حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نوشته های با برچسب ‘نوشته و تصویر راضیه مهدی زاده’

تولد من5

 

 

.
.
مامان، یک روز می روم گرجستان یا شاید هم تاجیکستان…
لباس های رنگی می پوشم. ظرف های رنگی می خرم. دامن ها گل دار بلند می پوشم و همینطور که پایم روی پای دیگرم می گذارم برای خودم یک لیوان بزرگ شربت آلبالو می ریزم.
.
یادت هست ظهرهای داغ تابستان های آن شهر را؟ 
از کنار پل ماشین ها رد می شدیم. 
شهر هیچ پل عابر پیاده ای نداشت و من هر لحظه برمی گشتم و فاصله ی آن ماشین پشتی تا خودمان را نگاه می کردم.
.
و بعد می رسیدیم به خنک ترین شربت آلبالوهای دنیا که عمه”میم” در کمرباریک ترین استکان ها می ریخت شان.
و من دلم یک استکان دیگر هم می خواست. یک لیوان اضافه… حتی دو لیوان…
.
مامان،همه ی ظهرهای داغ، یک شربت آلبالو دارند. باید استکان ش را،آلبالویش را،آن قرمزترین رنگ دنیا را دوباره پیدا کنیم.
.
.

For me, the end of childhood came when the number of candles on my birthday cake no longer reflected my age, around 19 or 20. From then on, each candle came to represent an entire decade.
.
.

پاییز زیبا

امسال پاییز،قشنگ ترین دامن هایش را پوشیده.
برگ ها نم نمک زرد شدند،قرمز شدند،ارغوانی و نارنجی و…
رقصیدند و با هزار ناز و نوازش،روانه ی زمین شدند.
.
پارسال اما پاییز از ترس زمستان فقط وقت کرده بود پلیور گرمش را بپوشد.
برگ ها از سرما،خشک شان زده بود.
همه با هم مثل یک خودکشی دسته جمعی افتادند و مردند.
.
به سلامتی این پاییز طلایی و سرخ.
.
پ.ن: به شکستن چتر در طوفان و بارانش هم می ارزید.
.
This golden and red fall deserves even another umbrella for braking.
I don’t mind destroying my umbrella if you promise me you will remain like this, extraordinary beautiful…
.

 

11225430_876457679106399_7013268208336534566_n

دستم را پاورچین تا نزدیکی های ناف می آورم و تو را با آن آشنا میکنم.
همینجا باید دستم را از توی سوراخ ناف فرو کنم توی دنیای تو.
دستم غوطه بخورد وسط یک اقیانوس لزج. 
وسط یک جنگل آبی.
دقت میکنم. گوش می سپارم. 
تو داری فرش می بافی.
این هم صدای رج زدن.
این هم رگ های آبی و قرمز من که با دست های کوچک تو به هم بافته می شود.
#بخشی از#داستان یک کیلو ماه
.
.
۱ episode of “This is life” ‘s series
.
“A mother’s love for her child is like nothing else in the world. It knows no laws,no pity.
It dares all things and crushes down remorselessly all stand in its path.”
Agatha Christie
.
.

.11880488_868559656562868_3258356833471036743_n
از پوکه های خالی،نشیمن گاه ساخته بود.
از دسته های تفنگ و مین های حجیم شده، تکیه گاه…
به جای جنگ،صندلی ساخته بود برای لختی نشستن و چای نوشیدن.
.
جنگ شد.
گوزن ها اعتصاب کردند و بچه آهوها،چشم هایشان را در گلدان های شیشه ای کاشتند و گریختند.
#بخشی از#داستان کاشتن چشم بچه آهو از مجموعه#مینیمال#موخوره .
.
Make a chair, make a tea instead of make a war