شوند. بعد شهر ها را می بینم. باز هم نمی فهمم کجاست؟ 
کجا زندگی می کند که اینچنین آن دختر زیبا و زردپوش را سفت در آغوش گرفته و با دندان های خرگوشی اش می خندد. 
از شهرها می گذارم. 
می رسم به آب ها.می فهمم اروپاست. و دلم مرطوب می شم از سرسبزی و کوچکی شهرهای آب دار… بعد می فهمم یک شهری ست در آلمان.. برلین و فرانکورت و مونیخ نیست.
یک شهری ست که اسم ش غریب است. که ناآشناست.. که سبز است. 
که روستایی ست. که یک خانه ی شیروانی با سقف کوتاه باید داشته باشد. یک محوطه ی سبز نه چندان بزرگ رو به روی ش.. و یک مبل قهوه ای ه بی قواره که او و آن را بنشاند رویش… که دوتایی عکس بگیرند. 
شاید هم سه تایی. مثلا مادر دختر از آن ها عکس گرفته باشد.
او گفته باشد: نه مامان شما هم بنشیند. بعد هی تعارف رد و بدل کرده باشند. بعد هی دل دختر قنج رفته باشد. بعد هم چلیک…
و آن لبخند و آغوش گرم و آن لباس زرد برسد به دست من در این سر دنیا که در قاره ای دور از خاک خودش که سرزمینی دور از لبخند گرم توست.
.
.
“The monotony and solitude of a quiet life stimulates the creative mind.”
Albert Einstein
.

کلاه پشمی و چشم سبز

 

.
چشم هایم ضعیف شده و من دلم برایشان می سوزد.
ایستادم جلوی این مغازه که کلاه های پشمی می فروخت.
آقای فروشنده کارت ویزیتش را می دهد. عکس زنش روی کارت ویزیت است. 
من چشم هایم را می مالم. نگاه می کنم.
آقای فروشنده عاشق زنش است. من عاشق چشم هایم.
آقای فروشنده زنش را در لباسی سبز نشان می دهد و می گوید زنم هنرمند است،عکاس است،همه ی چشم من است. .
من،چشم های ضعیف م را فراموش می کنم.
.
.
Normally new York city is really cold at this time but the spring and also mild fall weather has followed us. There is no snow. Anyway happy new year

مثل یک دونات دیوانه

می گفت: بدبخت نشی بیای اینجا موندگار شی… .
.
دو تا دونات می خریم. می گم بریم درب خونه ی دوستمون. 
خونه ی دوستمون توی آمریکاست. دوست هامون ایرانی هستند و ما از نانوای عرب و خانوم اسپنیش فروشنده دو تا دونات می خریم که ببریم برای دوست هامون.
تعطیل است. تولد عیسی مسیح است.

بعد جوابش را میدهم: نه میام ولیعصر خونه می گیریم.. بدبخت نمیشیم.

راست می گم.. آخ اگه بشه ولیعصر نزدیکی های انقلاب خونه داشته باشیم. 
می دونم که رودخونه نداره تهران. 
می دونم که سبز نیست و خبری از این همه درخت و پاییز قرمز و سرخ و ارغوانی و طلایی و نارنجی نیست. 
می دونم که توی هواش بنزین و سرب و سیاهی ریختن. می دونم که راننده تاکسی ها و مغازه دارها بقیه ی پولت رو پس نمی دن. 
می دونم که ولیعصر و انقلاب شدند دستمالی ه نخ نما شده ی همه ی شعرهای آه و ناله دار.. می دونم همه ی اینارو.. مگه من خودم ۶ سال اونجاها زندگی نکردم؟

مگه زندگی کردن همون لحظه هایی نیست که آدم دلش یوهو وسط کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران، پخش و پلا میشه و همه جارو به گند می کشه؟ 
مگه زندگی کردن اون نیست که آدم می فهمه تو یه سکوت طولانی که سر و تهش از امام حسین تا آزادی ه، بشه یه بغض کش دار… مگه زندگی کردن این نیست که آدم ببینه شاگردهای قیصر امین پور جیغ می زنند و روی پله های دانشکده می شینن و خاکی می شن.
.
مگه زندگی کردن این نیست که آدم رو پله های چوبی پشت دانشکده ادبیات در گوش دوستش یه راز بزرگ رو زمزمه کنه؟

در می زنیم. زنگ می زنیم. دوباره. سه باره.. کسی درب را باز نمی کند. 
ما برمیگیردیم به آمریکای کوچک خودمان توی طبقه ی دوم یک ساختمان که همسایه اش سگ علیلی دارد. 
برایشان پیامک می فرستیم که بابانویل آمده بود و برایتان شیرینی خریده بود. آن ها می گویند: عه شمابودید؟ ما فکر کردیم از کلیسا اومدند.. این ها هم که تا دینت رو عوض نکنند ول کن نیستند.

توی ولیعصر هیچ کس از کلیسا نمی آیند که روز تولد مسیح درب خانه را بزند و بگوید بیا به آیین ما. به این دلیل و به آن دلیل و این هم لیست مراسم های ما.. .
.
توی ولیعصر فقط گاهی سوار مترو می شوی و یک خانومی با مقنعه ی بلند میگوید: کتاب ها راجع به امام زمان است. راجع به ظهور شان… او می گوید: کسی می آید و دنیا جای بهتری می شود… .
.

A new year is upon us. What obstacles must you overcome to reach your goals?
What is one thing you can complete today that will put you one step closer?
Get out right now.take action and make your own life

.

. داستانک های راضیه مهدی زاده