دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘نوشته های راضیه مهدی زاده’

وقت های که زندگی بی معنی می شه و رسالت ها بر باد می ره و جهان روی عبث خودشون رو به شدت هرچه تمام تر به رخ می کشه برام قصه تعریف می کنه. یکی از آرزوهاش اینه که پابلیک موتیوبتور بشه و بره به آدم ها و جمع های بزرگ امید بده و براشون قصه های خوب و قشنگ تعریف کنه. به خوبی به معجزه ی قصه ها آگاهه. می دونه که قصه ها چه کارهایی می تونن بکنن.
برام تعریف می کرد که خونه های شنی و ماسه ای رو دیدی که بچه های کوچیک لب دریا درست می کنند. گفت دیدی همشون بعد از یه تایمی می ریزن.. گفتم خوب آره حالا چی می خوای بگی.. می گفت می دونی اون ذره آخریه.. اون شن کوچیکی که آخر از همه گذاشته می شه و به اندازه ی بقیه ی شن هاست. دقیقا به اندازه ی بقیه شون. همون می تونه کل کوه شنی رو بریزه.. همون می تونیم ما باشیم. ما همون ذره هایی هستیم که اگه با هم باشیم شاید بتونیم خونه های شنی رو بریزیم.
ذره باشیم. مهم نیست. ذره هم تاثیرگذاره..
.
قصه هاش همیشه من رو به فکر فرو می بره فلجم می کنه. از کار و زندگی می ندازتم. همش فکر می کنم که راست می گه می تونیم اون ذره باشیم و… معجزه ی قصه ها…
.
توی امتحان زبان وربالم یکی از سوال ها این بود که برادر یکی از دوست های شما داره یه کار اشتباهی رو انجام می ده،پیشنهاد شما برای اینکه اون کارو انجام نده چیه؟
پیشنهاد من به برادر این بود که برای برادرش قصه تعریف کنه. قصه ی آدم هایی که این کارو انجام می دادن و بعد از اینکه دیگه اون کارو انجام ندادن و تغییر دادند مسیر زندگی شون رو.. بعدش چی شد.. گفتم باید براش قصه تعریف کنه.
چیزی که جالبه من این ماجرارو وقتی بچه بودم هم می دونستم. یه جورایی به شکل شهودی می دونستم که قصه ها تنها معجزه های زمینی هستند که باعث آرامش و شادی و آسودگی خیال آدم ها می تونن باشن.
پیش دانشگاهی که بودم می رفتم دزاشیب،کانون شاعران و نویسندگان. اونجا معلم نویسندگی داشتیم و بعد از کلاس من می رفتم توی کتابخونه ی خیلی کوچیکی که رو به یه حوض آبی بود می نشستم و با کتاب ها لاس می زدم. بعد یه بار دم حوض نشسته بودم تا بابا بیاد دنبالم و بریم خونه با هم. یه خانومی نشسته بود و با حسرت و با تلخی و به سخره به بچه اش نگاه می کرد که داشت با سبزه ها و جلبک های توی حوض بازی می کرد. من نیمکت کناری نشسته بودم زن به من نگاه کرد و با پوزخند و اشاره به بچه اش گفت:پنج ساله شه اما نمی تونه درست حسابی حرف بزنه. اصلا یک کلمه هم بلد نیست بگه…
بعد من الکی بهش گفتم نگران نباشید. من یه پسرخاله داشتم اینجوری بود. الان راحت حرف می زنه و هیچ مشکلی نداره و پسرخاله ی منم از ۷ سالگی تازه راه افتاد. ولی الان عالی تر از همه حرف می زنه و… بعد هم زن شروع کرد به سوال پرسیدن که دکتر بردنش؟ چجوری بود؟ الان راحت حرف می زنه؟ لکنت زبون نداره و…
من جواب همه ی سوال ها رو با شرح و بسط و قصه می دادم.
بابا آمد و من رفتم و زن خوشحال بود و از هم خداحافظی کردیم. من آن روز خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم همیشه از این قصه های آماده داشته باشم برای آدم ها…
من اصلا خاله ندارم. پسرخاله که جای خود دارد.
راضیه مهدی زاده

امروز میشه چهارمین روز از زمانی که چالش رو شروع کردم. خوب پیش رفته. اون قدرها محکم و جدی پیش نمیره ولی.. بزرگ شدم. و این عجیب ترین قسمتی ه که دارم با چشم های خودم می بینم. تفاوت برنامه ریزی کردن رو.. تفاوت زندگی کردن رو.. تفاوت اینکه هر روز فکر می کنم برای چی دارم این زمان رو می گذرونم..
روز کلی باهام حرف زد و گفت مثلا من رو نگاه کن.. من دیگه نصف عمرم رو رفتم. بر اساس آمار زنده بودن آدم ها روی زمین داشت حرف می زد و سن پدر خودش وقتی که فوت کرد.. گفت تو هنوز نرسیدی به نصف عمرت ولی باید به این فکر کنی که بیست وهشت سالگی و بیست و نه سالگی دیگه بیست سالگی نیست. به خاطر اینکه فولانی بگه واای. به خاطر نگاه جامع کاری رو نکن. خودت بهش ایمان بیار.. کاری رو انجام بده که قراره تو عمر کوتاه تو انجام بشه..
.
امروز با هم دیگه رفتمی لب رودخونه قدم زدیم. آفتاب بود اما هوا منفی یک درجه بود. سرد نبود. باد نداشت. دو تا مرغابی داشند با هم دیگه عشق بازی می کردند و دو تا هواپیما سفیدی خط های همدیگرو وسط آب آُسمون قطع می کردند و اون کروز بزرگ ه سرجاش بود.. من همیشه می ترسم وقتی کروز بزرگه راه می افته به حرکت کردن.. خیلی بزرگه.. ادم فکر می کنه الان همه ی رودخونه میاد پایین.
.
باهام حرف زد و گفت ما می میریم. از دیروز شروع شد..
یعنی دیورز که سومین روز چالش بود و می خواستیم خیلی زود بیدار شم و درس بخونم چون جمعه ش یعنی روز قبلش رفته بودم دانشگاه کلمبیا و منهتن گردی و کمتر زمان گذاشته بودم برای یادگیری و البته چه کار خوبی کردم رفتم. یکی از بزرگترین و عجیب ترین تجربه های زندگیم بود دیدن اون آدم.. می گم حالا..
دیروز ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم و کمرم خیلی درد می کرد اما شروع کردم به کار کردن و خودم و خستگی هام رو کشیدم سر میز و نوشتن و … بیدار بود. اما بلند نمی شد. همین جوری به سقف خیره شده بود. اینجوری نیست. همیشه من اینجوری ام که فاصله ی ویک آپ و گت آپم خیلی خیلی زیاده و از دست خودم ناراحتم بابت این قضیه.. اما اون سریع بلند می شه و کارهاش رو می کنه و من هر وقت بیدار می شم یه مشت جونور و خرچنگ ریاضی روی بالش و روی تخت ه.. از این علامت های ترسناک که شبیه خرچنگه واقعا.. همیشه داره کنارم روی تخت یه پیپری کتابی چیزی می خونه و حل می کنه.. اما زودی می تونه کارهاش رو شروع کنه.. من ویندوزم دیر بالا میاد..
دیروز برعکس شده بودیم. من همینجوری که روی میز نشسته بودیم و پشتم بهش بود داشتم کار می کردم برگشتم نگاهش کردم. دیدم بازم زل زده به سقف و دیدم چشماش خیس ه… گفت خواب باباش رو دیده..
گفت همه مون می میرم. گفت اینقدر نخون.. گفت نرو. گفت باش..
باباش رو از دست داده بود درحالیکه توی خوابگاه بود و بهش گفته بودن بیا بابا بیمارستان ه و حالش خوب نیست. می گفت همینجوری خوش خوش رفتم اتوبوس بگیرم. با مترو رفتم اتوبوس نبود. دوباره رفتم ترمینال آرژانتین و .. خیلی آسوده و آروم اومده بود و خودش رو رسونده بود.. به هیچی فکر نمی کرد.. به این فکر نمی کرد که آدم ها می تونن بمیرن. کی فکر می کنه باباش بمیره؟؟
وقتی رسید همه چی تموم شده بود. باباش تموم شده بود. دیروز همش داشت به تموم شدن فکر می کرد. امروز هم دید من استرس دارم و هی می خوام کار کنم و برنامه ریزی کنم اومد کلی برام قصه تعریف کرد و حرف زد و .. می دونه من همینجوری حرف هاش رو ول نمی کنم. می دونه چقدر میره روی اعصابم.. خودش می دونه…
.
از جمعه بگم.. جمعه روز خوبی بود. روز ی که من تصمیم گرفته بودم بعد از هزرا سال دست خودم رو بگیرم و برم کلاس مولانا دانشگاه کلمبیا و دیدن دکتر.. یعنی خیلی این کلاس رو دوست داشتم. اما به یکباره جوش خیلی سنگین شد.. یه روزی که من حالم به هم خورد و مامان هم مریض شد و من کلا افسردگی گرفتم.
صبح زود بیدار شدم اما دیر شروع کردم به کار کردن و برنامه هام مثل همیشه همیشه نصفه موند.. نمی دونم چرا.. به هرحال من تصمیم گرفته بودم کلاس رو برم.. شاید مرگ تاثیر داشت. مرگ کلاس.. مرگ شیرین که همه چیز را زیبا می کند.. که میرایی .. که همین میرایی رمز جاودانگی ست.. این را سیمون دوبورا می گفت در همه می میرند. در ریموند کارور هستم مصطفی عزیرزی هم یک داستانی هست در همین احوالات..
و من به مرگ عزیز ایمان دارم.. بله… فکر می کردم کلاس هست و ابدی ست و دکتر برای همیشه هست که برایمان مولانا بخواند و تفسیر کند تا اینکه نامه ای آمد شیشه ای و گفت دکتر می خواهند از این دانشگاه بروند.
دوباره رفتم توی این فکر که امریکا یعنی بی قراری .. یعنی همیشه رفتن.. یعنی هر روز یکی از دست می رود و محو می شود و تمام می شود و آدم ها دوباره برمی گردند سر کار خودشان.. آدم ها زیاد وقت ندارند برای محو شدن دیگری غصه بخورند. غصه خوردن وقت می خواهد . فراغ بال می خواهد.
خیال آسوده می خواهد. وقتی مهاجری کدام یک از این ها را داری؟
حتی وقتی پولدارترین هستی و جزو بیست درصد بالای جامعه ی امریکایی… بازهم نداری.و فکر می کنی کم است.
یک چیزهایی دیگری را نداری اما به اشتباه فکر می کنی با پول و خانه و ماشین جبران می شود. با ساعت های کار کردن است که جبران می شود که اسمت می شود باهوش.. نخبه.. هاردورک… اصلا یادت نمی آید چه چیزهایی را نداری.اصلا نمی خواهی که یادت بیاید.
.
نوشته بود احتمالا دیگر کلاس نخواهیم داشت. فکر نبودن کلاس جانم را خلی. نوشته بود نامه بنویسد برای دکتر و جشن بگیریم. من نامه ام را نوشتم و ابروهایم را با رنگی که یک دلار خریده بودم و از تاریخ مصرف شا هم احتمالا یک سالی گذتشه بود رنگ کردم. طلایی شد. خوشحال شدم. با همان خوشحال شدم و دوباره احساس کردم زیبا هستم.
این صفتی که فراموشش کرده ام. که انگار برای یک زمان دیگر بود.
او هر روز به من از زیبایی می گوید.. حتما هستم اما دیگر اصراری ندارم. دیگر تلاشی نیست.. انگار همه ی جذابیت ش را در تاریخ دیگری از زندگی چشیده ام و حالا به طرز غریبی به بی نیازی رسیده ام.
.
رفتم سر کلاس.. توی مترو که بودم مثل همیشه یک خانومی داشت اپرا می خواند و پرنده های توی گلویش را رها می کرد و صدایش از آسمان به زمین می رسید.. جیغ می زد و اضلاع صورت ش عجیب غریب می شد. فیلم گرفتم. هر بار فیلم می گیرم و حتی در ایتساگرام هم نمی گذارم. زیبایی اش را باید وقتی سرپا ایستاده ای در میان جمعیت ،درشلوغی روز جمعه و ترافیک انسانی و بوی شاش متروی نیویورک درک کنی.. وگرنه در اینستاگرام هم بی فایده است.
.
همینطوری که می رفتم یک آقایی از این مبلغان مذهب ایستاده بود و دین را تبلیغ می کرد و می گفت ایمان بیاروید و مسیح این است و .. وی آر ناسینگ.. وی آر هیچی نیستم ما..بلند بلند چندبار گفت هیچی نیستیم ما.. نبودیم دیگر..
مترو را همیشه دوست داشتم. نگاه کردن به آدم هایی از همه جای دنیا قشنگترین بخش متروی نیویورک است. آدم های سفید و صورتی و سیاه و قهوه ای و چشم های تنگ و آبی و سبز و سیاه و ..
.
رسیدم کلاس.. خلوت بود. خانوم “م” آمده بود. خانوم” م” آدم ها را زیاد تحویل نمی گیرد اما مهربان است.جدی ست. یک خانوم دیگری هم آمد. همینجوری که آمد توی کلاس داشت با خودش حرف می زد و برای اولین من اسم خانوم “میم” را از بان خانم دوم شنیدم که واای شیرین خانوم چقدر هوا سرده.. من خرو بگو امروز کلاهمون نیاوردم و .. بعد هم گفت برم موهایم را شانه کنم و میک آپ و..
خیلی گرم و دوستانه بودو تا به حال هم کلاس نیامده بود.
بعد از اینکه از موشانه کردن بازگشت، شیرینی هایی را که از کاسکو خریده بود باز کرد و تیکه تیکه کرد که بین بچه های کلاس تقسیم کند و همینجوری هم داشت حرف می زد. بعد خانوم” میم “گفت ایشون همسر دکتر هستند….
.
من فقط سکوت شدم و حیرت… دستش را آورد جلو و گفت اسمش “میم” است و ۵۲ سال سن دارد و دوباره کالج را شروع کرده. من از اول هم عاشقش شده بودم. به خاطر راحتی ای که با محیط داشت. به خاطر اینکه با خودش حرف می زد و پر از انرژی بود. به خاطر شانه کردن موهایش که من هم در این سن یادم رفته.. به خاطر گرمی اش..
.
اما من فکر می کردم،همسر دکتر خیلی جدی هستند. خیلی خودشان را می گیرند. خیلی کم حرف هستند. خیلی آدم ها را کم تحویل می گیرند و خیلی تیپ های رسمی ای دارند و ..
او اما هیچ کدام از این ها نبود. حتی یکی شان نبود. می خندید. کلاس را گرم می کرد. تیکه می انداخت. به خودش می رسید. و من عاشق اش شدم.
ازخودم هم به خاطر این همه کلیشه های فکری بدم آمد. اما او همه ی این ها را زدوده بود. هی می گفتم با خودم باید حتما تا آخر کلاس بگویم که نایس ترین است. که مهربان ترین است.. گاهی رد می شوم. مثلا شبیه خجالت کشدن است.
اما آخر کلاس گفتم. گفتم و با خوشحالی فرار کردم به سمت مترو..
“میم” برای من یک درس بزرگ بود. یک دلگرمی.. یک خوشحالی. یک نگاه تازه.. یک آدمی که آنچه که کلیشه ها از او می سازند نبود. خودش بود. تیکه می انداخت. شیطنت می کرد. می خندید. آدم ها برایش مهم نبودند. خودش مهمترین بود در دنیای خودش. خودش و گرمی و نشاط خوزستانی اش …
او شاید هرگز این چیزها را نفهمد. گاهی” میم” باشیم برای آدم های خیلی کوچکتر از خودمان. “میم” باشیم و به آدم ها نشان بدهیم چقدر با کلیشه های آن لحظه شان فاصله دارن و چقدر بلندد خط ها را به سخره بکشند.
.
و نامه ی من به دکتر
:
وقتی نامه ی شیشه ای آمد که شاید دیگر کلاس نداشته باشیم و قرار است شما از دانشگاه بروید اولین چیزی که یادم آمد این شعر شمس لنگرودی بود” حیف نیست بهار باشد شما نباشید.” با اینکه یک سالی بود که دیگر کلاس نمی آمدم اما فکر تمام شدن کلاس،سخت غمگینم کرد.
دفتر را باز می کنم.
دوازده دسامبر ۲۰۱۵ در کلاس نوشته ام” دنیا رویاست. خواب کسی ست که خوابیده و خیال می کند که همین است دیگر.. همین زندگی ابدی ست و… به خودش رنج نمی دهد خاک آلودگی و غفلت را بتکاند.”
پایین خط نوشته ام “و انسان در آب و گل دست و پا می زند.”
صفحه ی بعد، داستان درخت موسی ست. درخت سبزی که آتش گرفته اما نمی سوزد. در سایه ی این درخت همه ی آرزوها برآورده می شوند چون دیگر خودت را نمی بینی.
راستش،کلاس مولانا برای من شبیه این درخت بود.
جایی بود برای دست و پا زدن در آب و گل، برای ندیدن این حجم گوشتی متوهم از “من” و “واجد اثر ” بودن… شبیه جایی بود که مولانا می گفت در آن لحظه آدم ها می خواهند یک لحظه برگردند. بگویند صبر کنید. دست نگه دارید. من باید برگردم و کمی نور با خودم بیاورم. کلاس تان نور بود. بیشتر از کمی…

پستچی

بیست و دو سالم که بود خانه ی یکی از دوست های دوره ی راهنمایی م دعوت شدم. خیلی به هم بی ربط شده بودیم. این را می دانستم اما یک چیزی مثل کنجکاوی باعث شد بروم خانه ش. او سال سوم دبیرستان که بود با پسر آقای بوق ازدواج کرده بود و یک خانه ی ویلایی در منطقه ی ” ک…ه” در شمال تهران داشتند. وقتی رسیدم دم درب خانه شان باید یک پسوردی را وارد می کردم و آیفون با عدد و شماره کار می کرد. خلاصه ده دقیقه همینجوری به آیفون نگاه می کردم و نمی فهمیدم باید چه کار کنم.
.
وارد خانه شان شدم. دوستم خیلی گرم و صمیمی هزار جور غذا درست کرده بود. رفت توی آشپزخانه تا چای بیاورد و من هنوز سرپا ایستاده بودم. نمی توانستم جای خودم را برای نشستن پیدا کنم. یک جوری گیج شده بودم. دوستم هم بیست و دو سال ش بود اما چرا خانه اش در یک سن دیگری به سر می برد. فرش های کرم قهوه ای،مبل های خیلی خیلی بزرگ طلایی و نقره ای،عسلی های سنگین شیشه ای با پایه های اژدهاو پرده های ملیله کاری شده ای که وسط حرف هایش گفت ده میلیون تومان است.
.
وقتی از آشپرخانه بیرون آمد من را دید که هاج و واج ایستاده ام و هنوز نشسته ام. با خنده گفت: ترشیده خانوم بشین دیگه.
هردو خندیدیم. بعد رفت شیرینی خامه ای بیاورد و من هنوز نمی توانستم بنشینم. با نان خامه ای آمد توی هال و با خنده گفت: قشنگ معلومه.. تاثیرات شوهر نکردنه.. چرا نمی شینی؟
.
.
خندیدیم و نشستیم و با هم چای خوردیم و…
.
.
از دوستم دیگر خبر ندارم. اما خانه اش و دل آشوبی که آن روز داشتم را هیچ وقت یادم نمی رود. خانه ای که در دهه ی ۶۰ و ۷۰ سالگی خانومی رسمی و جدی، جا خوش کرده بود. خانه ای که رنگ هایش بوی پول و برند و نقره کوب و طلاساز داشت و وقتی چای می خوردی دست و دلت می لرزید. خانه ای که بی ربط بود به جوانی. به شور. به رنگ…
.
.

اینطوری نبود که وقتی می بیندت بگوید:” تی بلا میسر.. می چیشم سو بوشو که دخترجان…”
همانطوری با ابروهای پهن اش، با چشم های درشت ش ،با قد بلندش و این اواخر با عصای چوبی اش می نشست توی اتاق، کنار گاز پیک نیکی کوچکش و همیشه خودش را تکان می داد و یک شعری می خواند. یک زمزمه ای.. یک خنده ای.. یک گریه ای… گاهی ملغمه ای از هردو…
.
بچه که بودم یکی از انگشت هایش را می گذاشت روی لب،نزدیک بینی اش و می گفت: “هیس.”
همین و من لال می شدم. خشک می شدم.گریه و ناله و نق زدن و … همه چیز را از یاد می بردم. اصلا تمام می شدم.
بچه که بودم صدای عصایش به سقف بالاخانه آن هم ساعت ۶ صبح که همه را برای صبحانه بیدار می کرد،یکی از بزرگترین عذاب های زندگی بود.
.
آقاجون که مرد دیگر آنقدرها هم رازآلود نبود. خودش را به بی خیالی می زد.
می گفت: “همین بغل است دیگر…”
قبر آقاجون را می گفت که پیاده تا خانه شان هفت دقیقه راه بود. نگاهش می کردم. باورم نمی شد او بوده که یک زمانی نصف ایران را سفر کرده. او بوده که آجبل و نقل و فندق پخش می کرده تا آقاجون را پیدا کند. تا آقاجون که سربازی رفته بود و گم شده بود را به خانه برگرداند.
فکر می کنم عاشق ش بود. از آن عشق هایی که خودت هم خبر نداری. از آن عشق هایی که نمی خواهی باورش کنی.از آن عشق هایی که تا آخر عمر هم نمی فهمی…
.
آقاجون که مرد دیگر خانه شان گاو نداشت. دیگر سگ نگهبان نداشتند. دیگر بوقلمون های اسراییلی نداشتند. دیگر غازهای مهاجر به حیاط خانه شان کوچ نمی کردند. چندتا مرغ و خروس برایش مانده بود که گاهی می آمدند توی آشپزخانه و کارخرابی می کردند.
مادربزرگ هم دیگر حوصله ی جمع کردن نداشت. دخترش که می آمد به او سر بزند شروع می کرد به غر زدن که مرغ و خروس ها همه ی خانه را به گند کشیده اند و… به خودش بود اصلا نمی دید. اصلا به مسالمت رسیده بود. یک جوری شده بود که رو به روی علایدینبا با کته پلایش(برنج دمی به گیلکی) می توانست سال ها زندگی کند. بی نیاز و رها و بی هیچ خواسته ای…
.
.
عاشق دخترش بود و من می توانم شرط ببیندم که روزها منتظر می نشست تا او بیاید و برایش غر بزند اما به هیچکش نمی گفت که چقدر عاشق دخترش است.
اصلا آدم گفتن نبود. دختر بزرگش برایش مثل یک خواهر بود.با هم سیزده سال تفاوت سنی داشتند. دو تا خواهر بودند که خیلی خیلی عاشق هم بودند و در ظاهر همیشه در حال جنگ و دعوا می دید شان.
یک جور خوبی نقش، بازی می کرد که هرگز نمی فهمیدی این همه دوست داشتن را…
یک بازیگر حرفه ای بود و به راحتی می توانست همه را گول بزند. همه گول اش راخورده بودند و فکر می کردند او بی خیال ترین آدم دنیاست. فکر می کردند برایش مهم نیست آدم ها بیایند بروند. دخترش سر بزند یا نزند. اما یک بار مچ اش را گرفتم. یک بار که شب بیدار مانده بود تا نوه اش بیاید و برایش شام را گرم نگه داشته بود.
من هفت ساله بودم و شب ادراری داشتم و هر دو ساعت یکبار بیدار می شدم از ترس اینکه آنجا را خیس نکنم.
ساعت ۳ شب بود که بیدار شدم و پله های سنگی را پایین رفتم. همه جا تاریک بود و باید می رفتیم پشت حیاط خلوت که جنگل مانند بود. آن سال ها دستشویی ترسناک ترین جای دنیا بود. پله های بدون حفاظ را باید می آمدی پایین و می رسیدی به حیاط و از درخت انجیر و آلوچه می گذشتی و… و دستشویی پر از حلزون های از خانه شان بیرون آمده بود.
.
به پله های حیاط که رسیدم، دیدم توی تاریکی نشسته است. رو به شعله ی قرمز گاز پیک نیکی اش بیدار نشسته بود. نمی دانم من را دید یا خودش را زد به ندیدن اما همانجا فهمیدم که منتظر نوه اش است.
برایش غذا را گرم نگه داشته بود و من می دانم وقتی نوه اش می رسید،خودش را می زد به خواب.
مدل خودش محبت می کرد. با هیس گفتن. با اخم کردن. با صدتومانی دادن های از لای قرآن و عیدی سال نو، با اسم هایی که خودش برای نوه هایش انتخاب می کرد و تا سال های سال بدون توجه به اسم واقعی شان با سماجت آن ها را به آن نام صدا می زد. (مثلا اسم من را گذاشته بود سمیه. اسم یکی از دخترعموهایم که فاطمه است را گذاشته بود هایده.)
.
مادربزرگم آدم تنهایی بود اما با تنهایی اش کنار آمده بود. انگار از اول می دانست که چه چهار تا بچه داشته باشی چه چهارده تا همین است. همین جنگل تاریک و روستایی که تو ماندی و یک همسایه ته روستا چند کیلومتر دورتر…
با تنهایی اش می رفت جمعه بازار. می رفت مرجغل خرید می کرد و با سنگ پا و غوره برمی گشت خانه.
تنهایی اش را برمی داشت ،می رفت سر جاده می ایستاد، تاکسی می گرفت و می رفت آرایشگاه و با دخترها حرف می زد و آمار شوهر و بچه و خواستگارهایشان را می گرفت. و هر وقت ما از تهران می رفتیم خانه اش کلی داستان های عجیب غریب داشت که مطمین نبودیم باید همه شان را باور کنیم یا اینکه فقط بشنویم و رد بشویم. وسط داستان ها باز هم می شد همان بازیگری که به راحتی می توانستی گولش را بخوری. می زد زیر گریه… بعد یکهو قهقهه سر می داد و می خندید و دوباره گریه می کرد. اصلا گیج ت می کرد. اصلا همش گولت می زد و…
بعد از گریه و خنده و داستان های دور و درازش می رفت توی خودش. به یک نقطه ای خیره می شد و می رفت توی تنهایی ای که باهاش راحت بود. همان تنهایی که مثل یک ژن مرموز ناشناخته در جان بابا است. در رگ های من هم انگار هست.
.
آخرهایش دیگر نمی خندید. گریه نمی کرد. دیگر داستانی نداشت. دیگر نا نداشت هیس بگوید و انگشت ش را نزدیک بینی بگیرد و من از ترس سکته کنم.
.
آخرهایش دیگر درخت آلوچه پشت حیاط خشک شد. مرغ و خروس های بی خیالش آبله گرفتند و مردند و دیگر کارخرابی نکردند.
حلزون ها خشک شدند. چمن های کف حیاط پوسیدند. برف آمد و سقف خانه ی صد ساله اش افتاد.
خودش هم رفت پشت مسجد ، همانجایی که تاکسی می گرفت تا برسد به آرایشگاه. همانجایی که سال ها،خودش را می زد به آن راه تا دلش برای آقاجان تنگ نشود.
رفت نزدیکی های آقاجان. دوباره همسایه شدند مثل هشتاد سال پیش ،آن موقع که دختری چهارده ساله بود با ابروهای خیلی پهن مشکی…
.
.
راضیه مهدی زاده

.

 

برام تعریف کرد که یه آقایی بود که وقتی عاشق شد همه بهش خندیدن.. اصلا همه از خنده غش کردن.. دلشون رو گرفتند و ولو شدند که چی میگی تو آخه؟؟
اما اون عاشق شده بود و این حرف ها حالیش نبود. معشوقه ش که هیچ چیزی ازش نمی دونیم که نمی دونیم مثلا چشم های سبز داشت یا آبی؟ که نمی دونیم ابروهای پرپشت داشت یا نازک؟ که نمی دونیم وقتی می خندید دندون های جلویی ش بیرون میزد یا نه فقط لبخندهای ملیح بلد بود.. ما از اون دختری که اون براش می مرد هیچی نمی دونیم…
فقط می دونیم یه روز،دختر بهش گفت اگه راست می گی… اگه خیلی عاشقمی.. اگه واقعا این همه که می گی دوستم داری.. گوش هاتو.. گوش هاتو ببر برام. گوش چپ تو ببر و برام بیار…
.
بعد هم شب شد و دختر به سقف سفید اتاقش خیره شد و از این ایده ی مسخره خنده ش گرفت و هس به سقف خیره شد و دلش یه نخ سیگار خواست،کوبایی باشه و قهوه ای.. اما سیگاری در کار نبود.. پس اون ساعت ها به سقف خیره شد چون خیره شدن به سقف اون هم در شب از مهمترین کارهای فیلسفوفانه ی دنیاست.
.
فردا صبح،دختر از خواب بیدار شد. دامن پف دارش رو پوشید. زیرش هم یه سیم گرد بزرگ وشید که دامنش صاف وایسته و هی چین و چروک نشه..
داشت از خونه بیرون می رفت که پستچی گفت: خانوم… خانوم.. این پاکت مال شماست…
.
دختر،عاشق پاکت های نامه بود. نمی تونست صبور باشه. همون لحظه پاکت رو باز کرد… یه گوش بود. یه گوش نصفه ی عاشق…
.
.
همه بهش گفتن دیوونه ست.. همه گفتن خول و چل ه.. همه تنهاش گذاشتن..
تو یه خونه ی چوبی زندگی می کرد با یه صندلی رو به آسمون.. یه خونه و یه پنجره و یه صندلی همه ی دنیای یه گوش شده بودند. از اون روز همه بهش می گفتن دیوونه ی یه گوش…
تو فقط و تنهایی و بوی رنگ مرد وقتی که سی و هفت سالش بود و هنوز به دختری فکر می کرد که ما هیچی ازش نمی دونیم.

 

راضیه مهدی زاده

قطعا مامان اگر می فهمید من را می کشت. توی هزار پستوی کمد و پشت پلاستیک ها و انبار کتاب ها قایم شان می کردم. همه ی تفریح ام این بود که پنجشنبه بشود و ساعت دوزاده از مدرسه تعطیل شویم و تند تند تا ساعت چهار همه ی مشق هایم را نوشته باشم و آماده شوم تا برویم پنجشنبه بازار…
یعنی کل هفته را به این امید سر می کردم که روزها برسد به پنجشنبه بازار..
یک جایی بود که همه چیز داشت. شما بگو شانه و اودکلن و لباس های خارجی و میوه و سبزی و هنرهای دستی و…
من عاشق غرقه ی مجسمه ها بودم. مجسمه های خیلی کوچک از فرشته و قصرهای سفید و سبزه زار و نوزادهای نشسته و …
همه ی میز و کمد و کناره های پنجره ی اتاقم پر بود از مجسمه. هر بار هم می رفتم و یک حواهری برادری برای فرشته ها پیدا می کردم. یک جور اعتیاد و عطش بود به زیاد کردن شان. به اینکه همه ی مجسمه های دنیا را توی اتاقم جمع کنم.
.
مامان قدقعن کرده بود و اگر می فهمید حتما گم و گورشان می کرد و چند بار هم پول تو جیبی ام به این دلیل که حتما می خواهم مجسمه بخرم قطع شد. مرارت ها می کشیدم برای جمع کردن پول تا بشود یک فرشته با دو بال سفید. از خانوم سلمانی روزهایی که ساندویج کالباس درست می کرد و توی مدرسه می فروخت نمی خریدم. از بوفه ی مدرسه آش نمی خریدم. از علی آقای دکه ای لواشک های قرمز نمی خریدم و در عوض آخر هفته یک فرشته داشتم.
.
آن روز بعد از اینکه دو تا فرشته  را خریدم به تابلوهایی که توی مغازه آویزان بود هم نگاهی انداختم. هنوز کمی پول داشتم.یک تابلو سیاه سفید بود با نقطه هایی از نور… یک پل توی آب بود و شب همه ی تابلو را گرفته بود. گفتم : ببخشید این چنده؟
آقاهه گفت: این رو می خوای؟ اینها هم هست ها…

بعد تابلوهای رنگی و برج ایفل در پاییز و ونیز و قایق های روی آب را نشانم داد. من نمی دانم چرا از سیاه و سفید بودن تابلو و پل روی آب خوشم آمده بودم.
گفتم: نه همین. چنده؟
گفت: پانصد تومن.
پول هایم را شمردم. باید یکی از فرشته ها را پس می دادم تا می شد تابلو را بخرم. اما فرشته ها را که نمی شد.. این همه سختی برایش کشیدم. دویست تومان کم داشتم که پول کمی نبود. بی خیال شدم. گفتم ممنون
گفت: چقدر داری؟
گفتم: سیصد
گفت: بده. تو مشتری هستی. کادوی من اصلا
.

آمدم خانه. فرشته ها را ته کمد قایم کردم و تابلو را رو به روی میزم آویزان.

سیاه سفید بود و نقطه های نور در شب و پلی روی رودخانه… نمی دانستم شهر است. نمی دانستم نقاشی ست با عکس.. نمی دانستم واقعی ست و در گوشه ای از دنیا.. دنیا برای من آن موقع سوار شدن یک اتوبوس بود و رفتن تا پنجشنبه بازار…
.
شب است. پنجره را نگاه می کنم.
تابلو رفته توی پنجره مان…
نیویورک بود. سیاه سفید. رودخانه ی هادسون و پلی که هر روز عکسش را می گیرم.

 .

راضیه مهدی زاده

مترو 2

.
سوار مترو میشم.کنار یه دختر چینی می نشینم. سرش توی کتابش ه. موهاش صافه و از بالا با یه کش مشکی ساده بسته موهاشو.
.
رو به روم یه خانوم چاق مکزیکی ه که داره یه آشغال کوچیک رو از کلاه پاییزی ش با ناخون می کنه.
.
اون طرف یه دختر روس داره یا دوستش حرف می زنه. لپ هاش گل انداخته تو سرما و من به پوست صاف و سفیدش حسودی می کنم.
.
یه خانوم هندی ایستگاه بعدی سوار میشه.سرش رو می کنه توی موبایلش. .
دختر بغلی م پیاده میشه. یه دختر آمریکایی ه چشم ابرو مشکی کنارم میشینه. داره با هنذفری موبایلش حرف می زنه.
.
آقا سیاه پوسته رو به روم چرت می زنه و سرش خم میشه رو سینه ش.
.
چندتا خاخام یهودی یا ریش بلند و کلاه سوار مترو میشن و با لبخند به بعضی ها میگن:هپی خاناکا” که عید مذهبی یهودی ها میشه…
.
.
شهر پر از عید و تولد و کریمس و چراغونی و سال جدیده.. اما مترو داره غم های دسته جمعی آدم های از گوشت و پوست رو حمل می کنه…
مترو یه سازمان ملل غمگینه…
.
.
New York city’s subway is a somber,actual U.N.
.

 — at New York Subway.

f0ec

-فکر می کنم چقدر نوشته هایش را دوست دارم… چقدر دوست دارم حرف ها و فکرهایش را بنویسد و من شیفته وار بخوانمشان..

 فکر می کنم چه آدم عظیمی ست پشت این سایه ی شیشه ای…

به این فکر می کنم او کیست که این چنین می شناسمش

هروز،نه.. اما هر هفته می بینمش…

از کنارش رد می شوم… به هم سلام نمی دهیم…

 آدمی موجود غریبی ست…

انگار دو نفر است او…

 وقتی می بینمش تمام می شود… انگار نمی شناسمش.. تمام می شود

و دلم می خواهد برود… برود دورتر تا من نبینمش …

برود و گوشه ای بشیند و شروع کند به نوشتن….

بنویسد تا دوباره من به آن نفر دوم نزدیک شوم… آن نفری که من می سازمش …

 و حقیقت همان برساخته های پوشالی اذهان بیمار ماست…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

window

آفتاب بی رمقی افتاده وسط حال… اتاق گرم نیست.. آفتاب اما به تلاش بیهوده ش ادامه می ده…. اونقد جون نداره که ناراحتی های مسکوت این خونه رو ذوب کنه… ناراحتی هایی که فقط با چشم خونده میشه و با لبخند محو میشه و با سرو صدا و جیغ وفریاد خفه….

من فهمیدم پنجره ی خونه ی آدم به شدت به غربت و دلتنگی مرتبطه…

 دیروز یه خونه ی خیلی شیک و نوساز و قشنگ و مدرن تو یه جای خوب شهر رفتم،که هم بیرون خونه و هم داخلش واقعا زیبا وترتمیز بود… اما یه مشکل بزرگ داشت… ویو… وقتی غروب شد و آفتاب زرد متمایل به نارنجی شد شهر شد جمهوری… یعنی خبری از نور و ساختمونای بزرگ و آب رودخونه  نبود…

ویوی ساختمونای آجری و نیمه زرد و مرتب و پشت سر هم بنا شده منو به شدت یاد جمهوری و دوده گرفته های اون طرف می نداخت.. و با اینکه واقعا ساختمون هم داخل وهم خارجش زیبا بود اما واقعا دوست نداشتم…

آدم یعنی خونه… و خونه یعنی پنجره… وپنجره ای که درخت نداشته باشه چه حرفی واسه گفتن داره؟؟

 درخت یعنی گنجشک… یعنی سنجاب(که اینجا به وفور دیده می شه…)

گنجشک یعنی غذا… یعنی خانواده.. یعنی زندگی… دراینصورت ه که غربت بی معنی میشه…. غربت یعنی نبود زندگی یعنی کمبود طبیعت..

اما وقتی درخت باشه و آسمون و ابر وپرنده و برف و بارون….جریان زندگی به راحتی خودشو حتی شده به زور می تونه تو زندگی فرو کنه….

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی گسست

images

امروز ۵ مارچ است… با این ماه ها خو گرفته ام… آسمان آبی پشت پنجره را هم دوست دارم و این یعنی اتاق را دوست دارم. آشپزخانه را دوست دارم… خانه را دوست دارم… نیویرورک را دوست دارم.. امریکا را دوست دارم.. به همین سادگی.. با یک وجب آسمان و مشتی از ابرهای سفید درونش… با دو عدد درخت خزه دار سبز.. سبز تیره…

این روزها خیال پردازی هایم را،می ریزم در غذاهای ظهرانه و معجونی می سازم در ابعاد باورنکردنی..

خیال پردازی هایم را به فاین فر می برم.. به شاپ رایت..به سرمای سوزناک بیرون درب خانه که تابم را می گیرد و من رد برابر سرما بی تایم و بی طاقتم.. من هیچ قدتری ندارم و هیچ تلاشی هم برای برابری و مقابله نکرده ام…

به هیمن سادگی تسلیم این شهر شده ام… تسلیم بادهای سردش که بی تجربه ام در بیانش.. که مثالی بزنم تا گوش درد را درک و توانایی درکی باشد…

حرف های نگفته ی زیادی دارم… از نادیده ها … از خاطراتی که گاه و بی گاه می خواهم بنویسمشان..

از صبح ها که صبح نیست و بیدار می شوم و می خواهم هزار حرف گفته وناگفته را ردیف کنم اما تا غروب همه اش یادم میرود.. ب همین سادگی… یادم می رود که چگونه می خواستم با واژگانی منحنی و کج و کوله ام جهانی را دگرگون سازم..ی

ادم می رود چه شوقی داشتم اول صبح برای بیدار شدن و پای لپ تاپ نشستن و نوشتن و گفتن وگفتن و هزار بار گفتن و .. یادم می رود چه حرف های درگوشی مهمی داشتم برای گفتن ای حتی نگفتن…

یادم می رود و به راحتی و البته با رضاتیی وصف ناپذیر روزمره میشوم..

مثل زن های پیر و جا افتاده و خانه دار به غذای روزانه ام فکر می کنم و مثل قدیم ها به خود نمی گویم “وقتم مهمتره.. باید به جاش به المپیاد وخوندن فلان تئوری و فولان مباحث فلسفی ودیدن فیلم ها وسری تفکرات فیلموسوفی بپردازم..” دیگر نمی گویم..

(البته بعضی اوقات هم می گویم که این نوع بیماری ها همیشه رگه های تلخ خود را تا عمق استخوان آدمی فرو کرده وبا آدمی که دچارش شوند شوخی ندارند…یادم می می آید پیش دانشگاهی که بودم باید برای مرحله ی دوم المپیاد عربی خود را آماده می کردم.. اردویی بود .. اردوی مشهد که تقریب تمام دوستان دور و نزدیک و صمیمی ام رفتند و من با حسرت و عزمی راسخ گفتم درس می خوانم ..و به شدت هم درس خواندم..با اینکه دختردایی های نازنین هم به خانه مان آمده بودند بساط شادمانگی و بیرون رفتن هم مهیا بود من اما خود را دراتاق حبس کرده  و برای المپیاد می خواندم…  و هر روز دوستان از مشهد و داخل قطارزنگ می زدند که ما الان در فلان موقعیت هستیم و صدای خنده… بلند بلند و طبعا پسربازی وحواشی مربوطه…- در این حد که یکی از دوستانم در همان قطار مزدوج شد و الان هم یک پسر دو ساله دارد… من اما می خواندم و شب ها نمی خوابیدم و کم غذا می خوردم و با مهمان ها حرف نمی زدم که مبادا وقت گران مایه ام گرفته شود…) و بدین ترتیب ما و امثال ما به همین راحتی حیات را از دست می دادیم و دادیم و…

اما به طرز عجیبی وسواس دارم که غذا درست کنم هر روز… حیات بورزم میان غذاهایم…

به طرز وسواس گونه و خلاقیت واری هر روز یک غذای متفاوت…  گواینکه حیات ورزیدن را میان بوها و طعم های تازه یافته ام.. میان ساعت هایی که می نشینم پشت میز آشپزخانه و به یاد کافه های انقلاب برای خود بستنی می ریزم وگاهی چا یو سیگاری دود می کنم و فکرهای سطح پایین می کنم(سطح پایین یعنی دیگر تغییر دنیا خنده دار است… مفید بودن… رسالت داشتن..همه ی فکرهایی که وقتی جوان تر بودیم و در جو رقابتی دانشگاه مادر کشور به آن به شدت پایبند بودیم… فی المثل انان هایی را می دیدیم با دغده های والای سیاسی.. که کشور و جهان را تغییر دهند.. که بروند زندان و جان را فدا کنند… که تفکر بورزند .. که… وقتی به تمام شدن شان ونحوه ی تمام شدن شان فکر می کنم خنده هایم قهقهه می شود.. هرچه جدی تر و مصرتر،مضحک تر…)

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی مجموعه ی حوضچه ی اکنون