دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘مهاجرت’

دوست های عزیز و مهاجر یا همه ی افرادی که یکی از اعضای خانواده، فامیل و نزدیکان تون کوچ کرده، من برای انجام دادن یک پروژه ی فیلم مستند در نیویورک به کمک شما احتیاج دارم.

.

اسم طرح: ” دوراتاق”
بیشتر آدم هایی که به هر دلیلی خواسته یا ناخواسته مهاجرت کرده اند اتاق هایی دارند که هنوز در دوردست باقی ست. (شاید هم کاربری اش عوض شده و دیگر متعلق به آن افراد نیست.) به هرحال همه ی این اتاق ها قصه هایی دارند که نیاید به سادگی از کنارشان رد شد.
اگر عکس،فیلم به همراه قصه یا فقط عکس و فیلم بدون قصه از این اتاق ها دارید لطفا به آدرس های زیر بفرستید.

زمان ارسال: پایان تیر ماه
شیوه های ارسال: جیمیل mehdizade.razi@gmail.com
اینستاگرام:  آی دی -راضیه مهدی زاده و درخت زرشک- در دایرکت یا در صفحه ی خودتون با هشتگ #دوراتاق

.

نمونه ی کار را در اینجا⬇⬇ با سرچ #دوراتاق ببیند.
https://t.me/razimehdizadeh

window

آفتاب بی رمقی افتاده وسط حال… اتاق گرم نیست.. آفتاب اما به تلاش بیهوده ش ادامه می ده…. اونقد جون نداره که ناراحتی های مسکوت این خونه رو ذوب کنه… ناراحتی هایی که فقط با چشم خونده میشه و با لبخند محو میشه و با سرو صدا و جیغ وفریاد خفه….

من فهمیدم پنجره ی خونه ی آدم به شدت به غربت و دلتنگی مرتبطه…

 دیروز یه خونه ی خیلی شیک و نوساز و قشنگ و مدرن تو یه جای خوب شهر رفتم،که هم بیرون خونه و هم داخلش واقعا زیبا وترتمیز بود… اما یه مشکل بزرگ داشت… ویو… وقتی غروب شد و آفتاب زرد متمایل به نارنجی شد شهر شد جمهوری… یعنی خبری از نور و ساختمونای بزرگ و آب رودخونه  نبود…

ویوی ساختمونای آجری و نیمه زرد و مرتب و پشت سر هم بنا شده منو به شدت یاد جمهوری و دوده گرفته های اون طرف می نداخت.. و با اینکه واقعا ساختمون هم داخل وهم خارجش زیبا بود اما واقعا دوست نداشتم…

آدم یعنی خونه… و خونه یعنی پنجره… وپنجره ای که درخت نداشته باشه چه حرفی واسه گفتن داره؟؟

 درخت یعنی گنجشک… یعنی سنجاب(که اینجا به وفور دیده می شه…)

گنجشک یعنی غذا… یعنی خانواده.. یعنی زندگی… دراینصورت ه که غربت بی معنی میشه…. غربت یعنی نبود زندگی یعنی کمبود طبیعت..

اما وقتی درخت باشه و آسمون و ابر وپرنده و برف و بارون….جریان زندگی به راحتی خودشو حتی شده به زور می تونه تو زندگی فرو کنه….

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی گسست

kitvhen3

غروب نیست،اما آفتاب نور خسته ای از پنجره ی آشپزخونه داده بیرون ونگاه کردنش در حالیکه از لای شاخه های بزرگ درختا رد میشه… غربت… نه.. به این فکر نمی کنم که تنهام.. چون هرجایی باشی تنهایی..

دلم می خواد صبح ها زود بیدار شم.. برم قدم بزنم.. تنهایی..

بعد آروم آروم از محوطه ی خونه گم شم ویادم بره که سیستم خیابونای اینجا شطرنجی ه وخونه ومسیرشو گم کنم..

بعد در یک گم شدگی بی معنی که به راحتی می تونی موقعیت مکانی خودت رو تو جی پی اس پیدا کنی،بزنم زیر گریه.. بعد الکی به خودم بگم وای من تنهام… من اینجا غریبم… من هیچ کس ی رو ندارم… من اینجارو و خیابوناشو بلد نیستم…(یعنی واسه خودم ادا اصول دربیارم وبزنم تو سرو و کله ی خودمو به نوعی ننه من غریبم بازی…)

بعد همینجوری که دارم می رم، رام بخوره به یه کافه ی چوبی که برخلاف تمام کافه های پاستوریزه و به عبارتی مزخرف اینجا بشه که همه توش سیگار  بکشن.. اصلا دوده ی عمیقی همه جای کافه رو گرفته و نمی شه چشم آدم ها رو دید… چشم ادم ها دیده نمی شه که از نگاه و چشم ها و تک تکد پلکاشون بتونی باردار بشی…

بعد برم بشینم تو کافه ی چوبی… بعد تکیه به دیوار… بعد دستمو بزارم توی جیبمو یادم بیاد همون پالتویی رو پوشیدم که همیشه پاکت سیگار و فندکمو توش می زارم…

 بعد یه نفر بیاد بگه “های” ،کن آی هلپ یو…

به جای اینکه بیاد ازم “اوردر” بگیره و بعد هم یه ایس تی مسخره بزراه جلوم… بشینه رو به رومو… من با زبون دستام شروع کنم باهاش حرف بزنم وبگم.. می دونی دنیا خیلی بزرگ نیست… یعنی نه تنها بزرگ نیست….بلکه اصلا دنیایی وجود نداره.. می دونی تنها آدم ها وجود داردن.. آدم های تنها و پراکنده وگسته از هم…

 بعد اون شروع کنه بهم بگه که کشورها وشهرهای زیادی سفر کرده… جاهای زیادی رو دیده… با آدم های زیادی تو شهرهای مختلف خوابیده و باهاشون حرف زده… و درنهایت حرف منو با کله و با غم و آه تایید کنه..

 بعد با هم تا خونمون بریم.. من بهش بگم که من زیاد از خونه بیرون نمیام…. چون خونمونو دوست دارم.. چون نقش جدیدمو دوست دارم.. چون با خونمون و پنجره هاش به شدت سازگار شدم.. بهش بگم که این تازه چندمین باره که تو این یه ماهی که اینجا هستم از خونه اومدم بیرون تنهایی…

بهش بگم که وقتی تنهام به شدت خونه ها و خیابونا و پله های اضطراری پشت خونه ها و حیاط بزرگ و کوچک روبه روی خونه ها برام عجیب میشه…

بعد با هم بریم سمت خونه.. بعد به هم لبخند بزینیم.. بعد دم خونه اون از من خدافظی کنه ومن هی من و من کنم که بهش بگم بیا با هم دوست باشیم .. بهش نگم.. ازش شماره بگیرم.. بهش بگم بیا بازم همدیگرو ببینیم… و بعد من هم دستی تکون می دم و اون میره و من هم میرم…

ساختمون گرمه و به شدت بوی فلفل و بریتو و غذاهای مکزیکی توش پیچیده …

 پادری اول منو یاد خونه ی فاحشه ها می ندازه.. حتی فاحشه ها هم نه… اونایی که دونیت می کنن…کلید می ندازم.. درب خونه رو باز می کنم… بخار گرمای خونه می زنه به شیشه ی عینکم.. جایی رو نمی تونم ببینم..

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی گسست