دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘چشم های خیلی سبز نوشته ی راضیه مهدی زاده’

من یک بار دیدمش. شاید هم دو بار که یک بارش مطمینا در خیالاتم بوده. اولین بار که دیدمش سیزده ساله بود. چشم های سبزی درشتی داشت و من چشم هایش را دوست نداشتم. من از چشم های خیلی سبز خیلی بدم می آید. او خیلی سبز بود. خیلی.
او در روستای کوچکی زندگی می کرد و چشم هایش برای پسرهای روستا زیبای خیره کننده ای داشت.
آن سال ها نمی دانستم که سه سال غیب ش می زند.درست وقتی شانزده سال اش می شود و می فهمد عشق چیست،با پسر همسایه شان از خانه فرار می کند و می رود تا در یک شهر دور با هم دوتایی زندگی کنند.
.
دارم داستان های سلینجر را می خوانم. ” این ساندویچ مایونز ندارد.” هلدن یک جایی عاشق دختر می شود و می گوید:می تونیم دیگه اتوبوس های خیابون مدیسون رو سوار نشیم. بهش می گه اینجوری می تونیم بدون خداحافظی کردن از بقیه،بدون کارت پستال نوشتن و تلفن زدن به آدم ها از اینجا بریم.
دختره اما شهری بود و نیویورک به دینا آمده بود. او قبول نمی کند. نه اینکه نخواهد عاشق نباشد. نه.. نه اینکه دوست ش نداشته باشد. نه.. اما می گوید بهتر است بروی کالج درس ات را بخوانی و تمام کنی و بروی خدمت و برگردی و کار پیدا کنی و…
دختر با او نمی رود. هلدن با او خداحافظی می کند و می رود جنگ و زیر لب با خودش می گوید: تو باعث می شوی من یک درد با شکوه را حس کنم.
.هلدن برای همیشه مفقودالاثر می شود.
.
دختر چشم سیز را دیگر هرگز در زندگی ام نمی بینم. از فامیل هایشان می شنوم که با همان پسر همسایه شان یک بچه دارند. یک بچه که چشم های سبز روشنی دارد اما نه خیلی سبز..
خوشحال هستند. گاهی برای خانواده هایشان که طردشان کرده اند عکس می فرستند اما هنوز هم هیچکس نمی داند که کجا هستند.
آن ها یا هیچکس خداحافظی نکردند. برای هیچ کس کارت پستال نفرستادند و عیدها به کسی زنگ نزدند که تبریک بگویند.
آن دخرت چشم سبز نیویورکر نبود. حتی تهرانی هم نبود. او دی بی سلینجر را نمی شناختد و قطعا نام هلدن و ماجرایش را هم نشینده بود. او فقط می دانست که باید برود. می دانست که رفتن اشتباه است اما باید می رفت. می دانست که طاقت ندارد تا پسر همسایه درسش را تمام کند. برود کالج و برگردد و کار بگیرد و مفقودالاثر شود..