دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘نوشته ی راضیه مهدی زاده’

فکر کن بدنت را مثل یک لباس قدیمی به یکباره بِکنی و آویزان کُنی بر جالباسی سرد زمان.. آن ها هم شده بودند جزو بدنم. “تر، و ترین” را می گویم که روزگاری،ستون فقرات من بودند.
از بچگی شروع شد.من عادت کرده بودم بهترین شاگرد مدرسه باشم. بهترین دانشگاه درس بخوانم. بهترین رتبه ها را بیاورم و…
خوب،شما فکر می کنید خوب است دیگر. آدم باید بهترین باشد… اما نبود. نیست.
.
در یکی از همین اتوبوس های همگانیِ “تر و ترین” سوار بودم و داشتم خودم را می کشتم تا دوباره به دست شان بیاورم که او پیدایش شد.
او اصلا شبیه آدم هایی نبود که قصه بلد باشند اما بلد بود. زیاد.
گفت: مگر نمی گویی قصه داری توی گلویت؟ پس بپر…
.
دست هایم می لرزیدند به وقت خودکار گرفتن، به وقت ضربه زدن روی دکمه های سفید که “تر و ترین” هایم را می کشتند.
آدم ها را چه می کردم که می گفتند “خوب بی کار است دیگر.دغدغه ای ندارد و نفس اش از…”
اما پریدم. بارها صدای استخوان هایم را شنیدم که در حین پریدن می شکنند اما پریدم.
.
نوشتن برای من یک پریدن است.
دیواری ست که پرنده های قاب را گِلی می کند و جان می دمد.
فنجان ها را درخت می کند. درخت ها را انار می دهد. ترمه ها را برگ ریزان پاییز می کند. گل ها شکوفه می دهد و من بار دیگر می پرم. هر روز هزار بار با هزار بال می پرم.
.

امروز صبح زود مسابقه با خودم را شروع کردم. ساعت یک ربع به هفت بیدار شدم و هفت برخاستم.. بله… این فعلی ست که برای من سخت ترین افعال دنیاست. این زمانی که بین بیدار شدن و کندن بدن است.
.
همینطور که داشتم با خودم مسابقه می دادم،از اتفاق خوبی که برای ” موخوره” افتاده بود و داشت سفر می کرد نوشتم و برایش خوشحال شدم. داشت می رفت چین و ایتالیا.
.
بعد زندگی آدم ها را بالا پایین می کردم که دیدم یکی از دوست هایم که همکلاسی دوران فوق لیسانس م بوده،فیلمش در جشنواره ی فجر برنده شده و کلی جایزه برده و به جشنواره های خارجی هم راه پیدا کرده. دوستم آدم مشهوری ست.. خیلی البته دوست نشدیم با هم اما همکلاسی بودیم و دختر مهربان و گرمی بود.
همان موقع یک سری فکر ریخت توی سرم.
.
یادم هست که اولین بار وقتی ” موخوره” چاپ شده بود و هی سر و صدا راه انداخته بود و روزنامه ی آخرین خبر نوشت” موخوره جز پرفروش ترین ها شده است.” تقریبا هیچ کدام از دوستانم خیلی خوشحال نشدند. یعنی به غیر از تعداد کمی شان برایم خوشحالی نکردند و چیزی نگفتند و همه چیز در سکوت گذشت.
.

اسم این چیست؟؟
.حسادت؟ تنگ نظری؟ غبطه خوردن به حال دوستی که می شناسیم و سال ها کنار ما نشسته بود و همکلاسی بود و با هم در یک دانشگاه بودیم؟ ناراحت شدن به دلیل اینکه من آدم موفقی نیستم؟
.
. همینطور که داشتم به این چیزها فکر می کردم برای دوستم کلی تبریک نوشتم و خوشحالی و ایموجی هایی که دوست داشتم و چیزی که من فکر می کردم ” انتخاب ” بود. من به ” انتخاب ” فکر می کردم. به اینکه چقدر “خودبودن “را انتخاب می کنی؟؟ به اینکه چقدر از انتخاب خوشحالی و به آن می بالی و هی نمی خواهی خودت را با انتخاب های دیگران مقایسه کنی… مقایسه های بی معنی.. دوست من،همکلاسی من آدمی بود که یک روز برایش نوشته بودم تو انتخاب کردی.
دو سال پیش بود که یکی دیگر از فیلم هایش به جشنواره ی اوبرهاوزن راه پیدا کرده بود و من آن فیلم را دوست داشتم و با اینکه خیلی هم با هم دوست نبودیم برایش نامه ی فیس بوکی نوشتم. نامه ای که غریب بود ولی باید می نوشتم. برایش نوشتم که تو از زندگی کردن در ایالت متحده و رفاهی که خانواده ات برایت درست کرده بودند دست کشیدی. آدمی ایران با آن همه سختی ای که برای دخترها وجود دارد و ان همه قوانین مزخرف.. اما انتخاب کردی. خودت را انتخاب کردی.
.
.

یکی از دوست های دوره ی دبیرستانم به لطف این گروهک های تلگرامی و اینستاگرام پیدا شد و خیلی زود من را بلاک کرد. من و او رقیب بودیم. خیلی درس می خواندیم. او به یکباره عاشق شد و درس را برای همیشه ول کرد. نمی دانم دیپلم ش را گرفت یا نه…
بعد هم از عشق ش جدا شد و طلاق گرفتند و…
او خیلی سریع من را بلاک کرد و پشت سر من برای بقیه ی دوستانم حرف زد و ..
می دانی اصلا نمی خواهم بگویم طلاق بد است و درس خوب است و … نه.. می خواهم بگویم اگر زندگی اش را،طلاق اش،خواندن و نخواندن و .. انتخاب کنی و نهراسی و بایستی پای انتخابت اینطور نیست که تا دیگری را می بینی چندشت بشود. به فکر فرو بروی چرا من در این حوزه موفق نیستم؟ چرا من فیزیک دان نیستم؟ چرا من مهندس نیستم؟ چرا من هنرمند نیستم؟

دوستم برای من این است. من به این همه انتخاب کردن ش حسادت می کنم. به اینکه اینقدر خوب توانسته خودش رو انتخاب کنه.. این چیزی ست که من دوست دارم توی زندگی رعایت کنم. انتخاب کردن خودت.. نترسیدن از انتخاب کردن خودت. در گرداب تفکرهای موهوم آدم ها که با ازدیاد صفرها معنی پیدا می کنه..
این چیزی ه که دوست دارم داشته باشم این چیزی ست که هر وقت می بینمش مرا به فکر فرو می برد که من چقدر خودم را انتخاب کرده ام؟؟ چقدر اجازه نداده ام که عنکبوت های انسانی بر حلق ” من بودگی” پیله ببندد؟؟
به اینها فکر می کنم و از منجلاب تو در توی این فکرها خلاصی ندارم. برایش خوشحالم.. نه بیشتر به خاطر فیلم هایش که روز به روز موفق و موفق تر می شود. به خاطر انتخاب اش. به خاطر نترسیدن اش.
.
راضیه مهدی زاده
.

کلاس نویسندگی 8
ادامه ی پست قبلی.
بعدش با دوست تایلندی م از کشورآمون حرف زدیم و گفت ایران خیلی متفاوته با اینجا…من می دونم که شما باید حجاب داشته باشید.درسته؟
.
گفتم:آره. اجباری.

گفت:حتی توریست ها هم؟

گفتم:نه خیلی جدی…ولی خوب آره.. بعد یکی از همکلاسی های دیگه مون رو نشون داد(همون رزولا که توی عکس هم می تونید ببینید.

صبح در شهر.
همیشه می رفتم بالای پشتی های قرمز اتاق روی نوک می ایستادم و گردنمو دراز می کردم و دستامو آویزون می کردم به میله های پنجره تا بتونم توی کوچه رو دید بزنم.
مدرسه می رفتم.کلاس اول دوم بودم.دید زدن کوچه و خونه رو به رویی رو خیلی دوست داشتم.
فقط حیف که قدم درست حسابی نمی رسید به پنجره…
.
رو به روی خونه مون همیشه یه پیکان زرد پارک بود و من به مامانم می گفتم همسایه رو به رویی مون خیلی پولدارن…کاش ما هم این ماشین بزرگه رو بفروشیم و از این زردها بخریم. خونه ی همسایه ای که پیکان زرد داشت یه اتاق شیروونی مانند داشت که من خیلی خیلی تلاش می کردم برای دید زدن اون اتاق…
اون خونه و اون ماشین همیشه برای من نماد ثروت بود مخصوصا که یه دختر هم سن و سال من هم داشتند که زیاد از خونه بیرون نمی اومد.
یه بار تولد دخترشون شد و مامانش همه ی همسایه ها و بچه هارو دعوت کرد.
رفتیم خونه شون و تولد،تو همون اتاق زیر شیروونی طبقه ی سوم بود.
وقتی از پله ها بالا می رفتم،سعی می کردم قدم هامو آهسته کنم و همه ی خونه شون رو نگاه کنم که جوراب شلواری م پاره شد و کل تولد مجبور شدم چهارزانو بشینم و احساس فقر شدید می کردم.(به خاطر اون حالت نشستن)
اتاق شیروونی پر بود از پشتی های قرمز… دیگه چیز زیادی نداشت.
از جایی که من نشسته بودم،پنجره ی خونه ما دیده می شد.
دختر همسایه که تولدش بود آروم درگوشم گفت:”من همیشه خونتون رو نگاه می کنم.از اونجا.”
بعد یه سوراخ کوچیک رو بهم نشون داد.
.
.
مامان می گفت دختر همسایه تو ۱۶ سالگی خودکشی کرده.
می گفت باباشون غیب شده و از اون شهر رفته…
نمی دونم…
شاید دختر همسایه دیگه هیچ سوراخ کوچیکی نداشت واسه نگاه کردن. واسه دید زدن…
شاید باباهه هنوز اون پیکان زردش رو داره و تو جاده های شهر دنبال دخترش می گرده.
.
.
پ.ن:
ربط عکس و نوشته اینکه موقع صبحانه خوردن،یادم اومد این ماجرارو و نوشتمش…
.

درب گلدان
دستخط ش خیلی خوب بود.یک شوقی داشت که هر روز می تپید و از گوشه کنار خانه جوانه می زد.
می رفت کلاس های عکاسی.کلاس های طراحی.کلاس های دکوراسیون…
می رفت کلاس های نقاشی با آبرنگ،کلاس های خطاطی با قلمو…
می رفت مهدکودک به بچه ها زبان درس می داد.
توی هیچ کدام از کارها هم نفر اول نبود. نه خطاط خوبی بود آنقدرها…نه نقاش تاپی…نه انگلیسی اش خیلی خوب بود…
اما آن شوق…
آن چیزی که نمی توانست آرامش کند و می ریت توی قلمو و جوهر و رنگ و…
زن های فامیل،دخترخاله ها،جاری ها،دخترعموها…
هیچ کس حوصله اش را نداشت.می گفتند تو حال و هوای خودشه.. یه حالی ه… عالمی داره واسه خودش…
.
ده سال گذشته بود.
چند وقت پیش تلفن کرد و از آن میهمانی های بزرگ گرفته بود. نشد. نرفتم.
ناراحت شد.
قهر کرد.
جوابم را نداد.
فحش داد و تصمیم گرفت دیگر در میهمانی های دوره ای دور من را خط بکشد…
دیگر انگار عالمی نداشت برای خودش…
.

گرگ
اینجا موزه ی هنرهای مدرن اتاواست. پایتخت کانادا.

من بیشتر از همه عاشق این گرگ و قایق ش شدم.توی قایق یه گرگ مسی نشسته بود.
هنرمند اثر نوشته بود” وقتی بچه بودم همیشه ماردبزرگم برام قصه ی گرگی رو تعریف می کرد که سوار قایق می شه و می ره به دورودست خیال.می ره دنبال سرنوشت.می ره به یه سرزمین تازه…جایی که دیگه گرگ نباشه.”
شبیه داستان روباهی که می خواست روباه نباشد. قصه ی بچه ها نوشته ی یحیی سورآبادی.
شبیه داستان روباه شنی محمد کشاورز. روباه و آدم های تنها و…
چشم های گرگ خیلی قشنگ بود.
کاش می دیدین چشم هاشو از نزدیک… .
. .

یک کیلو ماه
دیشب راحله آمده بود توی خوابم. رنگش پریده بود. تازه باورش شده بود. کم کم بعد از بیست و پنج سال باور کرده بود. شاید هم نه. توی چشم هایش اما اثری از باور بود. چادر گذاشته بود. چادر اکلیلی گل دار.
موهایش ژولیده بود اما بوی شامپو نارگیلی می داد. وقتی حرف می زد گوشه ی چشم راستش می پرید. چشم هایش آب دار می شد.
.
. از خواب بیدار که شدم دلم برای راحله تنگ شده بود. برای روزهای باهم بودنمان.
راحله در دفتر خاطرات ش می نویسد:”اثری از ماه در آسمان است. ماه کمرنگ اول عصر. شاید هم نیست. خورشید است که خسته است و از این همه سال گردش و چرخش،سرگیجه گرفته است. دلم برای رابطه ی عاشقانه ی تو با ماه تنگ شده است. همیشه برایت سوال بود. همیشه توی ماه، یک راز بزرگ بود.”
.
.
راه های رسیدن به یک کیلو ماه
۱. کلیک روی لینک بالای همین صفحه ی اینستاگرام
۲.فروش پیامکی_ارسال عدد۴۱۹ به۰۲۱۸۸۳۱۷۸۳۲
۳.مرکز پخش اصلی
تهران. خ انقلاب. بین متروی فردوسی و دروازه دولت. خ رامسر. پلاک یک. واحد پنج۵
تلفن ۸۸۳۱۷۸۳۲
.

قبرستان
خوب هر روز که می اومد به گل های بنفش آب می داد. روزی دو تا کوکای مشکی و یه دونه پفک نم زده هم می فروخت.
خوب هر روز که می اومد درخت هارو بو می کرد و می شست دم غروبی برای خودش چای دم می کرد و کمی هم توش هل می ریخت.
خوب هر روز که می اومد و از کنار مرده ها رد می شد و می رفت سر کارش و بین مرگ، زندگی می کرد… خوب هر روز به خودش می گفت کاش اون روز زیر این درخت بنفش، جا باشه هنوز برای من… .
#ایران۳۳
.

گلدان
از شانه های تو تلاش می کنم یک ابر برویانم. اشک های یک ابر…

یا قطره های آبی و لاجوردی یک ابر نوجوان…

از شانه های تو یک ابر بیرون آمده بود و چشم هایت را محو کرده بود.
تو مانده بودی با یک ابر روی شانه ات و یک لبخند خالی صورتی که ابر را به گریه می انداخت.

تو مانده بودی و مژه هایی که مثل سیمرغ های بی قرار,هوس ابر برشان داشته بود.
تو مانده بودی و ابری که دلش کاکتوس سبز گوشه ی راه پله را می خواست…

تو مانده بودی و حزن خالی یک تهران که هواپیماها را بی توجه از بالای سر خانه ی آجری تان رد می کرد.
که نور از پشت خانه های کوتاه و بلند آجری می پاشید بیرون و من دلم در کنار تو برای یک چیز دور نابهنگام تنگ می شد…
.

دخترک
عادت داشتم هر هفته برایش گل می خریدم. همینجا می ایستادم. گل ها را دسته می کردم. همیشه از این درب مترو بیرون می آمد،درست همینجا که من ایستاده ام.
.
می آمد و من تمام گل ها را،تمام لبخندهای دنیا را،تمام دست های گرم را،تمام نبض های بی قرار را،تمام خط های ترس روی پیشانی ام را، تمام شبکیه ی چشم هایم را… همه و همه را روزنامه پیچ می کردم و می دادم دستش…
.
امروز نمی دانم می آید یا نه… قرار نیست بیاید.. شاید هم خودش بیاید. شاید با دیگری.. شاید سری بزند و گذری رد شود. .
برای خودم گل گرفته ام. برای اتاق کوچک خودم. برای دست سرد خودم،برای همه ی خط های خسته ی پیشانی ام، برای همه ی پریدن های چشم چپم،برای همه ی نبض های مسکون خودم… .
از همان درب مترو که او همیشه بالا می آمد،پایین می روم.