دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘عکس و نوشته راضیه مهدی زاده’

دارز کشیدم.. امروز سومین روزی ست که با ادم ها قرار می گذارم و نمی آیند و من از ادم ها منتفرم.. بله.. نمی دانم چطور می شود با آدم ها دوست بود؟ همکار بود؟ حرف زد؟؟ در این لحظه این چنین است.. شاید دو ساعت بعد ادمی دیگر باشم در این رابطه…
دارز کشیده بودم و درس های کارگاه نویسندگی را با منیرو روانی پور و یاسر نوروزی که به مرور می کردم.. م یگفت دوست می شویم همه با هم و داستان.. اینطور نشد.. خودش هم همچین فرندلی نیست.. یا شاید این کارگاه جایش نیست و .. داشتم می خواندم و خانه ی قدیمی مان را باید تحویل می دادیم. آخرین روز بود.. بله آخرین روز.. آخرین..
هیچ چیز در خانه نبود به غیر از همان مبل تخت مشکی مان که من در آف پیدا کردم و دوستش داشتیم. شب ها از حالت مبل به حالت تخت تبدیلش می کردیم و چیپس و ماست می آوردیم و فیلم هایی که از نت فیلیکس می گرفتیم را دوتایی تماشا می رکدیم.. وقتی به تخت تبدیل می شد احساس می کردیم ماخوشبختیم.. به همین سادگی تغییر هویت و حالت می دادیم..
هیچ چیز در خانه نبود. پارکت های خانه ی قهوه ای بود و روز قبل جارو زده بودیم.. یعنی زده بود.. داشت .ان حمام را تمیز می کرد.. من دراز کشیده بودم و دلم برای سوفابدمان همان تخت صندلی مان می سوخت..
منتظر یکی بودیم که بیاید بخرد و ببردش.. دلم برایش می سوخت.. نمی دانم چرا.. دراز کشیده بودم و موبایلم دستم بود و از روایت می خواندم… به پنجره ی رو به رو خیره بودم.. پنجره ای که بلندترین و سبزترین درخت دینا را داشت.. افتاده بود توی پاییز… برگ هایش را تکان می داد و غم اش نبود نگاه من از این به بعد نیست.. اما من غمم بود.. تکان می خورد و من غمم زنده می شد…
​اولین خانه ی دو تایی مان.. اولین خانه ی امریکای مان که پر از تنهایی بود.. همه ی تنهایی را ان حجم سبز پر می کرد.. همه ی روزهای من را می دید.. از صبح پرده را می کشیدم تا شاهد زند گی ام باشد.. شاهد حرف زدنم با خود.. شاهد جنگ من و موش ها.. شاهد روزهای تنهایی و..
بله او بود.. وقتی که مادرجون مرد و من پشت تلفن آرام سکوت کردم و نگاهش کردم… وقتی که شب بود و فهمیدم مامان غده دارد و من خودم را محکم نشان دادم و در تارکی شب نگاهش کردم.. وقتی که حمید فارغ التحصیل شد و دو تایی تیپ زدیم تا برویم جلسه ی دفاع دکتری اش نگاه ش کردم.. وقتی که دوتایی از کار گرفتن و استرس مصاحبه که یک روز کاری کامل بود … استرس داشتیم و .. نگاهش کردم.. وقتی که دلم تنگ شده و دو سال و نیم گذشته بود و مامان مریض بود و شیمی درمانی می شد نگاهش کردم…
او من را دیده بود.. بیشتر از خودم حتی.. او من را می شناخت.. او دوست نزدیک من بود.. دلم می گرفت.. از اینکه تنها می دانست این آخرین بار است.. این نگاه من و او که آشنا بود… اصلا شاید او بود که من را به خودشناسی رساند تا تبدیل به یک درخت زرشک شوم… او بود که من را به جرگه ی درخت ها کشاند..
او بود که من را وادار کرد هرجا که درختی می بینم لحظه ای مکث کنم و شریعت برگ هایش را نظاره..
او بود.. او ودست های بزرگ و سبزش…
.
.

راضیه مهدی زاده

هادسون
اینچنین که دل میزنی به آب… سرخ می کنی تن و بدن شهر را… و بعد غرق می شوی توی رودخانه…
اصلا می دانی با روح آدم ها چه میکنی؟ اصلا می دانی آدم ها چقدر نازک نارنجی تر از نارنجی غروبت هستند؟
اصلا می دانی پاییز، آن هم اول هایش که آدمی هنوز به غروب های ناگهانی اش عادت نکرده،این حجم گوشتی بشر را تا کجاها می تواند ببرد؟
.
این چیزها را نمی دانی و غروب می کنی…
.

 

 

.

.خانه را تمیز کردیم.. خیلی.. وان حمام را سابید.. دستشویی را تمیز کرد. من روی مبل را فرچه کشیدم و پنجره ها را و کمی دیورا و او گاز و یخچال و میکرو و سینک ظرفشویی… تمام شده بود.. خانه آماده بود… باید تحویل ش می دادم..
از آنی در اینتساگرام نوشته ام… آنی را باید بشناسید…
.
آمدیم بیرون.. از خانه آمدیم بیرون و توی خیابون ایستاده بودیم و منتظر بودیم ماشین جلویی از پارک بیرون بیاید تا ما برویم.. آنی کله اش را از پنجره بیرون آورده بود و داشت با یکی دیگر از همسایه ها حرف می زد و قربان صدقه ی سگ سفیدش می رفت… هی دوست داشتم خودم را قایم کنم.. نمی شد دیگر.. آنی می فهمید که ما می رویم. من هم می فهمیدم.. هر دویمان می دانستیم.. اصلا خودم برایش یک گلدان با گل های بنفش خریده بودم و گفته بودم ما داریم می رویم. گفته بود کی؟
گفتم: آخر ماه… یک هفته مانده بود ان روز…
دیدمان.. برخلاف همیشه به خودش رسیده بود.. رژ قرمز زده بود و لباس قرمز پوشیده بود.. بعد گفت ایز ایت فینیشید؟
این را با لبخند گفت. دست هایش را هم تکان داد به معنای تمام شدن.. من و حمید با خنده گفتیم بله و ..
هردویمان حرف دیگری نداشتیم.. هر دویمان لبخند زدیم.. نگفتیم دلمان برای هم تنگ می شود.. نگفتیم محله ی خوبی بود کاش همدیگر را دوباره ببینم.. لبخند تلخی بود و من نمی دانستم لبخند در جهان هزار معنا دارد…
.

راضیه مهدی زاده

 

.

.

او دیروز برای من نامه نوشته و من هر وقت او نامه می نویسد کلی خوشحال می شوم.. اما همیشه جوابش را یک هفته دیرتر می دهم.. حمید که می فهمد من را به شدت دعوا می کند که چقدر رفتارم بی اخلاقی ست و واقعا هم ناراحتم.. به خاطر اینکه باید برایش یک نامه ی بلند انگلیسی بنویسم همیشه می گویم بعدا.. فردا بعد از کلاس.. شب بعد از شام.. صبح که از خواب بیدار شدم.. عصر بعد از اینکه از خانه ی نغمه نسرین برگشتیم و اینطوری می شود یک هفته… برایم نامه می نویسد و می نویسم و از هم خبر می گیریم و از زندگی هم می پرسیم و از فیلم هایی که دیده ایم و نمایشگاه های هنری ای که رفته ایم و کارهایی که انجام داده ایم در این مدت…
مارلین را در دانشگاه کلمبیا نیویورک پیدا کردم. دانشگاه کلمبیا تاپ تن علوم انسانی و هنر است در دنیا و من همیشه سخنرانی های و کلاس هایش را شرکت می کنم.. چند وقت بود که تاک ها مربوط به سینما بود و کارهای ایزابل در تیاتر که من نمی شناختم و چون تازه شش ماه بود که به آمریکا آمده بود خیلی هم نمی فهمیدم از حرف هایشان… می نشستم و آخرهایش چون مغزم زیادی برای فهمیدن تلاش کرده بود درد می گرفت.
دوبارش را اتفاقی پیش مارلین نشستم.. ۶۰ ساله است. موهایش را شرابی می کند. آن روز موهایش بلند بود و گیس کرده بود. چشم های ریز آبی دارد. همه ی فیلم ها و کارت های موزه های هنری را دارد وهنر خوانده و کلاس های کامیپوتر و طراحی وب می رود..
آن روز که دیدمش خیلی این اتفاقی نشستن مان کنار هم جالب بود… اما می ترسیدم حرف بزنم.. کمی هم شوق داشتم که یک دوست امریکایی داشته باشم.. حرف زدم و گفتم چه جالب که شما را دوبار می بینم و …
با هم دوست دشیم.. وقتی فهمید ایرانی هستم و شش ماه در نیویورک کلی خوشش آمد.. گفت دامادش یعنی شوهر خواهرش بارها به ایران سفر کرده قبل از انقلاب.
با هم دوست شدیم و هی قرار گذاشتیم. رفتیم موزه. رفتیم فیلم دیدیم. رفتیم کارهای پیکاسو را نشانمان داد. بردیمش رستوران ایرانی رواق در نیویورک.. درددل کردم با او و آن روزهای سرد من را برد کتابخوانی نویسنده های ایتالیی و برایم از ناامید نشدن در راه نوشتن گفت و همیشه برایم نامه می نوشت و فیلم های خوب را معرفی می کرد و …
.
دیروز در نامه اش نوشته بود فردا صبح از نیویورک می روم به سمت فیلادلفیا.. دارم برای هیلاری کلینتون رای جمع می کنم و تبلیغات.. واقعا اگر ترامپ رییس جمهور بشه فاجعه ست.
مارلین ۶۳ ساله است.

راضیه مهدی زاده ..

کلاس نویسندگی10
کلاس و افسردگی.
.
نوشته هامو ترجمه کرده بودم و داستان کوتاه های خودم بود. قرار بود سر کلاس بخونمشون.
.
.
مثلا کوچه..
من چجوری باید کوچه رو ترجمه می کردم. لعنتی.. اه.. خسته شدم.
نمی فهمیدن منظرومو…
یه جورایی توی انگلیسی اون حس من از کوچه رو نداشت.
کوچه ای که تنگه و محل عبورو مروره و جوی آب داره و در گذشته آدم ها توش عاشق می شدند.
اما کوچه ای که ترجمه کرده بودم این نبود و هرچقدر هم که زبانی توضیح دادم،اون نشد.

گفتم مثل کوچه ها و خیابون های نیویورک که شطرنجی ه نه..
مثلا یه کوچه ای که تهش بسته ست…بن بسته…
ولی می دونم که معلم مون نفهمید منظورمو. گفت می دونم یه حالت شعری داره اما اینجاش کانفیوزینگ ه…
دپ شدم.
خیلی از جمله ها و ترجمه ی داستان کوتاه هام همینجوری می شه.
بعضی هاشو اصلا دلم نمی خواد حتی نشون بدم از بس وقتی ترجمه شون می کنم عجیب غریب می شن…. ارزا پاوند بود که می گفت ادبیات ترجمه ناپذیر است… شعر ترجمه ناپذیر است… واقعا هست.
.

گلگلی
اگه قرار شد پیر بشم،لباس های گل گلی بپوشم،لاغر باشم، موهای خاکستری داشته باشم.
تنهایی بیام کافه،چای با طعم انبه سفارش بدم.
.

Jpeg

دارم تکه تکه اش می کنم و مثل این است که روزهایی از عمرم را.. دو ماه در مهدکودک زندگی کردم و با بچه ها دوست شدم و با هم فیلم ساختیم و هیچ چیزاز بچه ها از دنیای دست نخورده ی بدون ترس شان. از بی باکی شان در حرف زدن و صافی شان بدیع تر نبود. می خواستم برایم از خدا بگویند.. با همان صافی و زلالی.. بدون هیچ علمی.. بدون فلسفه.. بدون برهان نظم… بدون این سینا و ملاصدرا و واجب الوجود فلسفی…
.
یک تصویر ذهنی در من است… نمی دانم چرا.. و باید به کجا وصل ش کنم. اما باید اینجا بنویسمش… شاید برای روزی دیگر.. مارکز می گفت: داستان های هزار صفحه ای من همیشه با یک تصویر ذهنی آغاز شده اند.
بچه بودم. چند ساله؟ نمی دانم؟ مرضیه به دنیا آمده بود و من از او متنفر بودم. اما صدای بابا از مدرسه ی پشتی می آمد.. رفته بود برایشان حرف بزند.. مدرسه خاکی بود.اسم آن شهر سنقر بود. کرمانشاه.. هرگز دیگر نرفتیم انجا.. و من هیچ چیز از آن شهر نمی دانم به جز اسمش که خوش هجا است. یک جوری ادم را قلقلک می کدهد اسمش.. شاید به خاطر ق است…
بابا در مدرسه پسرانه درس می داد و سخنرانی می کرد و من کفش های بزرگ مامان را پوشیده بودم و از خانه به سمت حیاط راه افتاده بودم. با همان کفش های گشاد که به سختی می شد راه رفت تا دم در رسیدم. مامان اگر می فهمید نمی گذاشت بیرون بروم.. آن موقع بچه دزدی مد بود… توی آن شهر اتفاق نیفتاده بود اما همین که مد بود کافی بود. کفش ها اذیتم می کردند و گشاد بودند. از درب بیرون آمدم. همه جا خاک بود و ظهر بود و آفتاب داغ بود. ترکیب خاک و گرما و نور و خرابه…
رسیدم به مدرسه پسرانه.. یه تل خاک آنجا بود. رفتم بالا… بابا را می دیدم که حرف می زد…
.
.
گابریل مارسل فیلسوف فرانسوی می گوید” امید یک سرود دسته جمعی ست” و من فکر می کنم بچه داشتن،خهوشبخت بودن،موفقیت و پیشرفت… اینها هم همان سرودهای دسته جمعی هستند. همان دروغ های دسته جمعی.. آدمی اما باید به چیزی دست هایش را بیاوزید…
.
.
برای من هرگز واژه ی هوش وجود نداشته.. اصلا تا حد زیادی بی معنی ست… همیشه تلاش بوده و خرکاری.. یعنی خرکاری و کوشش را مساوی ان چیزی که هوش می نامند می دانستم. از وقتی به آمریکا آمدم از پیله ی دوست های دانشگاه تهرانی و شریفی ام بیرون زدم و آدم هایی را دیدم از همه جای ایران.. نه با هوش و نه پرتلاش.. اما راهش را بلد بودند.. چیزی که تازه می دیدم.. چیزی که در ۲۶ سالگی فهمیدم و تا قبل ازآن بر من روشن نبود.. خرشانس بود. گول زدن زیباکارانه ی دیگران یک راه زودرس بود.. یک روش شرافتمندانه ی فانتزی که هرگز نمی دانستم وجود دارد.
.
.
چشم های هر دویشان دلم را می خلد.. چشم های مشکی کشیده.. ثریا حکمت و مهری مهری نیا… در فقر و در خانه ی سالمندان مردند.. شهرت. پول . زیبایی. کار کردن.. هیچ کدام به کارشان نیامده بود. حتی قبرشان را در قطعه ی هنرمندان می خواستند پیش فروش کنند تا از فقر… لحظه ها…. اقتدار لحظه را محترم بشماریم.
.

راضیه مهدی زاده

کلاس نویسندگی 8
ادامه ی پست قبلی.
بعدش با دوست تایلندی م از کشورآمون حرف زدیم و گفت ایران خیلی متفاوته با اینجا…من می دونم که شما باید حجاب داشته باشید.درسته؟
.
گفتم:آره. اجباری.

گفت:حتی توریست ها هم؟

گفتم:نه خیلی جدی…ولی خوب آره.. بعد یکی از همکلاسی های دیگه مون رو نشون داد(همون رزولا که توی عکس هم می تونید ببینید.

کلاس نویسندگی6
تو کلاس مون من به فرلاندو خیلی حسودی می کنم.
البته فرلاندو هنوز کتابی ننوشته و داره فعلا یاد می گیره و …
فرلاندو اصالتا چینی ست.یعنی پدر و مادرش چینی هستند.
تا اینجایش یعنی به زبان چینی مسلط است.
پدر و مادرش از کودکی او رفته اند ونزویلا و او در آنجا بزرگ شده.
یعنی اسپنیش هم بلد است و زبان اولش یک جورهایی اسپنیش است.
خودش هم که از ۱۸ سالگی امده امریکا و زبان سومش می شود انگلیسی که لعنتی انگلیسی را هم خوب می نویسد.
شد سه زبان اول دنیا که بیشترین جمعیت انسانی را از نظر زبانی دربرمی گیرند.
یعنی هر کتابی بنویسد بست سلر می شود.
.
.
پ.ن: قیافه اش هم جالب است. هم چینی ست هم اسپنیش.
موهایش و مدل لباس ش شبیه اسپنیش هاست.
اما چشم ها و ریزی صورت شبیه چینی ها. یک ترکیب غریبی است فرلاندو
.

براش خالی می بستم و می گفتم اینجوری ه.. بعد الکی پاهام رو دایره ای می کردم و کمرم رو تا جایی که می شد می چرخوندم و هم می شدم و راست و.. می گفتم این رقصی ه که من تازه دیدم و یاد گرفتم. می گفتم این رقص تازه اومده. امریکایی ه.
می گفت: مایکل جکسون؟
می گفتم نمی دونم.
می گفت: مون واک جسکون نیست؟ چون شنیدم اون هم تازه اومده.
بعد کمی خیره می شدم به یه نقطه ی دور و می گفتم هان.. آره آره.. فکر کنم خودشه.. اسمش که زیاد مهم نیست. مهم همین حالت رقصه.. می بینی چه معجزه ای داره.
می گفت: آره واقعا یونیکه.. یه بار دیگه هم انجام می دی من پشت سرت انجام بدم؟
.
.
صندل سفید لاانگشتی ش رو پوشیده بود و از نقاشی های رامبرانت و تاثیر سایه روشن توش حرف میزد.
می گفتم: چه جالب.. چند رزو پیش ها که رفته بودم فرهنگسرای بوققق یه نقاشی دیدم که خیلی شبیه چیزی که تو می گی بود. فکر می کردم مال مکتب امپرسوینیم کملیسم ناتوسرتونیسم بود.(همه ی مکتب هارو از خودم درمی آوردم. البته چون تازه تاریخ ادبیات ایران و جهان داشیم از اسم های اون ها هم استفاده می کردم. ولی چون سمبولیسم و ریالیسم خیلی نخ نما بودند مجبور بودم خودم هم چیزهایی اضافه کنم.)بعد می گفتم به نظرم نقاشی ش پر بود از زوایای متفاوت قلم مو بر سایه و … (همش چرت و پرت های نامفهموم بی معنی)
می گفت: چقدر جالب. من اینارو اصلا ندیدم. میشه دفعه ی بعد من رو هم ببری؟
می گفتم: آره حتما. خبرت می کنم.
.
.
نقاشی می خوند. دنیایی که من هرگز نداشتم. می رقصید و کلاس های رقص می رفت. دنیایی که من هرگز نداشتم. من برای اینکه تو دنیای رنگ و رقص اون باشم هر کاری می کردم. اون هم لذت می برد شاید از دنیای خیال های موهومی که نداشت یا داشت و دوست داشت ببیشتر داشته باشه. با هم دوست بودیم. بعضی اوقات بین هنر و علوم انسانی دعوامون می شد. من می گفتم تمام تمدن و تفکر جوامع بشری بر پایه س.. (پونزده سالم بود. شونزده سالش بود.) حوصله مون نمی کشید پسربازی کنیم یا اوتو بزنیم یا تو فکر این باشیم که سریع ۱۸ سالمون بشه و دماغ هامون رو عمل کنیم.
یه جوری بودیم. زود شروع کرده بودیم به گذاشتم وزنه ی دنیا رو شونه هامون. زودی دلمون می خواست حرف های قلبمه ی عجیب غریب از خودمون دربیاریم. زود افتاده بودیم تو ماز بازی ای که تا ته ش بازی بود.
.
.
غیب شد. رفته بودیم مسافرت. برگشتیم و هرچی گشتم نبود. رفتم مدرسه نبود. رفتم از یکی از دوست های دور مشترک مون رسیدم از “ه” خبر داری؟ نگام کرد و گفت: هان ؟ ه؟
هی از جلوی خونه شون رد شدم و دیدم پنجره شون بدون پرده ست. دیدم دیگه اون صندل سفید لا نگشتی که من همه ی دنیارو گشتم تا یه دونه عین ش رو پیدا کنم نیست که نیست.
بزرگ شدم. رفتم دانشگاه تهران. فلسفه خوندم.
به ” ه” گفته بودم یعنی میشه از سردر این پنجاه تومنی رد بشم.
“ه” گفته بود آره ولی مهم نیست که.. باید در راستای تمدن و جوامع…
.
.
بزرگ تر شدم. رفتم دانشگاه هنر.. رشته ای که “ه” داشت و من نداشتم و حسرتی نبود. دعوایی نبود. احترام بود. چیزی که بین من و دوست های تجربی و ریاضی نبود. که همیشه یک نگاه بود بین مان و تمام. از آن نگاه های سرتاپای بدون حرف…
آمدم کتابخانه نشستم. روزهای پایان نامه بود. کتابخانه از “های” گرم آدم ها داشت خفه می شد. رفتم کوچه ی پایینی دانشگاه. یک کتابخانه ی دنج تر بود که زیر نظر بنیاد شهید بود. همیشه قبل از ورود مراسم مرتب کردن آستین ها و موها اجرا می شد.
کتابخانه خلوت بود و من و یک دختر دیگر در دو نقطه ی موازی داشتیم مشق می نوشتیم. من داشتم از وانهادگی و عشق در فیلم های میشاییل هانکه می نوشتم و او داشت کتاب می خواند.
دست هایش را با ساق بلند تا نزدیکی انگشت ها پوشانده بود. هدبند سفید داشت و چادرش را سفت پوشیده بود.پوشیه اش را بالا داده بود.
بینی اش بزرگ بود. سفید بود. چشم هایش عسلی بود. “ه” بود. ” ه ” بود ولی ” ه ” نبود. مدام نگاهش کرد. داشت کتاب می خواند.
نگاهش کردم. ساق دستش را درست کرد. نگاهش کردم. ” ه” بود بدون صندل سفیدش. بدون رقص موون واک ش. ” ه” بود. همانی که یک هو غیب شده بود.

 

راضیه مهدی زاده