حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘مجموعه ی خواب هایت می روند’

5902688-lg

 و موهای زده ی تو.. کچل شده بودی و ابروهایت را زرد کرده بودی… و من برایت سرطان خون ساختم..

انگار نقاشی بود که بر کچلی ات اضافه می شد.. وبا هم رفتیم دربند . پاهایمان را بر فراز شهر ول کردیم..

اینجای ماجرا یک قطار دیگر می آید و من نمی توانم خیسی چشم هایم را از مردم رو به رو پنهان کتنم…

این روزها به طرز غریبی جذاب شده ام… دانشگاه می روم استادم مرا غریب از سر تا پا برانداز می کند… و می گوید نگران تزت نباش…

خانه می روم.. مادرم مهربان تر شده وخنده های شبانه ی سه نفری مان بیشتر…  و در تمام این جذابیت های تازه کشف شده تو را می بینم در فرودگاه..در همهمه ی جمعیت و نگاه ها…

تو را و چشم هایمان که بیش از حد گره خورده اند…

گره خورده اند به چشم هایت… و هیچ قیچی و چاقویی نیست که ان هارا بشکافد…هیچ دست بافنده ای نیست که گره ها را باز کند..

گره بن بستی ست در من و تو که تا پاهایمان پیش می رود و مثل خزه بدن مان را می خورد…

یک گره میان ماست.. این را می فهمم… یک گره نامرئی عجیب لعنتی…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

5557669-lg

شاید هر بار که تو را می بینم شماره ی چشم های پیرتر شود و لرزش دست های تو بیشتر .. اما لبخندهایمان را هنوز در میزهای بلند وکش دار دانشگاه کاشته ایم…

می دانم که خوب می دانی که ما آدم های تنهایی هستیم.. نه به مثابه ی تنهایی فلسفی.. به مثابه ی تنهاتر از همگان بودن… به مثابه سخت گوش سپردن به داده های دیگران… ما با خیال پردازی هایمان زندگی می کنیم و سخت مان می شود که به نشانه ی اخلاق نیکوماخوسی ارسطووار سر تکان دهیم و لبخند روی لب بکاریم… ما خودمان را از دیگران زیادی دریغ می کنیم.. نمی دانم خوب است یا بد است…

اما عادت کرده ایم آدم های کمی را دوست بداریم… کم اما دیوانه وار.. آنطور که شایسته ی دوست داشتن است..چون سال هاست با خودمان تکرار کرده ایم دوست داشتن پیاله ای نمی شود.. من همیشه از مادرها و پدرها و مادربزرگ هایی که می گویند همه را یکسان دوست دارند خنده ام می گیرد…

می دانی من از وهم هایم باردارم و چیزی د رمن لگد پرت می کند…

دختری کنار من نشسته و اصرار دارد به خواندن نوشته های میان من و تو.. اصرار دارد من و تو بفهمد… اما می دانم که نمی فهمد وهمین خوشحال می کند مرا… می دانم که باز هم می دانی مرگ را .. مرگ در میان سلول های پنجره نشسته وهر روز روزی سه بار میان دهانمان چای می خورد…قلیان می کشد و نیشخند دود می کند…

ما اینجاییم… میان این همه آدم که از مترو پیاده می شوند.. میان این همه دانشجو که از سردر پنجاه تومانی می گذرند.. میان ان همه غوغا و ادم های ۸۸… میان آن هم ادم های نیمکت نشین.. نیمکت های سبز و بلند… تو مانده ای و من تو را برگزدیم و تو نیز…

و همه چیز از موبایل تو شروع شد که مدلش یک مدل بالاتر از من بود وما با هم حرف زدیم.. همین.. همین سر حرف مان را باز کرد… و من از تو با حیرت می پرسدیم این هارو نگاه کن..  دانی .. ما بازی های کمی بلدیم… و شطرنج هایمان را بیرون پنجره ی تن مان ناقص می ماند… می شویم هر بار ساختمان بیمه کاره ای که بدقواره است به تن پوش خیابان زندگی…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

eye

کودکی که عادت کرده به خندیدن و نمی تونه لبخند بزنه..

و یاد نگرفته لبخند زدنو.. تا جایی همه  ی عکسای عروسیش لبخنداش کج می شن…

همین کودک یک زن نیمه چاق با چندبار کورتاژ نیمه موقت تو خودش داره.. .

یک زن شکست خورده..

یک زن طلاق گرفته.. یک زن نارو خورده از دو پسر جوونش… یک زن با سقط های فراوان..

یک زن با سیگارهای قرمز سکسی…

این زن با تمام این مشخصات .. با دردهای عظمایی که داره در لحظه لحظه های این کودک زندگی می کنه..

گاهی دود سیگارشو از لای خنده های کودک بیرون میده.. تا کودک،زن رو از یاد نبره.

.

.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

1277757-md

اینکه نیست گقتن ندارد…

اصلا حرف از عدمیجات زدن چه فایده دارد…

نیست…

دست هایش نیست…

غصه های مخوف زیر مژه هایش نیست…

ریختن هر روزه ی موهایش نیست…

سفیدی پرشور زمستانی ه پوست صورتش هم نیست…

قهر کردن های لج بازانه اش هم نیست…

رفتن های بی بازگشت ش هم نیست…

نیست و فقط نیست…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

Mother_and_Child,_1912

-         ما از هم جدا شدیم..

من سه قطره ای ابتدایی خلقت تو را خون کردم و خون ها چکه چکه رفتند ته سوراخ بزرگ توالت…

 تو مردی…

و شاید روزی نه چندان دور در وهم های مادری شاعر دوباره متولد شوی….

می بخشی که من از ان جنس زن ها نبودم که زندگی را هرچند سخت،اما شده با دندان آسیاب شان هم می کشند وکک شان نمی گزد…

 می دانی من خودخواهم.. من فقط یک ادمم که سختم است خودم را روی زمین بکشم،چه برسد به تو که عزیزتر از جان خواهی شد و حالا بیا درست کن..

ای عزیزتر از جان انچنان دوستت دارم که آمدنت را طاقتم نیست..

 باور کن راست می گویم.. این حرف ها را برای توجیه خودم نمی زنم…

 تو می آیی و من آنچنان هراسناک حضور توام،و من آنچنان با هرم نفس هایت وابسته ک صبح تا شب تماشایت را کم خواهم آورد…

 می آیی و شمردن هر روزه ی مژه های ریز و کوتاهت می شود کار لحظه به لحظه ام..

 آنچنان که از کم شدن شان، از ریختن شان می ترسم…

 می آیی و باور نمی کنم که سمت کتاب هایم بروم…سمت هیچ فیلم جدیدی نمی روم..

 سمت شلوغی بی پروا و زیبا نیویورک.. سمت هیچ آدمی که هزاران بار قبل از تو دوستش داشته ام،نخواهم رفت….

فکر کردی بند ناف شوخی ست… بندی میان ما بوده.. جدا شده…

اما جدا کردن ش با آن قیچی های استرلیزه شده هم شوخی ست..

تو میان رگه های خونی و تپش های ناپایدار قلب من زیسته ای..

تودر وهم های من دست وپا زده ای..

 با من به خیال پردازی ابرها آمده ای…

 با من به زمزمه ی آفتاب و دگرگونی ماه از خنجر و رسیدن به سیب سرخ بهار آمدی…

 باور کن اگر بیایی هرگز نخواهم رفت.. سمت درس ها.. سمت دانشگاه.. سمت دکتری گرفتن.. سمت نوشتن.. سمت کتاب ها.. سمت لپ تاپ سفید و کوچک حتی…

می بینی پدیداری ات چگونه ژرف است و نامتناهی…

 و فکر اینکه روزهایی دور تب و لرز دختری را می گیری که یک روز کنار ردپای اب تو را لمس کرده است.. فکر اینکه مریض احوال می شوی و قرص ها افاقه نمی کنند.. فکر این که در نوجوانی ات،میان جار و جنجال و صداهای بلند شده مان خواهی گفت “می خواستی خوب دنیام نیاری…”

و سکوت… سکوت وتامل و حق دادن درونی ام به تو و در ادامه، جمله ی کلیشه ای مادرانه ام که “ادم با مادرش اینجوری حرف می زنه؟؟”

پنجره ی تنم را بسته ام… امدنت مرا جاده ای می کند تا ناکجاآباد درد…

قرص های من تا یک ساعت دیگر از راه می رسند.. و تو نمی دانی اینترنت این روزها چقدر کارها را راحت تر کرده است؟

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

 

child

کودک که بودم به جنگ فکر می کردم… به این فکر می کردم که چرا یک نفر یک شعر بسیار بزرگ و عمیق نسراییده تا دشمن دلش به رحم آید و همه چیز تمام شود…

کودک که بودم فکر می کردم شعر یعنی قدرت تمام…

یعنی آنچه که به راحتی می تواند جهانی را تکان داده و دگرگون کند… شعر برای یک کودک همه ی تصورات  محسوس و نامحسوس از قدرت بود…

کودک که بودم چقدر کودک بودم…

جنگ برای من موشک نبود، تانک نبود.. .هواپیماهای غول آسای جنگی نبود…

خون بود و کودکان مرده… و شعر برای من ،تمام شدن تمام دردهای ناشی از جنگ بود . تمام شدن کودکان مرده… برای همه کودکان شادی همین طور باشد… کودک از تانک و هواپیما می داند اما نه آنقدر که آدم ومرگ و زندگی اش را در این معادلات سهیم شود.

فکر می کردم مثلا اگر یک کودک بر فراز یک بلندی رو به روی دشمن شعری عظیم بخواند همه چیز درست می شود… حتی جنگ…

جنگی که آدم ها باید یکدیگر را بدرند.. بی دلیل.. بی فکر… عجولانه.. و از سر انسان بودن…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

-    ether_by_ezorenier-d6erwdx

 عصبانی نبود اما حوصله ی حرف زدنش نمی آمد.. ایمیل زد

  وباور کن تمام من همین حرف های بی پروایی که مثل ماهی لیز ولزج سر می خورد و از دستانم بیرون می پاشد..

دستان همچو شبگردی بیمار راه رفتن را آغاز می کند  و من فقط ورم گلویم را درمان می کنم…

می دانی اگر مادرم بداند که من هم پزشکم چقدر خوشحال می شود..

خوشحال می شود که دست از بیماری های فلسفه وهنر و نوشتن برداشته ام و حال دست هایم را به خون آلوده می کنم تا جان انسانی دیگر ار نجات دهم…

رد خاطرات بر انگشتانم تیر می کشد و پاهایم سریع تر از تمام رفته گان کافه های نیمه سوخته ی نبودنت را می دود…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

10767230-md

و اینچنین تو تجسم می یابی…عینی می شوی و من می توانم سرانگشتانم را فرو کنم در چشم هایت…در مردمک مرطوب چشم هایت.. باورت می شود…

 خاطراه ات این چنین زنده است…

 این چنین نفس می کشد و جای قلب مستعمل مرا برای دریافت اکسیژن های تازه تنگ کرده است…

خاطره ات جان دارد.

و کنار قلبم به صورتی مستقل می تپد…

من در خاطره ی تو حل می شوم یا خاطره ی تو در جسم حجیم شده ی من،هضم؟؟

و لعنت به خاطره که انحنای جان است و روح…

لعنت به خاطره که نبض تپنده ذهن است و جان…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

(52)

او را دیدم… با هم کودکی کرده بودیم… با هم خندیده بودیم… شب های تابستان را روی تاب های سبز و آبی پریده بودیم… با هم از آسمان و ماه و ایده های بزرگ مان حرف زده بودی… او به من غبطه می خورد.. من دو سال از او بزرگتر بودیم…

به معدلم.. به شاگرد اول بودنم… و من هم او را تشویق می کردم..

ما با هم از ادبیات گفته بودیم… با لحنی بسیار فاخز

از هنر حرف زده بودیم و باد به غبغب داده بودیم و ریزه های دانش مان را پخش کرده بودیم و خرسند بودیم… من رد عشق های تزیینی او حل می شدم و با هم می خندیدم و به مغازه می رفتیم و او پسرک مورد نظر را به من نشان می داد و با هم ذوق می کردیم…

من هم برایش از عشق گفته بودم.. از دوردست های خیال هایی که می پنداشتم عشق است…

لباس های تازه اش را با صندل هایی که در آن سال ها مد بود می پوشید و می آمد طبقه ی پایین که خانه ی ما بود و من از دیدن تیپ جدیدش(که در آن موقع بسیار به نظرم زیبا می آمد)بسیار خوشحال می شدم.. شعفی در من می نشست…و گاه از او تقلی دمی کردم و همه جا را برای خریدن صندلی همانند او می گشتم…

.

.

.

.

او مرا شناخت…

من هم ساعت های زیادی در نزدیکی اش بودم اما نتوانستم جلو بروم و خودم را معرفی کنم….

پ.ن:

زمان… ستون فقرات لحظه های لیز است…

 

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه  خواب هایت می روند

 10748011-md

-         من ارده را… قدرتمند برخاستن را…

عزم جزم کردن را…

نقطه گذاشتن بر اندیشه های باطل را…

از  کسی آموختم که خود در انتهای زندگی بود،هر روز…

هر روز بیدار می شد و مرگ می کرد به جای زندگی…

او در انحنای مرگ و زندگی ایستاده بود و ترانه های مرگ را بلند  بلند زمزمه می کرد و مجنون صفتانه می خندید…

او،ادامه را،زنده ماندن را در من نشاند..

او که انشعاب فوران های رودخانه ی مرگ بود…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند