حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘مجموعه ی موخوره نوشته ی راضیه مهدی زاده’

موخوره.2

.
.
از همین تریبون یکی از تحولات ادبیات فارسی و داستان های مینیمال را به سمع و نظر شما می رسانم

صندلی

 
.
پنجره را باز گذاشته ام.
آخر می دانی،حتی در قرن ۲۱هم می توان به معجزه ها ایمان داشت.
و باران،پیامبر جدیدی ست که دست هایی معجزه آسا دارد.
.
.
Autumn after autumn.seasons after seasons and we after nothing,before anything…
.

ابر و ریل

 
روجا چمنکار در یکی از شعرهایش میگوید:” قطار عاشقانه ترین وسیله هاست.”
من هم با او موافقم.
در داستان انگشت قطار آمده؛
همان سال انقلاب شد.
یکی از ریل های قطار به این همه تساوی و عدالت معترض شد.
شورشی درگرفت.
تعداد زیادی از ریل ها را به کارخانه بردند و ذوب شان کردند تا به عدالت مرسوم ریل های قطار خدشه ای وارد نشود و سروصداها بخوابد.
من هنوز پاییز بودم و درختی خسته که رفتن تو را با چشم های خودش دیده بود.
.
.
و تیربرق برای همیشه راز مگوی عاشقانه های درخت و ریل های قطار باقی ماند.
#بخشی از داستان انگشت قطار
از مجموعه داستان مینیمال#موخوره
.
.
Take the time every day to sit quietly, listen carefully and observe from the bottom of your heart especially when you’ve sat in the train.
Those nature views should be the moat extraordinary movie that you’ve ever seen.
.
.

موخوره

من می گویم:”شبیه توست.”
او می گوید:”چشم هایش را نگاه کن.”
.
و من به چشم هایم نگاه می کنم. 
به انارها. 
به دانه های انار… به لباسم که پر از صدف و ماهی ست. 
به موهایم که پر از موخوره است.

داستان های موخوره را هم کناره هایش نوشته تا مطمئن شوم آن چشم ها،مال من است.
.
ورودی خانه چسباندمش.
هربار که در را باز میکنم،چشم هایم را میبینم خیره به خود…
.
This unexpected beautiful painting is the valuable present from my new friend ❄ moreover that’s me with big eyes and lots of split ended that I really love them❄
.

 

موخوره کافه نادری

 

 

“رفتن “را می خواست.
“رفتن” را با همه ی اضلاع بی فرم و ناشناخته اش می خواست.
در گوگل سرچ کرد.
گوگل مپ را چندین بار چک کرد.
و جی پی اس،بهترین مسیرهای رفتن را نشانش داد.
“رفتن” یک فعل کش دار بود.
یک ایستگاه بود در گوشه ی غربیِ رودخانه.
.
” موخوره” رفته کافه نادری 
.

 — at Cafe Nadery – Manhattan.

11825115_868559236562910_3558792683347099478_n
.
ایستاد.
جثه اش کوچک بود.
انگشت هایش اما هرکدام آیتی بود از شاخ و برگ های جهانی دیگر…
بغض کرده بود.
بند ناف را بافته بود و با آن،کاسه ای حصیری ساخته بود.
کاسه را به دست گرفت و دست هایش را جلو آورد.
بذرها را آوردند.
خدا گفت:چه خوب شد که آمدی.
#بخشی از داستان#شانه و بار امانت از#مجموعه داستان مینیمال#موخوره
.
.

email.large

هرکدام به نور شدن می اندیشیدند.

خودشان را با پرهای سیمرغ و معجزاتش مقایسه می کردند و هیچ کس هم نبود بهشان بگوید:سیمرغ،افسانه بوده جان من.

.

.

.

به هر حال انقلابی در راه بود.

با سرهایی سوخته و آماده ی آتش.

هر روز یک سخنرانیِ عظیم از انقلاب نور و آبادیِ جهان و یادآور شدن به تک تک شان که رسالت شان روشنگری ست و فلسفه شان،اشراق.

همه شان جوان بودند با رسالت هایی از تغییر در جهان.

با ایده هایی از روشن سازیِ دنیا و اطرافش تا نزدیکیِ کهکشان ها.

البته در همین میان، بودند افرادی که تنها به زمین بسنده می کردند.

 یعنی تنها روشن سازی زمین،آرمان شان بود.

 چون شنیده بودند،خورشید و ماه و امثال این ها هم در جهان به کارهایی نسبتا شبیه به آن ها مشغول اند.

یعنی شب و روز را هر کدام به نوبه ی خویش روشن می کنند.

اما این دسته توسط آرمان گرایان افراطی مورد تمسخر قرار می گرفتند.

آن ها نور را عالم تاب دانسته و  بی هیچ شکی،هر روز بیشتر از دیروز آماده ی رفتن می شدند.

گاهی به داستان هایی که از پیران سوخته ی راه های دور شنیده بودند می خندیدند زیرا رسالت خواهانِ پا به سن گذاشته و فیلسوفانِ روشنفکر پیر را مهره های سوخته ای می دیدند که جسارت شان تمام شده و حال نوبت به آن ها رسیده تا به نسل های گذشته نشان دهند چگونه جهان را منور خواهند کرد؟

تا نشان دهند اگر دست و پایشان در این جعبه ی نمناک کاغذی بسته نباشد چه خواهند کرد؟

.

.

بالاخره نوبت رسید به آنکه سرش بزرگتر از همه بود.

 جلو رفت.

خودخواسته…

پاهایش را صاف کرد و قامتش را محکم.

از جعبه بیرون آمد.

زیر گاز روشن شد.

و دیگر..

.

.

 همین..

 تمام شد.

.

.

کبریت کوچک سوخته،افتاد کنار ظرف های نیمه شسته و کبریت های تمام شده ی دیگر.

هرگز بازنگشت تا به سایرین بگوید که رسالت بهترین شان(که او هم جزء همان دسته بود)اگرهم آرمانی باشد و رسالتی،صرفا لحظه ای نور مجهول است و در نهایت جمع کردن خانواده ای دور میز شام…

همین…

وقت نشد به دیگران بگوید سهم شان از میلیاردها سال و حرکت و زمان،تنها جرقه ای ست که گاهی هم زده نمی شود.

هرگز بازنگشت تا برایشان بگوید نسبت یک جعبه ی خیس کاغذی را با کهکشان و خورشید و راه شیری…

.

.

و تنها یک ثانیه کورسوی نور،تمام وظیفه ی خطیرشان بود…

سیمرغ چوب کبریت از مجموعه داستان مینیمال موخوره

نوشته ی راضیه مهدی زاده

موخوره. عکس ریحانه

موخوره چسبناک است و مرطوب… با خودش جنون حمل می کند.

موخوره نه مو است و نه چیزی غیر از مو…

چیزی ست بین ماندن و رفتن…

 بین وجود و عدم…

 بین سکوت و نگاه…

کتاب موخوره،مجموعه ی نوزده داستان مینی مال می باشد. داستان هایی از جمله زخم از خون انار،سیمرغ چوب کبریت،دف در گلدان،کاشتن چشم بچه آهو،کوچه ی منحنیِ بازو و…

اسامی داستان ها،خود،نشانی ست از داستان کوتاهی دیگر. گواینکه داستان مینی مال، خود را با داستانکی چند کلمه ای و کوتاه آغاز می کند.در هریک از نام ها که تلفیقی از دو سه کلمه می باشد،گرایش به مینی مال و کوتاه گرایی بر پایه ی مفاهیمی غنی تر از اطاله ی کلام دیده می شود.

ویژگی دیگر کتاب،نوعی آشنایی زدایی ست.آشنایی زدایی که به عنوان جز لاینفک مینی مالیسم مطرح است در این مجموعه نیز به خوبی دیده می شود.در این کتاب،نگاه تازه ای به پدیده های آشنا وجود دارد. به نوعی با رویکردی جدید،پدیده های آشنا،ناآشنا شده و تغییر هویت داده اند.به عبارت دیگر،برداشت تازه و غیرآشنا از چیزهای آشنا و کهنه شده،این ویژگی  را در مجموعه داستان های مینی مال این کتاب،پوشش می دهد.در بخشی از معرفی کتاب آمده است،تا به حال انار چله نشین دیده اید؟ تا به حال به سیمرغ هایی که از جان چوب کبریت هایمان پر می کشند،دقت کرده اید؟ بازو را چطور؟ توی کوچه ی منحنی بازو چندبار قدم زده اید؟ صدای پدر،پسر و روح القدس را چند بار در نبض ثانیه و دقیقه و ساعت شنیده اید؟

فرار از روزمرگی به وسیله ی روزمرگی نیز از دیگر ویژگی های این کتاب است.این نوع نگاه به رخدادهای تکراری،اشیای بارها دیده شده و چیزهایی که هرگز تازه و جدید نیستند،خواستار نوعی بداعت برای به وجود آوردن خلاقیت نیست بلکه از خلاقیت و نوع نگاه برای به وجود آوردن بداعت استفاده می کند.

رازآلود بودن و نوعی از روابط پیچیده و ابهام در هریک از داستان ها حضور دارد. ابهامی که از ابتدای داستان جهت پدیداریِ یک راز قدم می گذارد و در انتهای داستان پرده از آن راز برمی دارد.این رازها گاهی ریشه های عرفانی دارند. گاهی ریشه در زندگی مادی و خاکی ما دارند،گاهی ریشه ای فلسفی را دنبال می کنند و گاهی از نگاهی احساسی نشات می گیرند.

در این کتاب و هر یک از داستان ها نوعی تصویرسازی نیر دیده می شود.فضاسازی صحنه های کوتاه این داستان های مینی مال با زیردستی صورت گرفته است و این نگاره های تصویری به معمایی کردن داستان ها کمک کرده است. هر یک از داستان ها با وجود کوتاهی و فرصت کمی که برای شاخ و برگ دادن به خود دارند از ابتدا معمایی را شروع می کند و در انتها به طور ضمنی،معما حل شده است.

 

متین شکرانی

——————

معرفی کتاب موخوره نوشته ی راضیه مهدی زاده

نشر کتاب کوله پشتی

پخش مرکزی کتاب موخوره:

انقلاب. ابتدای کارگر جنوبی. کوچه ی مهدی زاده. پلاک ۷٫واحد۲

سفارش پستی

۰۲۱-۶۶۵۹۴۸۱۰

 

2260962-lg

چهل سال نشسته بود.

خورشید در رگ هایش به چهل رسیده بود و کوچه ی انتظارش زخم برداشته بود.

چندین بار عزم بر آن شد که از ریشه قدقعن شود.

بریده شود. چون منظره ی درخت های دیگر را که قرمز بودند و انارهای درشتی می دادند،خراب کرده بود.

اما کسی نمی دانست،درخت،ریشه در غروب دارد.

مثل یک ساختمان کهنه و قدیمی وسط کوچه ای نوساز،گوشه ای کز کرده بود.

.

.

به هرحال، درخت های جوان دیگر گفتند کاری به کار ما ندارد.

با کسی حرف نمی زند.

در شاخه های خودش فرو رفته. همین.

و ماند.

 باقی ماند و مثل چهل سال گذشته،در دانه ی انارهایش،خاطره ی باغچه ی پیرمردی را مرور کرد که ماه به کف حوض اش می چسبید.

و هنوز هم به پژمردگیِ گلدان خواب زده ی نارنجی فکر می کرد که لب ایوان جایش تنگ بود.

ویک روز  برای همیشه رفت…

و حوالی همان روزها بود که افتادن آخرین گل نارنجی در حوض،هجرت را به او فهماند.

هجرت از باغچه ای که نمور بود.

سبز نبود اما صدای شب داشت

و خش خش حاشور انگشت های پیرمرد

و  قاصدک هایی از جنس واژه که گاه گاه به باغچه سرک می کشیدند و زیر لب چیزی می گفتند و مثل یک راز مگو پر می کشیدند و…

 .

.

.

حال،در خوش آب و هواترین گوشه ی سبز دشت قلمه اش زده بودند.

هر لحظه قاصدکی با خورجینی پر از واژه می آمد و سخاوتمندانه، همه ی رازهای مگو را می پاشید و می رفت.

 صدایی از هیچ درختی بلند نمی شد.

 شاخه ای، دست هایش را اندکی آن طرف تر نمی برد.

هیچ کس،راز نمی خواست.

قاصدک نمی جست.

نبضِ هیچ اناری با رفتن و آمدن ابرها نمی تپید.

 ثانیه بود و سرعت و گل دادن و میوه و هزار دانه که باید دست به دست،یک به یک می رسیدند.

دویدن های هول هولکی…

باد کردن های مجهول و زودتر از موعد…

ضخیم شدن لجوجانه ی دانه هایی که در گلوی انارها گیر می کرد.

.

.

دیگر،تشییع جنازه ای در کار نبود.

اناری از فرط درد و انتظار روی زمین نمی افتاد.

دیگر “رسیدن”،نوبتی نبود ،مثل مسلک های شاگر و استادی،مرید و مرادی…

و دیگر انار، یکی از پیچیده ترین کشف های رازآلود بشر نبود.

میوه بود و دانه…

انار،دیگر محبوسِ  غزل های سرخ نبود.

دیگر یک دانه ی گیج و پنهان خوشبختی در خود نداشت.

فقط انار بود و دویدن و رسیدن و چیدن…

.

.

آنقدر این تاریخ پرتکرار را به چشم دیده بود که چشم هایش آب آورده بود.

او مانده بود و بلاتکلیفیِ گوش هایی که از سکوت سنگین شده بود.

آن شب،تصمیمش را گرفت.

 می دانست، فردا روزی ست که سال به چهل می رسد و وقتِ تبخیر شدن آفتاب در دانه های انارِ چهل ساله اش است.

.

.

در خود جمع شد.

بی قراریِ مبهم شب در شاخه هایش پیچید.

شاخه هایش ،رگ به رگ شد.

افتاد.

.

.

افتاد و  زخمش باز شد.

زخم چهل ساله ی کبودش…

.

.

دانه ها یک به یک ریختند.

دانه ها که هر کدام تکه ای بودند از انقراض نسل بهشت،هر کدام قطره ی خون می شدند و از دهانِ پر سکوتِ چهل ساله شان،رازهای عاشقانه می ریخت.

و قطره ها ،هر یک پای تک تک درخت های جوان ایستادند.

درخت های صنعتی از ترس به شاخه هایشان چسبیدند.

انارهایشان در هم مچاله شدند.

کم کم ترسشان ریخت.

شب را دست کشیدند.

ماه را دیدند که از شاخه های نازک درختی میانسال آویزان بود.

کرم هایی را دیدند که با نور نمورِ تابستانی شان به اعماقِ شب سفر می کنند.

لحنِ مرطوبِ هوای شب را بلعیدند و پر شدند از دست های خشک پیرمردی که جوراب های تنهایی اش را خودش می شست.

پر شدند از بن بستی که آجرهای کج و کوله اش،رد سایه های بغض کرده ای داشت.

و پر شدند از ماهی های قرمزِ حوضِ فیروزه ای که هوای پریدن تا درخت انار را در سر داشتند.

.

.

انار ها ناباورانه ایستاده بودند.

زندگی را به “ایستادن” نشسته بودند.

و دویدن را به آفتابِ بلند ِفردا حواله داده بودند.

ایستاده بودند و کشور تنهایی و بودنِ هزار دانه شان را نگاه می کردند.

ایستاده بودند و نم شب را دانه به دانه می بلعیدند.

ایستاده بودند و جرات اعتراف نداشتند.

از این همه دویدن های بی آغاز و ناکجا…

از این همه رسیدن و چیدن…

 سکوت جاری بود و هر لحظه فرش سرخی،سبزیِ دشت را عقب تر می برد.

و هر جا که قطره ها می رسیدند حکمتی مسکون،هر دانه ی انار را به تنفسی عمیق وا می داشت.

به “لحظه” را به نظاره نشستن.

 دل سپردن به نمِ گس زندگی که دویدن و رسیدن نداشت.

طمانینه داشت و تعمق…

.

.

صبح شد.

خبری از دشت و درخت های انار نبود.

در عوض غروب قرمزتر  از همیشه از راه رسید.

و دشت تکه ای از آسمان شد که در غروب های قرمز نم دار بر سر شهر می نشیند و هیچ کس از ماجرای آن تکه ی تند ارغوانی آسمان خبر نداشت.

 

 

 

 

 

10715450-md

هر روز در آن ساعت،صدای دف و نالش های کش داری برپا بود.

مراسم عارفانی بود با لباس هایی سبز… 

آن ساعت روز کسی نمی دانست،خورشید چه وظیفه ی سنگینی بر دوش دارد.

 هیچ کس از نانوشته های خورشید آگاه نبود اما آن ها یک به یک لباس سبزِ احرام بر تن می کردند و صدای دف و نالش های نی را فریاد می زدند.

آن ساعت روز مراسم عارفانه ای بود که گردِ دست های طلایی خورشید انجام می شد .

و خورشید جاده ای بود برای رسیدن به درختی که فرسنگ ها دورتر از شیشه ی پنجره، زاهدانه می زیست.

درخت، پر بود از خزه های سبزی که در طول سال ها  بر او پیچیده بود.

بافته هایی از دست اندازی گیاه در ساعتِ خورشید…

پیچک هایی سبز…

دست هایی که گره وصل است به ساعت نور…

.

.

هیچ کس اما گیاهان و دین شان را جدی نمی گرفت.

هیچ کس پیامبرِ سبز ساقه را که دردِ قد کشیدن با جامه ای کهنه را تحمل می کرد نمی دانست.

و پنجره،واسطه ی وحی بود و معبدگاه عارفانه ی سلوک تا رسیدن به تمنای سبز برگ ها…

.

.

این قصه آن قدر کش دار بود که تمام دیوارها و پنچره های خانه را می پوشاند.

 خورشید بارها چرخید ،گرچه آدم ها ثابت کرده اند،خورشید ایستاده و مسکون و بی حرف است اما قصه ی خورشید و گیاه،چرخشی مدور بود.

.

.

و عاقبت،روزی انسانی رد شد.

.

.

 پنجره را کنار زد و در سکوت و تاسف،گلدان زرد و طلایی را با خود برد.

گلدان می دانست، آدم ها از دردهای زیادی از جمله خطای چشم رنج می برند اما نمی دانست که آن ها رسیدن را مرگ می پندارند.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی موخوره