دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘وبلاگ نوشت طورهای راضیه مهدی زاده’

داستان اول خانه در کنار دریا به نظرم یکی از ضعف های بزرگ شروع کتاب ه.. یعنی خیلی بورینگ بود و من سریع داشتم دچار پیش قضاوت می شدم که اه چقدر ناتورالیستی اما از اونجایی که عادت دارم باید همه ی کتاب رو تا آخر بخونم. همه رو خوندم و لذت بردم زیاد و چهار تا ستاره هم دادم اینقدر که کیف کردم. فضاها خیلی خاص بودند و شخصیت ها به شدت به فضاها می اومدند. پرش زمانی بین خاطره و حال عالی بود. یک ادبیات خاص رو دیدم توی این پرش های زمانی.
“بقیه ی روز را پیرزن می خوابید. بعد بلند می شد. ظرف های صبح را می شست. حمام می کرد و دراز می کشید. موهایش را شانه می کرد. خرید می رفت و بعضی وقت ها بسته به فصل،ترشی می انداخت. لباس های زمستانی اش را جمع می کرد و نفتالین میزد و توی صندوق می گذاشت و لباس های تابستانی را توی کمد جا می داد. بعضی وقت ها عکس یا یادداشتی را توی یک کیف قدیمی یا گوشه ی صندوق پیدا می کرد…”
.
پیرزن پلو می ریخت توی دیس و همه ی غذا را می ریخت و میز را می چید و همه را صدا می زد که ” بیایید شام حاضر است.”
کاری که مامان همیشه می کرد و هنوز هم احتمالا.. یعنی نه اینکه متنبه شده باشم. یعنی بچه جماعت همینه. همین الان هم اگه برگردم خونه مون احتمالا یادم میره که باید کمک کنم با اینکه الان همه ی همه ی کارها را خودم می کنم.. اما خوب انگار این خاصیت بچه بوده حالا چه چهارده سال چه چهل سال.. مامان ها انگار یادشون نمی ره…
.
داستان دوم به اسم یک داستان را هم دوست نداشتم. چون پراکنده گویی های شاعرانه ای بود که قصه نداشت. روایت نداشت. قشنگ بود صرفا.
اسم داستان هایی که دوست شان داشتم جاده، از میان شیشه از میان مه، دو نامه، بارون بارونه، برای خداحافظی،بدری مسته، یاد قدیم تر ها
.
برگشت تا به مغازه ی آزاکس نگاه کند. همه چیز در مه گم شده بود. داستان ارمنی گونه ی دو پیرزن و خاطرات شان و زندگی شان در انزلی و مه و دوست داشتن شان که هر دو یک نفر را دوست داشتند آن روزها که کافه ای را تنهایی در شهر اداره می کردند و فقط شیرقهوه می فروختند. بعد یکی شان می رود از شهر..
هیچ کدام از این ها در قصه نیامده و همه ی جذابیت قصه همین است که از خلال مه و شیشه داستان را بسازی.
قصه ی جاده را خیلی دوست داشتم. قصه ی پیرزنی که خانه اش در یکی از جاده های بین راهی ست.
” باز هم خیال ببافم. حوصله ام سر رفت. بروم بافتنی ببافم. برای نوه ام لباس گرم و نرم ببافم.”
من را یاد مادرجون می اندازد. همه ی زندگی اش انتظار بود از جنس برای گودو. همه ی زندگی اش دل نگرانی وهراسی بود که همیشه با او همراه بود. شغلش بود. هویت اش بود. هم ی بودن اش را از آن مهربانی هراس آلود بود که می گرفت.
چقدر داستان پیرزن های معمولی را خوب نوشته است. تنهایی هایشان را . دلخوشی های خیلی خیلی کوچک شان را. انتظار بیهوده شان ر. حانه شان لب جاده را چقدر خوب انتخاب کرده است. یا خانه ی لب دریا.. هیچ کدام برایشان فرق ندارد،تنها که باشی از جنس انتظار…
.
” بعد یک ماشین دیگر هم گذشت.” این یکی دیگر خودش است. این یکی هم نبود.”
داستان دو نامه فوق العاده است. ساده ترین داستان با فضایی حزن آلود. دو پیرزن ارمنی برای هم نامه می نویسند و از هم خبر می گیرند. همین.
” دیگر کسی در کلاس رقص من ثبت نام نمی کند. حالا دیگر رقص هایی که ما بلد بودیم،مد نیست. برایم حتما نامه بنویس.”
داستان بارون بارونه یکی از غمگین ترین داستان هایی که باز هم در انزلی اتفاق می افتد. پر از غم و سادگی اهالی ست. عشق به خواننده ویگن را نشان می دهد که چقدر سریع همه چیز تمام می شود. در انتهای داستان یک خانومی سوار قایق آقا آلیس می شود که به نظر می آید همان بدری مسته ی داستان بعدی باشد. تمام شدن ادم های خیلی خیلی بزرگ که بسیار در تاریخ سینما و تیاتر رخ داده. دیگر کسی هورا نمی کشد. به خاطرت خودش را به آب . آتش نمی زند.همین دیگر تمام می شوی. چجوری و کی اش را نمی دانی؟ خیلی تدریجی.. خیلی آرام.
” کنار مادربزرگ سرو صدا می کنیم تا از مردن نترسد. تا آرام آرام از ما جدا شود.”
مادربزرگ می میرد.از آسانسور بیرون می آیم با چمدانی قرمز در دستم.باید به خانه برویم و زندگی را شروع کنیم.خواب نیستم. مادر از پنجره رو به خیابان نگاهم می کند. رادیو صبح به خیر می گوید. خداحافظی می کنم و دست تکان می دهم. هوا ابری ست. خیابان اصلی تازه باز شده است. از ترافیک خبری نیست. فینا می آید…”
بازگشت به زندگی عادی را نشان می دهد. در حالیکه مادربزرگ در فاصله بسته شدن خیابان و باز کردن ش می میرد اما جهان و خیابان به همیشگی اش ادامه می دهد…
.
یاد قدیم ترها خیال و خاطرات قدیم و جدید و در هم تنیده ی یک دختر که با پدرش زندگی می کرده. فوق العاده فضاسازی کرده. واقعا لذت بردم.
.
کاراکترهای قصه در قصه های بعدی نقش کمرنگ و پررنگی دارند و از یک جایی پیدایشان می شود. کتاب را خیلی دوست داشتم.
علی خدایی را هم مثل دیگران سرچ کردم.متولد ۱۳۳۷ است و در اصفهان زندگی می کند و علوم آزمایشگاهی خوانده…

می خواستم از روحی بنویسم که ممکنه من جسم یافته ی اون باشم بنا بر اصل تناسخ اگر بپذیریم ش. محمدامین چیت گران در داستان شب و روح سرگردان بندر تهران نوشته بود دختردار شدن قشنگ ترین موهبت است برای یک آدم. دختردار شوم در زندگی بعدی ام. در تناسخ دیگرم و اسم همه ی دخترهایم را بگذرام یونا.. یونا. یونا.
داشتم فکر می کردم شاید روح یکی از خواهران امیلی برونته باشم. سه خواهر بودند شبیه ما.. یا یکی از زنان کوچک باشم. چند روز پیش داشتم فیلم ش را نگاه می کردم و از اینکه این همه مدت است که با مرضیه و ریحانه نبوده ام. از اینکه با هم نخندیده ایم این همه مدت. چیزی را با هم به سخره نکشیده ایم. از اینکه با هم رنج های مشترک خانوادگی مان را سه نفری به حرف ننشسته ایم،از اینکه با هم حرف های خاله زنکی نزده ایم. از اینکه با هم چرت و پرت نگفته ایم..
قلبم داشت می زد. او هم نشسته بود. با تک تک دیالوگ های دخترک خواهر وسطی به من نگاه می کرد. می داند که چقدر به هم وابسته ایم. می داند که اگر ایران زندگی می کردیم بارها فراموشش می کردم و می رفتم در دنیای سه نفره مان گم می شدم و همه ی ادم ها را من انجا فراموش می کنم و او به این فکر می کند با خودش که چرا به من زنگ نمی زند؟ چرا کم از من خبر می گیرد؟ کم کم فهمیده. خودش فهمیده. توضیح ندادم خیلی.خودش دید و فهمید.
فیلم خیلی بد بود. اصلا ربطی به کارتونش نداشت. اما با همان فیلم بد هم من می توانستم رقیق شوم و مرطوب شوم و هی با خودم بگویم خاک بر سرت.. مگر دنیا چند روز است که این همه اش را دور باشی از آن ها…
همین دیگر. این روزها دنبال روح های حلول کرده ای هستم که هستند و بیرون شدنی نیستند و جا خوش کرده اند و من جسم را در اختیارشان می گذارم. آن ها فرمان می رانند. می گوید بنویس.
می گویند کلمه ها را بیرون بپاش تا جا برای نفس کشیدن باز شود. من به حرف هایشان گوش می دهم. آن موقع ها که به حرف هایشان گوش می دهم خوشحال ترم. حال بهتری دارم.
وقتی نافرمانی می کنم ومی روم به سمتی که ادم های زنده ی از من می خواهند اما.. آن روزها شوم است. آن ها این را می فهمند. آن روح های رها و آزاد که در من گردش می کنند این را می فهمند و می گویند چند روزی ولش کنیم به حال و هوای خودش باشد. خودش با پای خودش برمی گردد. راست می گویند.
راضیه مهدی زاده

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. می رفت استخر. شنا را به شکل جدی دنبال می کرد و بعد از شنا هم دو ساعت تمام می دوید و وقتی می رسید خانه پروتین می خورد و قرص های مخصوص که عضله می آورد و زیبایی های مناطق خاص بدن. او همه ی آرزویش این بود که یک روز یک مدل معروف شود. به مجله های مختلفی روزمه و عکس می فرستاد. شاید که یک روزی یک مجله ای به او زنگ بزند.
.
.
یک دختری بود بیست و پنج ساله. در چین زندگی می کرد. شانگهای را دوست نداشت. پکن را دوست نداشت. بیجینگ را دوست نداشت. جهان را در کل دوست نداشت و زندگی کردن برایش یک چیز مسخره ی تکراری بود. هیچ کاری نبود که دوست داشته باشد. از روی بی حوصلگی تصمیم گرفت لخت شود و عکس های لخت ش را توی شبکه های مجازی پخش کند. بعد هم کم کم معروف شد و دوست هایش هم گفتند از ما هم عکس می گیری. دوست هایش هم لخت می شدند و او از آن ها به شکل های عجیب و غریبی عکس می گرفت. او اما کماکان بی حوصله بود و خوشحال نبود.
.
.
یک آقای سی و پنج ساله ای بود اهل اکوادور که عاشق شیشه ها بود. دوست داشت همه ی شیشه ها و پنجره ها برق بزنندو او عاشق تمیز کردن شیشه ها بود. به همین خاطر از کشورش آمد به شهر پر از برج و شیشه ش منهتن. او مهاجرت کرد و هر روز ساعت ها شیشه های برج ها را تمیز می کرد و از جرثقیل مخصوصش بالا می رفت و شیشه ها را برق می انداخت و وقتی می رسید خانه لبخند می زد به زندگی.
.
.
یک آقایی بود شاعر بود. یعنی همه او را به ترانه سرا می شناختند اما او سال های بسیاری روانپزشکی خوانده بود و روزنامه نگاری کرده بود و در مجله های موفقیت از رمز و رازهای زندگی خوب گفته بود. او بیشتر سال های زندگی اش را رفته بود دانشگاه شهید بهشتی تهران و درس ها روانپزشکی را خوانده بود اما آدم های خیلی کمی او را به عنوان روانپزشک و روزنامه نگار می شناختند. اسمش که می آمد آدم ها زیر لب زمزمه می کردند” وقتی ابد چشم تو را از ازل می آفرید… من عاشق چشمت شدم…”
.
.
.
مدل آمریکایی یک روز که توی خانه نشسته بود و مادرش داشت غر می زد که وضعیت ایالت و نفت خیلی به هم ریخته و این دموکرات ها دیگر امسال نباید رای بیاورند، به مادرش چشم غره رفت و با خستگی پاهایش را مالید. امروز سه مایل دویده بود و ناراضی بود. نمی دانست باید مدل شود یا نه. هنوز هیچ مجله ای با او تماس نگرفت. این همه فمر پر کرده بود اما حتی یک موسسه هم خبری نبود.
مادرش همینطور که داشت غر می زد و بوی استیک و روغن سوخته همه ی خانه را برداشته بود،تلفن را برداشت. گفت: آره خونه ست.گوشی دستتون باشه.
فرنزیا رفت پای گوشی،سعی کرد خودش را کنترل کند. گفت کی می تونم بیام؟ من از همین فردا هم آمادگی دارم. گفتند نه باید هفته ی دیگه بیاید. قرارشان شد روی ریل های قطار برای عکاسی.
این اولین موسسه ای بود که او را تبدیل به یک مدل معروف می کرد. تلفن را قطع کرد. از پله های خانه بالا رفت و لباس هایش را روی تخت ریخت و به نوبت رو به آینه پوشید و خودش را در زاویه های مختلف نگاه کرد.
.
.
دوست های دختر چینی هر روز بیشتر از او می خواستند که سوژه ی عکس هایش باشد. دختر چینی نمی فهمید چرا باید این همه برای آدم ها جذاب باشد که خودشان را نمایش بدهند؟ خوب عکس شان در تمام دنیا پخش می شد و معروف می شدند.
کارهایی که دختر چینی به عنوان یک عکاس می کرد با بی حوصلگی همراه بود اما عجیب بود. کارهای عجیب ش دست به دست می چرخید و برایش مسیج می آمد از همه جای دنیا که از ما هم عکس بگیر لطفا.
بعد هم برایش مسیج های بیشتری آمد از آلمان و فرانسه و ایتالیا و لندن و نیویورک که بیا از عکس هایت نمایشگا بگذار.
دختر چینی دلیل این ایمیل ها را نمی دانست اما دلش نمی خواست این همه معروف شود. حالش از سفرهایی که می رفت به هم می خورد اما برای اینکه وقت ش را بگذراند می رفت و از او هزار عکس می گرفتند و میلیون ها فالوور داشت. هیچ کدام از این ها او را خوشحال نمی کرد. او بیست و هشت سالش شده بود و هر روز به یک شبکه ی تلویزیونی و روزنامه و مصاحبه.. او حالا یکی از معروف ترین هنرمندان دنیا بود.
او می خندید و اصلا نمی فهمید چه اتفاقی در حال افتادن است. خنده اش از سر رضایت نبود. ریشخند بود بیشتر… خوشحال نبود. حتی توی فیس بوک ش نوشته بود کاش همین روزها بمیرم.مرگ شاید من را خوشحال کند.
.
.
آقای اکوادوری در حالی که یک روز از طرف شرکت به یک ساختمان ۵۰ طبقه رفته بود تا شیشه ها را تمیز کند با خودش فکر می کرد چقدر کارش را دوست دارد. با خودش فکر می کرد چقدر خوب شیشه ها را برق می اندازد. با خودش فکر می کرد کاش پسرهایش را یک روز بیاورد این بالا را نشان دهد.همه ی شهر زیر پای او بود. همه ی نیویورک و رودخانه ی هادسون بدون هیچ حفاظی زیر چشم های او بود که طنابش شل شد و او از طبقه ی ۴۷ افتاد پایین.
.
.
ترانه سرا که در زندگی اش کارهای متنوعی کرده بود جالا خیلی معروف بود و به عنوان شاعر همه جا دعوت می شد و زندگی اش توی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی می گذشت. یک بار وقتی یکی از آشنایانش فوت کرده بود برایش به رسم یادبود و احترام نوشت:
هر سال
یک بار
از لحظه‌ی مرگم
بی‌تفاوت گذشته‌ام
بی‌آنکه
بفهمم یک روز
در چنین لحظه‌ای
خواهم مُرد
■ بعضی مرگ ها غیرمنتظره است
با اینکه #مرگ ، غیرمنتظره نیست.
او دو روز بعد در یک تصادف فوت می کند و هیچ کس باورش نمی شود که مرگ اینچنین نزدیک است. این همه نزدیک و چسبیده به جان.
.
.
مدل آمریکایی آن روز آماده می شود و می رود سمت ریل های قطار. چند دست لباس با خودش برده است. با شادی با مادرش خداحافظی می کند و می گوید برام دعا کن که کارم بگیره و بعدش بتونم از مجله ها و موسسه های معروف تر پیشنهاد کاری بگیرم.
او روی ریل های قطار می ایستد. عکاس می گوید کمی کج تر بایست. لبخندت را ملیح تر.. نگاهت به دور… دست هایت را روی باسن ات بگذار. پاهایت. زانوها. نوک انگشت ها. آرنج….
قطار می آید. او هنوز ایستاده لبخند می زند. می داند که قطار از کنارش رد می شود. قطار می آید و او را زیر می کند.
.
.
رن هنگ حالا یک عکاس معروف جهانی ست. عکس هایش در اینستاگرام شیر می شود. او مدل های چینی را به جهان مدل و عکاسی و هنر معروفی می کند. او بیست و نه ساله ست. کم کم سی ساله می شود. خسته است. هنوز هم خوشحال نیست.
شب می خوابد. در حالیکه ایمیل های درخواست نمایشگاه عکاسی در جمهوری دومینکن را بی جواب می گذارد. روی تخت دراز می کشد. قرص های افسردگی اش را می خورد.بی دلیل می زند زیر گریه. خودش را لای پتو می پیچاند. سردش است. صبح بیدار نمی شود. به سی سال نمی رسد. می میرد. هیچ کس باورش نمی شود. چطور می شود؟ او خیلی جوان بود. یکی توی فیس بوکش می نویسند اما تو شاید برایت بهتر بود. خوب تو توی این دنیا خوشحال نبودی…
.
.
شیشه پاک کن اکوادوری افتاده بود روی زمین و آمبولانس و آتش نشان ها با سرعت از راه می رسیدند اما می دانستند که تنها کاری که باید در این لحظه انجام دهند این است که حواسشان باشد به جنازه که آسیب نبیند و ترک نخورد. می روند آرام به سمت ش تا جمع اش کنند و به خانواده اش خبر بدهند که می بینند گرم است و دارد نفس می کشد.او زنده بود و زنده ماند. یک ماه توی کما بود. بیرون آمد و همه ی بیمارستان و پزشک ها گفتند ما نمی فهمیم چه اتفاقی رخ داده.
.
.
گاهی دلت یک چیز را می خواهد خیلی زیاد. بیش از انکه فکر کنی. اینکه آدم ها ببینند تو را . اینکه باشی و بودنت را پررنگ کنی. بعد می روی و همان روز اول تمام می شوی. گاهی اصلا به این چیزها فکر نمی کنی و از سر بی کاری بلند می شوی و خودت را لخت می کنی و هی عکس می گیری و هی آرزو می کنی کاش هرچه زودتر این جهان تمام شود بعد هی معروف می شوی. هی آدم ها زنگ می زنند و می گویند بیا کشور ما و..
گاهی کارهای جدی می کنی و ۱۰ ساعت در روز زیست می خوانی و می دانی که بزرگترین آرزویت قبول شدن در روان پزشکی دانشگاه تهران و بهشتی ست. آن وسط های ده ساعت هم ده دقیقه یک چیزهایی می نویسی شبیه ترانه. ده ساعت ها یک جای زندگی تمام می شودند و ده دقیقه آنقدر پررنگ می شوند که باورت نمی شود.
گاهی هم در شرایطی قرار می گیری که همه ی آدم های از جنس پوست و گوشت و استخوان در آن شرایط تمام می شوند. تو اما می مانی و زندگی دوباره شروع می شود و این بار فکر می کنی شاید به خاطر بچه ای که یک ساله است باید یک جور دیگر زندگی کنی…
این ها را یک روز در اخبار بی بی سی خواندم. خبرها و زندگی های واقعی . داستان شان را برای خودم ساختم و نوشتم. باشد که به معجزه ی قصه ها زنده بمانم.
.
راضیه مهدی زاده

وقت های که زندگی بی معنی می شه و رسالت ها بر باد می ره و جهان روی عبث خودشون رو به شدت هرچه تمام تر به رخ می کشه برام قصه تعریف می کنه. یکی از آرزوهاش اینه که پابلیک موتیوبتور بشه و بره به آدم ها و جمع های بزرگ امید بده و براشون قصه های خوب و قشنگ تعریف کنه. به خوبی به معجزه ی قصه ها آگاهه. می دونه که قصه ها چه کارهایی می تونن بکنن.
برام تعریف می کرد که خونه های شنی و ماسه ای رو دیدی که بچه های کوچیک لب دریا درست می کنند. گفت دیدی همشون بعد از یه تایمی می ریزن.. گفتم خوب آره حالا چی می خوای بگی.. می گفت می دونی اون ذره آخریه.. اون شن کوچیکی که آخر از همه گذاشته می شه و به اندازه ی بقیه ی شن هاست. دقیقا به اندازه ی بقیه شون. همون می تونه کل کوه شنی رو بریزه.. همون می تونیم ما باشیم. ما همون ذره هایی هستیم که اگه با هم باشیم شاید بتونیم خونه های شنی رو بریزیم.
ذره باشیم. مهم نیست. ذره هم تاثیرگذاره..
.
قصه هاش همیشه من رو به فکر فرو می بره فلجم می کنه. از کار و زندگی می ندازتم. همش فکر می کنم که راست می گه می تونیم اون ذره باشیم و… معجزه ی قصه ها…
.
توی امتحان زبان وربالم یکی از سوال ها این بود که برادر یکی از دوست های شما داره یه کار اشتباهی رو انجام می ده،پیشنهاد شما برای اینکه اون کارو انجام نده چیه؟
پیشنهاد من به برادر این بود که برای برادرش قصه تعریف کنه. قصه ی آدم هایی که این کارو انجام می دادن و بعد از اینکه دیگه اون کارو انجام ندادن و تغییر دادند مسیر زندگی شون رو.. بعدش چی شد.. گفتم باید براش قصه تعریف کنه.
چیزی که جالبه من این ماجرارو وقتی بچه بودم هم می دونستم. یه جورایی به شکل شهودی می دونستم که قصه ها تنها معجزه های زمینی هستند که باعث آرامش و شادی و آسودگی خیال آدم ها می تونن باشن.
پیش دانشگاهی که بودم می رفتم دزاشیب،کانون شاعران و نویسندگان. اونجا معلم نویسندگی داشتیم و بعد از کلاس من می رفتم توی کتابخونه ی خیلی کوچیکی که رو به یه حوض آبی بود می نشستم و با کتاب ها لاس می زدم. بعد یه بار دم حوض نشسته بودم تا بابا بیاد دنبالم و بریم خونه با هم. یه خانومی نشسته بود و با حسرت و با تلخی و به سخره به بچه اش نگاه می کرد که داشت با سبزه ها و جلبک های توی حوض بازی می کرد. من نیمکت کناری نشسته بودم زن به من نگاه کرد و با پوزخند و اشاره به بچه اش گفت:پنج ساله شه اما نمی تونه درست حسابی حرف بزنه. اصلا یک کلمه هم بلد نیست بگه…
بعد من الکی بهش گفتم نگران نباشید. من یه پسرخاله داشتم اینجوری بود. الان راحت حرف می زنه و هیچ مشکلی نداره و پسرخاله ی منم از ۷ سالگی تازه راه افتاد. ولی الان عالی تر از همه حرف می زنه و… بعد هم زن شروع کرد به سوال پرسیدن که دکتر بردنش؟ چجوری بود؟ الان راحت حرف می زنه؟ لکنت زبون نداره و…
من جواب همه ی سوال ها رو با شرح و بسط و قصه می دادم.
بابا آمد و من رفتم و زن خوشحال بود و از هم خداحافظی کردیم. من آن روز خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم همیشه از این قصه های آماده داشته باشم برای آدم ها…
من اصلا خاله ندارم. پسرخاله که جای خود دارد.
راضیه مهدی زاده


.
زدم به جاده و از کنار اتوبان حرکت کردم. برای از صدای هلی کوپترها و هواپیماهایی که خیلی نزدیک حرکت می کنند نترسم،گوشی گذاشتم و داستان گوش کردم. ماردبزگرم فوبیای هلی کوپتر داشت. من به او حق می دهم. او جنگ را دیده بود و شنیده بود.هر آدمی که جنگ را دیده باشد حق دارد هزار مدل فوبیا و ترس نهفته داشته باشد. حق دارد گاهی به گوشه ای خیره بشود و هیچ کاری نکند. حق دارد همینجوری بی دلیل وقتی که غروب می شود و هواپیمایی از وسط آسمان بسیار زیبای بهار رد می شود به یکباره بزند زیر گریه. همه ی آدم هایی که جنگ را دیده اند همه ی این حق ها را دارند.
بچه که بودم عاشق رد شدن و دیدن پرواز هواپیماها بودم. گردنم را تا آخر کج می کردم که رد شدن شان را ببینم و تمام شوند. یک بار هم وقتی کمی بزرگتر بودم و نوجوان بودم در جمع فامیل گفتم مثلا فکر کنید آدم هواپیما سوار بشه و دستش رو ببره بیرون وسط ابرهای سفید. بعد همه ی ان ها که قبلا هواپیما سوار شده بودند خندیدند و گفتند نمی شه که.. پنجره های هواپیما باز نمی شه. همان جا بود که ایده ی ابرهای سفید و دست های وسط ش به خاک و خون کشیده شد.
اینجا که آمدم هر سه دقیقه یکبار یک هلی کوپتر و هواپیما رد می شود. شخصی و رییس های بارنک ها و توریستی و اخبار و..
اوایل از کار و زندگی افتاده بودم. باید می استادم و تا آخرش نگاه می کردم. هر دو دقیقه یک بار بادی تا محو شدن شان نگاه می کردم. یک جوکی هست که می گوید یکی از نشانه های جهان سومی بودن این است که باید تا آخر مسیر هواپیماها را دنبال کنی…
اما یک مشکلی دارم با هلی کوپترهایی که نزدیک رودخانه حرکت می کنند و خیلی پایین هستند و من واقعا می ترسم از این همه نزدیک شدن شان. از صدایشان می ترسم.
من جنگ را ندیدم اما فکر کن شیشه ها از صدا می شکستند. فقط همین صدا بس است که جنگ احمقانه ترین رفتار بشری باشد.
یک جمله ای دارد سلینجر در کتاب” این ساندویچ مایونز ندارد.” که من خیلی دوست دارم. هیچ وقت به فکر پسرها هم نرسیده که جنگ رو سرزنش کنن و به سربازهای توی کتاب تاریخ بخندند.اگه پسرهای آلمانی یاد می گرفتند خون و خونریزی و خشونت رو سرزنش کنن هیتلر مجبور بود واسه اینکه حوصله ش سر نره بافتنی ببافه.”
.
کاش جنگ در نگاه همه همینقدر مضحک بود و خنده دار.. به خودشان می گفتند داری شوخی می کنی؟ وقت گرانبهامون رو بزاریم بریم جنگ؟؟ واسه عقیده مون؟
خوب راسل می گه ما هیچ وقت نمی تونیم مطمین بشیم که عقیده مون درست و برحق ه. اوکی شما حرف راسل رو قبول ندارید و می گید کلا با فیلسوف جماعت مخالفید و پای استدلالیان چوبین بود و.. خودتون با خودتون روراست باشید. یعنی تا به حال پیش نیومده که تو زندگی تون به یه چیزی پافشاری کنید و مطمین باشید که دارید کار درست رو انجام میدید و بعدا که بزرگ شدید بلند بلند به فکر و تخیلات اون موقع تون بخندید. مثلا عاشق بضشید و بعد بفهمید چقدر بامزه و کیوت بوده. یا بی دین بشید و دین دار بشید از نوع اتفاقی و جوگیرانه و بعد بفهمید برداشت نادرستی داشتید و.. واقعا شده دیگه..
.
حالا این حرف هارو نمی خواستم بزنم. می خواستم از زدن به جاده بگم.. از اینکه جاده ها و کنار اتوبان راه رفتن چقدر با خودش حس غریب داره… حمید می گفت اون موقع که دانشجو بوده و توی خوابگاه زندگی می کرده خیلی به بی عدالتی ها فکر می کرده. خوب من تا حدی می فهمم که چی می گه. شاید هم خیلی خوب متوجه نشم ولی من خودم وقتی وارد دانشگاه تهران شدم تازه فهمید که کارتل هایی مثل مدرسه های مفید و نیکان و فرهنگ و سلام و اینها وجود داره که کاملا سیستم ش با درس خوندن توی تمام مدرسه هایی که من بودم متفاوته.. همه چیزش متفاوته و به اون ها هم می خورونن که شما خیلی چیزید.. و چون چیزید بهتره تا ابد با چیزها دوست باشید و بگردید و وقت گرانمایه رو همینجوری هدر ندید.
حمید وقتی دانشگاه شریف قبول شده بود رتبه ۱۹ بود. منطقه سه به عنوان منطقه محروم سهمیه داشت و می گفت گاهی می گفتند خوب شماها سهمیه داشتید ولی من بیشتر هم می دونم.مثلا اینکه خونه شون توی جنگ خراب می شه و جنگ زده می شن و مجبور می شن برن گچساران زندگی کنن و برای همیشه آبادان رو ترک می کنن و…
حمید می گه همیشه اون موقع ها کنار اتوبان قدم می زده و هی قدم می زده و هی .. کنار اتوبان قدم زدن براش یه مسیر بی انتها بوده که می تونسته به همه ی بی عدالتی های جهان و همه جنگ ها و ..فکر کنه.
من ایران که بودم کنار اتوبان حقانی رو بارها قدم زده بودم و رسیده بودم به کتابخونه ملی.. این مسیر همیشه برای من از تلخ ترین و مرطوب ترین مسیرهای جهان باقی خواهد ماند.
امروز که برای اولین بار زدم کنار اتوبان و سی دقیقه پیاده راه اومدم و از لب آب و خونه های قهوه ای شیروونی دار رد می شدم به این فکر می کردم که مثلا آدم باید زندگی های دیگه ای هم داشته باشه.. یعنی از نوع و مدل های مختلف. شاید چون داشتم داستانی راجع به تناسخ گوش می کردم این به فکرم زدم. راجع به تناسخ هم فکر کردم حتی. می گم اونم.
مثلا داشتم فکر می کردم یکی از زندگی های من تنهایی ه و یه خونه ای توی رامسر نزدیکی های دریا. خونم کوچیکه اما رنگی و سنتی ه. میرم برای خونم از پارکینگ پروانه خرید می کنم و کلی وسایل های قشنگ بار می زنم از تهران میارم تا رامسر… خونم بالکن داره و من از بالکن سقف شیروونی و آجری خونه هارو می بینم و از پشت سقف هم دریا رو می بینم. خونه م شب هاش کمی ترسناکه.. چون دریا تاریکه و بیش از اندازه بزرگ.. دریا به همون اندازه که می تونه روزهاش قشنگ باشه و دلربا،شب ها می تونه ترسناک ترین و دلهره آورترین پدیده ی هستی باشه.
توی بالکن م یه صندلی و یه نیمکت چوبی دارم و کلی گلدون دارم توی خونم. من توی رامسر دانشگاه های مختلف شهر درس می دم و مدرسه ی ابتدایی هم می رم و صبح ها به بچه ها انشا و ادبیات می گم. شاید هم داستان نویسی به زبان انگلسی هم عصرها به جوون ترها درس بدم.
گاهی عصرها ی بلند تابستون می رم لب دریا و سیگارهای خیلی خیلی ارزون می کشم دور از چشم ساکنین شهر. غذا درست می کنم هر روز. می رم شهروند تهران کلی سبزی خشک می خرم و باهاشون آش و قرمه سبزی و سبزی پلو درست می کنم. باید از شهروند کلی کنسرو لوبیا و عدس و نخود هم با خودم بیارم.
شاید بعد از مدتی عاشق بشم. خیلی عاشق بشم. شاید.. نمی دونم. اگه عاشق شدم بهش می گم گاهی بیا رامسر پیشم اما همیشه باهام نباش.
اون احتمالا تهران زندگی می کنه. نمی دونم شاید هم تو یکی از شهرهای دور ایران مثل مشهد. شیراز. اصفهان. تبریز… اما نمیزارم زیادی بیاید خونم. دوری زیبایی ست. دور باش و قشنگ. نزدیک بشی از دست میری..
گاهی می رم تهران. شاید ماهی یک بار. به دوست هام و به خواهرام می گم بیان خونمون هر چندوقت یکبار. تو خونمون با هم بازی می کنیم. غذا درست می کنیم. کباب سیخ می زنیم و می ریم لب دریا..
من عصرها بعد از اینکه قدم زدم و رفتم لب دریا میام می شینم توی بالکن و کتاب می خونم و همین چرندیات رو می نویسم. احتمالا توی اون بالکن خواهم نوشت من چقدر دلم برای نورهای نیویورک وقتی که می افتاد روی رودخانه ی هادسون تنگ شده…
.
راضیه مهدی زاده
.

وقت گل نی اولش زد توی ذوقم اما پشت کتاب را که خواندم و دیدم برای گروه سنی کودک و نوجوان است و باید نوع دیگری بخوانم و نگاهش کنم. بعدش دوستش داشتم. سه داستان ساده و کیوت.. در داستان اول درگیری عیدی گرفتن است که خیلی بامزه گفته.. 🙂 داستان دوم که شب ادراری ست . داستان سوم خیلی خیلی بانمک است . هی باباهه قول دوچرخه می دهد و هی نمی خرد و هی می گوید وقت گل نی.
واای تصویرسازی ها یعنی عالی و خنده دار بود خیلی 🙂

خاطره ی دلبرکان را گفتم نیم ساعت می خوانم و بعد ولش می کنم می روم سر درس و مشق هایم. اما تا آخرش خواندم و یک ساعت و نیم هم شد.
شروع خیلی جذابی داشت. مرد نود ساله ای که برای تولدش می خواهد به خودش دختر باکره ای هدیه بدهد. همین شد که تا آخرش خواندم ببینم خوب چه می شود دیگر 🙂
.
” در آن ایام شنیدم نخستین نشانه ی پیری این است که آدم کم کم شبیه پدرش می شود.”
.
” اندک کسانی که کمی با آن ها خودمانی شده ام در نیویورک هستند. یعنی مرده اند. چون تصور می کنم ارواح معذب به آنجا می روند تا ناگزیر نباشند حقیقت زندگی گذشته شان را بپذیرند.”
.
یعنی نیویورک از نظر مارکز یک همچین جایی بوده. پارسال که حال مارکز بد بوده و من می دونستم که دیگه تموم ه هی به حمید می گفتم بیا بریم نیومکزیکو . هی می گفتم خوب تو آمریکاست دیگه می ریم با هم. بهش می گیم ما اومدیم ملاقات شما. شما نویسنده ی محبوب هردوی ما هستید.
ولی حمید باور نمی کرد این پیشنهاد من جدی ه.. اینقدر باور نکرد که فرداش از دنیا رفت.
.
دو خط سیر برای داستان وجود دارد. یکی زندگی اجتماعی ش به عنوان تگراف نویسی که از اول تا آخر عمر خود در همان خانه ای که به دنیا امده بود زیسته و می میرد در همان جا وهرگز ازدواج نکرده و همیشه سر از فاحشه حانه در آورده و معلم زبان اسپنیش است و دیگری زندگی شخصی اش و نوع خاص تنهایی اش.
.
” هرگز مجسم نکرده بودم که دختری خفته بتواند اینطور حال آدمی در سن و سال من را دگرگون کند.”
.

یک قسمت از کتاب دوست قدیمی با او به گفت و گو می نشیند و می گوید:”مردم ازت تعریف می کنند و می شنوم که مردم اسمت را گذاشته اند ” استاد عشق”
از بس توی روزنامه ها از عشق نوشته بود.”
من را یاد وی می اندازد این نوع از استاد عشق بودن.
.
” از شوخی گذشته حیف است که بمیری و مزه ی هم آغوشی توام با عشق را نچشیده باشی.”
.
در نود سالگی زندگی واقعی اش از راه می رسید.
کلا کتاب من را یاد ” پیرمرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد” می اندازد. من عاشق ان کتاب خاص شدم. نثر سریالی اش را قورت دادم و بلند بلند با آن کتاب خندیدم. عجیب است واقعا برای یک کتاب. او یگانه بود در این زمینه.


پای نوشتن از شما که می رسد من پرشور می شوم. پاهایم درد می کند. امروز دویدم زیاد و فکر کنم بد بود نخوده ی دویدنم روی تردمیل.. بعد از مدت ها بود که خودم را مجبور کرده بودم به ورزش کردن.
به هرجال به نوشتن از شما که می رسد خستگی را فراموش می کنم.
گوگول رفته دانشگاه ییل و آنجا را مثل خانه ی خودش می داند. مادر ناراحت می شود وقتی می شنود گوگل به خوابگاه ش می گوید خانه.. می گوید خودش بیست سال که دارد در آمریکا زندگی می کند اما هنوز که هنوز ه به آمریکا خانه نگفته است.
. گوگل دوست دختر آمریکایی پیدا می کند و نحوه ی زندگی عجیب خانوادگی شان که پدر ماردش راحت و آسوده هستند و گوگل نمی تواند ان شیوه ی زندگی را با پدر مادر خودش مقایسه کند.
” ب ها با هم می روند کتابخانه درس می خوانند. هر کدام یک طرف میز می نشینند که با هم پچ پچ نکنند.”
.
این جمله خودش قصه ای ست جدا.. قصه ای که زندگی کرده ام ش.. قصه ی شب ها رد کتابخانه ی دانشگاه تهران ماند. در آن فضای تاریک و پر نور.. در سرما و گرمای کتابخانه. در تمام شب های بلند و کشدار زندگی ..
.
” ولی گوگل بعد از چهار سال زندگی کردن در دانشگاه ییل دلش نمی خواست دوباره به بوستون برگردد و در دانشگاه ام ای تی که پدرش هم در همان جا استاد است درس بخواند و مهمانی های بنگالی برود و نمی خواست در دنیای آن ها باقی بماند.”
.
” دختر آمریکایی موقع حرف زدن از زندگی اش نه دستپاچه است و نه حسرت می خورد. زندگی اش را همانگونه که هست قبول دارد و این موهیت بزرگی ست.”
.
” یک جور حس وظیفه شناسی ست که هر سال آنها را به هند برمی گرداند.”
.
” مادرش که هنوز بین نهارخوری و آشپزخانه در رفت و آمد است و دارد سمبوسه های آخر را سرخ می کند می گوید” بفرمایید شروع کنید.”
پدر و مادرش پیش مکسین اعتماد به نفس شان را از دست داده اند. خودشان را جمع می کنند.
.
شما نمی دانید. باید اینها را زندگی کنید.. باید این طور جمع شدن را تجربه کرده باشید. این که بدنتان ناخودآگاه و بدون دلیل داغ می شود و کوچک می شوید و هی مواظبید که اشتباه حرف نزدیند. فرهنگ تان را به درستی به کار برید و هزار چیز عجیب و غریب دیگر که نمی دانید از کجا می آید.
.
” هیچ جا قفل و در ندارد. نه خانه و نه کلبه ی مکسین. هرکسی خیلی راحت می تواند در را باز کند و بیاید تو. گوگل یاد دزدگیر خانه ی پدر و مادرش می افتد و با خود فکر می کند چطور آن ها نمی توانند اینقدر با محیط شان راحت باشند؟”
.
” بچه هاش می گویتد تنهایی چیز مهمی نیست. هر کسی باید در برهه ای از زندگی با آن کنار بیاید و با آن زندگی کند.”
.
آشیما می میرد. قلبش می گیرد. به آشوک زنگ می زنند و می گویند آیا تمایل دارند بخشی از بدن………
.
” پدر حتی عکس تکی ندارد. چون همیشه پشت دوربین می ایستاده.”
…. برای مراسم پدر و عکس ش… آخ.. من واقعا احساس می کنم یکی از عزیزانم رو از دست دادم. واقعا هق هق م بند نمی آد…
.
آشنا شدن با موشومی که در دانشگاه نیویورک مدرک دکتری فرانسه اش را گرفته و رفته فرانسه زندگی می کند. دوست کودکی هایش…
زندگی گوگل در نیویورک برامن خیلی لذت بخش است. همه ی زندگی اش را در نیویورک زندگی کرده ام. زندگی دونفره شان رد آپارتمانی ر نیویورک و قدم زدن هایشان در سنترال پارک و متروپلیتن.. اینکه کتاب هایی که جدیدا می خوانم و مکان های آشنا خیلی برایم لذت بخش است. حس یکی از کاراکترهای فیلم و کتاب بودن را دارم.
.
” حالا که همه زن و شوهرند گپ و گفت های مهمانی روی بچه ها کشیده می شود.”
ی ماها اینجا…
چقدر زندگی بورینگی داریم تو این جمع های لوس فارسی زبان جدا..
.
موشومی و رابطه ی خیانت اش و نوع باگشت ش کمی بد بود. یعنی اگر صادق باشم به خاطر این قسمت باید ۴ و نیم بدهم به کتاب.. اما مرگ آقای آشیما آنقدر من را دگرگون کرده که نمی توانم ستاره ام را نصف کنم.
.
“آشیما بنا دارد شش ماه از سال را هند باشد و شش ماه را امریکا. این شکل یک نفره و زودرس آینده اس ست که وقتی شوهرش زنده بود برای خودشان در نظر داشتند.”
.
اینجا جایی ه که من می خندیم وصورتم خیس خیس ه.. خیلی خیس و خیلی خنده دار.. حمید می گه به چی می خندی؟ توی اون اتاق نشسته و نمی بینه گریه هم هست.. فقط خنده نیست..
حمید.. دقیقا آیده آل نگری احمقانه ی ما دو تا هم همینه…
.
گوگل با خودش فکر می کند که چطور پدر و مادرش از خانواده شان جدا شده اند و چطور ان ها را آنقدر کم دیده اند؟ یک جور قطع ارتباط کامل،پا در هوا میان حسرت و امید و انتظاری ابدی.”
.
” تنها کاری که مانده بود این بود که یک روز آرام و بی سر و صدا بمیرد.”
.
.
تما شد. خانه ی بوی قرمه سبزی و زعفران زیر برنج گرفته است. سالاد درست کردم با رنگ های سبز و نارنجی و قرمز… او مرده و او های دگر ه

سلام بر شما خانواده ی گانگولی عزیزم که روزهای بسیار.. عصرهای مه آلود نیویورک را رو به منهتن و رودخانه ی هادسون زندگی های نکرده ام را در کنار شما کردم. که برایم نوشتن از شما مثل نامه ای ست از یک دوست به یک دوست. به آشوک عزیزم. به آشیما و تنهایی و سکوت اش.. به آشیما که م ینشست روی صندلی های بی حس و حال ام آی تی که یکی از بی مزه ترین دانگشاه های مهندسی ست که دیده ام. از شریف هم نچسب تر از ام آی تی.. مهندسی کامل است.. آدم می تواند به راحتی حدس بزند که دانشجویانش که حالی دارند. آشیما هم یکی از آن ها بود. از آن همان حال و هوا..
ن روزهای بسیار از تمام کارهای خودم می زدم که برسم به زندگی های نکرده ی خودم. به بچه های خودم در غربت. به تنهایی م. به اخت شدنم. به سکوتم. به دوست یابی های فارسی زبان طور..
من جومپا لاهیری را توی کتابخانه ی نیویورک دیدم اما آن موقع هنوز همنام را نخوانده بودم. می خواندم چه می شد؟ هیچی.. نگاهم فرق می کرد.
با حسرت بیشتری جومپا را نگاه می کردم. همیشه همین است در برابر ادم هایی که خیلی دوست شان دارم. در برابر آن ها که دوست دارم و آرزو می کنم که یک روز از دور ببینمشان همینطور می شوم و سرتا پا نگاه و نگاه و نگاه..
کتاب برایم سفر بود.قصه بود.. که رفتن و آمدن های غربت بود در غربت.. من بارها دوست دارم کتاب را بخوانم و بارها اشک بریزم و گریه کنم برای آن لحظه ای که آشیما ساده و در سکوت می میرد. بعد از هزار سال تلاش کردن. بعد از اینکه استاد برق دانشگاه ام ای تی می شود و برای کنفرانسی به آیوا می رود.
سه هفته ی پیش کتاب را تمام کردم اما دلم نمی آمد بیایم و ریوو بنویسم. از بس دوستش داشتم. آدم از هرچه که دوست دارد هی فرار می کند. هی می خواهد بماند آن بالا. هی از پایین به بالا نگاه کند که تمام نشود. کتاب هم برای من همین بود. همه ی زندگی های کرده و نکرده ی من بود.
با خودم گفتم باید برگردم. این غربت را نمی توانم بیشتر از این بر دوش بکشم.
باید برگردم تا اضلاع دیگر زندگی که از یاد برده ام بیفتد به جریان. جاری شود.
.
زندگی شان را بارها و بارها در شوهای ایرانی ها و فارسی زبانان اینجا هم دیده ام. همه ی زندگی شان را دیده ام. بچه های دور از خانواده را که با پدر مادرشان فرق دارند که دوست ندارند بروند هر سال دو بار کلکته. که هیچ ایده ای ندارند. که یک جایی گوگول می گوید مادر پدرم وقتی وارد فرودگاه کلکته می شوند بلند بلند می خندید. اصلا اعتماد به نفسی دارند که هرگز در امریکا ندیده ام.
آخ که من چقدر این کتاب را خوب می فهمم.
زندگی خودش را نوشته.. با کمی تغییر. رفتم همه ی زندگی اش را خواندم و دیدم خودش وارد زبان ایتالیایی و شناخت فرهنگ آن ها شده.

.
” مادری کردن در سرزمینی غریبه و ناشناخته” ” و از همه ی انها باورنکردنی تر این بود که همه ی انها داشت به دور از چشم همه ی عزیزانش اتفاق می افتاد. حالا باید نگران این باشد که بچه اش را در کشوری بزرگ کند که نه با آدم هایش نسبتی دارد و نه درست و حسابی آن ها را می شناسد. یک جایی که زندگی کردن در آن موقتی و بدلی به نظر می آید.”
.
دقیقا فکری که من می کنم. اینکه حتما برمیگردم یه روزی.. اینکه همیشه راهی هست برای رفتن و برگشتن به کشورت.. اینکه همه ی ما مهاجرها ته ته ذهن مون این فکرو داریم. اینکه.. حرف نمی شه زد راجع به این حس ها.. یه جایی ته وجود ادم گیر می کنند که نمی شه بیرون کشیدشون.
.
دقت جومپا در بیان جزییات حس و حال مهاجرت و رفتارها و همه ی ماجراها بی مثال است واقعا.. مثلا من خودم خیلی از این حس خای خیلی ریز را داشته ام اما نمی توانیستم در غالب جمله و کلمه واردشان کنم.
.
“کار کتاب همین است که می توانی دنیا را ببینی بدون اینکه یک وجب از جایت تکان بخوری.”
.
” تولد این نوزاد مثل بیشتر چیزهای توی امریکا یک جورهایی تصادفی به نظر می رسد. انگار صد در صد واقعی نیست. دلش برای او می سوزد. چون تا به حال کسی را ندیده اینقدر تنها،این قدر بی کس و کار و محروم به این دنیا پا گذاشته باشد.”
.
” تمام روز را پای یکی از صندلی ها می نشیند و گریه می کند. وقتی که دارد به بچه شیر می دهد گریه می کند. موقعی که دارد آهسته روی سینه ی بچه می زند گریه می کند. پستچی که می آید گریه می کند.”
.
” مردها ساعت ها درباره ی سیاست های امریکا،کشوری که هیچ کدام در آن حق رای ندارند بحث می کنند.و”
دقیقا صحنه هایی که من در میهمانی های فارسی زبانان و قشر الیت می بنیم. یعنی تمام ش را در داستان می بنیم و لبخند می زنم.
.
” سعی می کند مجسم کند که وقتی مادربزرگ او رانشناسد چه حالی پیدا می کند.”
دقیقا صحنه ای که نون بعد از ده سال ایران نرفتن برای خودش مجسم می کرد. همین صثحته او را به ایران کشاند. مادربزرگ او را می شناخت اما لحظه ای و مقطعی …
.
ارم گریم گرفت.
پدر آشوک مرد. سنگ کوب کرد و با یک تلفن به آوشک همه چیز را گفتند . مثل روزی که مادرجون مرد و من هم با یک تلفن همه چیز را فهمیدم. از راه دور.. از هزار قاره آن ور تر..
.
خانه می خرند.
” هردوی آن ها فقط با بک چمدان لباس پا به آمریکا گذاشته بودند و حالا مالک تکه ای کوچک از خاک آمریکا هستند.”

.
” هرچیزی کهمی خواهد بخرند هر چقدر کوچک و جزیی با دوست های بنگالی شان مشورت می کنند. شن کش پلاستیکی بهتر است یا شن کش آهنی؟
کاج کریمس طبیعی بهتر از ست یاب منصوعی؟
.
” تولد جهارده سالگی گوگل این جشن تولد هم مثل بیشتر مناسبت های زندگی اش بهانه ای ست برای پدر و مادر که میهمانی ای بگیرند و هر چه دوست و آشنای بنگالی دارد را دعوت کنند.”
دقیقا عین اینجا. آنهایی که اینجا بچه دارند. تولدهای ۶۰ نفره ی ادم بزرگ های فارسی زبان.. و بچه های کوچک که تعاداشت به یک دو نفر می رسد.. یک غربت بزرگ منتشره..
.
” همه ی مهیمان ها عمه ها و خاله های افتخاری گوگول هستند.”
دققا عین اینجا که هر کسی اسم عمه و خاله رما برای خودش برمی گزینند.. از این تلخی حالم بد می شود. این تلخی شرینی..
.
ادامه دارد.

امروز میشه چهارمین روز از زمانی که چالش رو شروع کردم. خوب پیش رفته. اون قدرها محکم و جدی پیش نمیره ولی.. بزرگ شدم. و این عجیب ترین قسمتی ه که دارم با چشم های خودم می بینم. تفاوت برنامه ریزی کردن رو.. تفاوت زندگی کردن رو.. تفاوت اینکه هر روز فکر می کنم برای چی دارم این زمان رو می گذرونم..
روز کلی باهام حرف زد و گفت مثلا من رو نگاه کن.. من دیگه نصف عمرم رو رفتم. بر اساس آمار زنده بودن آدم ها روی زمین داشت حرف می زد و سن پدر خودش وقتی که فوت کرد.. گفت تو هنوز نرسیدی به نصف عمرت ولی باید به این فکر کنی که بیست وهشت سالگی و بیست و نه سالگی دیگه بیست سالگی نیست. به خاطر اینکه فولانی بگه واای. به خاطر نگاه جامع کاری رو نکن. خودت بهش ایمان بیار.. کاری رو انجام بده که قراره تو عمر کوتاه تو انجام بشه..
.
امروز با هم دیگه رفتمی لب رودخونه قدم زدیم. آفتاب بود اما هوا منفی یک درجه بود. سرد نبود. باد نداشت. دو تا مرغابی داشند با هم دیگه عشق بازی می کردند و دو تا هواپیما سفیدی خط های همدیگرو وسط آب آُسمون قطع می کردند و اون کروز بزرگ ه سرجاش بود.. من همیشه می ترسم وقتی کروز بزرگه راه می افته به حرکت کردن.. خیلی بزرگه.. ادم فکر می کنه الان همه ی رودخونه میاد پایین.
.
باهام حرف زد و گفت ما می میریم. از دیروز شروع شد..
یعنی دیورز که سومین روز چالش بود و می خواستیم خیلی زود بیدار شم و درس بخونم چون جمعه ش یعنی روز قبلش رفته بودم دانشگاه کلمبیا و منهتن گردی و کمتر زمان گذاشته بودم برای یادگیری و البته چه کار خوبی کردم رفتم. یکی از بزرگترین و عجیب ترین تجربه های زندگیم بود دیدن اون آدم.. می گم حالا..
دیروز ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم و کمرم خیلی درد می کرد اما شروع کردم به کار کردن و خودم و خستگی هام رو کشیدم سر میز و نوشتن و … بیدار بود. اما بلند نمی شد. همین جوری به سقف خیره شده بود. اینجوری نیست. همیشه من اینجوری ام که فاصله ی ویک آپ و گت آپم خیلی خیلی زیاده و از دست خودم ناراحتم بابت این قضیه.. اما اون سریع بلند می شه و کارهاش رو می کنه و من هر وقت بیدار می شم یه مشت جونور و خرچنگ ریاضی روی بالش و روی تخت ه.. از این علامت های ترسناک که شبیه خرچنگه واقعا.. همیشه داره کنارم روی تخت یه پیپری کتابی چیزی می خونه و حل می کنه.. اما زودی می تونه کارهاش رو شروع کنه.. من ویندوزم دیر بالا میاد..
دیروز برعکس شده بودیم. من همینجوری که روی میز نشسته بودیم و پشتم بهش بود داشتم کار می کردم برگشتم نگاهش کردم. دیدم بازم زل زده به سقف و دیدم چشماش خیس ه… گفت خواب باباش رو دیده..
گفت همه مون می میرم. گفت اینقدر نخون.. گفت نرو. گفت باش..
باباش رو از دست داده بود درحالیکه توی خوابگاه بود و بهش گفته بودن بیا بابا بیمارستان ه و حالش خوب نیست. می گفت همینجوری خوش خوش رفتم اتوبوس بگیرم. با مترو رفتم اتوبوس نبود. دوباره رفتم ترمینال آرژانتین و .. خیلی آسوده و آروم اومده بود و خودش رو رسونده بود.. به هیچی فکر نمی کرد.. به این فکر نمی کرد که آدم ها می تونن بمیرن. کی فکر می کنه باباش بمیره؟؟
وقتی رسید همه چی تموم شده بود. باباش تموم شده بود. دیروز همش داشت به تموم شدن فکر می کرد. امروز هم دید من استرس دارم و هی می خوام کار کنم و برنامه ریزی کنم اومد کلی برام قصه تعریف کرد و حرف زد و .. می دونه من همینجوری حرف هاش رو ول نمی کنم. می دونه چقدر میره روی اعصابم.. خودش می دونه…
.
از جمعه بگم.. جمعه روز خوبی بود. روز ی که من تصمیم گرفته بودم بعد از هزرا سال دست خودم رو بگیرم و برم کلاس مولانا دانشگاه کلمبیا و دیدن دکتر.. یعنی خیلی این کلاس رو دوست داشتم. اما به یکباره جوش خیلی سنگین شد.. یه روزی که من حالم به هم خورد و مامان هم مریض شد و من کلا افسردگی گرفتم.
صبح زود بیدار شدم اما دیر شروع کردم به کار کردن و برنامه هام مثل همیشه همیشه نصفه موند.. نمی دونم چرا.. به هرحال من تصمیم گرفته بودم کلاس رو برم.. شاید مرگ تاثیر داشت. مرگ کلاس.. مرگ شیرین که همه چیز را زیبا می کند.. که میرایی .. که همین میرایی رمز جاودانگی ست.. این را سیمون دوبورا می گفت در همه می میرند. در ریموند کارور هستم مصطفی عزیرزی هم یک داستانی هست در همین احوالات..
و من به مرگ عزیز ایمان دارم.. بله… فکر می کردم کلاس هست و ابدی ست و دکتر برای همیشه هست که برایمان مولانا بخواند و تفسیر کند تا اینکه نامه ای آمد شیشه ای و گفت دکتر می خواهند از این دانشگاه بروند.
دوباره رفتم توی این فکر که امریکا یعنی بی قراری .. یعنی همیشه رفتن.. یعنی هر روز یکی از دست می رود و محو می شود و تمام می شود و آدم ها دوباره برمی گردند سر کار خودشان.. آدم ها زیاد وقت ندارند برای محو شدن دیگری غصه بخورند. غصه خوردن وقت می خواهد . فراغ بال می خواهد.
خیال آسوده می خواهد. وقتی مهاجری کدام یک از این ها را داری؟
حتی وقتی پولدارترین هستی و جزو بیست درصد بالای جامعه ی امریکایی… بازهم نداری.و فکر می کنی کم است.
یک چیزهایی دیگری را نداری اما به اشتباه فکر می کنی با پول و خانه و ماشین جبران می شود. با ساعت های کار کردن است که جبران می شود که اسمت می شود باهوش.. نخبه.. هاردورک… اصلا یادت نمی آید چه چیزهایی را نداری.اصلا نمی خواهی که یادت بیاید.
.
نوشته بود احتمالا دیگر کلاس نخواهیم داشت. فکر نبودن کلاس جانم را خلی. نوشته بود نامه بنویسد برای دکتر و جشن بگیریم. من نامه ام را نوشتم و ابروهایم را با رنگی که یک دلار خریده بودم و از تاریخ مصرف شا هم احتمالا یک سالی گذتشه بود رنگ کردم. طلایی شد. خوشحال شدم. با همان خوشحال شدم و دوباره احساس کردم زیبا هستم.
این صفتی که فراموشش کرده ام. که انگار برای یک زمان دیگر بود.
او هر روز به من از زیبایی می گوید.. حتما هستم اما دیگر اصراری ندارم. دیگر تلاشی نیست.. انگار همه ی جذابیت ش را در تاریخ دیگری از زندگی چشیده ام و حالا به طرز غریبی به بی نیازی رسیده ام.
.
رفتم سر کلاس.. توی مترو که بودم مثل همیشه یک خانومی داشت اپرا می خواند و پرنده های توی گلویش را رها می کرد و صدایش از آسمان به زمین می رسید.. جیغ می زد و اضلاع صورت ش عجیب غریب می شد. فیلم گرفتم. هر بار فیلم می گیرم و حتی در ایتساگرام هم نمی گذارم. زیبایی اش را باید وقتی سرپا ایستاده ای در میان جمعیت ،درشلوغی روز جمعه و ترافیک انسانی و بوی شاش متروی نیویورک درک کنی.. وگرنه در اینستاگرام هم بی فایده است.
.
همینطوری که می رفتم یک آقایی از این مبلغان مذهب ایستاده بود و دین را تبلیغ می کرد و می گفت ایمان بیاروید و مسیح این است و .. وی آر ناسینگ.. وی آر هیچی نیستم ما..بلند بلند چندبار گفت هیچی نیستیم ما.. نبودیم دیگر..
مترو را همیشه دوست داشتم. نگاه کردن به آدم هایی از همه جای دنیا قشنگترین بخش متروی نیویورک است. آدم های سفید و صورتی و سیاه و قهوه ای و چشم های تنگ و آبی و سبز و سیاه و ..
.
رسیدم کلاس.. خلوت بود. خانوم “م” آمده بود. خانوم” م” آدم ها را زیاد تحویل نمی گیرد اما مهربان است.جدی ست. یک خانوم دیگری هم آمد. همینجوری که آمد توی کلاس داشت با خودش حرف می زد و برای اولین من اسم خانوم “میم” را از بان خانم دوم شنیدم که واای شیرین خانوم چقدر هوا سرده.. من خرو بگو امروز کلاهمون نیاوردم و .. بعد هم گفت برم موهایم را شانه کنم و میک آپ و..
خیلی گرم و دوستانه بودو تا به حال هم کلاس نیامده بود.
بعد از اینکه از موشانه کردن بازگشت، شیرینی هایی را که از کاسکو خریده بود باز کرد و تیکه تیکه کرد که بین بچه های کلاس تقسیم کند و همینجوری هم داشت حرف می زد. بعد خانوم” میم “گفت ایشون همسر دکتر هستند….
.
من فقط سکوت شدم و حیرت… دستش را آورد جلو و گفت اسمش “میم” است و ۵۲ سال سن دارد و دوباره کالج را شروع کرده. من از اول هم عاشقش شده بودم. به خاطر راحتی ای که با محیط داشت. به خاطر اینکه با خودش حرف می زد و پر از انرژی بود. به خاطر شانه کردن موهایش که من هم در این سن یادم رفته.. به خاطر گرمی اش..
.
اما من فکر می کردم،همسر دکتر خیلی جدی هستند. خیلی خودشان را می گیرند. خیلی کم حرف هستند. خیلی آدم ها را کم تحویل می گیرند و خیلی تیپ های رسمی ای دارند و ..
او اما هیچ کدام از این ها نبود. حتی یکی شان نبود. می خندید. کلاس را گرم می کرد. تیکه می انداخت. به خودش می رسید. و من عاشق اش شدم.
ازخودم هم به خاطر این همه کلیشه های فکری بدم آمد. اما او همه ی این ها را زدوده بود. هی می گفتم با خودم باید حتما تا آخر کلاس بگویم که نایس ترین است. که مهربان ترین است.. گاهی رد می شوم. مثلا شبیه خجالت کشدن است.
اما آخر کلاس گفتم. گفتم و با خوشحالی فرار کردم به سمت مترو..
“میم” برای من یک درس بزرگ بود. یک دلگرمی.. یک خوشحالی. یک نگاه تازه.. یک آدمی که آنچه که کلیشه ها از او می سازند نبود. خودش بود. تیکه می انداخت. شیطنت می کرد. می خندید. آدم ها برایش مهم نبودند. خودش مهمترین بود در دنیای خودش. خودش و گرمی و نشاط خوزستانی اش …
او شاید هرگز این چیزها را نفهمد. گاهی” میم” باشیم برای آدم های خیلی کوچکتر از خودمان. “میم” باشیم و به آدم ها نشان بدهیم چقدر با کلیشه های آن لحظه شان فاصله دارن و چقدر بلندد خط ها را به سخره بکشند.
.
و نامه ی من به دکتر
:
وقتی نامه ی شیشه ای آمد که شاید دیگر کلاس نداشته باشیم و قرار است شما از دانشگاه بروید اولین چیزی که یادم آمد این شعر شمس لنگرودی بود” حیف نیست بهار باشد شما نباشید.” با اینکه یک سالی بود که دیگر کلاس نمی آمدم اما فکر تمام شدن کلاس،سخت غمگینم کرد.
دفتر را باز می کنم.
دوازده دسامبر ۲۰۱۵ در کلاس نوشته ام” دنیا رویاست. خواب کسی ست که خوابیده و خیال می کند که همین است دیگر.. همین زندگی ابدی ست و… به خودش رنج نمی دهد خاک آلودگی و غفلت را بتکاند.”
پایین خط نوشته ام “و انسان در آب و گل دست و پا می زند.”
صفحه ی بعد، داستان درخت موسی ست. درخت سبزی که آتش گرفته اما نمی سوزد. در سایه ی این درخت همه ی آرزوها برآورده می شوند چون دیگر خودت را نمی بینی.
راستش،کلاس مولانا برای من شبیه این درخت بود.
جایی بود برای دست و پا زدن در آب و گل، برای ندیدن این حجم گوشتی متوهم از “من” و “واجد اثر ” بودن… شبیه جایی بود که مولانا می گفت در آن لحظه آدم ها می خواهند یک لحظه برگردند. بگویند صبر کنید. دست نگه دارید. من باید برگردم و کمی نور با خودم بیاورم. کلاس تان نور بود. بیشتر از کمی…