دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘هواپیما با پارچه ای سفید بالای آبی رودخانه’

.

.

.

صبح بدون اینکه به گلدون هام آب بدم اومدم و قصه های تو رو خوندم و بی صدا.. با چند تا دست صورتی به علامت لایک قایم شدم.. صبح ها با سان دیدن از گل هام شروع می شه.. ساعت ۷ تا ۸ صبح همشون باید آب شون رو خورده باشن و مرتب نشسته باشن.. منتظر اتفاق های خوب بعدی…
. امروز ولی با صدای شکستن گردوها تو آشپزخونه شروع شد.. بهش گفتم نون و پنیر و گردو هوس کردم… رفت درست کرد.. فکر نمی کردم راستش این کارو کنه.. فکر کردم فراخی ش می شه خوب…
.
اما قصه ی تو.. قصه ی تو یک قصه ی تکراری آشنا و زیبا بود.. از ان تکرارها که هر بارش تازه است و نو و برای هر کس یک قصه ی جدید است.. از ان قصه ها که تا ابد در یادت می ماند و هر کسی باید بگوید.. قصه درمانی هم مثل تواتر درمانی یک نظریه ی دیگر است… نمی دانم کی گفته؟ گفته اند اصلا یا نه؟؟ اما من خودم درمانش را دیده ام.. ان روزها که تو را قصه کردم و دهن به دهن توی چشم ها و نگاه ها چرخاندم… آن روز ها که سر از فیلمنامه ها و نمایشنامه های سال اول دوره ی کارشناسی ارشد ادبیات دراماتیک و مطالعات سینمایی دانشکده ی سینما تیاتر دانشگاه هنر تهران سر درمی آوردی… که هی می ـمدی توی پارک دانشجو می نشستی و خودت نبودی… آنی بودی که من ساخته بودمت.. آنی که من می گفتمت.. آنی که بود و نبود… آنی که قصه اش کردم و از دستش خلاص شدم. خلاص شدم؟؟
.
قصه اش را دوست داشتم. زود درمان می شود و خودش خبر ندارد. خبر ندارد که این اول درمان است.. اینکه بگویی قصه ات را.. اینکه قصه ات را بسازی.. اینکه نترسی از ساختن قصه هایت……
.
.
یک هواپیمای کوچک از بالای رودخانه ی هادسون رد می شود. پارچه ای تبلیغاتی هم همراهش است و می رود به سمت وال استریت تا برای پولدارها پارچه را نمایش دهد. پولدارها اما به آسمان نگاه نمی کنند….
.
قصه ها نجاتت می دهد. قصه ها جواب می دهد. تو راهش را پیدا کرده ای.. من برای تو خوشحالم… روی قصه هایت راه برو… راهش همین است.. همین قصه ها…
.

راضیه مهدی زاده