دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘کوتاهنوشت های راضیه مهدی زاده’

از وقتی برگشته ام این چند روز هیچ نمی خورم. در حالیکه در ایران که بودم در همان هیجده روز سه کیلو چاق شدم و خوشحال بودم. یعنی این چاقی را دوست داشتم یک جورهایی. یک خوشحالی توام با شعفی همراه ش بود. یک دورهم بودن و رهایی که می دانستم ریشه های این چاقی با هم بودن است. خندیدن های سه نفره ی عمیق است. که تیرامیسوهای بعد از هر نهار است که با خنده و تمسخر قورت اش می دادم و از خوشی نگاه ان ها می مردم.
اما اینجا غذاها چیز دیگری می شوند حتی نوتلای عزیز هم دیگر آنقدرها عزیز نیست. چه در خانه باشم چه در بیرون یادم می رود که می شود غذا خورد که باید برای نهار خوردن و عصرانه یک تایم جدا داشته باشم. هی آب می خورم. هی برای آب خوردنم دنبال لیوان های جدید و ماگ های بزرگتر می گردم اما آب که نهار و شام نمی شود. او که باشد چیزی می خوریم. یعنی به اصرار او باز هم.. یعنی او یادآوری می کند که آدمی به شام خوردن نیاز دارد و بلند می شود و چیزکی درست می کند و می خوریم.
من اما حتی آن را هم با حوصله و شعف نمی خورم. من لاغر می شوم و این بازگشت به حالت ایده آل فیت گونه چیز خوبی ست دیگر؟ سلامت و داف بودگی دارد با خودش…
اما خوب من همان چاقی و بی ظرافتی شاد را ترجیح می دادم. ناراحت ش نبودم. انقدر تیرامیسوهای شاد می خوردم که به جایش هرگز افسردگی نمی گرفتم.
اما خوب آنقدر بزرگ هم شده ام که بدانم ۸۰ روز باشی همان سیر ۱۸ روز را طی نمی کنی . هی ۱۸ روز به ۱۸ روز سه کیلو کیلو چاق شوی و عین خیالت نباشد و هی خوشحال باشی و… نه همه چیز عادی می شود و برمی گردد سر جایش…
به تیرامیسو که فکر می کنم که عادی شود و برگردد سر جایش مثل هزار چیز دیگر… چه حس تلخی ست از دست رفتن رویاها وقتی بزرگ بوده اند روزگاری و بعد یک جایی که نمی دانی دقیقا کجا،یک جایی که یادمان نیست کجا ،یک جایی تمام شده اند. یک جایی دیگر ان همه شوق و رهایی و شعف همراه شان نبود.
.
.
تولد او بود دیروز… آخرهای اردیبهشت بود و هنوز تولدها بودند و به قول حافظ هوا روحانی بود هنوز… صبح اش اماده شدم که با آیدا بروم بیرون. گفتم بیا با هم برویم پلی پارک. پارکی ست که به شیوه ی اتریشی ها ساخته شده و از دیوارش آبشارهای بلند می ریزد. جمع و جور است و صندلی های کوچک گذاشته اند. صندلی های سفید. سوار اتوبوس که شدم پیش یک آقایی نشستم که از اول تا اخر مسیر با من حرف زد. تهیه کننده سینما بود و فیلم های کوتاه می ساخت و با بازیگرهای معروف که چهره شان را در گوکل نشانم داد کار می کرد. اسم شان را که نمی دانستم اما قیافه شان آشنا بود. خیلی حرف زد. گفت او هم خانواده اش مهاجر بوده اند و از ایرلند امده اند و برایم از اعتماد به نفس گفت. از زندگی سخت خودش و برادرش گفت که برادرش الکلی بود و حالا ترک کرده و خودش که یک زمانی هوم لس بوده و دوباره برخاسته و بلند شده. از زندگی پدرش گفت که افتاده بود زیر دست مافیاهای اف بی آی و…
کل زندگی اش را در همان ۱۵ دقیقه ای که با هم بودیم برایم تعریف کرد. بعد هم شروع کرد به نشان دادن عکس های خودش و خانواده اش در ایرلند. عکس مادرش را که در یک مزرعه ی اسب گرفته بود خیلی دوست داشتم. عکسی بود سبز و ساده.
مادرش در کنار خواهرش در عکس لبخند می زد. همان لحظه گفت وقتی ۳۷ سالش بوده مرده است. مادرش را می گفت که در ۳۷ سالگی مرده… و من لبخندش نگاه می کردم و لباس ساده اش و قصه اش که دارد به یک دختر ۳۰ ساله ی مهاجر از ایران می رسد و لبخندش که عکس ش را می گیرم و نمی دانم چرا این کار را می کنم… شاید چون مرگ لبخندش را جاودان ساخته است.
از فیلمسازی حرف زدیم. از ترس ها… از همه زندگی اش که پر از تنهایی بود.
در نهایت ایمیل ش را برایم نوشت و من دیر به آیدا رسیدم.
.
آیدا یکی از نویسنده ترین ها بود. من وبلاگ ش را خوانده بودم و به شکل غریبی او را دیده بودم. یعنی همه چیز از دو سال پیش شروع شد که دوست “ه” امد نیویورک. او یک ترکیب مجهول از مهندس دانشگاه شریف و عکاس و هنرمند است. از من عکس های هنری گرفت و وقتی دوربین ش را نگاه می کردم که عکس هایم را ببینم هی عقب زدم و عقب و … یک دختری بود لاغر در نور درخت های بوستون و پیاده رو های کنار خیابان.
گفت: این دختر نویسنده است و اسمش آیدا ست و…
من آدم فوضولی هستم و خیلی هم فست. اسمش را سرچ کردم و به وبلاگش و کتاب هایش رسیدم و بعد هم عکس هایش در اینستاگرام و ما با هم دوست شدیم. دوست های دورادور.. دوست هایی که هستند و نیستند.
تا اینکه بعد از دو سال او واقعی شد و امد به نیویورک. من برایش قصه را تعریف کردم و هر دو از این قصه ی عجیب به کوچک بودن دنیا به اندازه ی لنز یک دوربین پی بردیم.
آیدا توی این روزهای شلوغ و تنها که ادم های اهل دل دور و برم کم هستند خیلی خوب بود. نویسنده ترین بود. یعنی یک جوری که نوشتن همه ی روزش بود. یعنی یک شجاعتی که می دانست کارش نوشتن است. که من حسودی م شد که دلم خواست کاش من هم کارم باشد. یعنی هست اما خودم به این باور برسم. آیدا این باور را داشت.
آیدا همه ی شهرهای کوچک و بزرگ دنیا را دیده بود و یک ماه دوماه در ان ها زندگی کرده بود. برلین،امستردام،بلژیک،سوید، فراسنه و همه ی اروپا و همه ایالت های وسط و غرب و شرق آمریکا را هم… می گفت دو تا شهر بود که من را گرفتند. که انتخاب شان می کنم برای زندگی . برای بودن. یکی نیویورک و دیگری بیروت
نیویورک را می دانستم. ادم ها. دیوانگان.. شهر نخبه پرور روان پریشانه ای که اگر اهلش باشی دوستش خواهی داشت.
بیروت را می گفت تلفیق غریبی از مرگ بود و زندگی.. می گفت شب ها می رفتیم و توی کافه می نشستیم بعد صدای بمب می آمد از کوچه ی بغلی . یکی انتحاری کرده بود. مردم جمع می شدند چند دقیقه و دوباره به کافه برمی گشتند.
می گفت خیابان ها دو تا در میان تانک بود و تفنگ و بعد هم نایت کلاب و رقص و زندگی…
آیدا از مادرش هم تعریف کرد. مادری که دوستش داشتم. مادری که از اول به آیدا گفته بود کارگردانی بخوان. هنر بخوان اما آیدا توی گوشش نمی رفت و می خواست مثل پدرش مهندس شود و برق خوانده بود و گذشته بود تا به حرف مادرش برسد. قصه های آیدا، شورش، اصرارش به زندگی روزانه ی هر روز نوشتن را دوست داشتم.
.

وقت های که زندگی بی معنی می شه و رسالت ها بر باد می ره و جهان روی عبث خودشون رو به شدت هرچه تمام تر به رخ می کشه برام قصه تعریف می کنه. یکی از آرزوهاش اینه که پابلیک موتیوبتور بشه و بره به آدم ها و جمع های بزرگ امید بده و براشون قصه های خوب و قشنگ تعریف کنه. به خوبی به معجزه ی قصه ها آگاهه. می دونه که قصه ها چه کارهایی می تونن بکنن.
برام تعریف می کرد که خونه های شنی و ماسه ای رو دیدی که بچه های کوچیک لب دریا درست می کنند. گفت دیدی همشون بعد از یه تایمی می ریزن.. گفتم خوب آره حالا چی می خوای بگی.. می گفت می دونی اون ذره آخریه.. اون شن کوچیکی که آخر از همه گذاشته می شه و به اندازه ی بقیه ی شن هاست. دقیقا به اندازه ی بقیه شون. همون می تونه کل کوه شنی رو بریزه.. همون می تونیم ما باشیم. ما همون ذره هایی هستیم که اگه با هم باشیم شاید بتونیم خونه های شنی رو بریزیم.
ذره باشیم. مهم نیست. ذره هم تاثیرگذاره..
.
قصه هاش همیشه من رو به فکر فرو می بره فلجم می کنه. از کار و زندگی می ندازتم. همش فکر می کنم که راست می گه می تونیم اون ذره باشیم و… معجزه ی قصه ها…
.
توی امتحان زبان وربالم یکی از سوال ها این بود که برادر یکی از دوست های شما داره یه کار اشتباهی رو انجام می ده،پیشنهاد شما برای اینکه اون کارو انجام نده چیه؟
پیشنهاد من به برادر این بود که برای برادرش قصه تعریف کنه. قصه ی آدم هایی که این کارو انجام می دادن و بعد از اینکه دیگه اون کارو انجام ندادن و تغییر دادند مسیر زندگی شون رو.. بعدش چی شد.. گفتم باید براش قصه تعریف کنه.
چیزی که جالبه من این ماجرارو وقتی بچه بودم هم می دونستم. یه جورایی به شکل شهودی می دونستم که قصه ها تنها معجزه های زمینی هستند که باعث آرامش و شادی و آسودگی خیال آدم ها می تونن باشن.
پیش دانشگاهی که بودم می رفتم دزاشیب،کانون شاعران و نویسندگان. اونجا معلم نویسندگی داشتیم و بعد از کلاس من می رفتم توی کتابخونه ی خیلی کوچیکی که رو به یه حوض آبی بود می نشستم و با کتاب ها لاس می زدم. بعد یه بار دم حوض نشسته بودم تا بابا بیاد دنبالم و بریم خونه با هم. یه خانومی نشسته بود و با حسرت و با تلخی و به سخره به بچه اش نگاه می کرد که داشت با سبزه ها و جلبک های توی حوض بازی می کرد. من نیمکت کناری نشسته بودم زن به من نگاه کرد و با پوزخند و اشاره به بچه اش گفت:پنج ساله شه اما نمی تونه درست حسابی حرف بزنه. اصلا یک کلمه هم بلد نیست بگه…
بعد من الکی بهش گفتم نگران نباشید. من یه پسرخاله داشتم اینجوری بود. الان راحت حرف می زنه و هیچ مشکلی نداره و پسرخاله ی منم از ۷ سالگی تازه راه افتاد. ولی الان عالی تر از همه حرف می زنه و… بعد هم زن شروع کرد به سوال پرسیدن که دکتر بردنش؟ چجوری بود؟ الان راحت حرف می زنه؟ لکنت زبون نداره و…
من جواب همه ی سوال ها رو با شرح و بسط و قصه می دادم.
بابا آمد و من رفتم و زن خوشحال بود و از هم خداحافظی کردیم. من آن روز خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم همیشه از این قصه های آماده داشته باشم برای آدم ها…
من اصلا خاله ندارم. پسرخاله که جای خود دارد.
راضیه مهدی زاده

خواب های طلایی گوش می دم و باورم نمی شه دنیا می تونه اینقدر اسموث باشه و طلایی.. حتی یه ماشین و تاکسی نیویورکی طلایی هم از زیر پنجره رد می شه و من فکر می کنم آرامش نام دیگر فریبرز لاچینی ست.. یه مدتی ترسیده بودم از خودم.. از اینکه خودم رو بدون پرده و بدون نقاب بنویسم.. به خاطر همین یه جاهای مخفی می نوشتم و به قول مینا از خودبرون ریزی و لخت بودن خودم در ملاعام فرار می کردم. اما با خودم گفتم.. امروز یعنی .. یعنی آفتاب امروز و مه و رفت و آمد مه و آفتاب و…
.
داشتم این روزها به خودسانسوری مبتلا می شدم. همش نمی دانستم باید نوشت یا نه؟؟ همش ترسیده بودم. اما امروز هوا آنقدر خوب است که من می توانم به تمام معیارهای جهانی خوب و اخلاقی بودن پشت پا بزنم و بشکنم جامه ی می را.. :۰
.
چقدر این موسیقی ه خواب های طلایی خوبه.. من رو به مرز جنون می کشونه و بی دلیل می خوام هی زار بزنم. گریه یکی از قشنگترین موهبت های زنده بودن ه.. می دونی.. اینجا که اومدم اون دو تا موفق ترین آدم های دنیا رو دیدم که گاه و بی گاه گریه می کردند و من از این رهایی شون نسبت به گریه خیلی خوشم می اومد.. خیلی انسانی بود. اینکه پنهان ش نمی کردند به هیچ وجه.. به خاطر اینکه استاد بودند و فولان دانشگاه ۵ تا پشت دکتری گرفته بودند و همه ی دنیا رو دیده بودند و .. نه.. هیچ کدوم از این ها باعث نمی شه آدم گریه نکنه.. آدم باید گریه کنه تا رقیق بشه.. این رو فرزانه گفت.. دوستی که ادبیات می خوند و همیشه نایس ترین ها بود.. رقیق.. چقدر قشنگ ه این واژه.. یک کلمه ی قشنگ دیگه هم این روزها شنیدم از ملودی .. گفت واای من که ذوب شدم.. من عاشق واژه ی ذوب شدم..
م باشه حال یگانه رو امروز حتما بپرسم و بی معرفت نباشم..
.
شعر کم می خوانم و ناراحتم.. شعر خواندن خیلی خوب است.. مثل این است که پنجره را باز کنی و کمی رطوبت و کمی نسیم و چند قاصدک لای دیوارهای زندگی گیر کند…
دیشب دفتر شعر نیکی فیروزکوهی را خواندم. پاییز صد ساله شد. چند شعر را دوست داشتم. نه همه را.. کتاب ش را ریویو نوشتم . همینجا می گذارم حتما..
خیلی وقت بود این همه نانوشته نداشتم..
.
به راحتی ای و آسایشی که اینجا دارم فکر می کنم. اینجا را خیلی خیلی کم در شبکه های اجتماعی معرفی می کنم تا بیشتر و بیشتر شبیه خودم باشم. خود ترسوی تنهای عاشق تنهایی.
خودی که صورتش را با تیغ های مردانه و ریش تراش حمید می زند و عاشق خمیر ریش و نرمی صورت است بعدش .. خودی که انگشت های دست اش موهای قشنگی دارد اما ادم ها را می ترساند..
وااای رسید به سنتور زدن های مشکات.. چقدر زیباست. با اینکه حیلی شاده و خیلی زیباست اما من باز هم گریه ام گرفته.. به به..
به به.. چقدر خوشحالم که دست های ریحانه با مضراب آشناست. من دست هایم را با کیبورد های سفید همینجا آشنا رکده ام و خودکارهای نازک و دیگر هیچ.. دلم می خواهد پیانو بزنم. اما نه.. نمی دانم چرا نه. شاید آنقدر ها هم پشن اش را ندارم.
.
شعر را می گفتم. چقدر زرهای زیادی در مغزم راه می روند که نمی شناسمشان..
شعر می خواندم از براهنی که خیلی دوست ش داشتم. ” ش” نوشته بود در صفحه اش . ” ش” در حال حاضر یکی از آدم های معرف عرصه ی عکاسی شده و کلی فالوور دارد و کلا هم آدم خلی نایسی ست. من از وال خوشم آمد. خوب بلد بود حال فلانی را بگیرد. یک جور خوب لات و مهربان و دخترانه بود.. آن روز گفت من مهندسی خوانده ام اما هزار سال پیش.. گفت من ایران تنها زندگی می کنم و همه ی خانواده ام در کاناد هستندما خودم ایران را خیلی دوست دارم.. الان از ان حرف ها ۴ سال می گذرد او هم در کانادا زندگی می کند. عکس های محشر می گیرد. آن روز فقط گفت عکاسی را دوست دار. دوست دارد یاد بگیرد. حرف مفت نمی زد یاد گرفته.. فوق العاده اند عکس هایش.. ” ش” دوست دختر یکی از همکلاسی هایم بود آن روز.. هم کلاسی ام و “ش” با هم تمام کردند. من با “ش” کمی دوست ماندم. با هم کمی دوست ماندیم. او از نوشته های من تعریف می کند و من از عکس های او
.
شعر را می گفتم… یعنی این همه گفتم و شعر را هنوز نگفتم؟:۰ چقدر اطاله ی کلام آخر؟؟
حالا اطاله ی کلام آمد وسط یک چیز دیگری هم یادم آمد.. آخر اگر شعر را گفتم..
دیروز یکی از این سلبریتی های اینستاگرام را به خاطر اینکه دغدغه را با ق نوشته بود یعنی هر دوتا غ را ق نوشته بود آنفالو کردم.. واقعا همچین آدم بی جنبه ای هستم و عقده ای.. خوب چرایش این بود که جطور ممکن است آدم در این حد نداند.. در این حد که.. آخر.. اشتباه تایپی بوده؟ البته یک دلیل دیگر هم داشت. پیج ش ۳۰۰ تا عکس بیشتر نداشت و من با خودم قرار گذاشته ام پیج های بالای ۶۰۰ تا ۷۰۰ عکس را فالو کنم که در لذتی مدام غرق باشم نه
امدن و رفتن ها شبه دوست…
.
… نوشته بود “ش” شعری از براهنی ” به من بگو که کجا می روی پس از آن وقت ها که رویاها تعطیل می شوند.”
از مجموعه ی در انتظار مادر
.
چقدر این شعر را دوست داشتم. شعر فوق العاده ی حال و روز من این روزها که می خواهم رویایی را بفرستم سر کارش.. بفرستم به جایی دور.. اما می ترسم. از اینکه رویایی را تعطیل کنم و رویای دیگری را جایگزین تمام تن و بدنم می لرزد..
صبر می کنم. صبر نام دیگر ترس است. یکی نوشته بود چون عاشقش هستم صبر می کنم. چه دروغ بزرگی.. و چه اسم بی قرار زیبایی برای ترس و هراس.. صبر ،گاهی نام دیگر ترس است.
.
از عشق گفتم. ان روز که فیلم م را توی فرهنگسرا اکران کردم دوستم امد و گفت.یکی از دوست های خیلی خوشتیپ م که فلسفه می خواند و همه ی دخترها عاشق ش بودن و به حق عاشق شدنی هم بود. یکی از خوبرویان عالم است او.. گفت: از عشق فیلم بساز نه از مادر بودن و اینها..
عشق.. عشق. همان که چهره ی آبی اش به تو لبخندهای قرمز شهوانی می زند و تو را گیج می کند و مسخره ات می کند به درستی..
وبلاگ ش را همیشه می خوانم. یک روزی که دکتری فلسفه می خواند در همان دانشگاه خودمان. کلا همان دانشگاه خودمان ماند . از اول ا آخر فلسفه خواند دانشگاه تهران. نوشته بود اگر همین الان بورس هارواردم کنند و بگویند بیا خانه و ماشین و زندگی ات هم تامین است عمرا اگر بروم. یعنی حوصله اش را ندارم. بعد اینقدر لحن اش جدی بود که من هم ساده باورم شده بود. یعنی به تصمیم ادم ها زیادی باور دارم. فکر می کنم مثلا اینکه آدم یک تصمیمی بگیرد دیگر تمام است.. اما چند سال پیش بود که فهمیدم اینطور نیست. یکی از دوست هایم برایم توضیح داد. با قصه برایم توضیح داد.
گفت فلانی اش که رفته بود و تصمیم گرفته بود برای همیشه از زندگی او برود بیرون.. اما بازگشت.. هر بار بازمی گشت.. یک بار البته دیگر بازنگشت..
چون قصه اش را قشنگ گفته بود من باورم شد و به خودم قبولاندم پس تصمیم های آدم ها آنقدر ها هم جدی نیست. آنقدر ها هم نباید ادم ها را تحویل گرفت وقتی می گوید تصمیم گرفته ام و ..
اما خوب تصمیم او جدی بود و رفت و دیگر برنگشت.
فلانی او را هم می بینم هنوز.. دوستیم با هم.. فلانی اش با دیگری در باغ و دشت و چمن و دریا عکس های سلفی قشنگی می گیرد.. او نمی بیند. او اگر ببیند کارش تمام است.. حتی الان هم.. باورش نمی شود . می گفت خواب دیده است که برمیگردد دوباره.. روزی دوباره وقتی بچه دارد و حامله است برمی گردد… و او.. و اوو .. و او .. دوباره قبول ش می کند.. آی عشق که چهره ی آبی ات گاهی اغوانی تیره است و می خندد بلند بلند به قامت ما..
.
دوست زیبارویم را می گفت. ایمیل زده که ی آیم امریکا.. دارم می آیم.. و یک ایالت خیلی دوری می رود.. یک جای پرتی که یک دانشگاه معروف دارد برای پست دکتری می آید.. گفت با هم برویم نیویورک گردی..
گفتم باشد. برویم..
همین دیگر این هم از تصمیمات سفت و محکم آدم ها..
.
می رود سین سیناتی .. اسم شهر را خیلی دوست دارم. او هی موفق می شود و هی موفق می شود و من برای او خیلی خوشحالم.. او یکی از نردترین و فیلسوف ترین آدم های زندگی من است. هر روز با دو کیلو پیپر پرینت شده می آید خانه.. عاشق پرینت کردن مقاله های نیچر و ساینس است و به همین بوی کاغذ راضی ست.. اصلا یکی از دلایلی که دو سال سر این کارش ماند همین پرنیتر بود کاغذها..
او یکی از دیوانگان عجیبی ست که من خیلی اتفاقی در یک روز از او خوشم آمد.. یعنی روزهای دیگر خوشم نمیآمد و فرداهایش هم شاید خوشم نمی آمد.. همان یک روز.. او خیلی خوشحال است. همیشه از من تشکر می کند و من بسیار تعجب می کنم برای این همه مهربان و قدردان بودنش.. آخر من این همه خوب نیستم واقعا؟ خیلی وقت ها بی گذشتم. خودخواهم.. اخلاقم بد است.. زنانگی ام کم است.. به خودم اهمیت نمی دهم.. اصلا خیلی چیزهای بد دیگر هم دارم.. اما او از من خیلی خوشش می آید.. و من واقعا حیرت می کنم..
به هرحال او تنهای ادمی ست که من شب ها از خدا می خواهم که خلی خیلی موفق باشد حتی خیلی خیلی پولدار باشد.. این آرزویی ست که حتی برای خودم هم ندارم. اما برای او دارم. او پول هایش را کیوا می سازد.. به ادم های دنیا پول می دهد..
و من خیلی ذوق می کنم. خیلی زیاد..
.
چه شد که از او نوشتم؟ او به من تیم فریس را معرفی کرد. مثل هزار چیز دیگری که او به من یاد داد . او من را خوب می شناسد. می داند که به چیزهایی سریع معتاد می شوم. پادکست های تیم فریس را گوش می کنم و برنامه ریزی می کنم.. دیوانه ی برنامه نوشتن ام.. او گفته نکن.. اینطوری تو بنده ی برنامه هایت می شوی. آن ها اما بنده ی تو هستند.
.
با وبااگ هیچچایک ها در ایران آشنا شدم. چقدر فضاهای تازه و جالبی در ایران است.. دانشگاه تهرانی هستند و گروه کوهنوردی بودند و بیشترشان فنی اند.. دختر هیچهایک موهایش بنفش است و من خیلی رنگ بنفش را روی مو دوست دارم. بعد از اینکه وبلاگش را خواندم دوباره وسوسه ی رویایم به من بازگشت.. هنوز مانده ام میانه.. هنوز نمی دانم چه درست است و چه..
.
دیروز میم میم میم را سرچ کردم.. همان که معروف است.. من او را از کتاب هایش و ترجمه هایش می شناختم. بعد سرچ اش کردم دیدم عه چهره هم که هست.. بعد هی می خواستم ببینم چه خوانده و کجا و ؟؟ انگلیسی خوانده بود لیسانس دانشگاه آزاد.. خیلی تعجب کردم دیگر.. همین..
.
راضیه مهدی زاده

 

قربانت روم و دوستت دارم ها چشمم را نگرفت. آن تکه ی آخر نامه را دوست داشتم. نوشته بود همین چند روز پیش در آلمان،مردی خودکشی کرده. چون تلویزیون خانه اش خراب شده و نتوانسته بازی فوتبال آلمان و هلند را ببیند. او عصبانی شده. تلویزیون خانه را شکسته و بعد هم خودکشی کرده.
.
نوشته بود می بینی عزیزدل.. می بینی آدم ها به چه دلخوشی های کوچکی زنده اند.
.
این قسمت آخر را خیلی دوست داشتم. این توجه اش به دلخوشی های خیلی کوچک و بی اهمیت و مسخره ی آدم ها که گاه به راحتی از آدم ها می گیریم شان…
فروغ نوشته بود در نامه اش به گلستان….
.
راضیه مهدی زاده