دسته بندی

نوشته های با برچسب ‘یادداشت های سینمایی راضیه مهدی زاده’

–         جهان تیره و تاریک است و این جریان زندگی رویایی بیش نیست.

 

“تاهو” و “ماهوتسی” در بیابانی بی آب و علف با لباس هایی پاره درحالیکه از جنگ فرار کرده اند،با یکدیگر مشاجره می کنند. آن ها نماینده ی طبقه ی پرولتاریایی هستند که صرفا با وجود یک رئیس می توانند کنار یکدیگر بمانند و وجود همدیگر را غنیمت شمارند.اتفاقی که در جریان فیلم بارها و بارها تکرار می شود.کوبایارو به عنوان رئیسی که از راز کشف طلا آن دو با خبر می شود و دختر لالی که در مسیر آن ها را همراهی می کرد و در نهایت به عنوان شاهزاده ی آن ها معرفی می شود.

از طرف دیگر به “شی شدگی” این طبقه در جامعه اشاره می شود.طبقه ای که به استثمار شدن عادت کردن و وجود یک رئیس را به عنوان امری ناخوداگاه می پذیرند.این “شی شدگی” در چند صحنه نشان داده می شود.آن ها توسط طبقه ی حاکم به بیگاری گرفته می شوند تا طلاها را بجویند و از آن پس موش کور شوند.طلاها را یافتن و آن را ندیدن و فراموش کردن و به راحتی در اختیار دیگری(طبقه ی حاکم) قرار دادن.

آن ها با حرص و طمع به هم وابسته اند و در دایره های تسلسل وار زندگی شان در موقعیت های مکانی و زمانی گوناگون به هم پیوند می خورند.زمانی که هیچ نیست و گرسنه اند در عدم تصمیم می گیرند با یکدیگر تا ابد دوست باقی بمانند و همه چیز را به طور مساوی با انصاف بین خودشان تقسیم کنند اما با پیدا شدن کوچکترین شی باارزشی همه چیز تغییر می کند و هریک برای به دست آوردن سهم بیشتر با یکدیگر رقابت می کنند،حال آن شی باارزش طلا باشد یا اسب یا…

در طول این مسیر زندگی ان ها از فقر و ناداری با بسته های طلا دگرگون می شود اما باز هم آن ها فقط بارکش طلا می شوند و بدون به دست آوردن حتی یک تکه طلا به حال اولیه ی خود بازمیگردند. به کم قناعت نکرده،پس به زیاد هم نمی رسند. باز هم در صحنه ی آخر آن دو در وضعیت اولیه شان هستند. رد همان بیابان با فقر و ناداری… نکته ی قابل تامل در این مراحل در میان فقر و ثروت،تغییر نکردن منش رفتاری آن هاست زیرا آن ها گرفتار دژ پنهان(طمع) خود هستند و توانایی عبور از آن را ندارند.

فیلم با دو داستا به موازات همدیگر پیش می رود. یک داستان،قصه ی زندگی این دو روستایی از طبقه ی پرولتاریای جامعه می باشد که گرفتار هوس خود هستند و داستا دیگر،ماجرای یک شاهزاده و ژنرال و وفاداری اش برای حفظ جان شاهزاده و خاندانش می باشد.شاهزاده،دختر جوانی ست که با منشی پسرانه و مستحکم پرورش یافته اما برای حفظ جان و پادشاهی اش در نقش یک دختر لال و گنگ در مسیر شهرهای مختلف با ژنرال و دو روستایی همراه می شود.ژنرال از طمع دو روستایی برای اهداف خود سود می جوید گرچه در نهایت آن ها را مورد لطف خود قرار می دهد. شاهزاده پس از دستگیر شدن توسط دشمنانش با خوشحالی از مرگ یاد می کند و مرگ را گرامی می دارد چون معتقد است حسرتی در زندگی برایش باقی نمانده و از قصر بیرون آمدنش باعث شده با زندگی مردم و شادی ها و غم هایشان از نزدیک آشنا شود. زمانی که شاهزاده، دختر فقیری را می بیند که مورد اذیت و آزار مردان قرار گرفته بود،غمگین می شود و درصدد کمک او برمی آید و زمانی که در جشن آتش مراسم شادمانی مردم را می بیند همراه با سایر مردم به جشن و پایکوبی می پردازد.

او در زندان شعری را که در مراسم آتش از مردم روستا آموخته بود را زمزمه می کند.”جهان تیره و تاریک است و این جریان زندگی رویایی بیش نیست.”

فقر و شرایط سخت برای شاهزاده، وارستگی به بار می آورد و در مقابل برای طبقه ی رعیتی که همیشه از نیروی بدنی شان سواستفاده شده و آن ها را به عنوان مردمانی احمق پنداشته اند،حرص و طمع بیشتر را.

از اسطوره تا علمی-تخیلی:

راضیه مهدی زاده

-اسطوره:

اساطیر از قدیمی ترین مشترکات انسان ها محسوب می شوند و برای آن ها نمی توان تاریخ مشخصی را ذکر کرد.هر دوره ی زمانی برای خود اساطیری داشته که نسل به نسل از طریق نقل و قول و در قالب داستان های عامیانه،در بستر مراسم آیینی خاص در موسم معین و یا به طریق مکتوب مطرح شده است. از اولین نمود های مکتوب که در آن اشاره به اساطیر شده است،می توان آثار فیلسوفان سده ی۲پ.م را نام برد. رشد فلسفه در یونان باعث رشد تفسیرهای تمثیلی از اسطوره نیز گشت.

امروزه عموما پدیرفته شده است که اسطوره و افسانه می تواند،ریشه در حقایق تاریخی داشته باشد،هرچند که به طور دقیق و جزیی تاریخی نباشد. زیرا در تعریف اسطوره ،میتوس و افسانه آورده شده، که گفت و گو و سخن می باشد اما نهایتا به چیزی اطلاق گردید که واقعا نمی تواند وجود داشته باشد. البته باید در نظر داشت که موضوعات اساطیری بسیاری هم وجود دارد که به جز در یک مفهوم بسیار ضعیف،اصلا ریشه ی تاریخی ندارد چنانکه بسیاری از اسطوره های کشورهای مختلف درصدد توجیه جهان و مسئله ی آفرینش هستند.

فریدریش کروزر۱ در قرن ۱۹اسطوره شناسی را به عنوان یک علم مستقل مطرح کرد و مکتب نمادین و رمزی را بنیان نهاد و از اساطیر تعابیر نمادین کرد. مطالعه ی علمی اساطیر در نیمه ی دوم سده ی نوزدهم رواج یافت،به ویژه در آثار ماکس مولر۲اندرو لانگ۳جیمز فریزر۴. به زعم مولر اساطیر نوعی “بیماری زبانی” هستند که از طریق ریشه های مشترک و ناخودآگاه میان انسان ها گسترش یافته اند.لانگ مدعی بود که اسطوره ها منتج از شخصیت بخشیدن نیروها و پدیدارهای طبیعی هستند.فرایندی ذهنی که ویژگی” مرحله ی زنده انگاری فرهنگ”۵ بوده است.فریزر،اسطوره ها را به مثابه ی توجیهات نادرست انسان از پدیده های طبیعی می پنداشت.

به عبارت دیگر، اسطوره ها ماجرایی مقدس هستند که چگونگی آفرینش و هراس ها و کنکاش انسان را در راستای درک جهان هستی به شیوه هایی گوناگون نشان می دهند.از طرفی اسطوره ها نشان دهنده ی واکنشی از ضعف های بشری در برابر درک هستی و درماندگی و ناتوانی انسان هستند.اسطوره ها در زندگی انسان ها درهم تنیده می شوند و به این ترتیب در ناخودآگاه شان آرامش می آفرینند.

اسطوره ی ایکاروس:

ایکاروس به عنوان اسطوره ای یونانی مطرح است. او فرزند “ددالوس” هنرور و مخترع دربار “مینوس شاه” بوده است. ددالوس برای دربار شاه،لابیرنت پیچیده ای را طراحی می کند که هرکسی وارد آن می شوند،در آن سردرگم شده و نمی تواند از آن رهایی یابد. تا آنکه روزی ” تسیوس ” که  به عنوان قربانی وارد لابیرنت شده بود توانست از لابیرنت فرار کند و حاصل خلاقیت “ددالوس” را بی اعتبار کند . مینوس شاه نیز بر ددالوس خشم می گیرد و قصد جان او را می کند . ددالوس نیز که کشتی ها از سوار کردن او سر باز می زدند ، با به هم بستن پرهای پرندگان به وسیله ی موم برای خود و پسرش ایکاروس دو جفت بال ساخت . ایکاروس در حین پرواز مغرور شد و با نزدیکی بیش از حد به خورشید بالهای مومی اش را آب شده دید و در دریا فرو افتاد وغرق شد . اما ددالوس نجات پیدا کرد و با ترفندهایی مینوس شاه را نیز از میان برد .

ایکاروس نماد غرور بشر برای دست یافتن به ناشناخته هاست.ایکاروس وجهه ای از انسان است.وجهه ای از بلندپروازی انسان معاصر در کشف نادیده ها و ناشناخته ها و تلاش برای رسیدن از طبیعت به فرا طبیعت. ایکاروس از تکنولوژی و ابداعات خودساخته ی بشری سود می برد اما همان تکنولوزی به همراه رویایش در بلندپروازی ها موجب سقوط مرگبارش است.

ایکاروس برآمده از کهن الگویی دسته جمعی در ناخودآگاه بشر است.کهن الگویی در هم تنیده از هراس و کشف. فناوری و رویا،صنعت و تخیل.

 علمی تخیلی و اسطوره:

علمی تخیلی به مثابه ی یک ژانر برآمده از ایکاروس می باشد.علمی تخیلی در یک تقسیم بندی، زیرشاخه ی ژانر فانتزی واقع می شود.فانتزی دارای ۴مقوله می باشد.-فیلم های وحشت – فیلم های علمی-تخیلی- فیلم های قصه پریان-فیلم های حادثه ای

علمی-تخیلی نیز مانند ایکاروس خواستار دستیابی به علم و تکنولوژی و صنعت و کشف فراصنعت است و بال پروازش برساخته ای از صنعت(جلوه های وِیژه و…در این نوع فیلم ها) و رویا و تخیل است.

علم، ویژگی مشترک ایکاروس و ژانر می باشد.ایکاروس با تکیه بر علم پدر و اختراع جدید او حرکت می کند همانگونه که ژانر علمی-تخیلی نیز اولین تکیه گاهش را علم بشری و صنعت و تکنولوژی قرار می دهد.اختراع و اکتشافات به عنوان زیرشاخه ای از علم در ایکاروس و ژانر علمی-تخیلی،مطرح می شوند.

از  دیگر وجوه مشترک ایکاروس به مثابه ی اسطوره و ژانر علمی –تخیلی همانطور که از نامش پیداست،عنصر بارز تخیل و رویاست. آن ها زاییده ی خیال هستند و بنابر آنچه ممکن است در خیال صورت بگیرد،آراسته شده و عمل می کنند و اتفاق می افتد. “خیال” بستر آن هاست برای دنیایی که در عدم توالی زمان می سازند و باورپذیرش می کنند.جریان امور در اسطوره ها و ژانر علمی-تخیلی در سینما با اصول عقلانی و منطقی و عینی جهان منطبق نمی شود. می توان گفت آن ها صرفا با جهان خودساخته ی خود سازگاری دارند.

یکی دیگر از اشتراکات ایکاروس و ژانر علمی-تخیلی، شخصیت هاست.شخصیت هایی که در جهان برآمده از تخیل معنا دارند. شخصیت هایی همچون دیوها،غول ها،جادوگران توانمند و ساحران با ویژگی های خاص،پریان و قهرمانانی که در برابر ضدقهرمانان از نیرویی خارق العاده برخوردارند. شخصیت های اساطیری شامل ایزدان و قهرمانان و شیاطین و شخصیت های علمی-تخیلی در داشتن عنصری خاص و شگفت انگیز به مانند هم می باشند. این شخصیت ها می توانند بپرند،تغییر شکل دهند، بمیرند و دوباره زنده شوند. گاه در ژانر علمی-تخیلی از اساطیر به مثابه ی رویاهای گروهی یک قبیله یا جماعت سود برده اند. گاه نیز دامنه ی نمادپردازی را از اساطیر و کهن الگوها وارد ژانر سینمایی علمی-تخیلی کرده اند و آن را در زیرلایه های آن گروه خاص باورپذیر نشان داده اند.

ژانر علمی-تخیلی:

واژه ی علمی-تخیلی سابقه ای بس طولانی دارد و در ادوار مختلف ادبیات و سینما به کار می رفته است اما به عنوان یک ژانر توسط هوگو کرنزبگ ناشر مجله ی داستان های شگفت انگیز مطرح شد.در ابتدای تاریخ سینما،این نوع فیلم ها  بر پایه ی داستان هایی از نویسندگان ادبیات علمی-تخیلی مانند ژول ورن۶، هوگوکرنزبرگ، مری شلی۷ ساخته می شد.این فیلم ها در فرانسه با عدم استقبال مردم روبه رو می شود. اولین نمونه ی این ژانر را می توان سفر به ماه ساخته ی ملی یس در سال۱۹۰۲ دانست.فیلم های این ژانر تا سال های سال مخاطب زیادی جذب نکرد و از نظر گیشه موفق نبود.

این فیلم ها پر بود از جلوه های شعبده،تردستی و کارهای سطحی که عموما کاریکاتورگونه از آب درمی آمد. همینطور جلوه های ویژه ی این ژانر سطحی و زمخت بود و باعث می شد در سال هایی که سینما هرچه بیشتر به سمت رئالیسم ابتدایی پیش می رفت،این فیلم ها غیرواقعی و مضحک جلوه کنند.از جمله فیلم های اولیه ی این ژانر می توان سفر به درون غیرممکن(ملییس-۱۹۰۴)،الرائن(یوگن ایلنر-۱۹۱۸)،هودینی و روبوت(برتون کینگ-۱۹۱۹)،گولم چگونه به دنیا آمد(پل واگنر-۱۹۲۰)را نام برد.

در دهه ی ۱۹۳۰ بود که حمایت کمپانی یونیورسال این ژانر را نجات داد. همچنین در ۱۹۵۰ کمپانی پارامونت نیز از این دسته از فیلم ها حمایت کرد و این ژانر در سینمای آمریکا جای خود را باز کرد.علاوه بر این موضوعاتی چون تکنولوژی،صنعت و فضا به سوی هرچه عینی شدن بیشتر بودند و نوعی خوش بینی و ناشناختگی نسبت به آن ها وجود داشت و در اواسط دهه ی ۱۹۶۰با روی کار آمدن فیلمسازانی مانند ژان لوک گدار(آلفاویل)،آلن رنه(دوستت دارم،دوستت دارم)،فرانسوا تروفو(فارنهایت)،کوبریک(ادیسه ی فضایی) و سرانجام فیلم موفق جنگ ستارگان ساخته ی جورج لوکاس در سال۱۹۷۷ این ژانر بسیار قابل احترام گشت.

این ژانر از نظر موضوع و محتوا مراحل زیادی را پشت سر گذاشت:هراس از موجودات بیگانه،مقابله با مهاجمان و ضدقهرمانان،نابودی زمین و تمدن بشری،حمله به زمین توسط موجودات در کرات دیگر،جنگ سرد،ترس و هراس از صنعت،همسان سازی انسانی و آینده ی بشری و….تا آخرین مرحله که به فلسفه و غایت اندیشی و کندوکاو انسانی در برزخ تکنولوژی و رویا برای دست یابی به “خود و “هویت خود” رسید.

پی نوشت:

  1. Xcruiser
  2. Max Mülle
  3. Andrew Lang
  4. James  Frazer
  5. Existential function of myth
  6. Jules Verne
  7. Marry shelly

منابع:

بالازاده،امیرکاووس،اسطوره و ذهن اسطوره پرداز،نامه فرهنگ،۱۳۷۱،ش۷،ص۸۳-۷۴

قاسم زاده،کوروش،تاملی در باب اسطوره و سینما،دانشگاه هنر تهران،۱۳۸۱،صفحات۶۸-۵۸

گودرزی،علیرضا،اسطوره در تاریخ-تاریخ در اسطوره،کتاب ماه تاریخ و جغرافیا،۱۳۸۹،ش۱۴۹،ص۶۸-۶۴

وارنر،رکس،مترجم:ابولقاسم اسماعیل پور،دانشنامه اساطیر ایران،نشر اسطوره،تهران،۱۳۸۶،ص۱۸-۱۳

هیوارد،سوزان،مترجم:فتاح محمدی،مفاهیم کلیدی در مطلعات سینمایی،نشر هزاره سوم،۱۳۸۱

-زندگی زیباست اما طولانی…

یادداشتی بر عشق اثر میشاییل هانکه

باز و بسته شدن درها و پنجره ها ورود به ساحت عشق است و زندگی…

جغرافیای فیلم از میان درها و فضای افقی خانه خود را به بیننده می نمایاند. در اولین برخورد با ورود مامور آتش نشانی،پیانوی بزرگی دیده می شود که یادآور دوران باشکوه دو معلم پیانوی پیر و ورود به رابطه و داستان عشق میان آن هاست.

ورود مخاطب به تئاتر شانزه لیزه اولین برخورد با دو کاراکتر اصلی فیلم می باشد.دو کاراکتر اصلی بدون هیچ وجه تمیزی در جامعه ی منتسب به خود نشسته اند.طبقه ی بورژوا و فرهیخته ای که یادآور نظم آپولونی نیچه ای در زایش تراژدی می باشند.نظم آپولونی ای که در نهایت با تصمیمی دیونزیوسی خود را و طبقه ی منتسب شده به خود را درهم می شکند.در تمام مدت اجرای موسیقی تاکید بر مخاطبان تئاتر می باشد.-تماشاگران و مخاطبانی که به موسیقی گوش فرا داده اند.-همچنین در لایه های زیرین اشاره ای ست به آپاراتوس سینمایی که اولین رسالت خود را واقعی جلوه دادن تصاویر درحال پخش می داند.این نوع نگاه تا قبل از سال های۱۹۷۵ بر معلولیت تماشاگر تکیه داشت و پس از آن بر عاملیت تماشاگر و مخاطب. چنان که در این صحنه مشاهده می شود،نقطه ی تمرکز بر مخاطب است.

فاصله گذاری عمیق و سردی که درصحنه های دیگر نیز وجود دارد.پرسه ی دوربین در شب،در مکان ها و صندلی ها و اشیایی که سخن از سال ها،یک رابطه و یک عمر زندگی دارند.اشیای خالی که یادآور کسوف آنتونیونی و برجای ماندن مکان ها و خاطرات می باشد.

در صحنه ای دیگر این فاصله گذاری با نشان دادن تابلوهای نقاشی نصب شده در خانه تکرار می شود.تابلوهایی که هر کدام فصل ها و موقعیت ها و رنگ های خاصی دارند و به نوعی نشان دهنده ی عمر و گذران زندگی و فصل ها در زندگی زوج پیر می باشد.

حال دو شخصیت اصلی از میان طبقه ی خود انتخاب شده و ورود به خانه ی آن ها با دیوارهای مملو از کتاب شروعی برای آشنایی مخاطب با طبقه،افکار و نوع زندگی و رابطه شان می باشد.

 بیدار ماندن زن در سکوت و تاریکی شب به نوعی نشان از اضطراب را در خود دارد. اضطرابی از جنس در مرز ماندن،از مرحله ای به مرحله ی دیگر گذر کردن.اضطرابی اگزیستانسیالیستی و کی یرکگاردی.

زن به هراس از مرگ و شروع بیماری اش فکر می کندزن،خود را میان دو غریزه ی مرگ و زندگی در نوسان می بیند.غریزه ی مرگ که رو به اجتماع و بشریت دارد و غریزه ی زندگی که رو به سوی استقلال و فردیت. و هراس از زندگی که هراس تنهایی و جدایی ست و هراس از مرگ که هراس از گم بودگی و محو شدن در جهان است.

و در صحنه ای دیگر که مرد در تاریک و سکوت شب بیدار است و فکر می کند.مرد که در کشمکش وجودی و انتخاب و مسئولیت برای ادامه دادن خودش و دیگری ست. دیگری که سال هاست،سرد و گرم زندگی را با او چشیده.

شیر آب که نقطه ای ست برای تامل.خبر از بیماری آن و شروع بحران می دهد و در صحنه ی پایانی آن شیر آب را می بندد و خبر از تمام شدن کارش می دهد.او دوباره به زندگی بازگشته است.مرگ با آفرینش همراه بوده و روزمرگی در ذهن پیرمرد با بستن شیر آب از نو جاری می شود.او دوباره با زن زندگی می کند،چونانکه عشق و مرگ،مفاهیمی درهم تنیده اند.عشق با میرایی غنی می شود و بر آن بنیان نهاده می شود. به لحاظ اسطوره شناسی،عشق بازی میان خدایان نامیرای کوه های المپ همیشه کسالت آور بوده مانند عشق زئوس و ژونو،تا زمانی که درگیر میرایی می شوند. عشق تذکاری ست بر میرایی ما.مشقت بارترین لذت یعنی عشق با آگاهی قریب الوقوع بودن مرگ با همان شدت تلازم می یابد و اینگونه به نظر می رسد که امکان تحقق هیچ یک بدون دیگری وجود ندارد.

در فیلم نیز بر مفهوم مرگ با رفتن پیرمرد به مراسم تشییع جنازه تاکید می شود. هنگامی که فردی از نزدیکان ما می میرد،به وضوح تحت تاثیر این واقعیت قرار می گیریم که زندگی ناپایدار و جبران ناپذیر است. آن نیز در همین جا از همسرش می خواهد زندگی را به هر دوی آن ها تحمیل نکند.

آن محکم است.شخصیتش را حفظ می کند.عزت نفس دارد.در جایگاه یک استاد موسیقی ست که شاگردان مطرحی را پرورش داده و در شرایط بیماری و پیری، دغدغه ی خواندن کتاب جدید راجع به موسیقی را دارد.سعی می کند در کمال ناتوانی از پس کارهای خود بربیاید.به همسرش وابسته نشود.از نشان دادن خود در این وضعیت در برابر دیدگان افراد امتناع می جوید.آلبوم عکسش را می بیند و لذت می برد و اذعان می کند که زندگی زیباست اما طولانی…

اما وضعیت او روز به روز بدتر می شود و در نهایت او تبدیل به تکه گوشتی می شود که برای کوچکترین کارهای روزانه اش نیاز به پرستار و مراقب دارد.نمی تواند حرف بزند و مانند بچه ی بی پناهی در دستان سایرین جا به جا می شود.

مرد تبدیل به تماشاگری می شود که درد را نظاره می کند. درد فرسایشی یک انسان. او صرفا نظاره گر بود و عملا کاری از دستش برنمی آمد و این اضطرابی روان رنجورانه است. دیدن درد برای تماشاگر بسی سخت تر از بازیگر دردکشنده است.در مرحله ی ثانویه دخترشان نیز همین نقش ار بازی می کند.دختر که نظاره گر مادر و لحظاتی ست که نمی تواند کلمات را به درستی ادا کند و فقط گریه می کند.دختر که در نهایت میان درهای باز و بسته ی فضای سوت و کور خانه در بهتی سنگین با خستگی می نشیند.

دیدن چنین وضعی مرد را مجاب می کند تا در حرکتی کوتاه و در کمال آرامش آن را بکشد.در یک و قفه،بدون التهاب و ناراحتی،در خشونتی سرد و صامت. او به خواست زن عمل می کند.خواست او برای ادامه ندادن.چنانکه مرد از همسرش می پرشد:من الان چه وجهه ای دارم؟

آن:تو یه هیولایی اما مهربون…

عشق را با درد،آفرینش و نجات درهم می آمیزد. آن دوباره زنده می شود.مرد به زندگی ادامه می دهد. همه چیز از سر گرفته می شود.برای مرد هنوز رابطه و عشق تازه است.این امر در صحنه ای که او از خاطرات دوران کودکی اش برای آن تعریف می کند دیده می شود. آن از او می پرسد تا حالا اینو برام تعریف نکرده بود.

مرد: هنوز خیلی چیزهای هست که برات تعریف نکردم. او از هنوز استفاده می کند و به رابطه و عشق مجالی برای ادامه و نفس کشیدن می دهد.

لویناز در کتاب زمان و دیگری اشاره می کند ارتباط با دیگری یگانگی نیست.ارتباط با دیگری نبودن دیگری ست.البته نه نبودن محض و مطلق. نه نیستی مطلق بلکه نبودنی در افق زمان.عشق بی کرانگی ست نه همبستگی. حال پیرمرد نیز عشق را در نبود زمان در عدم یگانگی بی کران می کند.

با این حال هانکه به معنای عشق نیز اشارتی می ورزد. عشقی که میان آسودگی و خودخواهی در نوسان است و تردیدها راجع به رفتار پیرمرد که آیا عشق بود؟ ایثار بود؟ از خودگذشتگی بود یا رهایی خود از شرایط. کابوس پیرمرد،پرسه در راهرو و فرو رفتن در آب و خفه شدنش با دست هایی پیر و چروک به مانند دستان خودش این سوال را ایجاد می کند که پیرمرد خودکشی می کند یا دیگر کشی یا آزادگی و…؟؟

زمانی که زن طالع اش را می خواند،عشق:خوشگذارنی طبقه ی عیان.چیزی که شما نیاز دارید. چنانکه آن ها نیز جزو طبقه  ی اعیان محسوب می شوند و اینچنین عشق،گسترده ترین فضای مفهومی را در میان افراد و جوامع و طبقات گوناگون جامعه دارا می شود.

زندگی مرد به روزمرگی تبدیل می شود که برای دخترش شرح می دهد:عوض کردن پوشک،غذا دادن به مادرت،تمرین حرف زدن و…. در این میان سیلی مرد زمانیکه زن آب را از دهانش بیرون می آورد،روزمرگی ها را می شکند.دردی که بیش از تمام صحنه های دلخراش و خونین مخاطب را می آزاراد و او را برای تصمیمی جدی تر آماده می کند.

حضور پرنده نیز در دو صحنه ی قبل از مرگ آن و بعد از مرگ او نوعی پیان آورنده گی بودن پرنده را یادآور می شود. در ابتدا پیام آور آزادی ست و زندگی و در صحنه ی بعد از مرگ،پیرمرد با لطافت با او مشغول بازی می شود. بازی تنهایی… پیرمردی که در لحظه ای قبل زنش را خفه کرده،شخصیت پیرمرد را در تناقضی آشکار قرار می دهد آنگونه که انسان است،ملغمه ای از احساسات و پیچیدگی های ناشناخته…

در این فیلم نیز مثل سایر آثار هانکه بر رسانه و مداوم بودگی تکنولوژی در زندگی انسان امروز تاکید می شود.زن در تنهایی و فکر مرگ در تختخوابش با بک گراندی از صدای تلویزیون دیده می شود.همچنین خواندن روزنامه که حاوی اطلاعاتی از روابط آمریکا و اسراییل است توسط مرد برای زن اشاره به همه گیر بودن ماجرای رسانه ها در زندگی پیر و جوان و انسان امروز است.

 

منابع:

کلست،رنی،مترجم:مهدیه مفیدی،فاجعه و عشق،آینه ی خیال،۱۳۸۷

می،رولو،متزجم::زهره همت،،عشق ورزی به منزله ی میرایی،اطلاعات حکمت و معرفت،۱۳۹۰

 

 

لباس خاکستری پاییزی آغاز تمام جدال هاست…

او یک زن است. معلم برجسته ای در زمینه ی پیانو محسوب می شود. شاگردان بسیاری دارد.خودمستقل است. زندگی مادی خانواده را می چرخاند.به کنسرت های بسیاری دعوت شده و می نوازد.جدی ست و شاگردان بسیاری در آزمون های ورودی او رد می شوند.سرد،خشک،جدی،ساده از نظر چهره و پوشش…

یک زن به مادرش می گوید:باید به داشتن چنین دختری افتخار کنید…

اما روی دیگر شخصیت او تثبیت شدگی در ناخودآگاه است. ناخودآگاهی که انبازی از سرکوب های جنسی،علایق،عاطفه وزنانگی ست که در نهایت در رفتارهای مازوخیسم و سادیسم گون او خود را نشان می دهد.”تثبیت شدگ”ی مرحله ای ست که در روان کاوی فروید از سرکوب ها برمی آید.اختلال در هریک از مراحل روانی-جنسی باعث توقف فرد در مرحله ی تثبیت شده و فرد به مرحله ی بعدی رشد نمی رسد.این مسئله سبب بروز ناهنجاری های روانی در فرد می شود. او سال هاست با مادرش زندگی می کندو برای پوشیدن لباس های زنانه و شاد توسط مادرش سرزنش می شود.از او تنها توقع به دست آوردن پول بیشتر برای خرید آپارتمان و ازدیاد شاگردان موسیقی اش می رود.

فیلم از ابتدا با فاصله گذاری لحظه ای اش ما را در برابر برنامه ی تلویزیونی قرار می دهد.برنامه ی تلویزیونی که پرسش از تکنولوژی ست و تداوم بی دلیل رسانه در زندگی امروز.موضوع برنامه درباره ی دفاع نظریه ی برتر بودن مرد نسبت به زن است. این جمله،فیلم را در بستر نظریات روان کاوانه ی فروید و جامعه ی مرد تبار و عقده ی ادیپ او پیش می برد.اما عقده ی ادیپ فرویدی این بار با توجه به زن بودن شخصیت اصلی در راستای عقده ی الکترای مالینوفسکی در جامعه ای مادرتبار بیان می شود.معلم پیانو کماکان در تمام سال های زندگی اش در مرحله ی پیشاادیپی و ارتباط با مادر مانده است.

اولین مکانیسم دفاعی که از معلم پیانو دیده می شود،پرخاشگری ست.او در برابر اظهار نظر شاگردان،پذیرفتن شان در کلاس های موسیقی،برخورد با پسری که برای شاگرد او شدن اصرار می ورزد،خشونتی برآمده از اعتماد به نفس نشان می دهد. اما پرخاشگری او در بستر روانکاوی از سرخوردگی منجر میشود و از دیدگاه علوم اجتماعی از ناکامی. او از خودبودگی ناکام است.از زن بودن“.

گرچه بلوغی اجتماعی دارد و از ارزش های ظاهری و اعتباری هنری برخوردار است. اما تمام این ارزش ها پوشالی ست. او هنوز دختری ست که مادرش در تمام کارهای ریز او دخالت می کند و باید پس از رسیدن به کلاس به مادرش اطلاع داده و…سختگیری او نسبت به شاگرد دخترش در این جمله خلاصه می شود_شوبرت در پارک پیاده روی نمی کند_نوعی از سادیسم روانی که خواستار انتقال دادن به شاگردش است،چنانکه او اجازه ی زندگی را از خود گرفته است،شاگردش نیز نباید این حق را داشته باشد.

در اولین برخورد با پسری که خواستار شاگرد او شدن است،از دیوانگی حرف می زند.از دیوانگی شوبرت و شوپن و بیان این جمله:از وقتی پدرم توی تیمارستان دیوونه شد،به راحتی می تونم راجع به سپیده دم حرف بزنم.این جمله در ابتدای ورود او به رابطه ای عاطفی خود می تواند یادآور دیوانگی از دیدگاه میشل فوکو_تنها تفاوت ما با دیوانگان این است که ما در اکثریتیم_و دیوانگی از دیدگاه نیچه__دیوانگی دو نوع است.فراتر از خرد عام و فروتر از خرد عام- باشد. همچنین بستری ست برای شخصیت پردازی معلم پیانو و نشان دادن دیوانگی هایش زمانی که اکثریت،جامعه،ارزش ها و معیارها زنگ می بازند و او قرار است من را نشان دهد.

من او در سه لایه ی مازوخیسم و سادیسم خود را نشان می دهد.

۱.مازوخیسم روانی(او به عنوان زنی جوان و تحصیل کرده خواستار ارتباط برقرار کردن با فردی پایین تر از طبقه ی خود است. او صرفا به دنبال آزار رساندن به خود است که در مراحل بعد به دیگری مرتبط با خود نیز منتقل می شود.)

۲.مازوخیسم احساسی(این رفتار از راه فکر و خیال و در نامه ای که معلم پیانو می نویسد،خود را نشان می دهد.)

۳.مازوخیسم فیزیولوژیکی(در چند صحنه به وضوح دیده می شود.تیغ کشیدن بر پوست پایش،فرو کردن چاقو در سینه اش)

سادیسم نیز در سه لایه ی آن در رفتارهای او دیده می شود. در حالت اول خواستار وابسته کردن دیگران به خود و دراودرن آن ها به شکل آلتی برای تسلط و قدرت بر آنان به شکل درهم تنیده ای از مازوخیسم و سادیسم در رابطه اش با شاگرد پسرش دیده می شود.

۲.استثمار دیگران-این استثمار در رفتارهای وابسته کننده ی معلم پیانو دیده می شود،او در رفتاری دوگانه وابستگی و رهایی به یکباره را نشان می دهد.

۳.رنج و آزار دیگران(در شکستن شیشه و ریختن آن در جیب های شاگردش دیده می شود.)

انتقال سادیسم رخ می دهد و پسر دقیقا همان چیزی می شود که معلم در نامه از او  خواسته بود.حال او با هیولای ذهنی اش در عین مواجه می شود.ناخوداگاه او محسوس می شود و تنها مکانیسم دفاعی او بی دفاع ماند است.او در برابر خودش بی دفاع است. در برابر امیالی که خواستار پدیداری شان در واقعیت بود اما چون تابویی در اعماق وجدان و ابرمن خفته بود.

در این صحنه که نقطه ی عطف فیلم محسوب می شود،صدای بلند تلویزیون در فضای خانه و تنهایی مادر پشت درب پیچیده.رسانه و تلویزیون که جز لاینفک زندگی شده است،خبر از بودن همیشگی شخصی سوم و دانای کل بر فراز زندگی مدرن می دهد.تلویزیون مستندی در رابطه با اسپانیایی های که به امریکای شمالی آمدند و آنجا را با خشونت تسخیر کردند،پخش می کند.اشاره به خشونت که در لایه های جهان متمدن و فرهنگ مدرن درهم تنیده و نظریات خشونت که مربوط به تاریخ معاصر آمریکا،با تمرکز بر شهرنشینی و مهاجرت و صنعتی شدن و قدمت نسل کشی فاتحان اسپانیایی ست.

در نهایت او میل به مغلوب شدن و شکننده بودن شخصیت جدی و محکمش را در چند جمله بیان می کند_از حالا به بعد تو دستور می دی چی بپوشم. چی کار کنم. تو انتخاب می کنی-

نقطه ی مقابل این مادر و دختر(معلم پیانو)در فیلم،مادر و دختر دیگری ست که شاگرد معلم پیانو محسوب می شود.مادر تمام تلاش خود را در رابطه با موفقیت دخترش در عرصه ی موسیقی می کند.او تمام دنیای دختر را موفقیت در این حیطه می داند. می توان این مادر و دختر را به نوعی ادامه دهنده ی چرخه ی دایره وار زندگی معلم پیانو و چگونگی نهادینه شدن ارزش های اجتماعی در بطن شخصیت های پوشالی انسانی دانست.این نقطه ی مقابل به نوعی سیر تسلسل وار انسان ها،ارزش ها،تابو ها و من های دیگری شده در جامعه را به رخ می کشد.

در جمله ای مادر دختر به معلم پیانو می گوید:-اون به زحمت می تونست جذاب باشه.تنها جذابیتش،استعدادش توی پیانو زدن بود.ما همه جیزو فدای این امر کردیم.-که دقیقا اشاره به حقیقتی پنهان در رابطه با معلم پیانو می باشد.او نیز به زحمت از نظر زیبایی و چهره ی ظاهری جذاب است و تمام آنچه را دارا می باشد از استعدادش در زدن پیانو به دست آورده است.

هانکه،هوشمندانه سکوتی را پس از هر سکانس بر صحنه غالب می کند و به این ترتیب به مخاطب اجازه ی فاصله گذاری و تامل را می دهد.مخاطب این مجال را پیدا می کند تادر فیلم و شخصیت معلم پیانو غرق نشود و با و همذات پنداری نکند و در پی علت برای رفتارهای عجیب و ریشه یابی آن ها باشد.

منابع:

-افتخاری،اصغر،خشونت و جامعه،۱۳۸۰

-ارشاد،محمدرضا،فروید و میراث خوارانش،خردنامه ی همشهری،۱۳۸۵

-انصاری،مسعود،خودآزارها با دشنام و خشونت به اوج لذت می رسند،روان شناسی و جامعه،۱۳۸۲

-ثلاثی،محسن،ادیپ فرویدی یا الکترای مالینوفسکی،۱۳۸۷

-شهبازی،بایرام،پرخاشگری،اصلاح و تربیت،۱۳۸۷

-هاشمی،جمال،دیگرآزاری درون ما زندگی می کند،روان شناسی و جامعه،۱۳۸۳

 

– یادداشتی بر فیلم قاره ی هفتم-میشائیل هانکه

راضیه مهدی زاده*

 

اسم فیلم”قاره ی هفتم”نشان از نوعی هیچ کجایی بودن جهانِ فیلم و اتفاقات و انسان های آن دارد.

این تعلق نداشتن مکانی و زمانی فیلم در جزئیات و تکرار روزمرگی ها به خوبی دیده می شود.چنان که گویی داستان بشریت در بستر جهان مدرن روایت می شود و این خانواده،تنها نمونه ای از تمام افراد بشر می باشند.

به عبارتی “قاره ی هفتم”،جایی ست درهیچ کجای جهان و وصف حال همه ی جهان.

وانهادگی انسان در این جهان به خوبی در این فیلم دیده می شود.خانواده با دیگران ارتباطی ندارند و ارتباط شان با خودشان نیز به کلماتی چند و کارهای جزیی و روزمره محدود می شود.در جهانی که آن ها زندگی می کنند،همه ی کارها ماشینی شده و ماشین های انسان نما نیز دیده می شود.(به عنوان مثال حضور اولیه خانواده در ماشین شان و تکرار این صحنه در طول فیلم.همین طور تلویزیون که صحنه ی پایانی فیلم را به خود اختصاص داده و هنگام مرگ نیز همراه آن ها است. در یک صحنه در فروشگاه،زن حسابداری را می بینیم که با سرعت مانند یک ماشین پول ها را شمرده و حساب می کند که به نوعی نشان دهنده ی همان”شی واقع شدگی”اگزیستانسیالیستی برای دیگری می باشد.حتی کارهای روزمره ی خانواده نیز آن ها را مانند ماشین های وانهاده در جهان نشان می دهد.) به طوری که خانواده هر روز ساعت ۶بیدار شده.با هم سر کار می روند.زن به عینک سازی رفته.دختر به مدرسه و مرد هم به سر کار خود می رود و این تکرار خسته کننده زندگی بر بیننده نیز تحمیل می شود و فشار وارد می کند.)

در این روزمرگی ها،بشر اصالت خود را از دست داده و طرحِ او برای شدن و هر لحظه از نو ساخته شدن به ناکامی می رسد.آن ها به عادت ها عادت کرده اند.تنها در چند صحنه،تلاش جزیی کودک را می بینیم.او هنوز به عادت ها و روزمرگی ها آلوده نشده و به دلیل باز بودن روزنه های ذهنش،خواستار ساختارشکنی های ظریفی می باشد.او یک بار در مدرسه ادعای کور بودن می کند.همین طور اصرار او برای چند لحظه بیشتر روشن ماندن چراغ اتاقش،شب هنگام،تلاش دیگری ست جهت آفریدن معنایی جدید میان تکرارها و طرح دراندازی ای جهت خود شدن.

اما در نهایت،آن ها طرحِ سرنوشت خود را با آزادی انتخاب می کنند،چنانچه مرد در نامه ای که به پدر و مادرش می نویسد،به تصمیم درباره ی سرنوشت اشاره می کند.آن ها در آزادی،مرگ را انتخاب کرده و خودکشی می کنند.

همین طور خداچاره جویی و فرزند فقر بودن که یکی ازعناصر فلسفه ی اگزیستانسیالیسم می باشد،در فلیم به وضوح دیده می شود.این خداچاره جویی با تصویر رویایی و بهشت گون ساحل و دریا که چندین بار در فیلم تکرار می شود،نشان داده می شود. این تصویر،نمادی از جهان برتر و خلایی ست که در سردیِ زندگی آن ها دیده می شود.

در فیلم،ارزش های انسانی که خانواده،خواسته و ناخواسته به آن تن داده اند،دیده می شود. ارزش هایی چون روابط زن و شوهر،مادر و فرزند،روابط شغلی و موفقیت های مرد در مسیر کاری اش.

این ها ارزش هایی ست که جامعه و پارادایم های فرهنگی برای آن ها تعیین کرده است و به دلیل استفاده ی مکررشان در جامعه نهادینه شده است اما با وجودِ رعایت همه ی این ارزش ها،خلاء ارزشی والاتر در زندگی آن ها حس می شود.

به این ترتیب فرزندِ فقر بودن آن ها(ازنظر فقر ارزشی والا)به خوبی در صحنه های جزیی و تکرار روزها نشان داده می شود.در نهایت آن ها به ارزش های خودساخته ی انسان در جامعه ی مدرن با ریختن تمام پول ها در دستشویی و از بین بردن زندگی مرفه شان(که به نوعی در دنیای مدرن،ارزش تلقی می شود.)دهن کجی می کنند.

تنهایی و تفرد نیز در فضای کلی فیلم حاکم است.اگرچه روابط میان اعضای خانواده خوب است و با هم مشکلی ندارند اما تمام افراد خانواده به درون خود خزیده اند و بیشتر فیلم در سکوت می گذرد و کلمات نشان از روابط عمیق میان افراد ندارد.

کودک در خانواده تنها است و در مدرسه نیز دوستی ندارد.زن و شوهر غرق در کار و ارزش های نهادینه شده ی زناشویی هستند و فراتر از آن نمی روند.زن و مرد به عنوان پدر و مادر نیز صرفا نیازهای سطحی کودک مانند خوراک و پوشاک و… فراهم می کنند و روابط عیقی با فرزندشان ندارند تا جایی که در طول فیلم دیالوگی بین پدر و دختر برقرار نمی شود.مرد در روابط شغلی اش ارتباطی با سایر افراد ندارد و با گذشت زمان درشغل اش موفق تر می شود،گواینکه هدف شغل است و ترقی در آن.

در صحنه ای رئیس اداره را می بینیم که پس از بازنشست شدن به دفتر کارش بازگشته و تنها عکس سگ اش را برمی دارد و با خود می برد که نشان دهنده ی تنهایی عمیق در فردی ست که از لحاظ اجتماعی جایگاه بالایی دارد اما تنها تعلق و وابستگی اش،سگ اش می باشد.در صحنه ای دیگر برادرِ زن را می بینیم که سر میز شام زیر گریه می زند و علت واضحی برای آن مطرح نمی شود.

نقطه ی عطف فیلم را می توان مرگ اندیشی خانواده و تصمیم آن ها برای خودکشی دانست اما مرگی که آن ها انتخاب می کنند نوع دیگری از زندگی ست،(چنانچه در لحظه ی مرگ دوباره بر روی تصویر رویایی ساحل و دریا تاکید می شود و زن صبحانه ای باشکوه را برای آخرین روزشان تعبیه می کند. گواینکه سفری خوشایند در پیش روی خانواده است.همچنین پدر و مادر برای این سفر، فرزند کوچک شان را نیز آماده کرده اند.)نه آنچنان که از دید اگزیستانسیالیست ها،نیستی انتظار ما را می کشد.

همان طور که گفته شد،اگزیستانس ها معتقدند با وجود اینکه انسان درنهایت می میرد،مهم این است که چگونه زیست خود را انتخاب کند.خانواده چگونگی زیستن خود را در مرگ انتخاب می کند.مرد نیز در نامه ای که به خانواده اش می نویسد اشاره می کند:”با زندگی که آن ها داشته اند،این تصمیم کاملا عاقلانه است”

انتخاب آن ها زمانی بارز و معتبر می شود که آن ها هیچ راهی برای بازگشت به زندگی نمی گذارند و تمام وسایل های خانه را نابود می کنند.در صحنه ای دیگر،خانواده در ماشین جنازه ای را می بینند که به نوعی یادآور حضور مرگ در لحظه های زندگی و نزدیک بودن تصمیم آن ها می باشد.پس از دیدن این صحنه،زن در سکوت گریه می کند که این گریه می تواند حسی توام با مرگ،فرزند فقر بودن و خداچاره جویی او باشد.

این فلیم اولین ساخته ی میشاییل هانکه در سال۱۹۸۸ می باشد.

————————————————

* کارشناسی ارشد سینما،دانشکده ی سینما و تئاتر،دانشگاه هنر تهران،تهران،ایران

–         آسفالت، ردپاها را حک نمی کنند.

همه را بی مقدار می کنند و بی اندازه شبیه..

فردیت را می گیرد…

و من نمی توانم نگاه پاها و دست های مسیرت را بفهمم.

آسفالت،بیماری زمان ماست…

برف و خاک را از ما می گیرد. گِل را از یاد ما می برد و بدن هامان را غریبه می کند.