حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘مجموعه داستان های مینیمال موخوره’

گابریل گارسیا مارکز

.
بهم گفت:” پیرمرد خردمندی که در ایالت همسایه زندگی می کرد و همین پارسال فوت کرد،می دونی تو یکی از کتاب هاش چی نوشته؟”
.
من سریع می فهمم منظورش کیه.
می گم:” واا.. نیومکزیکو که ایالت همسایه
نمی شه…”
.
میگه:”نوشته که اگر می توانید بدون نوشتن زندگی کنید،هرگز ننویسید و زندگی کنید.”
.
جلومون یه کتابفروشی ه،کنارش یه رستوران. مرز بین شون هم یه گلدون شبه شمعدونیه…
.
به حرف گابریل گارسیا مارکز فکر می کنم. روی گلدان فوکوس می کنم و عکس می گیرم.
.
.
“Lack of direction, not lack of time, is the problem. We all have twenty-four hour days.”
Zig Ziglar
.

 — at Panera Bread.

موخوره.2

.
.
از همین تریبون یکی از تحولات ادبیات فارسی و داستان های مینیمال را به سمع و نظر شما می رسانم

صندلی

 
.
پنجره را باز گذاشته ام.
آخر می دانی،حتی در قرن ۲۱هم می توان به معجزه ها ایمان داشت.
و باران،پیامبر جدیدی ست که دست هایی معجزه آسا دارد.
.
.
Autumn after autumn.seasons after seasons and we after nothing,before anything…
.

ابر و ریل

 
روجا چمنکار در یکی از شعرهایش میگوید:” قطار عاشقانه ترین وسیله هاست.”
من هم با او موافقم.
در داستان انگشت قطار آمده؛
همان سال انقلاب شد.
یکی از ریل های قطار به این همه تساوی و عدالت معترض شد.
شورشی درگرفت.
تعداد زیادی از ریل ها را به کارخانه بردند و ذوب شان کردند تا به عدالت مرسوم ریل های قطار خدشه ای وارد نشود و سروصداها بخوابد.
من هنوز پاییز بودم و درختی خسته که رفتن تو را با چشم های خودش دیده بود.
.
.
و تیربرق برای همیشه راز مگوی عاشقانه های درخت و ریل های قطار باقی ماند.
#بخشی از داستان انگشت قطار
از مجموعه داستان مینیمال#موخوره
.
.
Take the time every day to sit quietly, listen carefully and observe from the bottom of your heart especially when you’ve sat in the train.
Those nature views should be the moat extraordinary movie that you’ve ever seen.
.
.

موخوره

من می گویم:”شبیه توست.”
او می گوید:”چشم هایش را نگاه کن.”
.
و من به چشم هایم نگاه می کنم. 
به انارها. 
به دانه های انار… به لباسم که پر از صدف و ماهی ست. 
به موهایم که پر از موخوره است.

داستان های موخوره را هم کناره هایش نوشته تا مطمئن شوم آن چشم ها،مال من است.
.
ورودی خانه چسباندمش.
هربار که در را باز میکنم،چشم هایم را میبینم خیره به خود…
.
This unexpected beautiful painting is the valuable present from my new friend ❄ moreover that’s me with big eyes and lots of split ended that I really love them❄
.

 

موخوره کافه نادری

 

 

“رفتن “را می خواست.
“رفتن” را با همه ی اضلاع بی فرم و ناشناخته اش می خواست.
در گوگل سرچ کرد.
گوگل مپ را چندین بار چک کرد.
و جی پی اس،بهترین مسیرهای رفتن را نشانش داد.
“رفتن” یک فعل کش دار بود.
یک ایستگاه بود در گوشه ی غربیِ رودخانه.
.
” موخوره” رفته کافه نادری 
.

 — at Cafe Nadery – Manhattan.

11825115_868559236562910_3558792683347099478_n
.
ایستاد.
جثه اش کوچک بود.
انگشت هایش اما هرکدام آیتی بود از شاخ و برگ های جهانی دیگر…
بغض کرده بود.
بند ناف را بافته بود و با آن،کاسه ای حصیری ساخته بود.
کاسه را به دست گرفت و دست هایش را جلو آورد.
بذرها را آوردند.
خدا گفت:چه خوب شد که آمدی.
#بخشی از داستان#شانه و بار امانت از#مجموعه داستان مینیمال#موخوره
.
.

email.large

هرکدام به نور شدن می اندیشیدند.

خودشان را با پرهای سیمرغ و معجزاتش مقایسه می کردند و هیچ کس هم نبود بهشان بگوید:سیمرغ،افسانه بوده جان من.

.

.

.

به هر حال انقلابی در راه بود.

با سرهایی سوخته و آماده ی آتش.

هر روز یک سخنرانیِ عظیم از انقلاب نور و آبادیِ جهان و یادآور شدن به تک تک شان که رسالت شان روشنگری ست و فلسفه شان،اشراق.

همه شان جوان بودند با رسالت هایی از تغییر در جهان.

با ایده هایی از روشن سازیِ دنیا و اطرافش تا نزدیکیِ کهکشان ها.

البته در همین میان، بودند افرادی که تنها به زمین بسنده می کردند.

 یعنی تنها روشن سازی زمین،آرمان شان بود.

 چون شنیده بودند،خورشید و ماه و امثال این ها هم در جهان به کارهایی نسبتا شبیه به آن ها مشغول اند.

یعنی شب و روز را هر کدام به نوبه ی خویش روشن می کنند.

اما این دسته توسط آرمان گرایان افراطی مورد تمسخر قرار می گرفتند.

آن ها نور را عالم تاب دانسته و  بی هیچ شکی،هر روز بیشتر از دیروز آماده ی رفتن می شدند.

گاهی به داستان هایی که از پیران سوخته ی راه های دور شنیده بودند می خندیدند زیرا رسالت خواهانِ پا به سن گذاشته و فیلسوفانِ روشنفکر پیر را مهره های سوخته ای می دیدند که جسارت شان تمام شده و حال نوبت به آن ها رسیده تا به نسل های گذشته نشان دهند چگونه جهان را منور خواهند کرد؟

تا نشان دهند اگر دست و پایشان در این جعبه ی نمناک کاغذی بسته نباشد چه خواهند کرد؟

.

.

بالاخره نوبت رسید به آنکه سرش بزرگتر از همه بود.

 جلو رفت.

خودخواسته…

پاهایش را صاف کرد و قامتش را محکم.

از جعبه بیرون آمد.

زیر گاز روشن شد.

و دیگر..

.

.

 همین..

 تمام شد.

.

.

کبریت کوچک سوخته،افتاد کنار ظرف های نیمه شسته و کبریت های تمام شده ی دیگر.

هرگز بازنگشت تا به سایرین بگوید که رسالت بهترین شان(که او هم جزء همان دسته بود)اگرهم آرمانی باشد و رسالتی،صرفا لحظه ای نور مجهول است و در نهایت جمع کردن خانواده ای دور میز شام…

همین…

وقت نشد به دیگران بگوید سهم شان از میلیاردها سال و حرکت و زمان،تنها جرقه ای ست که گاهی هم زده نمی شود.

هرگز بازنگشت تا برایشان بگوید نسبت یک جعبه ی خیس کاغذی را با کهکشان و خورشید و راه شیری…

.

.

و تنها یک ثانیه کورسوی نور،تمام وظیفه ی خطیرشان بود…

سیمرغ چوب کبریت از مجموعه داستان مینیمال موخوره

نوشته ی راضیه مهدی زاده

تولد ریحانه

پسرک اشعارش را فرستاده بود. همان جوری شدم که طبعا یک روز پدر شده بود. چند ساله بودم؟ کوچک؟ کودک؟ او اما بزرگ بود پس من کوچک بودم. او همیشه برزگ بود پس من همیشه کودک بودم.
دادم دستش. گردنم را صاف کردم. هنوز روزهای بلوغ بود. پس حتم دارم گردنم مثل یک زرافه صاف شد. شاید هم کمی متمایل به کج شد.
زرافه،گردنش را کشید. زرافه هنوز بینی بزرگی داشت.زرافه اصلا پیشانی نداشت. زرافه هیچ جا را نمی دید.دنیایش همان دفتر ۶۰برگی بود که از دادنش به دست دیگری،که از خواندنش برای دیگری،که از نشان دادنش به دیگری هم می ترسید.نه از آن ترس ها. نه… زرافه آنقدر گردنش بلند بود که از آن ترس ها نداشته باشد.که دنیا را با همان گردن بلند و کشیده اش از بالا به پایین نگاه کند.ترسش اما از دزدیده شدن و زخم و ترک برداشتن دفتر بود. ترسش از آن کلمه های جوهری بود که شیشه ی نازک دلشان نشکند یک وقتی. نریزند جوهرها.ترک برندارند نقطه ها…
با همه ی ترسش،گردنش را اما صاف کرده بود و رو به روی پدر ایستاده بود و پدر هم منتظر بود که شاهکار را به دست دوست شاعرش بسپارد.
زرافه اما آنقدر جوان بود،آنقدر بینی اش بزرگ بود که نمی دانست همه ی زرافه ها یکی یکدانه از آن دفترها و یکی یک لحظه از آن ناب های گردن درازکُن داشته اند.
زرافه می دانست که آقای شاعر حتما خواهد گفت:” اوه آقای پدر،زرافه ی شما یک نابغه ی کامل است.حیف نشود یک وقتی…”
زرافه هم در هوای آزاد و میان لکه های نارنجی پوستش نشست و منتظر پدر شد تا بیاید و بگوید:” باورم نمی شه تو این همه.. این همه.. این همه…” و بغض و غرور و فخر و مباهات اجازه ی ادامه را به آقای پدر ندهد.
آمد.
آقای پدر آمد. آن شب هیچ نگفت. فردا شب هم هیچ نگفت.شب های دگر هم هیچ نگفت. 
زرافه هم پوست انداخت و بعد از سال ها دگردیسی تبدیل یه یک کوالای بنفش شد. 
کوالای بنفش،امروز فکر می کند آقای پسربچه چقدر بینی بزرگی دارد. چقدر جوش های نامرتبی دارد. چقدر گردن زرافه وار درازی دارد.

.

.

زرافه و کوالای بنفش نوشته ی راضیه مهدی زاده

موخوره. عکس ریحانه

موخوره چسبناک است و مرطوب… با خودش جنون حمل می کند.

موخوره نه مو است و نه چیزی غیر از مو…

چیزی ست بین ماندن و رفتن…

 بین وجود و عدم…

 بین سکوت و نگاه…

کتاب موخوره،مجموعه ی نوزده داستان مینی مال می باشد. داستان هایی از جمله زخم از خون انار،سیمرغ چوب کبریت،دف در گلدان،کاشتن چشم بچه آهو،کوچه ی منحنیِ بازو و…

اسامی داستان ها،خود،نشانی ست از داستان کوتاهی دیگر. گواینکه داستان مینی مال، خود را با داستانکی چند کلمه ای و کوتاه آغاز می کند.در هریک از نام ها که تلفیقی از دو سه کلمه می باشد،گرایش به مینی مال و کوتاه گرایی بر پایه ی مفاهیمی غنی تر از اطاله ی کلام دیده می شود.

ویژگی دیگر کتاب،نوعی آشنایی زدایی ست.آشنایی زدایی که به عنوان جز لاینفک مینی مالیسم مطرح است در این مجموعه نیز به خوبی دیده می شود.در این کتاب،نگاه تازه ای به پدیده های آشنا وجود دارد. به نوعی با رویکردی جدید،پدیده های آشنا،ناآشنا شده و تغییر هویت داده اند.به عبارت دیگر،برداشت تازه و غیرآشنا از چیزهای آشنا و کهنه شده،این ویژگی  را در مجموعه داستان های مینی مال این کتاب،پوشش می دهد.در بخشی از معرفی کتاب آمده است،تا به حال انار چله نشین دیده اید؟ تا به حال به سیمرغ هایی که از جان چوب کبریت هایمان پر می کشند،دقت کرده اید؟ بازو را چطور؟ توی کوچه ی منحنی بازو چندبار قدم زده اید؟ صدای پدر،پسر و روح القدس را چند بار در نبض ثانیه و دقیقه و ساعت شنیده اید؟

فرار از روزمرگی به وسیله ی روزمرگی نیز از دیگر ویژگی های این کتاب است.این نوع نگاه به رخدادهای تکراری،اشیای بارها دیده شده و چیزهایی که هرگز تازه و جدید نیستند،خواستار نوعی بداعت برای به وجود آوردن خلاقیت نیست بلکه از خلاقیت و نوع نگاه برای به وجود آوردن بداعت استفاده می کند.

رازآلود بودن و نوعی از روابط پیچیده و ابهام در هریک از داستان ها حضور دارد. ابهامی که از ابتدای داستان جهت پدیداریِ یک راز قدم می گذارد و در انتهای داستان پرده از آن راز برمی دارد.این رازها گاهی ریشه های عرفانی دارند. گاهی ریشه در زندگی مادی و خاکی ما دارند،گاهی ریشه ای فلسفی را دنبال می کنند و گاهی از نگاهی احساسی نشات می گیرند.

در این کتاب و هر یک از داستان ها نوعی تصویرسازی نیر دیده می شود.فضاسازی صحنه های کوتاه این داستان های مینی مال با زیردستی صورت گرفته است و این نگاره های تصویری به معمایی کردن داستان ها کمک کرده است. هر یک از داستان ها با وجود کوتاهی و فرصت کمی که برای شاخ و برگ دادن به خود دارند از ابتدا معمایی را شروع می کند و در انتها به طور ضمنی،معما حل شده است.

 

متین شکرانی

——————

معرفی کتاب موخوره نوشته ی راضیه مهدی زاده

نشر کتاب کوله پشتی

پخش مرکزی کتاب موخوره:

انقلاب. ابتدای کارگر جنوبی. کوچه ی مهدی زاده. پلاک ۷٫واحد۲

سفارش پستی

۰۲۱-۶۶۵۹۴۸۱۰