حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘مقالات راضیه مهدی زاده’

آوازها از طیقه ی دوم / کارگردان: روز اندرسون/محصول۲۰۰۰

 

220px-Songssecondfloor

اولین چیزی که درفیلم به چشم می خورد فضای ابزورد و کمدی تلخ و سیاه و گروتسک کاریکاتورگونه ای ست که از طریق شخصیت ها،دیالوگ ها و موقعیت های گوناگون فیلم ارایه می شود.

از دیدگاه روایت،فیلم داستان به مثابه ی مقدمه چینی،گره افکنی،گره گشایی  را دنبال نمی کند بلکه کاراکترها و پوچی داستان زندگی ه هریک روایت فیلم را تشکیل می دهند.دیالوگ ها نیز هیچ یک در پیشبرد داستان فیلم کمکی نمی کنند و صرفا به نوعی از توخالی بودن و پوچی رابطه ی میان انسان ها و فرای آن زندگی انسانی ختمی می شوند.

مانند دیالوگی که در طول فیلم بارها میان زن و شوهری تکرار می شود.

“زن: پس تو کی طلاق می گیری؟ کی؟”

و جوابی از مرد شنیده نمی شود.

کلمات و جملات بی هدف بیان می شوند و اگرچه شخصیت ها با یکدیگر سخن می گویند اما ارتباطی میان شان برقرار نمی شود.

روابط شخصین های فلیم اگرچه دو به دو چیده شده است(زن و شوهر،پدر و پسر…)اما دیالوگ های بین شان حاکی از روابط سرد و توخالی بین افراد است و به نوعی اشاره ای ست به شخصیت های دو به دوی نمایشنامه های ابزورد سامویل بکت،اوژن یونسکو و برشت،تا جایی که استراگون و ولادیمیر را پشت هر رابطه ای می توان دید.

همان گونه که بعد اصلی نمایشنامه های ابزورد توجه به ماهیت فلسفی جهان با نگاهی تلخ می باشد،در این فیلم نیز در صحنه ای ارتباط یک جانبه ی خطابه نویس و راننده تاکسی را می ببینم. راننده تاکسی هیچ عکس العملی نشان نمی دهد اما خطابه نویس رویکرد فلسفی اش را درباره ی زندگی و زمان شرح می دهد.”زندگی یه مسیره و زمان فلسفی ش می کنه و نقشه و قطب نمای این مسیر ما نیستیم یلکه تاریخ ماست وگرنه باید کورمال کورمال حرکت کنیم.”

می توان گفت تنها جایی که ازتباط انسانی از لابه لای دیالوگ ها معنی پیدا می کند،دیالوگ های داخل کلیسا است که کشیش ها با مرد مال باخته هم دردی کرده و داستانی مرتبط با مشکلات مرد را برایش مثال می آوردند که همه ی این مکالمات با موسیقی gospal و مذهبی کلیسا و شعرهای رازآلودی ست که بیان می شود.گواینکه تنها راه ارتباطی انسان ها در بستری ماورایی ست.

عمق فلسفی کاراکترهای بی ربط و ابزورد را می توان در بسیاری از صحنه های فیلم یافت. مانند “انسان بودن ساده نیست”

همچنین شعرهایی که دیوانه در تیمارستان می خواند و به نوعی اشاره ای ست به “فراتر از خرد عام بودن دیوانه از دیگران،آنگونه که نیچه می گوید.” اما رد نظرگاه دیگران دیوانه ای بیش نیست.پدرش اشاره می کند که او کار و ماشین ش راول کرده و به جای کسی و کار و پول درآوردن،اینقدر شعر نوشته که خول شده.

جمله های دیوانه نظیر “محبوب،مرد گمنام است. محبوب کسی ست که به پشت می خوابد. کفش های مندرس می پوشد.محبوب،کسی ست که می نشیند.کسی ست که از اندیشه هایش می پردازد.”

“دروغ می گن که هیچ کس به شعر اعتنایی نمی کنه. اون ها فقط خودشون رو به بی اعتنایی می زنند.صرفا دارن وانمود می کنند.”

“گریه کردن که عیب نیست.ادم وقتی ناراحته باید گریه کنه.مسیح هم وقتی به صلیب کشیده شد،گریه کرد”

گواینکه فقط دیوانه معنای ساده ی آدمی رو با جزییات عادی انسان بودن و خوشیختی می فهمد و نه افرادی که برای خوشبخت بودن جایی دور و چمدان ها سنگین به دست دارند،نه مقامات دولتی و حکومتی که در میان کاغذهای شان برای تغییر وضعیت اقتصادی کشور سردرگم هستند،نه دین دارانی که برای اسطوره سازی،آدمی رو با دست خودشان کشته و بعد برای او گریه می کنند و او را محترم می شمارند و از او قدیس می سازند.

songs from

شخصیت های فیلم،آدم های معمولی هستند که از نظر طیقه ی اجتماعی و ویژگی های ظاهری نیز مشخصه ای ندارند. نقطه ی مشترک اکثر  آن ها نوعی اعتقاد به”گودو” می باشد که نمودهای مختلفی دارد.

عده ای از آن ها در فرودگاه چمدان های سنگینی را هول می دهند و هیچ کدام به مقصد نمی رسند بلکه بیهوده کاری را ادامه می دهند و به نوعی به وسیله بیشتر از هدف اهمیت داده و درواقع هدف،تنها چشم اندازی وهم آلود است،همراه با جمله ی کلیشه ای”تو باید طاقت بیاری” “به زودی تموم می شه و بعدش ما برای همیشه از این خراب شده می ریم و می تونیم کاری رو که دوست داریم انجام بدیم”

علاوه بر کاراکترها و دیالوگ های بین شان،موقعیت های پوچ انگارانه به جنبه ی ابزوردیک فیلم می افزاید.

یکی از این موقعیت ها،تظاهرات عجیب مردم در خیابان است که با نوعی خودزنی همراه است. آن ها در هر بار خودزنی،مکث می کنند.نوعی تلاش برای زندگی بهتر با نشان دادن یک قدم به جلوتر رفتن به صورت دسته جمعی  که نمادی از اجتماع می باشد و در هر قدم مردم در ردیف عقب با طنابی ردیف جلو را می زنند و به نوعی در حرکت رو به جلوی جامعه اختلال ایجاد می کنند که نمادی از حرکان فرهنگی و انقلابی و تظاهرات در جامعه است که با از مردم آغاز شده و با دستام خودشان دچار مکث و اختلال می شود.

songs from the second floor(1)

  • موقعیت دیگر زمانی ست که دست مرد در درب قطار گیر و مردم به جای کمک کردن به دنبال علت و ریشه ی مسئله هستند. به نوعی رفتار انسانی و عملکرد انسان های مدرن را در جامعه ی امروز به سخره می کشد.

  • موقعیت دیگر زمانی ست که مردی خودش را حلق آوزی کرده و فرصت جبران نیز ندارد. موقعیتی سورئال که کاری از دست کسی ساخته نیست و حرکتی از سر هیچ بودگی که بر پایه ای فلسفی بنا شده و به نوعی بزرگترین مسائل انسانی مثل مرگ،روابط خواهر برادری،مرگ و زندگی خنده دار و پوچ تلقی می شود و تا حدی دهن کجی به دین و آموزه های متقن آن،سیاست و حاکمان مدعی ه زندگی بهتر،انقلاب ها و تظاهرات مردمی در راستای هدفی والاتر و… می باشد.

  • در یکی از موقعیت ها نمایشگاهی از مجسمه هیا میسیح و صلیب ها را نشان می دهد که یکی از صلیب ها کنده شده و لنگه می خورد و درواقع دکانی زا طریق دین برای دلالان و سودجویان باز شده است.

  • در آسایشگاه برای یکی از مقامان بلندپایه ی ارتش جشن می گیرند. وی برای نشستن و لباس پوشیدن و لگن گذاشتن نیز محتاج دیگران است. که اشاره ای ست به ویرانی انسان و همانطور که در فیلم به ان اشاره می کند.”پیر شدن،سرنوشت انسان است.پس از این همه سال که به دور خورشید چرخیدند.”

  • در جلسه ی مهم اقتصادی،یکی از حضار که قرار است نقطه نظراتش را مطرح کند در کل جلسه به دنبال برگه هایش می گردد”عجیبه من مطمئنم اون ها رو آورده بودم” و د رنهایت جلسه ی ۸ ساعته اقتصادی با گفتن” من با بیشتر چیزهایی که شورا مطرح کرد موافقم و فقط می تونم امیدوار باشم” در طول جلسه گویی سفید دست به دست در اتاق می چرخد،گوی نماد کره ی زمین و دست به دست شدن به نوعی سرنوشت معلق آن را نشان می دهد که به نوعی دهن کجی به سیاست و اوضاع مدیریتی ست که در صحنه ی بعد به جمله ی کلیشه ای “تقدیر تصمیم می گیرد”ختم می شود.

  • در صحنه ی پایانی فلیم مرد مال باخته را با صلیب در دست در بین آشعال هایی از مجسمه ی مسیح و آدم های برزخ گون که به سمت او می آیند،می بینیم.

می توان گفت فضای قالب فیلم به شدت به کارهای لوییس بونویل شباهت دارد اما بیش از جنبه ی سورئال به ابزود همراه با میزانسن های تئاتری و چیده شده نزدیک می شود.

 نویسنده راضیه مهدی زاده

کارشناس ارشد سینما

 

7636861-md

  • زن،میان بچه هایش در زایش رودخانه ای خاموش هزار بار تکثیر می شد.

زن،خواب هایش را روی لحاف های پنبه ای کودکانش می کاشت.

زن،بی آنکه حرفی بزند،بی آنکه بهانه ی هستی و هستندگی را در شکمش یافت کنند،در سکوت شاعری بود ژرف.

اصلا شعر زبان زن است.

زبان ساده و فاخر زن.

 و زن بدون بند ناف هم زیباست. بدون وظیفه های موقری که بر شانه های استوارش نقاشی می کنند.

زن،چمدانی ست سال ها پر شده از شعر و سکوت.

از مخفی شدن پشت گل های دامنش…

پنهان شدن پشت گلویی که جیغ هایش را قاشق می زنند و در وعده های صبحگاهی به خوردش می دهند.

ناخون خوردن پشت لاک های رنگ به رنگ و فرنچ شده اش که می انگارند شادی اش بیش از اندازه شده…

مجهول شدن پشت آینه های صیقل داده…

من هستم بدون نگاه کردن به نقشه هایی که بلندگوها برایم می کشند.بدون خط کشی هایی که به دست معلم های اخلاق و تربیتی می دهند.

خطوط انگشتانم را پیغمبر موعود زندگی خواهم کرد و پارچه ها را میعادگاه رسیدن به فریاد گل دار دامن ها…

و باور کن کالبدم پر شده مویرگ های تنیده ی عقل و احساس توامان…

ملغمه ای پر شده از بوی خدا و مهرورزی های زمین….

دزدها را بشمارید،جنایتکاران را،دروغ گویان را،ریاکاران را…

نه اینکه ما نباشیم اما بشر بودگی را به آگاهانه ترین وجه غریزی هستی،قبل از جنسیت آموخته ایم.

  و قانون های نوشته و نانوشته تان را دلیل می آورید و به جهل خود خوشحالید.

گواینکه حرف های مجهول و بافته تان را جواب دقیقی یافته اید و نمی دانید ما چقدر نیازمان به قوانین ضد و نقیض و برآمده از عقل ناقص بشری کم است.

و نمی دانید چقدر خودتان را به دردسرهای بی عاقبت می اندازید تا معنایابی را نشانه ی دقیق علم ورزی هایتان بدانید.

 و ما زنده ایم مثل یک پیچک سبز که به تن جامعه پیچ می خورد.شما هرگز پیچک ها را باور نکرده اید و “مو”چه می دهد جز شرابی سکرآور که در مسلک ما حرام است.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

 از مجموعه ی انگشت در حلقه ی جیم

 یادداشتی بر فیلم “فارغ التحصیل”

برزخ میان کودکی و معصومیت و قلمرو نهادینه شده از ارزش های سنتی و خانواده و رسوم رایج و از طرف دیگر بلوغ و جنسیت به معنای رشد عقلانی و جسمانی و نشانه ای از مردانگی.این مسئله در صحنه های آب،استخر و آکواریوم و سکوت در لحظه های زیر آب نمود می یابد.

“بن” به عنوان شخصیت اصلی فیلم در چندین صحنه زیر آب و میان حباب ها و سکوتی مبهم دیده می شود.این سکوت مبهم و عرصه ی ناشناختگی و عمق استخر به نوعی عرصه ی کشف نشده ی جسمانی و روانی و ورود به دورانی جدیدی را ندا می دهد،چنانچه از ابتدای فیلم به مسئله ی آینده و مسیر پیش روی “بن” و نگرانی او اشاره می شود.

عمق آب و رفتن او به این عمق مبهم به نوعی رفتن به زیرلایه های شخصیتی ست که هنوز کشف نشده و هویتی که در مرحله ی بازیابی واقع شده است. از دیگر نشانه های برزخ میان دو مرحله ی کودکی و جوانی و گذار از این مراحل،صحنه های تاریک و روشنی ست که در طول فیلم روی آن ها تاکید می شود.صحنه های تاریکی که “بن” به عنوان جوانی موفق و فارغ التحصیل نسبت به آینده ی خود در ذهن دارد. آینده ای که تاریک است و مبهم. این تاریک با جرقه هایی روشن می شود و سپس دوباره تاریکی تکرار می شود.این تاریکی و روشنی ظاهری که در طول فیلم چندین باز تکرار می شود،خود نشانه ای ست از تردید و ابهام در این مرحله از زندگی “بن”.

می توان گفت چیزی که این فیلم را در زمره ی فلیم های مطرح و بااهمیت دهه ی ۱۹۶۰ قرار می دهد،موج جوان گرایی و جنبش های مرتبط با جوانان در این دهه در امریکا بوده است و این فیلم از کلاسیک های این سبک محسوب می شود که به مسائل جوانان،برزخ گونگی آن ها،بلوغ فکری و جسمانی،شورش و غلبه بر سنت ها،مطرح کردن احساسات و تفکرات آن ها می پردازد اما نمی توان این نکات را دور از نظر نگاه داشت. فیلم از نظر درام،کشمکش،شخصیت پردازی،ساختار و دیالوگ در حد سطحی و ضعیفی عمل می کند.

هیچ کشمکشی تا پایان فیلم میان شخصیت ها و محیط برای پیشبرد فیلم دیده نمی شود.صرفا کشمکش درونی بن به صورتی ناقص پرداخت شده است.او میان قلمروهای مختلف در جدال با خود است. میان کودکی و بلوغ،میان ارزش های سنتی و غلبه بر آن ها،میان حال و آینده،میان هوس و پاکدامنی…

فیلم در ساختار یک خطی پیش می رود و داستان فرعی برای جذابیت و کشش فیلم مطابق با داستان اصلی  مطرح نمی شود.صرفا فریبی ساده انگارانه و عشقی سطحی و پر تب و تاب محور فیلم می باشد. شخصیت بن نیز با آنکه خواستار نشان دادن دوره ای مبهم از زندگی یک جوان می باشد،اما پرداخت درست و عمیقی نشده است و صرفا به نشان دادن چند نماد در صحنه های فیلم بسنده شده و به زیرلایه های روانی و جامعه شناختی اشاره ای نشده است،به هیمن دلیل مخاطب نمی تواند با بن و عشق عجولانه ای او همذات پنداری کند.

گرچه پس زمینه های اجتماعی و آموزشی و مادی زندگی “بن” نشان داده می شود اما علت یابی و دلیل درستی برای ضعف ها و خلاءهای او ارائه نمی شود و این پس زمینه ها به صورت تزئینی باقی می ماند.همچنین شخصیت های فرعی (خانم رابینسون و ایلاین )که مهمترین ویژگی شان کمک به شخصیت اصلی و برجسته کردن ویژگی های او می باشد،صرفا در حد یک ماکت اغواگر و معشوقه ای احساساتی باقی می مانند.پدر و مادر “بن”نیز به مثابه ی شخصیت های قالبی در فیلم حضور دارند که دارایی هیچ پیچیدگی نبوده و تک بعدی می باشند.

دیالوگ ها نیز درحد روزمره باقی می مانند و از پس هیچ دیالوگی به پس زمینه های شخصیتی و ویژگی های خاص شخصیت ها نمی توان رسید.درصورتیکه دیالوگ ها زمانی می توانند نقش خود را به درستی ایفا کنند که در عین عادی و طبیعی بودن،احساس و اطلاعاتی را غیرمستقیم بیان کنند و به شخصیت ها نیز پیچیدگی های خاص خود را بدهند و آن ها را از پیش افتادگی بیرون بیاورند.

در قسمت گره گشایی نیز تا حدی به رفتارهای خانم رابینسون اشاره می شود،ازدواج از روی اجبار او،هنر خواندنش در دانشگاه و از هنر متنفر بودنش و سایر رفتارهای ضد و نقیض اش… اما هرگز دلیل درستی برای رفتار اغواگرانه ی او ارائه نمی شود،حتی به طور غیرمستقیم نیز اطلاعاتی در باب رفتار او ارائه نمی شود و احساسی به مخاطب منتقل نمی شود.او ناراضی ست اما این نمی تواند علت همه ی رفتارهای او باشد.

فارغ التحصیل نامزد دریافت۷ اسکار بهترین فیلم،یهترین بازیگر مرد،بهترین بازیگر زن،بهترین بازیگر نقش مکمل زن،بهترین فیلمنامه ی اقتباسی و بهترین فیلمبرداری شد و جایزه ی اسکار بهترین کارگردانی را نیز به دست آورد!!دیالوگ”خانم رابینسون شما دارید من رو فریب می دید،اینطور نیست “از طرف انجمن امریکا به عنوان شصت و سومین دیالوگ برترین از بین ۱۰۰ دیالوگ برگزیده شد.