حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘متن و تصویر از راضیه مهدی زاده’

تخته راش

اعتراف می کنم که وقتی دبستانی بودم،یک بار آروم رفتم کنار تخته سیاه و سه رنگ گچ ریختم توی جیب مانتوم و تا خود خونه از ذوق محموله ی گرانبهای در جیب دویدم.
اعتراف نمیخواد البته…
هممون یک بار این کارو کردیم smile emoticon
گچ،وسوسه ی بزرگ شدن بود.
قصه ی پرشور معلم بودن…
رویای تخته و ثبت یک اثر ماندگار با دست های خودت…
یک جور دنیای جادویی و فرای دانش آموز بودن…
.
.
استادمان،چهره ی ماندگار علمی بود. به درجه ی اجتهاد رسیده بود. سه تا دکتری از دانشگاه های اول دنیا داشت و…
استادمان ۹۰سالش بود.
یک روز رفته بود دانشکده ی حقوق تا به عنوان دانشجو ثبت نام ش کنند.
استادمان خسته شده بود از استاد بودن.
.
.
همیشه همینجوری ست.
دانش آموز گچ می خواهد.
استاد،دیگر گچ اش را نمی خواهد.
.
.
Try and paint something,whatever… Do something… Whatever… Write something… Whatever…
Other hand…
Don’t say anything,don’t do anything,don’t be nothing.
Because others critic you.
Most people live and die with their music still unplayed because only they never dare to try.
.
.

 — at Whitney Museum of American Art.

هاروارد2

شاهکارم را خلق کرده بودم و منتظر بودم نوبلم را بدهند. اما شاهکارم را رد کردند. 
وقتی انتشارات اولین ریجکتم را ایمیل کرد،هوا ابری بود. 
زمستان بود و سرمای بی رمقی همه ی پوست و استخوانم را گرفته بود.
.
آن روز مارلین برایم بلیط خریده بود.
بلیط فیلم”Theory of everything” با حضور کارگردان و بازیگران.
مارلین۶۳ساله بود.
مارلین کلاس های طراحی سایت را به تازگی شروع کرده بود.
مارلین هفته ی بعد،میخواست ۳ساعت رانندگی کند تا نمایشگاه آثار محبوبش را ببیند.
مارلین طرح چوب و صندلی جدیدی شروع کرده بود.
همان روز،بدون هیچ حرفی،مارلین به من,پوزخند زدن به ریجکت ها،رد شدن ها و قبول نشدن ها را یاد داد.
.
.
آفتاب پرتلاش آخرهای شهریور است که اسلیمی های شلوار سفیدم را تنها نگذاشته.
.
You can have whatever you want in this world if you want it badly enough and you’re willing to pay the price.
.
.

 — at Harvard University.

لامپ

تو مترو بودم. یه دختر چینی رو دیدم که داشت به انگلیسی کتاب فردریش نیچه ی آلمانی رو میخوند و به سبک عربی آرایش کرده بود و خط چشم کشیده بود. .
.
بعد هم رسیدم اینجا.
دوتا خانوم ایرانی رو دیدم در دوردست که داشتند بلند بلند باهم حرف می زدند و میگفتند:”سی سال گذشت از اینجا اومدنمون.” ایشالا و ماشاالله هم از زبونشون نمی افتاد:-)
.
.
لامپ های کوچیک رو از طبقه پانزده تا یک بین راه پله ها آویزون کرده بودند.
.
These little lighbulbs were beautiful solstice in the middle of hollow somber stairs.
.
.

 — at Whitney Museum of American Art.

cat on hot roof
.
کلمه ها خیلی نرم تر و مهربان تر از قبل شده اند.
این را وقتی نشسته بودم “گربه روی شیروانی داغ”را می دیدم،فهمیدم.
تیاترش اما بعضی جاها،لهجه ی روستایی قدیم داشت و آن جاها را نمی فهمیدم و خیال پردازی می کردم.
.
وسط این خیال پردازی ها فهمیدم ما تنها غیرآمریکایی های سالن هستیم.
بعد خیلی بی دلیل یادم آمد من یک نژادپرست ام.
از آن نوع اش نه…
از نوع تحصیلی اش…
- خیلی بد است. خیلییییییی. در این دو سال بسیار در راستای نابودی اش تلاش کرده ام و البته که موفق هم بوده ام smile emoticon
.
از کجا فهمیدم؟
.ایرانی های ساکن نیویورک خیلی فرهیخته اند و همه شان دکترا و پست دکترا و دانشگاه های هاروارد و کلمبیا و استنفورد و…
.
یکبار توی یکی از این مدل جمع ها یکی شان پرسید” تو دانشگاه تهرانی بودی یا شریف؟”
من هم گفتم:”دانشگاه تهران و..”
تمام شد و حرف زدیم و…
.
همین توی تیاتر داشتم فکر می کردم سوالش چقدر شبیه یکی از چندش ترین سوال هایم زندگی ام بود.
سوالی که برمی گشت به ۱۵سال پیش. بعد از سال اول دبیرستان و انتخاب رشته و…
همه می پرسیدند:” تجربی میخونی یا ریاضی؟”
من هم با حرص و اندوه می گفتم:”هیچ کدام،انسانی،انسانی…”

vase
.
غروب سه درجه ی پاییز را نشسته بودم به خواندن هفت شهر عشق عطار…
پرنده ها یک به یک می افتادند. 
بال شان می شکست. 
زخمی می شدند.
باد می بردشان.
اما هنوز سرشان داغ سیمرغ بود.
.
رسیدم به وادی حیرت. آشفتگی بود و سرگردانی و گردباد که یک نفر در زد.
.
در را باز کردم.
یک آقای میانسال شروع کرد به اسپانیایی حرف زدن.
گفتم:” من اسپانیایی بلد نیستم.”
زبانش را عوض کرد و به انگلیسی برایم از مسیح گفت و مصایب اش و مراسمی که هفته ی آینده در کلیسا دارند.
.
یادم آورد،در ایران هم محرم است و عاشورا نزدیک…
.
و انگار همه ی مردمان جهان در سرزمین حیرت، دلشان هوای هفت شهر عشق را دارد.
می روند و گیر می کنند در خم کوچه ی عشق.
می رویم و گیر می کنیم در خم کوچه ی عشق…
.
Wishing that love could make the world go around not money.
Isn’t simply the most beautiful miracle ever?
It’s Said that” love conquere all”well, definitely it doesn’t need to prove

nyc subway

خواب هایم دیوانگانی چندجهانی شده اند.
.
خواب میبینم در اتوبان های نیویورک هستم. توی ماشین نشسته ام. بعد,از پشت سرم، یک پراید رد می شود و سبقت می گیرد:-)
.
توی خواب، یک هو،اتوبان ها به هم میپیچند و همینطور که توی ماشین هستم، می رسم به اتوبان صدر در تهران. 
اما به جای پل صدر، پل بروکلین رو به رویم است.
.
خواب میبینم دبیرستانی شده ام و همکلاسی ام آتنا از پشت به من 
می زند و می گوید:”برگه ی تقلب رو بده”
برمی گردم که برگه را به دستش بدهم،این خانوم ژاپنی را میبینم ردیف آن طرف تر.
همینجوری با کیمونو نشسته روی نیمکت و همکلاسی ماست.
.
-عکس را عصر آن شب در مترو نیویورک گرفتم.
.
I’m so happy for living in the most multicultural city of the world but I didn’t know that it has an influence on my dreams when I’m asleep.
I took this photo on train because I really love kimono that is the traditional Japanese cloth.afterwards she had come in my dream as a hight school classmate. I’m not sure that it was a dream or nightmare?! 
.
.

 — at New York Subway.